نعمتالهی/زنگارღ
--
میگویَنداَگرپِلکَتپَریدعَزیزانَتمیآیَند..
جانَمبرایَتپَرزده...پستوکجایی؟!(((:💔
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹¹³پارتღ
#رسول
گنگ بودم از حرفاشون..نمیدونستم چه ربطی به هم دارن..مغزم خواب بود..مثل ساعت که بعد از تموم شدن باتریش از حرکت میایسته..مغز منم باتریش تموم شده و به خواب رفته
رسول:آقا میشه واضحتر بگین؟
عبدی:رسول جان آراز مدت کوتاهیِ که اومده پیش ما..اونم با زبون خودمون با پارتی بازی پدرش..بعدش هم که خیلی سریع بعد از ورودش رفت ماموریت..ماموریتی که کاشف به عمل میاد پدرش رئیس این باند بوده..سوژه اصلی پرونده ما،حضور نداشتنش توی عملیات دیشب و الان با کاری که کرده بهش شک کردن
رسول:یعنی میگید اونم مجرمِ؟
عبدی:من نه..این موهارو توی آسیاب سفید نکردم..میدونم مثل صفایی نیست،ولی بقیه نه..فکر میکنن که این مدت آراز با پدرش همکاری داشته و اگه به موقع ورود نمیکردیم ممکن بود جون داوود و پرونده هم به خطر بیفته
رسول:ولی آقا آراز به خواست خودش نبود که توی عملیات حضور نداشت..اونو بزور بردن بیرون از خونه
عبدی:رسول جان مدرک لازم داریم برای این حرف،بعدم آراز خودکشی کرده..بخاطر چی و چرا نمیدونیم،خب این مشکوکه
کلافه به موهام دست کشیدم..
رسول:یعنی الان آراز باید تحت بازجویی قرار بگیره؟
عبدی:فعلا نه..تا زمان بهبودی کاملش
تو دلم گفتم بزار اول ببینیم زنده میمونه بعد
رسول:الان چیکار کنم من آقا؟
آقاعبدی مشغول جمع کردن پرونده ها و کاغذ های روی میزش شد
عبدی:قراره فردا ساعت ۲ یه جلسه برگزار بشه و حضور تو اونجا به عنوان فرمانده نیازه...اونجا راجب آراز باید صحبت کنی..رسول هم من هم
تو میدونیم بیگناهه پس مدرک پیدا کن..من دو،سه روزی نیستم اینجارو میسپارم به تو..دکتر شهیدی هم هست نگران نباش
درضمن مراسم تشییع مصطفی برای پنجشنبهاس...یعنی چهار روز دیگه..خانوادهاش گفتن مادرش مریضه تا اونموقع صبر کنیم
سر تکون دادم..خوبه تا اونموقع یکم وضع بچه ها بهتر میشد
آقای عبدی بلند شدن رفتن بیرون
خب دیگه مشکل بعدی هم جور شد..خدایا دو دقیقه استراحت بهم بده کم آوردم دیگه
رفتم تو اتاق آقا محمد..پشت میز نشستم زنگ زدم به علی که بعد از چند تا بوق برداشت
علی:جانم داداش
رسول:چیشد علی؟خبری نشد؟
علی:آره آوردنش بیرون..
صداش یکم خراش داشت و نگران و پراسترس حرف میزد..قلبم تند تند به سینهام میزد
رسول:علی توروخدا راستشو بگو..حالش خوبه؟
یکم مکث کرد و بعد گفت
علی:رسول دکتر الان گفت..سطح هوشیاریش خیلی پایینِ..تو کماست،میگفت دیر رسوندیمش بیمارستان برای همین قرصا اثر کردن...ولی گفت جای امید هست و امکان داره که بهوش بیاد
بدون حرف قطع کردم..هنوز باورم نشده بود حرفاش..نمیدونستم چیکار کنم..اصلا درست شنیدم حرفاشو؟نه نه قطعا اشتباه بوده..معلومه که درست نیست آراز بره کما
قطره های اشک از چشمام ریخت،برای کدوم دردم گریه میکردم؟برای دلتنگی و دوریم از عزیزام یا بخاطر آراز..بخاطر مصطفی یا بخاطر محمد و سعید
نمیدونستم کدوم...
الان چی بگم؟به خدا بگم بهوش بیاد؟تا بعدش مجرم خونده بشه یا بگم بره که اون دنیا عذاب بکشه..
سرمو با دستام گرفتم...
-----
امروز اصلا گذر زمان دستم نبود..نمیدونستم چقدر میگذره
سر بلند کردم دیگه حتی دستام نمیرفتن سمت کیبورد..
