→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹²²پارتღ
#مهدی
با اخمای تو هم رفته محسن نزدیک بود نیشم باز بشه ولی خب قبل از اینکه من حرصمو سر رسول دربیارم باید در امان باشم خودم دیگه بلاخره
محسن:مهدی
اون صدای تذکر دادنش که مهدی میگفت یعنی برو خداروشکر کن آرش هست وگرنه که من میدونستم و تو..بلاخره داداش من بود دیگه کاریش نمیشه کرد
محسن بلند شد رفت بیرون و منم دنبالش رفتم که دیدم سراغ قابلمه سوپ رفته
مهدی:حق ایراد گرفتن نداریا
برگشت سمتم و همینجوری که میخندید گفت
محسن:این الان سوپه مهدی؟خب بلد نیستی برای چی درست میکنی برادر..اینو که رسول بخوره باید بره بیمارستان
مهدی:عه جدی با خوردنش میره بیمارستان؟پس بزار یکم چرت و پرت دیگه اضافه کنم برم قبرستون
اون خنده خیلی سریع تغییر کرد و منم صبر نکردم که محسن باز اخم کنه زود رفتم پیش بچهها..یکم باهاشون بازی کردم
با صدای آرش هر سهتامون برگشتیم
آرش:خوش میگذره؟
آریا:آره بابایی توام بیا بازیکنیم
آرش:نه دیگه آریا لباس بپوش بریم خونه
قبل از اعتراض من هر دوشون رفتن سمت آرش و از پاهاش گرفتن و شروع کردن به التماس کردن که بمونه
مهدی:بمون دیگه کجا
آرش:عه عه بچه ها یه دیقه ساکت بشید...برم دیگه رسولم حالش خوبه سرم دومی هم وصل کردم بهش تموم شد یا زنگ بزنید بیام یا خودتون در بیارید
علیرضا:عمو آرش تلوخدا بمونید
آرش:قول میدم بعدا آریا رو بیارم یا ببرمتون پارک بازی کنید خوبه؟
علیرضا:نه دیده الان بمونید ناهار بخولیم
مهدی:البته ها ناهار سوپه که مسموم میشید
صدای خنده آرش بلند شد بعد اومد سمتم و لباس آریا رو دست گرفت و بهش اشاره کرد که بیاد...آریا هم با چهره ناراحت اومد جلوش نشست..علیرضا بدو با گریه رفت بیرون و قطعا که میرفت پیش محسن
مهدی:حالا کرم نریزی و بمونی چی میشه؟یعنی باید بزنم تو دهنت که بمونی
آرش:باور کنید کار دارم
محسن:خب بمونید دیگه آقا آرش..بچهم همش داره گریه میکنه
مهدی:الان امیرحسین از آگاهی برمیگرده با اون سرت گرم میشه..پس بتمرگ
آرش:چشم..آقا مهدی شما عادت داری مهمونتو بزور و تهدید نگه داری؟
مهدی:اگه مهمونم آدم نباشه آره
دوباره صدای محسن که با تذکر صدام میکرد بلند شد
علیرضا اشک هاشو پاک کرد و خوشحال اومد سمت آریا
علیرضا:من سوپ نمیخولما.بلای منو آریا و بابا لسول غذای خوب بزالید
مهدی:بخاطر همون بابا لسولته که سوپ گذاشتم فسقلی
صدای عه گفتن علیرضا بلند شد و بعد هر سهمونو بیرون کرد که با آریا تنها بازی کنه
☆☆☆
#رسول
سنگینی انگار قالب شده بود پشت پلکم..بدجور گرمم بود و بدن درد داشتم،دستی موهامو نوازش میکرد و من حتی حال نداشتم چشم باز کنم..فقط میخواستم بخوابم،دلم میخواست چند روز بخوابم و کسی کاری نداشته باشه باهام
صدای دونفرُ شنیدم که بعد از حرف زدنشون فهمیدم بابا و داداشن
امیرحسین:خستهای بابا دیشب نخوابیدی برو بخواب دیگه
محسن:خوبم بابا..تب داره یکم میترسم بیشتر بشه،میخوابم حالا
امیرحسین:بیدار نمیکنید تا چیزی بخوره؟
محسن:فعلا بخوابه بیدارش میکنم بعدا
امیرحسین:از صبح خوابه آخه...حداقل شام بخوره
محسن:خودش باید بیدار بشه دیگه دیدی که چند بار مهدی صداش کرد..علیرضا شام خورد؟
امیرحسین:آره انقدر خسته بود بغل احسان خوابید
با شنیدم اسم علیرضا سعی کردم این پلک هایی که انگار با چسب چسبیده شده بودنُ باز کنم..اونقدر دلم براش تنگ شده بود که حد و اندازه نداشت..میخواستم ببینمش بعد دوباره بخوابم
با تکون خوردنم حواس هردوشون بهم جلب شد
بابا دستامو گرفت..خنکی دستش که روی دست داغم میشست حالمو خوب میکرد
محسن:خوبی بابا
از تشنگی لبام خشک شده بود و نمیتونستم حرف بزنم..با باز شدن بستن چشمام فهموندم که خوبم،با اون یکی دستش موهامو نوازش میکرد که این حرکت شده بود برام آرامبخش و میخواست منو دوباره وارد دنیا بیخبری کنه
امیرحسین:نخوابی باز رسول
محسن:رسول جان نخواب بلند شو یه چیزی بخور بعد دوباره بخواب
امیرحسین:برم براش یه دمنوشی چیزی بیارم قبل از شام بخوره گلوش نرم بشه یکم
محسن:باشه دستت درد نکنه
امیرحسین که رفت بابا کمکم کرد بشینم..حس نشستن نداشتم و انگار این بدن مال من نبود و غیر ارادی حرکت میکرد...بدنم لمس نداشت،بابا دید که سختمه اومد کنارم نشست و سرمو گذاشتم روی شونهاش و شده بود تکیهگاه برام،دستاشو دورم حلقه کرده بود و بازم به حرکت نوازش موهام ادامه میداد...
