→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹¹⁵پارتღ
#رسول
این مدت کلافگی شده بود اسمم..این روزا قطعا روی صورتم نوشته بودن رسول آشفتهاس
نشستم روی مبل و به بقیه بچه ها که مشغول جمع کردن وسایلشون بودن نگاه میکردم
گوشیم زنگ خورد، دیدم فرشیدِ
رسول:جانم؟
فرشید:رسول خداروشکر پناهی هم دستگیر شد تو خونه دوستش بوده
رسول:باشه ممنون که گفتی..خستهنباشید
فرشید:چیزی پیدا کردید؟
رسول:نه هیچی نیست بدبختی..داریم برمیگردیم منتظرم بچه ها وسایلشونو جمع کنن
فرشید:خیله خب..مراقب باشید
باشهای زمزمه کردم وقتی دیدم بچه ها کارشون تموم شده بلند شدم
رسول:همهچیو برداشتید؟
رضا:آره بریم
یوسف:رضا اینارو بریزم دور..تو سطل آشغال بود
به دستش نگاه کردم که دیدم چندتا سرنگِ
رضا:آره بابا به درد نمیخوره که
خواست از کنارم رد بشه که نذاشتم
رسول:اینا برای کیه؟یعنی کی استفاده کرده؟
یوسف:میگم که تو سطل آشغال بود..اونجا هم ما گشتیم هیچی نبود فکر کردم شاید این سرنگا لازم باشه دیدم نیست
یکی از سرنگ هارو دستم گرفتم
رسول:بنظرت چه دارویی بوده؟
رضا:دیازپام
رسول:چیهست
رضا:یه داروی خوابآور قوی..که بین ۶تا ۱۲ ساعت میخوابونه..البته دوتاش دیازپام بود اون یکی ملاتونین از این یکی دوزش ضعیفتره
رسول:قاعدتا باید به آراز زده باشن دیگه نه؟
رضا:آره..برای خوابوندن آراز بوده
رسول:سرم هم پیدا کردین؟
یوسف:نه همیناست فقط
رسول:اینجوری بهش تزریق کردن سرنگ وارد بدنش شده..خب میتونیم همینو مدرک قرار بدیم که آراز به خواست خودش نیومده و بزور آوردنش..
رضا:شدنش که آره میشه حتی قرصی که توی ویلا بهش دادن هم هست..حتی اون لیوانی که چایی خورده بود فرستادیم آزمایشگاه..
رسول:خب خوبه دیگه
یوسف:پسمیدم به آزمایشگاه که تایید کنه به آراز تزریق شده
رسول:آره بده
☆☆☆
#فرشید
روزبعد..صبح
دیشب یه لحظه هم پلک رو هم نذاشتم..خیلی خسته بودم ولی دلم نمیاومد بخوابم،میخواستم برم بیمارستان ولی الان داوود از منم خستهتر بود نمیتونست اینجا خوب کار کنه پس همون بهتر بیمارستان باشه..
حسن:فرشید جان اینم گزارش عملیاتهای دیروز
برگه هارو گرفتم ازش و بلند شدم باید میبردمش برای رسول
فرشید:دستت درد نکنه
پشت سیستمش نشسته بود و مشغول کار بود
فرشید:بیا رسول اینم گزارش ها
رسول:فرشید جواب آزمایش اومد
فرشید:خب خداروشکر
رسول:ولی فکر نکنم بازم به عنوان مدرک قبولش کنن
فرشید:چرا قبول نکنن؟خب آراز با میل خودش نرفته
سرشو چند لحظه گذاشت روی میز..نگرانش بودم..هم سرماخورده بود و نیاز داشت استراحت کنه هم پاهاشو رسیدگی نمیکرد
دست گذاشتم رو شونهاش
فرشید:خوبی چت شد؟
یهو سرشو بلند کرد
رسول:آقای شهیدی رفت برای بازجویی؟
فرشید:آره دیگه گزارششو دادم بهت دیروز رفت
بلند شد خواست بره که از بازوش گرفتم
فرشید:کجا میری
رسول:دیگه اعصابم نمیکشه فرشید...میرم خودم باهاش حرف بزنم
رفت و به رفتنش نگاه کردم..پاهاشو میکشید و سخت پله هارو میرفت بالا
دنبالش رفتم و بخاطر آروم راه رفتنش زود بهش رسیدم
فرشید:آقای شهیدی هیچی راجب خودکشی آراز نگفته بهش
رسول:فعلا میرم پیش آقای شهیدی که اجازه بدن...تو خودت اون گزارشُ بخون فرشید حوصله ندارم من..
فرشید:خیله خب باشه
☆☆☆
#رسول
نمیدونستم چیکار کنم..دلم میخواست حداقل الان که آراز خوابیده وقتی بیدار شد دیگه غصه نخوره..دیگه استرس نکشه که الان چی میشه..که بیگناه هست یا نه..اون برای صفایی کلی غم رو دلشِ..به عنوان یه رفیق وظیفه دارم غم هاشو کم کنم..شاید نتونم خیلی کار بزرگی براش انجام بدم ولی همینکه ثابت بشه بیگناهه برای من اهمیت داره..
