eitaa logo
《نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ³》
863 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
142 ویدیو
2 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی اینجا هم میتونید پیام بدین https://abzarek.ir/service-p/msg/4078264 ابزارک👆🏻 جوابتو اینجا ببین عزیزم😊👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
- السلام علیک یا صاحب الزمان
روز یازدهم چله زیارت عاشورا تا محرم...🙃🌱
حالا که دیگه به پایان نعمت الهی نزدیک میشیم بیاید شما پارت آخر این رمان رو بنویسید من بزارم یه جور شبیه مسابقه نه اینکه خودم پارت آخر ننویسم نه...پارت دلی شما بنویسید و هر کی قشنگ تر باشه بهش جایزه میدم...🙃 یعنی اینکه شما حدس می‌زنید من پارت آخر چطور مینویسم شما همونو بنویسید فقط خواهش میکنم حتما بنویسید چون دیگه نعمت الهی قراره تموم بشه....💔 تا آخر هفته برام بفرستید @fatemeh_315_133
بچه ها امروز آخرین فرصت برای دادن پارت های دلی‌تونه تا اخر شب وقت دارین چون قراره فردا بزارم..
امروز سالروز ازدواج بهترین زوج عالمِ🥺❤️
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ¹³⁰پارتღ انگار این سفرمونُ امام رضا خودش داشت مدیریت می‌کرد..چون همه چی توی یه روز جور شد..هم عمه‌اینا میومدن هم مینی‌بوس جور شد که همه باهم بریم،علیرضا که دیشب اصلا نیومد خونه و گفت که میخواد پیش محمد باشه..صبح خیلی زود رفتم وقتی خواب بود آوردمش خونه، چون مطمئن بودم کلی میخواد اذیت کنه مخصوصا حلمارو..قرار بود عصر راه بیفتیم وما تا اونموقع مهمون آقاجون و بی‌بی بودیم..خیلی بهشون اصرار کردیم که بیان همه دوست داشتن باشن توی سفر کنارمون ولی آقاجون بخاطر کمردردش گفت نمیتونه زیاد بشینه رو صندلی... ناهار خوشمزه‌ای که به سفارش عمو خورشت بامیه بود خوردیم..عمو جوری با لذت می‌خورد که انگار گرون‌ترین و بهترین غذای این جهانُ جلوش گذاشتن..خودم اصلا بامیه دوست نداشتم ولی از وقتی که رفتم کنارشون ذائقه غذایی‌م عوض شده بود...همینطور وقتی با ولع خوردن عمو رو میدیدم دلم میخواست بیشتر غذا بخورم بعد از خوردن ناهار و جمع کردن‌شون دور هم نشستیم و گفتیم که یکم بازی کنیم قرار شد مافیا بازی کنیم...حامد زود برگه آورد تا نقش هارو روش بنویسه امیرحسین با گوشیش مشغول بود که عمو یه سنگ ریز از رو زمین برداشت پرت کرد سمتش امیرحسین:عه عمو مهدی:عه عمو داره؟چرا همش سرت تو گوشیه؟ امیرحسین:خب کار داشتم...وای عمو یه چیزی الان خوندم تو گوشیم..بگو چی مهدی:چی باز؟ امیرحسین به منو احسان و علی که کنار هم نشسته بودیم چشمکی زد و آروم خودشو کشوند سمت بابا...از حرکتش خنده‌ام گرفت باز میخواد چه کرمی بریزه عمو رو عصبی کنه خدا داند مهدی:بگو دیگه..