اتاق توی سکوت بود و خاموش بودن چراغ و تابیدن نور کمِ چراغ های کوچه اتاقُ بی روح کرده بود و منو خوابالو تر
با یادآوری مراسم مصطفی نگاهم زود چرخید سمت ساعت...ساعت ۱۱ونیم بود و با تاریکی هوا یعنی تموم شده و من بهش نرسیدم
رسول:بابا
محسن:جانم
رسول:چرا ظهر بیدارم نکردین برم تشییع رفیقم
محسن:قربونت برم تب داشتی بابا..الانم تب داری و هنوز قطع نشده،از وقتی که حالت بد شده فقط خوابی چند بار مهدی عصر صدات کرد ولی بیدار نشدی
رسول:میخواستم تو مراسمش باشم
محسن:همینطوری هم حالت خوب نبود رسول..چطوری میخواستی بری آخه،الانم بزور نشستی،اشکال نداره بابا اصلا فکرت نره سمت اینکه نرفتم و باید میبودم..باشه؟
رسول:بابا اگه زودتر اون تکتیراندازُ میدیدم شاید میتونستم نجاتش بدم ولی نشد..خوردم زمین..تقصیر من شد مگه نه؟
محسن:معلومه که نه بابا...خدا مگه باید برای بردن آدم ها پیش خودش از ما اجازه یا راهنمایی بگیره که تو میگی تقصیر منه؟نه تو هیچ تقصیری نداری..اینکه خوردی زمین هم حکمت خدا بوده..مگه بده الان رفیقت شده شهید؟مگه بده الان پیش خداست..به این جور چیزا فکر نکن،فقط خداروشکر کن رفیقت به آرزوش رسید..اون الان جاش خوبه و خوشحاله،خودتو آزار نده
اشک از چشمام ریخت حتی حوصله نداشتم اشکمو پاک کنم تا کسی نبینه
در اتاق باز شد و عمو و پشت سرش امیرحسین که یه سینی دستش بود اومدن داخل
مهدی:چه عجب تو زنده شدی بلاخره..اون دنیا خوش گذشت؟چه خبره انقدر خوابیدی تو
لبم بیحال کش اومد..عمو کنارم نشست و دست گذاشت روی پیشونیم
مهدی:هنوز که داغی تو.. چه بلایی سر خودت اوردی؟
رسول:خوبم
مهدی:عه؟خوب شد گفتی..البته از جات بلند بشی دیگه خوب نیستی چون میزنم لهت میکنم
محسن:مهدی تو باز شروع کردی؟بچه مریضه ها..یکم نیاز به آرامش داره همش چرت و پرت میگی
مهدی:خیلی نامردی محسن من یعنی باعث بههم خوردن آرامش ایشونم؟اصلا دوست دارم..الان میرم آهنگ میزارم صداشو تا ته زیاد میکنم
محسن:تو این کارو بکن من میدونم تو
مهدی:نوچ نوچ نوچ سرگرد این مملکتُ داری تهدید میکنی؟
محسن:بله
به کلکل هاشون خندیدم که اون خنده بیشتر شبیه یه لبخند خسته بود...امیرحسین بهم داشت نگاه میکردم و لبخند مهربونش روی لبش بود
با لبخونی گفت خوبی که مثل خودش جواب دادم آره خوبم
سینی رو گذاشت روی میز و لیوانی داد دستم
امیرحسین:بیا بخور اینو بعد غذاتو بدم..بعدش هم باید داروهاتو بخوری
دستم جون نداشت لیوانُ بیاره بالا عمو لیوان از دستم گرفت و به لب هام نزدیک کرد
مهدی:یکم خنکش کردم که راحتتر بخوری..زود بخور که یکم انرژی بگیری
کم کم بهم داد خوردم دمنوشُ..خواستم دراز بکشم تا بخوابم ولی عمو نذاشت و گفت باید غذا بخوری..اصلا میل نداشتم یعنی گشنه بودما ولی خواب بیشتر طلب میکرد الان
خود عمو چند قاشق سوپ بهم داد که تا نصفه کاسه رسید گفتم نمیخورم..
دوباره خواستم بخوابم که بازم نذاشت
خواب داشت منو دیوونه میکرد و نمیذاشت بخوابم
محسن:مهدی فعلا بزار یکم از غذایی که خورده بگذره بعد دارو بده بهش پشت سر هم که نمیشه همه چی خورد
مهدی:این داره از خواب پس میره خب به من چه میخوام زود بخوره که بخوابه
محسن:فعلا که نشسته
رو به امیرحسین گفتم:علیرضا کجاست؟خوب شده؟
امیرحسین:امروز خیلی بازی کرد خسته بود زود خوابید پیش احسانه الان..آره خوب شده اون
محسن:احسان کجاست؟
مهدی:اونم خوابیده بود...رسول بیا بخور داروتو داری از خواب پس میری
چند تا قرص با فاصله چند دقیقه بهم داد و خوردم
و بلاخره تونستم که دراز بکشم..بابا پتو انداخت روم و امیرحسین از ظرف بزرگ روی میز که فهمیدم آبه دستمال برداشت گذاشت روی پیشونیم
امیرحسین:یکم تبتو بیاره پایین
سعی کردم با لبخند بی جونی تشکر کنم و بعد چشم بستم تا بخوابم..ولی تهدید عمو باعث شد خندهام بگیره
مهدی:تو جرعت داری یه بار دیگه نخواب و غذا نخور به موقع..دونه دونه موهای سرتو با دست میکشم تا بمیری
امیرحسین:آخه عمو کیو دیدی با کشیدن موی سر بمیره؟
مهدی:هرچیزی یه شروعی داره دیگه..نه؟...اصلا میخوای روی تو امتحان کنم اول؟
صدای خنده امیرحسین بلند شد و بعد با صدایی که به شوخی ترسیده کرده بود گفت
امیرحسین:اخ اخ ترسیدم عمو...