گوشه میز قرآن کوچیکی بود که محمد همیشه میخوند..لبخندی زدم و قرآنُ برداشتم
رسول:همیشه محمد با خوندن قرآن آروم میشه..پس منم میشم دیگه،نه؟
نیت کردم و یه صفحه باز کردم...سوره اسرا اومد..چند صفحه خوندم که در زده شد
فرشید:سلام
قرآنُ بوسیدم و گذاشتم جای خودش
رسول:سلام خسته نباشی..چه خبر؟
از پشت میز بلند شدم رفتم کنارش
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:خدا خیلی قشنگ میگه:
وَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنَا
بخاطر من صبوری کن،من دارم نگات میکنم
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا هم میتونید پیام بدین
https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627
ابزارک👆🏻
جوابتو اینجا ببین😊👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
رفیقم...(:
ولی بیا اگه خستهشدیم با بابامهدی حرف بزنیم...
مشکلمونُ با ایشون درمیون بزاریم...
میدونم خستهای خودمم خستهام ولی خستگیمون درمیره😉🌻
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹¹⁴پارتღ
#فرشید
خداروشکر تونستم قبل از رفتن به اداره با محمد حرف بزنم ولی سعید بخاطر زخمش درد داشت بهش مورفین زدن..نگرانش بودم زخم شکمش عمیق بود ولی عماد همش میگفت حالش خوبه..میخواست امید بده بهمون تا یکم از فکرمون آزاد بشه ولی نمیدونست الان مغزمون قفل کرده روی دیشب..
از علی شنیدهبودم چه اتفاقی برای آراز افتاده..دلم میخواست برای مظلومیت این پسر گریه کنم...واقعا سخته جای آراز بودن..که پدرت جاسوس باشه
با عماد حرف زدیم که اتاق محمد و سعید یکی باشه اینجوری میتونیم بیشتر امنیتشونو حفظ کنیم..
توی اداره اول رفتم پیش رسول..رنگش یکم پریده بود..چشماش هم یه کوچولو سرخ بود
اخلاقشو میدونستم که تا وقتی کار داشت و مسئولیتی بهش میدادن خودشو از استراحت محروم میکرد...خداکنه محمد زودتر بیاد
روی صندلی نشستم..قرآن محمد که دستش بود گذاشت روی میز و اومد جلوم نشست
فرشید:خوبی تو
رسول:میشه انقدر این سوالو نپرسید؟خسته شدم دیگه
خندهای کردم به قیافهاش..
فرشید:خب چرا ناراحت میشی،نگرانتیم
رسول:حالم خوبه..چه خبر؟
فرشید:محمد خوبه ولی خب بدن درد داره.. کمرش بدجور ضربه خورده زیاد نمیتونه تکون بخوره...
رسول:حرف زدی باهاش؟
فرشید:آره یکم..از دیشب پرسید که گفتم چیشده
رسول:مصطفی هم گفتی؟
فرشید:آره گفتم..آنقدر ناراحت شد ولی بازم خب داشت مقاومت میکرد زیاد ناراحتیشو بروز نمیداد خواست بیاد اداره ولی نتونست حتی زیاد بشینه..عمادم گفت کمرش نیاز به مراقبت داره باید بمونه
رسول:فرشید بازم به یه مشکل خوردیم
فرشید:چیشده؟
رسول:گفتن که آراز هم بخاطر خوردن قرصا و شرکت نکردنش توی عملیات حتما با پدرش همدست بوده..آقای عبدی بهم گفت که میدونه آراز بیگناهه ولی نیاز به مدرک داریم از طرفی فردا باید برم یه جلسه مهم اونجا مدرک میخوان ازم بابت آراز..الان نمیدونم چیکار کنم دیگه
چند لحظه سکوت کردیم بعدش با فکری که به سرم زد گفتم
فرشید:خب وقتی صفایی بگه آراز با اون نبوده بیگناه میشه دیگه
رسول:اون پدرشه معلومه میخواد بگه نبوده..قبول نمیکنن
بلند شدم رفتم سمت تخته..ماژیک برداشتم و اشکال نامفهوم و بیمعنی کشیدم روش
فرشید:شاید یه پدر همچین کاری کنه ولی صفایی که پدر نیست...اون یه جاسوسِ که پسرشو میخواست آلوده کنه مثل خودش
رسول:راست میگی..پس از آقای شهیدی میخوام امروز بازجویی کنه ازش
برگشتم سمت رسولو در ماژیک بستم
فرشید:فعلا تنها کاری که میتونیم بکنیم همینه
رسول:تنها کار نیست..میشه دوربین هارو چک کرد که اون زمان آراز بردن بیرون
فرشید:باهوش اتاق صفایی دوربین نداشت..فقط شنود بوده که اون لحظه قطع کردن
همینجوری که داشت میرفت بیرون گفت
رسول:مگه آراز فقط اونجا بوده که متکی به دوربین های اتاق صفایی باشیم؟..زنگ بزن علی بگو بیاد داوودُ الان میفرستم جاش