امیرحسین از الان بگم چرت و بگی مراعات هیچ‌کسُ نمیکنم احسان:نکه خیلی مراعات میکنی شما مهدی نگاه تیزی به احسان کرد که باعث شد خفه بشه علی:دو دیقه دهنتو ببند دیگه..حالا تو کل راه میخواد لج کنه باهامون احسان:اونکه کار همیشگی‌شه رسول:میشنوه بدبخت میشیما امیرحسین:عمو الان خوندم نوشته دوتا غذا بدترین غذا شناخته شده یعنی آمار کمی این غذارو دوست دارن...یه خورشت الو اسفناجِ یه خورشت بامیه..من نمیدنم چرا تو از بین این همه غذای خوشمزه باید بدترین غذارو انتخاب کنی؟این همه آدم هم مجبور بشن برای اینکه تو خوشت بیاد اونو بخورن؟ عمو اینبار سنگ بزرگ تری برداشت خواست پرت کنه که با دیدن علیرضا که حلما بغلش بود داشت میرفت سمت تاب زود بلند شدم و دویدم سمتش تا رسیدم حلما رو گرفتم که صدا اعتراضش بلند شد..اخمی کردم بهش و گفتم رسول:مگه نگفتم بغلش نکن علیرضا:عه خب میخوام بلم تاب بازی کنیم باهم رسول:بیخود..هنوز حلما کوچیکه بعدا که بزرگ شد..یهو بچه بیفته من چه خاکی تو سرم بریزم محمد اومد سمتم و جلوی علیرضا نشست دست به موهاش کشید محمد:عمو..حلما الان خیلی کوچولوعه،نمیتونه که تاب بازی کنه..اصلا بیا باهاش بازی کن ولی اون خوابیده باشه..خوبه؟ علیرضا:آله محمد بلند شدوحلما رو ازم گرفت زیر لب‌غر زد که چرا بچه رو دعوا میکنم..وا خب الان اگه هیچی نمیگفتم خوب بود؟ حامد:خب بیاید بازی یه حلقه تشکیل دادیم..همه بازی میکردن جز آقاجون و بی‌بی و مادر محمد‌...عطیه خانم شد گرداننده و گفت که چشم هامونو ببندیم..برای بستن چشم‌هامون ماسک پرستاری آوردم که بزاریم...من شده بودم پدرخوانده و خب از اونجایی که مافیا بازی کردنم بهتر از شهر بود شانس داشتم روز اول به هم تارگت زدیم و معرفی..شب معارفه که رسید دلم میخواست زود چشم باز کنم ببینم دیگه کی مافیا شده...وقتی عطیه خانم گفت مافیا ها چشم باز کنن زود چشم‌هامو باز کردم..یا خدا ببین با کیا شدم مافیا...محمد و عمو و احسان احسان کنارم نشسته بود بادیدن عمو نیشش باز شد چون احسان همون اول کاری گفت من تارگت میزنم به عمو و الان عمو میخواست با نگاهش قورت بده احسانُ..تا عطیه خانم اشاره زد که من پدرخوانده‌ام عمو از جاش بلند شد اومد برگه منو از جلوم برداشت و برای خودشو انداخت رو پام..دیدم بادیگاردِ...از شدت شک و خنده‌ای که نمیتونستم بکنم دستامو تکون میدادم و خودمو نیشگون میگرفتم..احسان که دو دستی دهنشو گرفته بود تا صدای خنده‌اش بلند نشه..آقا محمد هم پکر داشت به عمو نگاه می‌کرد..عمو هم برای توجیه کار خودش لب‌خونی گفت چرا من باید فدای این بشم؟جوجه چه به پدرخوانده دیگه نمیتونستم جلوی خنده‌مو بگیرم..چهره متعجب عطیه خانم از کار عمو خنده‌مو بیشتر می‌کرد..لب‌مو گاز گرفتم تا لو نرم وقتی چشم بستیم و بقیه هم معرفی شدن بازی به صورت جدی شروع شد..هیچ کدوم یار فروشی نمی‌کردیم نوبت احسان رسید که حرف بزنه ولی بدبخت از شدت نگه داشتن خنده‌اش کبود شده بود..