اون وزنه های سنگین دوباره سراغ پلک هام اومدن و منو خیلی زود بردن به جای تاریک که آرامش داشت و میذاشت که به چیزی فکر نکنم...
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:ولی این متنِ
آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار
اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بیخطر میشد
پناهگاه امن من،بوی تن تو و دو بازوی گشاده تو بود
(بیو کانالمون🙃❤️)
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا هم میتونید پیام بدین
https://abzarek.ir/service-p/msg/4078264
ابزارک👆🏻
جوابتو اینجا ببین عزیزم😊👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹²³پارتღ
#محمد
لباسامو که پوشیدم منتظر عماد شدم تا بیاد
دیروز بچه ها بعد از تشییع مصطفی اومدن ملاقات و گفتن که رسول مریض شده و نمیتونه بیاد اداره..با این حساب مجبور بودم خودم برم سرکار،بچه ها تا اینجا کارا رو خوب پیش برده بودن ولی حداقل باید یکی باشه نظارت کنه،آقا عبدی که نبودن،رسولم که مریض شده..آقای شهیدی هم کلی سرشون بابت بازجویی ها شلوغه..پس باید خودم میرفتم اداره
در اتاق باز شد و عماد اومد داخل
عماد:بفرمایید بریم.. خودم میبرمتون اداره..اونجا به متهمین هم سر میزنم چند روزه نرفتم
محمد:سعید چی؟
عماد:اون عصر مرخص میشه خانوادهش میان دنبالش
سر تکون دادم و همراه عماد از بیمارستان خارج شدیم...هنوز کمرم درد میکرد و گچ دست راستم کلافهم میکرد ولی باید تحمل میکردم و از خودم ضعف نشون نمیدادم...میدونستم بچه ها برسم نمیزارن زیاد کار کنم ولی اونا الان خستهان این مدت اندازه چند روز یا حتی هفته ها خسته شدن...داوود که هنوز بعد از مأموریتش نرفته بود برای استراحت..یا فرشید که همش یا بیمارستان پیش ما بود یا اداره مشغول کار..و حتی رسول که در کنار همه کار های خودش پست سنگین فرماندهی هم به عهده گرفته بود
محمد:رسولُ ندیدی این مدت؟
همینطوری که فرمونُ میچرخوند گفت
عماد:آخرین بار همون روز اول دیدمش که رفتم پاهاش بخیه زدم همین...حتی اومده بود بیمارستان من پیش شما بودم ندیدمش
با تعجب برگشتم سمتش...هضم جمله اولش یکم سخت بود برام
محمد:بخیه برای چی؟پاهاش چیشده مگه؟
اونم مثل خودم با تعجب بهم نگاه کرد و بعد حواسشو داد به رانندگی
عماد:مگه بچه ها نگفتن بهتون که رسول همون روز عملیات زخمی شده
محمد:نه نگفتن..زخمی شده؟پس چرا بیمارستان نیومد برای زخمش اصلا زخمش خطر نداره که
عماد:نه بابا نگران نباشید..گلوله پاهاشو سابیده البته یه سابیدگی عمیق که نیاز به بخیه و مراقب داشت...یکم پایین تر از زانوش بود
محمد:از دست این.. حتما با اون پاهاش کلی هم کار کرده و مراقب نبوده
عماد:دیگه وقتی شما هستی وضعش اون بود الان که هیچکس بالا سرش نبود دیگه واویلا
محمد:حالا امروز میرم خونهشون ببینمش...تو نمیای؟
عماد:این مدت آمپرم به صد رسیده قشنگ با چند دقیقه دیدن رسول میرسه به هزار..همون نمیبینمش بهتره برای هردومون
خندیدم و از دست تویی گفتم
محمد:راستی حال آراز چطوره؟
عماد:دکترش میگفت تا چند ساعت دیگه بهوش میاد..خیلی شانس آورد واقعا وگرنه با اونهمه قرص و دیر رسوندنش مرگش حتمی بود..واقعا خداروشکر باید کرد
محمد:خب خوبه..انشاءالله زودتر حالش خوب بشه
تا رسیدم به اداره سکوت توی ماشین حکم فرما بود
توی پارکینگ عماد شروع کرد به توصیه کردن که کم کار کنم و فشار وارد نکنم به کمر و دستم...داروهامو به موقع بخورم و استراحت داشته باشم..میدونستم اگه قبول نکنم و بهانه بیارم یه ساعت میخواد غر بزنه برای همین زود قبول کردم و اونم بیخیال شد
با ورودم به سایت بچه ها با خوشحالی سمتم اومدن انگار چند ماهه همدیگرو ندیده بودیم..