وقتی نشستم پشت میز و منتظر شدم صفایی رو بیارن برای چند لحظه خودمو گذاشتم جای آراز...درسته پدر و مادر تا ۲۷ سال نداشتم ولی آقاجون و بیبی فراتر از یه پدر و مادر برام زحمت کشیدن بعد از اونم که خدا بابامحسنُ داد بهم..بابا محسنی داد بهم که الان دلم براش تنگ شده و دلم میخواد خودمو براش لوس کنم و بغلش کنم...
خدایا من تا آخر عمرم از شما ممنونم برای داشتن همچین خانوادهای که بهم دادی..کسایی که خیلی زیاد دوستشون دارم..
با صدای در سر بلند کردم و از فکر قشنگی که داشتم اومدم بیرون..یعنی بزور پرتم کردن بیرون
اومد و با پرویی تموم نشست
صفایی:آخی..چقدر رنگت پریده فرمانده جون
الان اصلا دلم نمیخواست کل کل کنم باهاش یا حتی صداشو بشنوم ولی مجبور بودم
دوربینُ روشن کردم
رسول:آقای امیر صفایی تمام صحبت های شما ثبت میشه تا در صورت نیاز مورد بررسی مقام قضایی قرار بگیره...خب حرف بزنیم؟
صفایی:چه حرفی دوست داری بزنیم؟راستی حال پسرت خوب شد؟آخی الهی سرماخورده بود میدونم...سر زدی بهش اصلا؟
میدونستم میخواد اعصابمُ خورد کنه ولی باید آروم باشم الان...توی موقعیتی نبودم که عصبی بشمُ یه مشت بزنم تو دهنش تا دیگه اسم بچهمو نیاره...الان محمد امیدش به منه..تا چند وقت دیگه هم میومد پس نباید ازم گزارش منفی میشنید
رسول:خارج از موضوعِ بحث صحبت نکنیم بهتره
صفایی:موضوعی نگفته بودی
رسول:آراز
صفایی:تو چطور دوست نداری راجب پسرت حرف بزنیم..پس منم دوست ندارم راجب بچهم حرف بزنی..خب دیگه من برم تو سلولم
خواست بلند بشه که گفتم
رسول:راجب همون پسرت حرف میزنی که باعث شدی خودکشی کنه؟تو چطور اسمتو گذاشتی پدر
تعجب کرده بود و بهم نگاه میکرد...نشست دوباره و دستی به صورتش کشید
صفایی:لازم نیست دروغ بگی
رسول:وقت ندارم صرف حرف زدن های پوچ با تو کنم...آراز قرص خورده،اونجا هم دیدی که حالش بد شده بود..بخاطر قرص های مسکنی بود که خورده
چند لحظه سکوت کرد بعد با صدای گرفته پرسید
صفایی:خوبه حالش
رسول:فکر نمیکنم برات مهم باشه
محکم کوبید روی میز و داد زد
صفایی:مهمه برام..بچهمه..پاره تنمه
رسول:توروخدا برام ادای پدر های دلسوزُ درنیار...آراز الان شد برات بچه؟تازه بعد از ۲۵ سال شد پاره تن؟ آره پاره تنتو یه کاری کردی بیفته رو تخت بیمارستان...الان با مرگ فقط یه فاصله داره..توی کماست
رنگش به آنی تغییر کرد..چرا نمیتونستم باورش کنم؟مگه الان که مریضه باید عزیز بشه آراز؟ اونقدر که جلوش زجر کشید حتی توی ویلا به دستور خودش پسرشو کتک زدن بچهش نبود؟دلش براش اونموقع نمیسوخت؟
رسول:آقای صفایی با کارایی که کردی پای آرازم کشوندی به لجنی که خودت درست کردی..الان آراز شده شریک جرم و اصلا دلم نمیخواد وقتی بیدار شد بیاد برای بازجویی و محاکمه...پس خودت بگو که اون بیگناهه و..
نذاشت ادامه حرفمو بزنم بلند شد رفت سمت در..نگهبان بهم یه نگاه کرد که گفتم ببرش
بعد از بیرون رفتنش محکم چندبار زدم میز
رسول:اَه اَه اَه...لعنت بهت صفایی
چیکار میکردم آخه...فقط چند ساعت مونده بود به جلسه
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:در عوض همه نداشته هایمان گاهی عزیزانی داریم که به یک دنیا نداشتنِ بعضی چیزهای دیگر میارزند...
خودشان،رفاقتشان،مرامشان،وجودشان
خدایا بخاطر داشتنشان ممنون
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا هم میتونید پیام بدین
https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627
ابزارک👆🏻
جوابتو اینجا ببین😊👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
خدایاشکرت
توی کشوری زندگی میکنم..نفس میکشم..بزرگ میشم...که شاهش امام رضا جانمِ(((((((:🥲❤️
نعمتالهی/زنگارღ
-
ولی این روزها جمله دلم تنگ شده براتُ زیاد استفاده کردیم....💔