محسن:وا احسان بابا جان خوبی سری تکون داد و عمو گفت.. بخند بازی ارزش نداره الان خفه میشی یهو احسان ترکید از خنده که با خنده‌ش کل جمع ترکیدن..همه فهمیده بودن که کی مافیاست چون بلند شدن عمو خب ضایع بود حس می‌شد چند بار زدم رو شونه احسان تا حداقل نفسش بالا بیاد محمد:خدا نکشتت مهدی چرا برگه رسولو برمیداری تو؟ مهدی:چرا داره واقعا؟من بشم بادیگارد این فسقلی؟افت داره برام علی:وای ببین وقتی دایی بلند شد گفتم الان میخندم دایی عصبی میشه چند دقیقه فقط داشتیم با خنده حرف میزدیم...احسانم حالش بهتر شد...با گفتن حرف آقاجون که دیرمون میشه و زودتر حرکت کنیم دست علیرضا گرفتم بردم تو اتاق..وسایلی که نیاز داشتیم توی ساک گذاشتم..علیرضا هم کوله‌ خودشو پر کرد از عروسک و میگفت برای حلما هم میخوام بیارم یه ساعت طول کشید تا آماده بشیم و بعد از زیر قرآن رد شدیم..آقاجون برای بی خطر بودن سفرمون آیت‌الکرسی خوند و بی‌بی پشت‌مون آب ریخت...و با دعای خیرشون سفر‌مون شروع شد ☆☆☆ چندساعتی توی راه بودیم و تا اینجا خیلی بهمون خوش‌گذشته بود..مخصوصا کل‌کل علیرضا و رسول سر حلما..آخرم بچه رو به گریه انداختن توی راه همش میخواستم بگم به همه ولی نمیتونستم یعنی روم نمیشد...میدونستم با گفتن اینکه منم دل‌مو باختم همه ذوق میکنن و خوشحال میشن ولی خجالت نمیذاشت حرفی بزنم علی هم که همش سرش تو گوشی بود و بچه ها اذیتش میکردن و من میدونستم اینا قراره برای خودمم اتفاق بیفته پس لااقل الان علی رو مسخره نکنم تا مسخره نشم علی میگفت قراره که عقد و عروسی رو باهم بگیرن و هردو خانواده راضی‌ن و دو ماه دیگه بود مراسم‌شون..حالا عمو شروع کرد به غر زدن که چرا از من اجازه نگرفتید مثلا بزرگ فامیلم و خب بابا و عمه به جای ناراحت شدن بیشتر به حرفاش میخندیدن...واقعا عمو مثل بزرگ‌تر های فامیل فقط بلد بود غر بزنه و مخ بخوره تصمیم گرفتم توی حرم بعد از زیارت بهشون بگم اینجوری بهتر بود ۱۳ ساعت توی راه بودیم که بلاخره رسیدیم...قرار شد توی خونه یکی از اقوام آقامحمد که خالی بود چند روزی بمونیم..وسایلُ گذاشتیم و گفتیم که اول بریم حرم بعد بیایم برای استراحت چون دیشب جز علیرضا و حلما دیگه هیچ‌کس نخوابید رسول دست علیرضا رو گرفته بود و باهم جلوتر از همه راه میرفتن بعد از بازرسی بدنی وارد حرم شدیم... ☆☆☆ خنده و ذوق بچگونه علیرضا حال خوب‌مو تکمیل می‌کرد..وقتی با ذوق دستشو دراز می‌کرد سمتی و ازم میخواست بهش بگم کجاست کلی حال خوب توی قلبم تزریق میشد به کبوتر های نشسته کنار حوض که نگاه کرد دستشو از دستم جدا کرد دوید سمت‌شون و با پرواز کردن کبوتر ها بلند خندید و میگفت من میخوام نگاه کنم شما بیاید غذا بخولید..و با حرفاش هزار بار دلم براش میرفت علیرضا برگشت سمتم و باهم به سمت دیگه ای از حرم رفتیم...انگار اینجا به کل حلما رو‌ فراموش کرده بود روی فرش های پهن شده حیاط نشستیم..به این تنهایی با علیرضا نیاز داشتم برای همین نمیدونستم بقیه کجان و فعلا دلم میخواست ندونم علیرضا کنارم نشسته بود و با دیدن بچه‌های هم سن و سالش که دارن کنار حوض حرم بازی میکنن ازم اجازه گرفت تا بره کنارشون...با تایید‌م دوید و من بلاخره با پناه زندگی‌م تنها شدم‌...پاهامو جمع کردم و توی دلم مشغول حرف زدن با گنبد شدم... رسول:می‌دونم خیلی بهتون بدهکارم..اینکه بچه‌م سالمه...