داوود و فرشید محکم بغلم کردن..کمرم درد گرفته بود ولی دلم نخواست ناراحتشون کنم و فکر میکردم حداقل با به آغوش کشیدنشون بتونم تشکر کنم بخاطر این چند روز کار بیوقفه و اذیت شدنشون
علی:آقایون بنده خدا آقامحمد داره اذیت میشه ولش کنید دیگه
فرشید زود از بغلم بیرون اومد و با نگرانی گفت
فرشید:ای وای اصلا حواسم نبود کمرتون درد میکنه..شرمنده خوبید الان؟باز درد گرفت؟
محمد:نه بابا خوبم بچه ها...خب برید به کارتون برسید نیم ساعت دیگه بیاید تو اتاقم تا باهم حرف بزنیم
چشمی گفتن و رفتن...توی اتاق استراحت دستمو نایلون پیچیدم و رفتم حموم،یه دوش چند دقیقه گرفتم و بیرون اومدم..واقعا با یه دست کار کردن سخت بود
موهامو شونه زدم و به سمت اتاق آقای شهیدی راه افتادم
___
بعد از یه ربع صحبت از اتاق بیرون اومدم و رفتم سمت اتاق خودم..همه چی مرتب و سرجای خودش بود
پشت میز نشستم و سیستم روشن کردم،نگاهی به برگه های روی میز انداختم گزارش بچه ها بود..چندتاشون امضا و تایید رسول داشت و بقیه نه..اونایی که مونده بود سریع خوندم و امضا زدم..توی پوشهای قرار دادم و گذاشتم تو کشو،توی این لحظه نگاهم رفت سمت برگه مچاله شده تو سطل زیر میزم
برداشتم و بازش کردم...دست خط رسول بود،و با خوندش لبخند اومد روی لبم 《 رسول تو الان هیچ کاری مهمتر از اداره موندن و رسیدگی به پرونده نداری..حتی واجب نیست بری بیمارستان و اصلی ترین وظیفهت همینه...تو باید خوب کار کنی که وقتی محمد اومد راضی باشه ازت و همینطور گزارش مثبت بشنوه...خب پس الان تمرکزتو جمع کن..خستگیتو بزار کنار..گلودرد و سردرد هم بهش فکر نکن...آفرین رسول تو میتونی》
برگه رو گذاشتم توی کشو
در اتاق زده شد و بچه ها اومدن داخل...
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:و آغوشی که خستگی رو از بین میبره...❤️
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا هم میتونید پیام بدین
https://abzarek.ir/service-p/msg/4078264
ابزارک👆🏻
جوابتو اینجا ببین عزیزم😊👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹²⁴پارتღ
#محمد
بخاطر در کمرم دیگه بلند نشدم برم کنارشون بشینم..از علی خواستم خلاصه گزارش این مدتُ شفاهی بهم بگه..اینکه روز عملیات چه اتفاقاتی افتاد..از شهید شدن مصطفی و زخمی شدن رسول..از اینکه نتونست رسول خودشو برسونه به مصطفی...ازدستگیری سانی و بقیه سوژه های پرونده،از بردن آراز به جای دیگه..تماس آراز به پلیس و رفتن بچه ها...از ثابت کردن بیگناهی آراز،از بازجویی صفایی توسط رسول تا رفتنش به جلسه و قانع کردن مقامات بابت بیگناهیش گفتن..با تک تک صحبت هاشون افتخار میکردم به داشتن همچین بچههایی که توی شرایط سخت بازم دست از کار برنداشتن و رو سفیدم کردن پیش همه
محمد:کارتون عالی بود بچه ها..ممنونم از همگی
فرشید:میگم آقا یه چیزی
محمد:جانم
فرشید:فکر کنم رسول بخاطر شهادت مصطفی خودشو مقصر میدونه..یکم میشه باهاش حرف بزنید
علی:بله آقا..اون فکر میکنه اگه یکم زودتر متوجه تکتیرانداز میشد و سریع واکنش نشون میداد یا حتی اگه بهجای رفتن سمت مصطفی صداش میکرد میتونست کمک به زنده بودنش بکنه
داوود:هیچی به ما نگفتهها از رفتار هاش فهمیدیم
محمد:نگران نباشید..رسول که بچه نیست،یکم فشار کاری روش بوده که تموم میشه..ولی با این حال باهاش حرف میزنم
لبخند روی لب هر سه اومد..با گفتن اینکه برید به کارتون برسید بلند شدن،با یادآوری چیزی علی صداش کردم که موند
علی:جانم آقا
کاغذی جلوی میز گذاشتم و گفتم
محمد:میشه بنویسی مصطفی کجا دفن شده؟میخوام برم
علی:چشم ولی هنوز که حالتون خوب نشده..برید نمازخونه بعدا میبرمتون خودم
محمد:مگه بچهام علی؟بنویس بدو باید برم
با اکراه سر تکون داد و قطعه و ردیفشو نوشت..گذاشتم توی جیبم و بعد از برداشتن سوئیچ موتور از اتاق خارج شدم..همون لحظه فرشید اومد بالا
محمد:بله؟
سوئیچی جلوم گرفت که سوالی نگاهش کردم
فرشید:با این حالتون که نمیتونید با موتور برید..حداقل با ماشین برید بتونید تکیه هم بدین اینجوری کمرتون اذیت نمیشه
لبم نیمچه کش اومد و سوئیچ گرفتم..سوئیچ موتورم دادم بهش
محمد:دستت درد نکنه..ولی نگران حال من نباشید،خوبم
فرشید:خیلی کار سختیه..ولی سعی میکنیم
خندیدم و بعد آروم هلش دادم به عقب گفتم
محمد:برو به کارت برس فرشید
اونم بعد از خندیدن و ببخشید گفتن رفت...
