eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
861 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
129 ویدیو
1 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ¹³¹پارتღ انگار این سفرمونُ امام رضا خودش داشت مدیریت می‌کرد..چون همه چی توی یه روز جور شد..هم عمه‌اینا میومدن هم مینی‌بوس جور شد که همه باهم بریم،علیرضا که دیشب اصلا نیومد خونه و گفت که میخواد پیش محمد باشه..صبح خیلی زود رفتم وقتی خواب بود آوردمش خونه، چون مطمئن بودم کلی میخواد اذیت کنه مخصوصا حلمارو..قرار بود عصر راه بیفتیم وما تا اونموقع مهمون آقاجون و بی‌بی بودیم..خیلی بهشون اصرار کردیم که بیان همه دوست داشتن باشن توی سفر کنارمون ولی آقاجون بخاطر کمردردش گفت نمیتونه زیاد بشینه رو صندلی... ناهار خوشمزه‌ای که به سفارش عمو خورشت بامیه بود خوردیم..عمو جوری با لذت می‌خورد که انگار گرون‌ترین و بهترین غذای این جهانُ جلوش گذاشتن..خودم اصلا بامیه دوست نداشتم ولی از وقتی که رفتم کنارشون ذائقه غذایی‌م عوض شده بود...همینطور وقتی با ولع خوردن عمو رو میدیدم دلم میخواست بیشتر غذا بخورم بعد از خوردن ناهار و جمع کردن‌شون دور هم نشستیم و گفتیم که یکم بازی کنیم قرار شد مافیا بازی کنیم...حامد زود برگه آورد تا نقش هارو روش بنویسه امیرحسین با گوشیش مشغول بود که عمو یه سنگ ریز از رو زمین برداشت پرت کرد سمتش امیرحسین:عه عمو مهدی:عه عمو داره؟چرا همش سرت تو گوشیه؟ امیرحسین:خب کار داشتم...وای عمو یه چیزی الان خوندم تو گوشیم..بگو چی مهدی:چی باز؟ امیرحسین به منو احسان و علی که کنار هم نشسته بودیم چشمکی زد و آروم خودشو کشوند سمت بابا...از حرکتش خنده‌ام گرفت باز میخواد چه کرمی بریزه عمو رو عصبی کنه خدا داند مهدی:بگو دیگه..امیرحسین از الان بگم چرت و بگی مراعات هیچ‌کسُ نمیکنم احسان:نکه خیلی مراعات میکنی شما مهدی نگاه تیزی به احسان کرد که باعث شد خفه بشه علی:دو دیقه دهنتو ببند دیگه..حالا تو کل راه میخواد لج کنه باهامون احسان:اونکه کار همیشگی‌شه رسول:میشنوه بدبخت میشیما امیرحسین:عمو الان خوندم نوشته دوتا غذا بدترین غذا شناخته شده یعنی آمار کمی این غذارو دوست دارن...یه خورشت الو اسفناجِ یه خورشت بامیه..من نمیدنم چرا تو از بین این همه غذای خوشمزه باید بدترین غذارو انتخاب کنی؟این همه آدم هم مجبور بشن برای اینکه تو خوشت بیاد اونو بخورن؟ عمو اینبار سنگ بزرگ تری برداشت خواست پرت کنه که با دیدن علیرضا که حلما بغلش بود داشت میرفت سمت تاب زود بلند شدم و دویدم سمتش تا رسیدم حلما رو گرفتم که صدا اعتراضش بلند شد..اخمی کردم بهش و گفتم رسول:مگه نگفتم بغلش نکن علیرضا:عه خب میخوام بلم تاب بازی کنیم باهم رسول:بیخود..هنوز حلما کوچیکه بعدا که بزرگ شد..یهو بچه بیفته من چه خاکی تو سرم بریزم محمد اومد سمتم و جلوی علیرضا نشست دست به موهاش کشید محمد:عمو..حلما الان خیلی کوچولوعه،نمیتونه که تاب بازی کنه..اصلا بیا باهاش بازی کن ولی اون خوابیده باشه..خوبه؟ علیرضا:آله محمد بلند شدوحلما رو ازم گرفت زیر لب‌غر زد که چرا بچه رو دعوا میکنم..وا خب الان اگه هیچی نمیگفتم خوب بود؟ حامد:خب بیاید بازی یه حلقه تشکیل دادیم..همه بازی میکردن جز آقاجون و بی‌بی و مادر محمد‌...عطیه خانم شد گرداننده و گفت که چشم هامونو ببندیم..