الان داره کنارتون بازی میکنه..اینکه بهم توی شهرتون سال پیش خانواده‌مو دادین..بابا محسن‌مو دادید که همیشه بشه برام تکیه‌گاه..که اگه کم آوردم باشه..که اگه موفق شدم باشه و تشویقم کنه...دوتا داداش مهربون بهم دادی..بهترین عمو رو بهم دادی که مثل پدر هوامو داره،حواسش به پسرم هست..و من تا ابد مدیون‌تون هستم بابت این لطف بزرگ...ممنونم که حالم خوبه،سری پیش با افسردگی کنارتون بودم و الان با حال خوب..و همه اینا از لطف و کرم شماست..ممنونم امام رضا... با صدای خنده بچه‌ها حواسمو دادم به علیرضا..که با بچه ها بازی می‌کرد و روی قسمت تقریبا لیز کاشی ها سرسره بازی میکردن کسی کنارم نشست که دیدم احسان و امیرحسین‌ن هر کردم یه طرف نشستن احسان:خلوت بدون من؟ لبخند زدن رو کفایت دونستم ولی بودن‌شون به آرامش‌م اضافه می‌کرد امیرحسین:چرا گرفته‌ای انقدر رسول:ولی الان انقدر حالم خوبه که مطمئنم تابه‌حال اینجوری نبودم...اصلا گرفته نیستم داداش امیرحسین:خب خداروشکر احسان:امیر بگو چی میخواستی بگی که گفتی بریم پیش رسول با کنجکاوی بهش نگاه کردم که اومد جلومون نشست امیرحسین:یه چیزی میگم فعلا به کسی نگید...باشه؟
هردو با اینکه متوجه حضور عمو پشت سرش شدیم ولی با اشاره عمو سکوت کردیم تا مرگ‌مون جلو نیفته امیرحسین:یعنی میخوام به همه بگم...اول به شما میگم بعد اونا،راستش من یعنی چیزه .. از حرفا و حرکاتش تابلو بود میخواد چی بگه یا حداقل برای منی که اینارو تجربه کردم و الان با خاطرات‌ش زندگی میکنم رسول:باهاش حرف زدی؟ امیرحسین فهمید که میدونم لبخند خجلی زد ولی احسان گیج بهمون نگاه کرد رسول:خب خب بلاخره ماهم میتونیم توی یه مراسم خواستگاری شرکت کنیم احسان بلاخره گیج بازی‌شو گذاشت کنار و فهمید قضیه رو...خواست بره بغل امیرحسین که با پس گردنی عمو اون نزدیک بود بخوره زمین که نگه‌ش داشتم امیرحسین:وا عمو چرا میزنی خب کنارمون نشست و عصبی توپید مهدی:دستم درد نکنه برسیم جای خلوت بیشتر میزنم...بی‌شعور تو الان باید بگی؟اونم به من نگفتی اول؟برو گمشو که نبینمت... عمو بعد از حرفش چند ثانیه نگذشت که با ذوق گفت:باهاش حرف زدی؟من میشناسم؟اسمش چیه..کجا زندگی میکنن امیرحسین گردنشو ماساژ داد گفت امیرحسین:نمیشناسی غریبه‌اس..حرفم که آره دو هفته میشه آشنا شدیم و باهم حرف زدیم مهدی:چرا الان به من میگی؟ امیرحسین:خب خواستم یکم فکر کنم عمو محکم امیرحسین بغل کرد و پشت بندش منو احسان...خداروشکر میکردم داداشم قراره سر و سامون بگیره همون روز توی حرم عمو به همه گفت و هیچ وقت ذوق ته نگاه بابا رو فراموش نمیکنم...و ای کاش چندسال پیش پیداشون میکردم تا این ذوق برای منم باشه..منم وقتی گفتم عاشق شدم عمو بغلم کنه..عمه قربون صدقه‌م بره....و احسان و امیرحسین و حامد و علی بیفتن به مسخره بازی و انتخاب لباس.. کاش با این خانواده سوار ماشین زمان میشدم ومیرفتم به چند سال پیش....(: ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن: یک ثانیه خورشیدم،یک ثانیه ابرم.. تلفیق غم و شادی و دلتنگی و صبرم..💔 پ.ن: تا‌این من ،من شده است... صد ها من، در من دفن شده است..🙃
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی اینجا هم میتونید پیام بدین https://abzarek.ir/service-p/msg/4078264 ابزارک👆🏻 جوابتو اینجا ببین عزیزم😊👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