توی ماشین فرشید زنگ زدم به عطیه و راه افتادم..بعد از چند بوق برداشت..میدونستم الان آماده شلیک غر زدنشه برای همین قبل از حرف زدن اون زود گفتم
محمد:سلام عزیزم..کلی شرمندهام بخدا قول میدم دیگه تکرار نشه،خوبه؟
انتظار شنیدن صدای عطیه رو داشتم ولی صدای دخترونه و شیرین زهرا(خواهرزادهش)اومد
زهرا:سلام دایی محمد من زهرام
محمد:سلام عزیز دلم..من قربون زهرای دایی برم،کجایی؟
زهرا:اومدیم خونه عزیز..چرا تو نیومدی هنوز؟
محمد:میام زهرا جان...زندایی کجاست؟
زهرا:حلما داشت گریه میکرد رفت آرومش کنه...دایی محمد
محمد:جانم؟
زهرا:بیا خونه دیگه دلم برات تنگ شده
محمد:اخ من فدات بشم دایی..منم دلم کلی برای تو علی تنگ شده،قول میدم زود بیام
زهرا:خب ما میخوایم شب بریم تو الان بیا
محمد:یکم کار دارم دایی حالا میام تا شب
زهرا:باشه...علی صبر کن منم بیام دیگه..دایی محمد من برم علی داره بدون من بستنی میخوره
خندیدم و ازش خدافظی کردم...توی راه یکم برای علیرضا خوراکی گرفتم و از کنار سوپری که داشتم رد میشدم چشمم خورد به مغازه اسباب بازی رفتم داخلش..میخواستم هم برای حلما چیزی بخرم هم علیرضا...
چشممُ یه عروسک پولیشی خرگوش صورتی رنگ گرفت..اونو برای حلما برداشتم
برای علیرضا هم چون به ماشین و اسلحه علاقه داشت یه ماشین کنترلی خریدم
بعد از حساب کردن راه افتادم سمت خونهشون میخواستم زود رسولو ببینم تا مطمئن بشم حالش خوبه
حدود ۱۰ دقیقه بعد رسیدم و پارک کردم...
☆☆☆
#مهدی
پتو رو انداختم روی محسن..بلاخره خوابید آقا
بعد به رسول میگه مراقب خودش نیست آخه برادر من یکی میخواد مراقب تو باشه که دو شبه نخوابیدی..تب رسولُ چک کردم خداروشکر تبش پایین تر اومده بود ولی هنوز خسته بود و میگفت میخوام بخوابم
سینی صبحونهشو برداشتم و رفتم بیرون هیچی نخورد صبح و تا بیدارش کردم گفت خوابم میاد و دوباره چشماشو بست..نمیدونم چند وقته نخوابیده که اینجوری تشنه خوابه
همون لحظه آیفون زده شد چند قدم برداشتم که دیدم محمدِ
خونه بههم ریخته بود زود تا بیاد بالا جمع کردم حداقل آبرومون پیش محمد نره...
علیرضا:عمو
مهدی:جانم
علیرضا:پیاسُ روشن میکنی من بازی کنم؟
مهدی:آره ولی الان عمو محمد داره میاد خونهمون بعدا وصل میکنم باشه؟
یهو جیغ زد و پرید هوا..زود رفتم و دست گذاشتم رو دهنش آروم
مهدی:هیس بابا رسول و بابا جون خوابن
در که زده شد علیرضا تند دوید و درو باز کرد
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:اینو شما بگید🥲
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا هم میتونید پیام بدین
https://abzarek.ir/service-p/msg/4078264
ابزارک👆🏻
جوابتو اینجا ببین عزیزم😊👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹²⁵پارتღ
#محمد
با ورودم علیرضا اومد تو بغلم نمیتونستم بلندش کنم برای همین به یه بغل کوتاه اکتفا کردم و بعد دستشو گرفتم رفتیم داخل..مهدی اومد جلو و باهام دست داد
مهدی:خوشاومدی..بیا بشین
تشکری کردم و رفتم نشستم علیرضا هم کنارم نشست
علیرضا:عمو حلما کو؟
دستی به سرش کشیدم و لپشو کشیدم
محمد:تو خونه..بعدا میارمش باشه؟
علیرضا:باش..من کلی اسباب بازی دالم بگو بیاد باهم بازی تونیم
محمد:چشم میارمش ولی الان کوچیک حلما بزرگ که شد باهم میتونید بازی کنید
با صدای مهدی حواسمو دادم به اون
مهدی:به کثیفبودن خونه توجه نکن خواهشا...
محمد:دیگه وقتی تو توی خونه باشیانتظاری نمیره
مهدی:نزار جلو بچه دهنم باز بشه..
محمد:خب حالا..بچه ها کجان؟
مهدی:بچه ها یا رسول؟
محمد:بیمزه
مهدی:احسان و امیرحسین رفتن سرکار..رسول خوابه هنوز، محسنم تازه خوابید..
علیرضا از پیشم بلند شد رفت تو اتاق
مهدی:شنیدم زخمی شده بودی..خوبی الان
محمد:الحمدلله بهترم..کی گفت بهت؟
مهدی:علی گفت..دیروز اومد دنبال رسول بعد دید حالش بده،ازش پرسیدم که چیشده گفت که این مدت جای تو بوده نخوابیده مریض شده
محمد:خوبه رسول؟هنوز خونهمون نرفتم مهدی..آنقدر نگران این بچه بودم گفتم بیام ببینمش بعد برم خونه
مهدی:والا از وقتی اومده همش خوابه..فقط دیشب بزور بیدارش کردیم یکم غذا دادیم خورد با داروهاش
محسن:سلام
برگشتیم دیدم محسن دست علیرضا رو گرفته دارن میان..