برای بستن چشم‌هامون ماسک پرستاری آوردم که بزاریم...من شده بودم پدرخوانده و خب از اونجایی که مافیا بازی کردنم بهتر از شهر بود شانس داشتم روز اول به هم تارگت زدیم و معرفی..شب معارفه که رسید دلم میخواست زود چشم باز کنم ببینم دیگه کی مافیا شده...وقتی عطیه خانم گفت مافیا ها چشم باز کنن زود چشم‌هامو باز کردم..یا خدا ببین با کیا شدم مافیا...محمد و عمو و احسان احسان کنارم نشسته بود بادیدن عمو نیشش باز شد چون احسان همون اول کاری گفت من تارگت میزنم به عمو و الان عمو میخواست با نگاهش قورت بده احسانُ..تا عطیه خانم اشاره زد که من پدرخوانده‌ام عمو از جاش بلند شد اومد برگه منو از جلوم برداشت و برای خودشو انداخت رو پام..دیدم بادیگاردِ...از شدت شک و خنده‌ای که نمیتونستم بکنم دستامو تکون میدادم و خودمو نیشگون میگرفتم..احسان که دو دستی دهنشو گرفته بود تا صدای خنده‌اش بلند نشه..آقا محمد هم پکر داشت به عمو نگاه می‌کرد..عمو هم برای توجیه کار خودش لب‌خونی گفت چرا من باید فدای این بشم؟جوجه چه به پدرخوانده دیگه نمیتونستم جلوی خنده‌مو بگیرم..چهره متعجب عطیه خانم از کار عمو خنده‌مو بیشتر می‌کرد..لب‌مو گاز گرفتم تا لو نرم وقتی چشم بستیم و بقیه هم معرفی شدن بازی به صورت جدی شروع شد..هیچ کدوم یار فروشی نمی‌کردیم نوبت احسان رسید که حرف بزنه ولی بدبخت از شدت نگه داشتن خنده‌اش کبود شده بود..
محسن:وا احسان بابا جان خوبی سری تکون داد و عمو گفت.. بخند بازی ارزش نداره الان خفه میشی یهو احسان ترکید از خنده که با خنده‌ش کل جمع ترکیدن..همه فهمیده بودن که کی مافیاست چون بلند شدن عمو خب ضایع بود حس می‌شد چند بار زدم رو شونه احسان تا حداقل نفسش بالا بیاد محمد:خدا نکشتت مهدی چرا برگه رسولو برمیداری تو؟ مهدی:چرا داره واقعا؟من بشم بادیگارد این فسقلی؟افت داره برام علی:وای ببین وقتی دایی بلند شد گفتم الان میخندم دایی عصبی میشه چند دقیقه فقط داشتیم با خنده حرف میزدیم...احسانم حالش بهتر شد...با گفتن حرف آقاجون که دیرمون میشه و زودتر حرکت کنیم دست علیرضا گرفتم بردم تو اتاق..وسایلی که نیاز داشتیم توی ساک گذاشتم..علیرضا هم کوله‌ خودشو پر کرد از عروسک و میگفت برای حلما هم میخوام بیارم یه ساعت طول کشید تا آماده بشیم و بعد از زیر قرآن رد شدیم..آقاجون برای بی خطر بودن سفرمون آیت‌الکرسی خوند و بی‌بی پشت‌مون آب ریخت...و با دعای خیرشون سفر‌مون شروع شد ☆☆☆ چندساعتی توی راه بودیم و تا اینجا خیلی بهمون خوش‌گذشته بود..مخصوصا کل‌کل علیرضا و رسول سر حلما..آخرم بچه رو به گریه انداختن توی راه همش میخواستم بگم به همه ولی نمیتونستم یعنی روم نمیشد...میدونستم با گفتن اینکه منم دل‌مو باختم همه ذوق میکنن و خوشحال میشن ولی خجالت نمیذاشت حرفی بزنم علی هم که همش سرش تو گوشی بود و بچه ها اذیتش میکردن و من میدونستم اینا قراره برای خودمم اتفاق بیفته پس لااقل الان علی رو مسخره نکنم تا مسخره نشم علی میگفت قراره که عقد و عروسی رو باهم بگیرن و هردو خانواده راضی‌ن و دو ماه دیگه بود مراسم‌شون..حالا عمو شروع کرد به غر زدن که چرا از من اجازه نگرفتید مثلا بزرگ فامیلم و خب بابا و عمه به جای ناراحت شدن بیشتر به حرفاش میخندیدن...واقعا عمو مثل بزرگ‌تر های فامیل فقط بلد بود غر بزنه و مخ بخوره تصمیم گرفتم توی حرم بعد از زیارت بهشون بگم اینجوری بهتر بود ۱۳ ساعت توی راه بودیم که بلاخره رسیدیم...