فرشید:باش
☆☆☆
#رسول
رفتم نمازخونه و دوباره زخممُ باند پیچی کردم..بخیه هاش پاره شده بودن ولی الان نمیتونستم برم بیمارستان،عماد هم که چند روز دیگه میاومد برای چک کردن متهمها
پای سیستم بودم و حامدم کنارم..برای اینکه کسی توی این اوضاع ازم سرماخوردگی نگیره ماسک زدم..اینجوری بهتر بود تا رنگ پریدگیم هم توی چشم نبود تا گیر بدن بهم
یکم صندلیمو چرخوندم سمت حامد
رسول:حامد کسایی که برای پاکسازی خونه صفایی رفتن اومدن؟
حامد:فعلا ویلا رو تموم کردن نیم ساعت پیش رفتن خونه آپارتمانیش
رسول:ببین من میرم اونجا شاید تونستم چیزی پیدا کنم..تو الان فقط دوربین ها رو چک کن..من فایل تصاویر دوربین های ساختمون هم میفرستم برسم اونجا نگهبان میده حتما..میگفت آرازُ بردنی دیده حتی اگه دوربین هم نشون نده اون لحظهرو خوده نگهبان میتونه شهادت بده
حامد:آره میتونه..دوربین های اطراف ساختمون هم چک میکنم نگران نباش
رسول:دمت گرم
زود رفتم توی پارکینگ و سوار موتور شدم
هنوز همون موتور قبلی زیر پام بود اونی که بابا برای تولدم خریده بود
عمو بهم نمیداد و میگفت برای خودمه...
توی راه سعی کردم یکم حداقل ذهنمو جمعوجور کنم ولی مشکلات آینده نمیذاشت..اینکه آراز چیمیشد..کمر محمد خطری نداشته باشه..حال سعید زودتر خوب بشه..
پشت چراغ قرمز وایسادم..کنارم توی ماشین یه دختر بچه ۳،۴ ساله بود که داشت شکلات میخورد...لبخندی بهش زدم که با سنگینی نگاهم بهم نگاه کرد..جواب لبخندم یه لبخند شیرین که دلو آب میکرد بود..شاید تنها ثانیه خوب این چند روز همین لبخند دختربچهبود برام
توی جیبم یه آبنبات داشتم اونم برای علیرضا خریده بودم چند روز پیش ولی خب قسمت این فرشته کوچولو بود..
پدرش که پشت فرمون بود ازم تشکر کرد..
دختره هم بعد از یه ممنونم،دست تکون داد بهم
با بوق ماشین های پشت فهمیدم که چراغ سبز شده..
گاز دادم تا زودتر برسم به ساختمون..
اونجا قطعا چیزی پیدا میشد
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:شما قشنگتر میگید
؟؟؟
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا هم میتونید پیام بدین
https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627
ابزارک👆🏻
جوابتو اینجا ببین😊👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹¹⁵پارتღ
#رسول
این مدت کلافگی شده بود اسمم..این روزا قطعا روی صورتم نوشته بودن رسول آشفتهاس
نشستم روی مبل و به بقیه بچه ها که مشغول جمع کردن وسایلشون بودن نگاه میکردم
گوشیم زنگ خورد، دیدم فرشیدِ
رسول:جانم؟
فرشید:رسول خداروشکر پناهی هم دستگیر شد تو خونه دوستش بوده
رسول:باشه ممنون که گفتی..خستهنباشید
فرشید:چیزی پیدا کردید؟
رسول:نه هیچی نیست بدبختی..داریم برمیگردیم منتظرم بچه ها وسایلشونو جمع کنن
فرشید:خیله خب..مراقب باشید
باشهای زمزمه کردم وقتی دیدم بچه ها کارشون تموم شده بلند شدم
رسول:همهچیو برداشتید؟
رضا:آره بریم
یوسف:رضا اینارو بریزم دور..تو سطل آشغال بود
به دستش نگاه کردم که دیدم چندتا سرنگِ
رضا:آره بابا به درد نمیخوره که
خواست از کنارم رد بشه که نذاشتم
رسول:اینا برای کیه؟یعنی کی استفاده کرده؟
یوسف:میگم که تو سطل آشغال بود..اونجا هم ما گشتیم هیچی نبود فکر کردم شاید این سرنگا لازم باشه دیدم نیست
یکی از سرنگ هارو دستم گرفتم
رسول:بنظرت چه دارویی بوده؟
رضا:دیازپام
رسول:چیهست
رضا:یه داروی خوابآور قوی..که بین ۶تا ۱۲ ساعت میخوابونه..البته دوتاش دیازپام بود اون یکی ملاتونین از این یکی دوزش ضعیفتره
رسول:قاعدتا باید به آراز زده باشن دیگه نه؟
رضا:آره..برای خوابوندن آراز بوده
رسول:سرم هم پیدا کردین؟
یوسف:نه همیناست فقط
رسول:اینجوری بهش تزریق کردن سرنگ وارد بدنش شده..خب میتونیم همینو مدرک قرار بدیم که آراز به خواست خودش نیومده و بزور آوردنش..