محمد:سلام خوبی
محسن:ممنون..خوش اومدی بشین راحت باش
مهدی:تو چرا بیدار شدی آخه
محسن نشست کنارم چشماش سرخ شده بود و چهرهاش خسته بود
محمد:چقدر خستهای محسن
مهدی:همین نیم ساعت پیش خوابید..دو شبه بیداره..هی بهت میگم بزار من پیشش میمونم تو بخواب
محسن:خب دیشب تب داشت مهدی توقع داشتی بخوابم...الانم علیرضا داشت رسولو بیدار میکرد ولی خب آقا رسول انگار چندتا قرص خواب خوردن اصلا بیدار نشد
علیرضا:خب بابا جون میخواستم بیدارش کنم بگم عمو محمد اومده
محمد:قربونت برم من...یه برم ببینمش بعد باید برم خونه یه سر بزنم دیر نشه
مهدی:باشه تا بیای چایی هم دم کشیده
علیرضا:منم باهات میام عمو
محمد:بیا قربونت برم...
با علیرضا رفتیم تو اتاق..روی تخت نشستم و بهش نگاهش کردم
دستاشو گرفتم خیلی گرم بود...
علیرضا:عمو الان بیدالش میتونم
محمد:نمیخواد عمو
علیرضا:آخه عمو محمد از دیلوز که اومده همش خوابیده..خب بیدال بشه دیده
جوری مظلوم گفت که نتونستم مخالفت کنم و سر تکون دادم که بیدارش کنه
☆☆☆
#رسول
با صدا زدن علیرضا از خواب بیدار شدم...اصلا دلم نمیخواست چشم باز کنم و از خواب بیرون بیام..میخواستم فقط بخوابم،انگار که کلا چند ساعت خوابیدم و تشنه خوابم باز
با تکون دادن های شدیدش دیگه چشم باز کردم گناه داشت بچه..
علیرضا:پاشو دیگه بابا..چلا همش میخوابی
رسول:یکم دیگه بخوابم بابا
علیرضا:نه پاشو عمو محمد اومده
با شنیدن اسم محمد به خودم اومدم..اونکه تو بیمارستان بود پس اینجا چیکار میکرد
سرگیجه داشتم و نمیتونستم بلند بشم برای اینکه عمو سرم غر نزنه دراز کش موندم
دستی روی دستم نشست که نگاهم کشیده شد پایین تخت..محمد بود واقعا
رسول:سلام آقا
علیرضا که انگار ماموریت بزرگی انجام داده با ذوق گفت اخ جون بیدارش کردم و بعد رفت بیرون...آقا محمد یکم جلوتر نشست و دستامو گرفت
خواستم خودمو بکشم بالا که نذاشت
محمد:راحت باش رسول...بهتری
رسول:خداروشکر آقا بهترم
محمد:فقط چند روز نبودما...ببین با خودت چیکار کردی
بیحال خندیدم و بعد گفتم
رسول:خب وقتی کار سخت بهم میدین همین میشه دیگه
محمد:چند ساله دارم همین کار سختُ انجام میدم یه بار مثل تو شدم؟
رسول:من مثل شما صبور نیستم
محمد:اصلا آدم فرمانده بودن نیستی رسول
رسول:تازه فهمیدی آقا؟بهتون که گفته بودم از قبل
محمد:البته که ناحقی نکنم کارت خوب بود
رسول:همین؟خوب بود؟
محمد:توقع بیشتراز این داشتی
رسول:آره..فکر نمیکردم بگید کارت خوب بود.
فکر میکردم خیلی بیشتر از اینا تشویقم کنید
محمد:هنوز هیچی ازت نشنیدم که زیاد تشویقت کنم استاد...بچهها خلاصه بهم گفتن منم خلاصه تشویق کردم
رسول:خب پس مفصل که بشنوید بهتر تشویق میکنید
محمد:حالا ببینیم چی میشه
رسول:برای تشییع مصطفی شما رفتید؟
محمد:نه نشد.صبح مرخص شدم اونم بخاطر اینکه تو نمیتونستی بری اداره..دیگه گفتم مرخص بشم
رسول:کمرتون بهتر نشد؟
محمد:نه هنوز درد میکنه...میتونی بلند بشی رسول بریم بیرون؟مهدی میگه از دیروز خوابیدی یکم باید غذا هم بخوری تا جون بگیری
رسول:حوصله ندارم آقا
محمد:بیخود..بلند شو بریم بیرون یکم بشین اینجوری همش خوابی که بدتر میشی..توی اداره لازمت دارم تا دو روز هم خوب نشی نیرو میزارم پشت سیستم جنابعالی
رسول:اصلا الان بریم اداره..نمیخواد کسی بیاد جام
محمد:شوخی کردم استاد
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:شما بگین😉
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا هم میتونید پیام بدین
https://abzarek.ir/service-p/msg/4078264
ابزارک👆🏻
جوابتو اینجا ببین عزیزم😊👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹²⁶پارتღ
#رسول
با کمک محمد رفتم بیرون،سرگیجه نمیذاشت درست قدم بردارم و با گرفتن دستام توسط محمد میتونستم راه برم.. تا عمو منو دید دوباره اون اخمشو مهمون صورتش کرد..یا خدا از الان میخواد شروع کنه؟علیرضا بیکاری بیدارم کردی آخه
نشستم پیش بابا چون فعلا بهترین جا کنار بابا بود