قرار شد توی خونه یکی از اقوام آقامحمد که خالی بود چند روزی بمونیم..وسایلُ گذاشتیم و گفتیم که اول بریم حرم بعد بیایم برای استراحت چون دیشب جز علیرضا و حلما دیگه هیچ‌کس نخوابید رسول دست علیرضا رو گرفته بود و باهم جلوتر از همه راه میرفتن بعد از بازرسی بدنی وارد حرم شدیم... ☆☆☆ خنده و ذوق بچگونه علیرضا حال خوب‌مو تکمیل می‌کرد..وقتی با ذوق دستشو دراز می‌کرد سمتی و ازم میخواست بهش بگم کجاست کلی حال خوب توی قلبم تزریق میشد به کبوتر های نشسته کنار حوض که نگاه کرد دستشو از دستم جدا کرد دوید سمت‌شون و با پرواز کردن کبوتر ها بلند خندید و میگفت من میخوام نگاه کنم شما بیاید غذا بخولید..و با حرفاش هزار بار دلم براش میرفت علیرضا برگشت سمتم و باهم به سمت دیگه ای از حرم رفتیم...انگار اینجا به کل حلما رو‌ فراموش کرده بود روی فرش های پهن شده حیاط نشستیم..به این تنهایی با علیرضا نیاز داشتم برای همین نمیدونستم بقیه کجان و فعلا دلم میخواست ندونم علیرضا کنارم نشسته بود و با دیدن بچه‌های هم سن و سالش که دارن کنار حوض حرم بازی میکنن ازم اجازه گرفت تا بره کنارشون...با تایید‌م دوید و من بلاخره با پناه زندگی‌م تنها شدم‌...پاهامو جمع کردم و توی دلم مشغول حرف زدن با گنبد شدم... رسول:می‌دونم خیلی بهتون بدهکارم..اینکه بچه‌م سالمه...الان داره کنارتون بازی میکنه..اینکه بهم توی شهرتون سال پیش خانواده‌مو دادین..بابا محسن‌مو دادید که همیشه بشه برام تکیه‌گاه..که اگه کم آوردم باشه..که اگه موفق شدم باشه و تشویقم کنه...دوتا داداش مهربون بهم دادی..بهترین عمو رو بهم دادی که مثل پدر هوامو داره،حواسش به پسرم هست..و من تا ابد مدیون‌تون هستم بابت این لطف بزرگ...ممنونم که حالم خوبه،سری پیش با افسردگی کنارتون بودم و الان با حال خوب..و همه اینا از لطف و کرم شماست..ممنونم امام رضا... با صدای خنده بچه‌ها حواسمو دادم به علیرضا..که با بچه ها بازی می‌کرد و روی قسمت تقریبا لیز کاشی ها سرسره بازی میکردن کسی کنارم نشست که دیدم احسان و امیرحسین‌ن هر کردم یه طرف نشستن احسان:خلوت بدون من؟ لبخند زدن رو کفایت دونستم ولی بودن‌شون به آرامش‌م اضافه می‌کرد امیرحسین:چرا گرفته‌ای انقدر رسول:ولی الان انقدر حالم خوبه که مطمئنم تابه‌حال اینجوری نبودم...اصلا گرفته نیستم داداش امیرحسین:خب خداروشکر احسان:امیر بگو چی میخواستی بگی که گفتی بریم پیش رسول با کنجکاوی بهش نگاه کردم که اومد جلومون نشست امیرحسین:یه چیزی میگم فعلا به کسی نگید...باشه؟
هردو با اینکه متوجه حضور عمو پشت سرش شدیم ولی با اشاره عمو سکوت کردیم تا مرگ‌مون جلو نیفته امیرحسین:یعنی میخوام به همه بگم...اول به شما میگم بعد اونا،راستش من یعنی چیزه .. از حرفا و حرکاتش تابلو بود میخواد چی بگه یا حداقل برای منی که اینارو تجربه کردم و الان با خاطرات‌ش زندگی میکنم رسول:باهاش حرف زدی؟ امیرحسین فهمید که میدونم لبخند خجلی زد ولی احسان گیج بهمون نگاه کرد رسول:خب خب بلاخره ماهم میتونیم توی یه مراسم خواستگاری شرکت کنیم احسان بلاخره گیج بازی‌شو گذاشت کنار و فهمید قضیه رو...خواست بره بغل امیرحسین که با پس گردنی عمو اون نزدیک بود بخوره زمین که نگه‌ش داشتم امیرحسین:وا عمو چرا میزنی خب کنارمون نشست و عصبی توپید مهدی:دستم درد نکنه برسیم جای خلوت بیشتر میزنم...