رضا:شدنش که آره میشه حتی قرصی که توی ویلا بهش دادن هم هست..حتی اون لیوانی که چایی خورده بود فرستادیم آزمایشگاه..
رسول:خب خوبه دیگه
یوسف:پسمیدم به آزمایشگاه که تایید کنه به آراز تزریق شده
رسول:آره بده
☆☆☆
#فرشید
روزبعد..صبح
دیشب یه لحظه هم پلک رو هم نذاشتم..خیلی خسته بودم ولی دلم نمیاومد بخوابم،میخواستم برم بیمارستان ولی الان داوود از منم خستهتر بود نمیتونست اینجا خوب کار کنه پس همون بهتر بیمارستان باشه..
حسن:فرشید جان اینم گزارش عملیاتهای دیروز
برگه هارو گرفتم ازش و بلند شدم باید میبردمش برای رسول
فرشید:دستت درد نکنه
پشت سیستمش نشسته بود و مشغول کار بود
فرشید:بیا رسول اینم گزارش ها
رسول:فرشید جواب آزمایش اومد
فرشید:خب خداروشکر
رسول:ولی فکر نکنم بازم به عنوان مدرک قبولش کنن
فرشید:چرا قبول نکنن؟خب آراز با میل خودش نرفته
سرشو چند لحظه گذاشت روی میز..نگرانش بودم..هم سرماخورده بود و نیاز داشت استراحت کنه هم پاهاشو رسیدگی نمیکرد
دست گذاشتم رو شونهاش
فرشید:خوبی چت شد؟
یهو سرشو بلند کرد
رسول:آقای شهیدی رفت برای بازجویی؟
فرشید:آره دیگه گزارششو دادم بهت دیروز رفت
بلند شد خواست بره که از بازوش گرفتم
فرشید:کجا میری
رسول:دیگه اعصابم نمیکشه فرشید...میرم خودم باهاش حرف بزنم
رفت و به رفتنش نگاه کردم..پاهاشو میکشید و سخت پله هارو میرفت بالا
دنبالش رفتم و بخاطر آروم راه رفتنش زود بهش رسیدم
فرشید:آقای شهیدی هیچی راجب خودکشی آراز نگفته بهش
رسول:فعلا میرم پیش آقای شهیدی که اجازه بدن...تو خودت اون گزارشُ بخون فرشید حوصله ندارم من..
فرشید:خیله خب باشه
☆☆☆
#رسول
نمیدونستم چیکار کنم..دلم میخواست حداقل الان که آراز خوابیده وقتی بیدار شد دیگه غصه نخوره..دیگه استرس نکشه که الان چی میشه..که بیگناه هست یا نه..اون برای صفایی کلی غم رو دلشِ..به عنوان یه رفیق وظیفه دارم غم هاشو کم کنم..شاید نتونم خیلی کار بزرگی براش انجام بدم ولی همینکه ثابت بشه بیگناهه برای من اهمیت داره..
وقتی نشستم پشت میز و منتظر شدم صفایی رو بیارن برای چند لحظه خودمو گذاشتم جای آراز...درسته پدر و مادر تا ۲۷ سال نداشتم ولی آقاجون و بیبی فراتر از یه پدر و مادر برام زحمت کشیدن بعد از اونم که خدا بابامحسنُ داد بهم..بابا محسنی داد بهم که الان دلم براش تنگ شده و دلم میخواد خودمو براش لوس کنم و بغلش کنم...
خدایا من تا آخر عمرم از شما ممنونم برای داشتن همچین خانوادهای که بهم دادی..کسایی که خیلی زیاد دوستشون دارم..
با صدای در سر بلند کردم و از فکر قشنگی که داشتم اومدم بیرون..یعنی بزور پرتم کردن بیرون
اومد و با پرویی تموم نشست
صفایی:آخی..چقدر رنگت پریده فرمانده جون
الان اصلا دلم نمیخواست کل کل کنم باهاش یا حتی صداشو بشنوم ولی مجبور بودم
دوربینُ روشن کردم
رسول:آقای امیر صفایی تمام صحبت های شما ثبت میشه تا در صورت نیاز مورد بررسی مقام قضایی قرار بگیره...خب حرف بزنیم؟
صفایی:چه حرفی دوست داری بزنیم؟راستی حال پسرت خوب شد؟آخی الهی سرماخورده بود میدونم...سر زدی بهش اصلا؟