محسن:خوبی بابا؟
رسول:آره خوبم..عمو چرا اخم کردی
مهدی:چرا اخم کردم؟تو نمیتونی دو روز سالم زندگی کنی؟همش باید یه بلایی سر خودت بیاری؟احمق
محسن:مهدی بچه مریضه ها
مهدی:این سن خرُ داره بعد بچه؟
محسن:زشته ها..من عادت کردم حداقل از محمد خجالت بکش
مهدی:نمیخوام خجالت بکشم...آخه کدوم انسان عاقلی چند روز غذا نمیخوره و اصلا نمیخوابه؟خودتو ربات فرض کردی؟هرچقدر هم که کار داشته باشی یعنی توی این ۲۴ ساعت از شبانه روز یه لقمه نون خالی نمیتونی بزاری تو دهنت؟
محمد:مهدی ولش کن دیگه حالش خوب نیست الان..بعدم خب یکم بهش حق بده،رفیقش شهید شده از اونطرفم پست فرماندهی به گردنش بوده..از طرفی هم باید برای نجات جون یکی از دوستاش مدرک جمع میکرده..این مدت خیلی فشار کاری روش بوده..میدونی خودتم چقدر روی سلامتی نیروهام حساسم ولی اینبار خدایی رسول حق داره
سرمو انداخته بودم پایین تا عمو بیشتر از این دعوام نکنه البته که کار خیلی چرتی بود ولی همین از دستم برمیومد الان..حداقل یکم از عصبانیتشو کم کنم با مظلومیت و نشون دادن حال خرابم
علیرضا:عمو چلا بابایی دعوا میتونی؟
مهدی:چون کار بدی کرده
علیرضا یهو از بغل بابا پرید پایین و رفت پیش عمو..با ذوق خاصی که توی صداش بود گفت
علیرضا:یعنی میخوای بابایی دعوا بتونی و بدی فلش بشوله؟
بابا و محمد خندیدن به حرفش عمو هم اخم هاش باز شد و محکم علیرضا رو بغل کرد...اینکه یه حامی کوچولو براش پیدا بشه خوب بود توی این وضعیت..ولی من با تعجب داشتم به این وروجک نگاه میکردم..
رسول:علیرضا حاضری من فرش بشورم خدایی؟تو مثلا پسر منی؟رفتی تو تیم عمو؟
علیرضا روی پای عمو نشسته بود و خب بهترین پشتیبانُ داشت برای همین گفت
علیرضا:آله..باید تنبیه بشی که دیده زود بیای پیش من...بعدم منو ببلی پالک و باهم بازی تونیم..تو فلش بشولی منم میام کمکت میتونم و کلی آب بازی میتونیم بعد عمو احسان و عمو امیلُ خیس میکنیم..تازه بابا میتونیم وقتی که فلش میشولیم کلی سلسله بازی تونیم...پس عمو تولو دعوا تنه دیده خیلی هم حال میده
خیلی سعی میکردم نیشم باز نشه و چهره جدیمو حفظ کنم ولی در برابر این زبون درازِ شیرین نمیشد.. با خندیدن هر سه نفرشون دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم خندیدم...
مهدی:اخ من فدای تو بشم که مثل خودمی
محمد:خدانکنه مثل تو باشه مهدی زبونتو گاز بگیر..
عمو از ظرف یه شکلات برداشت و پرت کرد سمت محمد..به علیرضا اشاره کردم بیاد بغلم
مهدی:محمد میزنمتا
محسن:مهدی..یکم فقط خجالت بکش..لطفا
علیرضا روی پاهام نشست و دست انداخت دور گردنم محکم بغلش کردم تا این دلتنگی چند روزه برطرف بشه..هم برای اون هم برای من که نیاز داشتم حداقل پسرم کنارم باشه و از وجودش آرامش بگیرم..دلم میخواست این لحظهرو خدا میزد استپ تا نگذره و همینجوری تو بغلم بمونه و ذره ذره آرامش بهم تزریق بشه..هم حالم خوب بشه و هم بهانهگیری علیرضا کم
علیرضا سرشو نزدیکم کرد و تو گوشم گفت...
علیرضا:بابایی تو الان ملیض شدی؟
سر تکون دادم و آروم گفتم
رسول:آره بابا ولی زود خوب میشم
علیرضا:میشه بگی حالم خوبه تا سوپ نخولیم؟نبودی من همش سوپ خولدم دیده خسته شدم..تو ملیض باشی ما باز باید سوپ بخولیم..بگو خوبی تا غذای خوشمزه بخولیم..
با حرفاش قند تو دلم آب میکرد...محکمتر بغلش کردم و بلند زدم زیر خنده
مهدی:به چی میخندی تو الان؟
رسول:جرمه مگه بخندم؟
مهدی:بله برای تو یکی جرمه
رسول:وای خدایا..عمو علیرضا میگه بهتون بگم حالم خوبه تا سوپ نزارید...بچم خسته شد این چند روز فقط سوپ خورده
محسن:اخ من قربونت برم بابا...ببخشید امشب قول میدم یه غذای خوشمزه برات درست کنم خوبه؟
علیرضا:اوهوم...قلمه سبزی
محسن:چشم...فقط من برم یکم دراز بکشم سرم خیلی درد میکنه.محمد جان ببخشید
محمد:این چه حرفیه محسن راحت باش برو بخواب
بابا رفت تو اتاق و عمو هم اومد علیرضا رو ازم گرفت و قربون صدقه اش رفت..