بی‌شعور تو الان باید بگی؟اونم به من نگفتی اول؟برو گمشو که نبینمت... عمو بعد از حرفش چند ثانیه نگذشت که با ذوق گفت:باهاش حرف زدی؟من میشناسم؟اسمش چیه..کجا زندگی میکنن امیرحسین گردنشو ماساژ داد گفت امیرحسین:نمیشناسی غریبه‌اس..حرفم که آره دو هفته میشه آشنا شدیم و باهم حرف زدیم مهدی:چرا الان به من میگی؟ امیرحسین:خب خواستم یکم فکر کنم عمو محکم امیرحسین بغل کرد و پشت بندش منو احسان...خداروشکر میکردم داداشم قراره سر و سامون بگیره همون روز توی حرم عمو به همه گفت و هیچ وقت ذوق ته نگاه بابا رو فراموش نمیکنم...و ای کاش چندسال پیش پیداشون میکردم تا این ذوق برای منم باشه..منم وقتی گفتم عاشق شدم عمو بغلم کنه..عمه قربون صدقه‌م بره....و احسان و امیرحسین و حامد و علی بیفتن به مسخره بازی و انتخاب لباس.. کاش با این خانواده سوار ماشین زمان میشدم ومیرفتم به چند سال پیش....(: ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن: یک ثانیه خورشیدم،یک ثانیه ابرم.. تلفیق غم و شادی و دلتنگی و صبرم..💔 پ.ن: تا‌این من ،من شده است... صد ها من، در من دفن شده است..🙃
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی اینجا هم میتونید پیام بدین https://abzarek.ir/service-p/msg/4078264 ابزارک👆🏻 جوابتو اینجا ببین عزیزم😊👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
حاج‌آقا.... هارداسان....؟؟؟!💔
نعمت‌الهی/زنگارღ
حاج‌آقا.... هارداسان....؟؟؟!💔
برای شهدای خدمت...شهید سیدابراهیم رئیسی و همراهان..فاتحه‌ای قرائت کنید 🌱
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ¹³²پارتღ دوماه‌بعد بلاخره اتو زدن لباس‌م تموم شد و تونستم تنم کنم...جلوی آینه وایسادم و کراوات‌مو درست کردم محسن:چه‌خوشتیپ شدی برگشتم دیدم بابا جلوی در وایساده..با اون کت مشکی که پوشیده بود خیلی جذاب تر از قبل شده بود..رفتم سمتش محکم بغلش کردم اونم دستاشو گذاشت پشتم و بیشتر طعم قشنگ و آرامش آغوش گرم‌شو مهمونم کرد محسن:کی میشه دامادی تورو ببینم آخه از بغلش بیرون اومدم کراوات‌شو درست کردم احسان:من هیچ وقت ازدواج نمیکنم و تا آخر عمرم ور دلت میمونم آقامحسن محسن:نه دیگه من آرزو دارم میخوام قبل مرگم عروسی تو هم ببینم احسان:می‌دونم قراره یه روزی همه برن..ولی آرزو میکنم هیچ وقت نبودن شمارو نبینم پیش‌مرگت بشم محسن:خدانکنه بابا با صدای علیرضا و عمو رفتم تو هال..تازه از آرایشگاه می‌اومدن انقدر علیرضا توی اون کت و شلوار و همینطور کلاه روی‌سرش خوشگل و بامزه شده بود دلم میخواست بخورمش محسن:اخ قربونت برم من بابا..چه خوشگل شدی تو آخه...خودت یه پا دامادی علیرضا بدو اومد تو بغل بابا..تیپ عمو هم دیدم..یه کت و شلوار سرمه‌ای به همراه جلیقه و کراوات..موهاشو داده بود بالا و اون لبخند قشنگ‌شُ زده بود که بیشتر از قبل جذاب شده بود...حالا یه روز این عموی ما لبخند زده دلمون برای اخم‌ش تنگ شده...واقعا فاز خودمونو درک نمیکنم.. محسن:امیرحسین کجا موند پس؟ مهدی:رسول زنگ زد گفت تو راه ماشین‌ش خراب شده رفت دنبال اون به ساعت نگاه کردم که کلا دوساعت مونده بود به شروع مراسم و ما قرار بود یک ساعت زودتر بریم..