محمد:من برم دیگه
مهدی:وا کجا بمون الان ناهار درست میکنم باهم میخوریم
محمد:نه دیگه برم..هم خونه باید برم هم یه سر اداره باید بزنم..اومده بودم فقط رسولو ببینم مطمئن بشم خوبه
رسول:حالا بمونید بعد ناهار باهم میریم
محمد:لازم نکرده تو بیای اداره..فعلا استراحت کن خودم میگم کی بیای..آهان خدا شاهده تو خونه هم خوب غذا نخوری من تو اداره باهات کار دارم رسول...میدونی سر این قضیه اصلا با کسی شوخی ندارم
رسول:بنظرتون با وجود عمو خان میتونم غذا نخورم؟
مهدی:آفرین که زود اعتراف کردی داشت دمپایی میاومد تو دهنت اگه میگفتی نه
آقا محمد بلند شد که ماهم به احترامش بلند شدیم سرگیجه مجبورم کرد چند لحظه دستمو بگیرم به دیوار و نتونم برای خدافظی تا دم در برم..وقتی محمد رفت و عمو درو بست منو دید..با دیدنم که دست به دیوار گرفتم زود سمتم اومد و نگران حالمو پرسید..نخواستم بیشتر از این نگرانشون کنم برای همین گفتم خوبم ولی عمو بیخیال نشد و کمک کرد بشینم روی مبل..خودش رفت از اتاق برام بالشت و پتو آورد بعد گفت که دراز بکشم تا برام یه چیزی درست کنه از خدا خواسته بودم که بازم بخوابم،اینبار علیرضا بالا سرم نشست و موهامو نوازش کرد و بیشتر پلکهامو سنگینتر میکرد...
☆☆☆
#محمد
در خونه رو که باز کردم صدای خنده های علی و زهرا پیچیده تو فضای حیاط..لبخندی بهشون زدم و نزدیک تر رفتم..داشتن دنبال هم میکردن دور حوض
با دیدنم بدو اومدن تو بغلم و مجبور شدم بشینم تا به آغوش بکشمشون
محمد:سلام عزیزای دایی خوبین؟
هر دو سلام دادن و بعد شروع کردن به خبر چینی که امروز چیکار کردن و چیشد
به این قسمت که کلی بالا سر حلما جیغ و داد کردن تا بیدار بشه تا بتونن باهاش بازی کنن رسیدن الکی اخم کردم و گفتم
محمد:عه عه وروجکا حالا دختر منو اذیت میکنید؟من میدونم و شماها
حسودیشون گل کرد و شروع کردن به بهانه و دلیل آوردن...با صدای عطیه حواسمو دادم بهش که روی پله ها وایساده بود و خنده قشنگش روی لبش بود
با سلامی که کلی شرمندگی و ذوق از دیدنش بود بلند شد و رفتم سمتش..علی و زهرا هم همینجوری که داشتن تقصیر بیدار کردن حلما رو مینداختن گردن همدیگه پشتم اومدن...با عطیه دست دادم لبخند زدم
محمد:خوبی
عطیه:الحمدلله..خسته نباشی،...بیا بریم بالا یه چایی بخور خستگیت در بره تازه اومدی
محمد:اخ که چقدر هوس چایی های عطیه خانمُ کرده بودم
بلند خندید رفت بالا منم به بچه ها گفتم برن به ادامه بازیشون برسن و خودمم رفتم بالا...حلما روی تشک کوچکش بود و داشت انگشت پاهاشو میخورد..رفتم کنارش نشستم و انگشتشو درآوردم
محمد:اخ من قربونت بشم الهی..سلام حلمای بابا خوبی؟...پستونک دیگه جواب نمیده نه بابا؟..اخه کی میشه تو بزرگ بشی بتونی حرف بزنی نفس
عطیه:بفرمایید
سینی چایی و خرما به همراه کیک خانگی رو گذاشت کنارم که تشکر کردم
دستای حلما دور انگشتم جمع شده بودن برای من بهترین حس و لحظه دنیا بود
با یادآوری اینکه براش عروسک گرفتم خواستم بلند بشم برم از تو ماشین بیارم ولی یادم افتاد برای علیرضا هم ندادم..آروم زدم به پیشونیم که عطیه گفت
عطیه:چیشده؟
محمد:برای علیرضا و حلما اسباب بازی گرفتم یادم رفت بهش بدم
عطیه:خب حالا که چیزی نشده بعدا میدی بهش...کجا بودی این مدت؟یه زنگ میزدی حداقل فرمانده
محمد:اخ اخ عطیه به روم نیار که کلی شرمندهام..ماموریت بودم اصلا راه ارتباطی نبود که زنگ بزنم
عطیه:نظرت چیه پیشنهادتو قبول کنم؟
محمد:پیشنهاد؟کدومش؟
عطیه:همون که گفتی درخواست میدی تا من بیام پیشتون..اینجوری حداقل میفهمم کجایی و حالت خوبه..از دلشوره و نگران مردم این چند روز محمد
لیوان چایی رو برداشتم گرفتم سمتش..یه تیکه از کیک هم گذاشتم روی پیشدستی جلوش
محمد:خدانکنه عطیه خانم...بادمجون بم آفت نداره..نگرانم نباش،حالا به جای نگرانی یه چایی کنار شوهرت بخور...این شوهر همیشه شرمندهت هم قول میده که درصد نگران کردن شمارو با کارهاش کم کنه
خندید و لیوان چایی رو به لب هاش نزدیک کرد و امیدوارمی گفت
منم چاییمو برداشتم و مزه کردم....
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:وچایدغدغهیعاشقانهیخوبی است
برای با تو نشستن بهانه خوبی است 🥲❤️