ولی هنوز بدبخت رسول آماده نشده بود اونم بخاطر این بود که عمو همه کارهارو سپرد دست رسول و بهانه‌ش این بود که اون قبلا ازدواج کرده و اینجور چیزارو بهتر میدونه البته که بابا بعد از فرستادن رسول فهمید وگرنه که عمرا میذاشت بره..این مسئولیت عمو به گردن گرفته بود و وقتی فهمید باید به خودش به عنوان دایی داماد برسه همه رو انداخت رو گردن رسول..از گرفتن میوه و شیرینی بگیر تا بردنشون به تالار و هماهنگی با فیلمبردار و ماشین عروس...علی میخواست خودش انجام بده که عمو نذاشت و الان واقعا زور داشت برای رسول عمو منو کنار زد و رفت تو اتاق مشغول دیدن خودش توی آینه شد گوشی‌مو درآوردم و چندتا عکس تکی از علیرضا با فیگور های مختلف گرفتم...بعد از اون به بابا گفتم بیاد اونم چندتا تکی و بعد با علیرضا گرفت..عمو از اتاق بیرون اومد دیدم باز اخم کرده...یا خدا باز چیکار کردم که اینجوری اخم میکنه بهم؟ چهره مظلومی به خودم گرفتم و گفتم عمو چیشده؟ اونم گفت که چرا بدون من عکس گرفتید محسن:بچه زهر ترک شد خب توهم بیا عکس بگیر.. از عمو هم صدتا عکس گرفتم و بعد همه باهم سلفی گرفتیم..توی همه عکسا علیرضا بغل بابا بود و ژست های خنده دار میگرفت...یه بار زبون‌شو درمی‌آورد..یه بار چشم هاشو چپ می‌کرد و یه بار گوشاشُ میگرفت و زبون‌شو لول می‌کرد..این بچه هم مارو مسخره کرده..ولی عکساش با بابا خیلی قشنگ شده بود در باز شد و امیرحسین اومد...اونم خیلی خوش‌تیپ شده بود..بلاخره داداش خودم بود دیگه...دقیقا به خودم رفته/: محسن:پس رسول کو؟ امیرحسین:بنده خدارو بردم آرایشگاه...گفت ما بریم تالار خودش میاد فقط ما لباس‌شو ببریم اونجا عوض میکنه مهدی:خیله خب پس دیگه بریم ☆☆☆ روی صندلی نشسته بودم و ارایشگر داشت موهامو درست می‌کرد و من چشم بستم و پرت شدم توی این دوماه... این دوماهی که گذشت کلی اتفاقات خوب برامون افتاد..از خواستگاری امیرحسین بگیر تا جواب مثبت‌شون و محرم شدنش...وهمینطور به پایان اومدن پرونده ما و حال خوب آراز..و همینطور رفتنم پیش سینا و گفتن اینکه افسردگی‌م کامل خوب شده..همینطور سردرد های گاه وبی گاهم...سینا میگفت نباید زیاد گذشته رو شخم بزنم میگفت میتونم بهش در حد دلتنگی فکر کنم ولی توی اون موقع هم یه سری حرکات بهم گفت که باید انجام بدم..مثل این که باید روی‌کاغذ خط‌خطی کنم یا نفس های عمیق بکشم..خودمو با چیزای دیگه سرگرم کنم..صحبت کنم با کسی و حتی اگه کنارم نبود تماس بگیرم تا با حرف زدن خودمو از گذشته بیرون بکشم..وچندتا چیز دیگه خداروشکر میکردم که بلاخره حالم خوب شده بود..با اینکه قبلا اصلا دلم نمیخواست خوب بشم و برگردم به رسول قبل ولی الان میگم نه خوبه که خوب شدم..خوبه که الان مثل قدیم شیطون و خندون شدم و کل خانواده‌م خوشحال‌ن مخصوصا بابا محسن که اون لبخندش برام دنیایی بود با صدای آرایشگره به خودم اومدم..خودمو توی آینه دیدم..خوب شده بودم ولی اونقدر زمان نداشتم که زیاد خودمو نگاه کنم
زود حساب کردم و رفتم سمت تالار... رسیدم دیدم خیلی ها اومدن و منتظر علی و خانم‌شن زود لباس پوشیدم و الکی دست به موهام کشیدم...بیرون که رفتم به همه خوش‌آمد گفتم و بعد بچه‌ها گوشه‌ای خفت‌م کردن که بریم محوطه تالار عکس بگیریم...حیا‌ط‌ش بزرگ و قشنگ بود و واقعا جون میداد برای عکاسی..کلی باهم عکس گرفتیم ولی هیچ کدوم قشنگ‌تر از عکس تکم با علیرضا و همینطور عکس تکی که با بابا گرفت بودم قشنگ نشده بود..حتما باید این دوتا رو چاپ میکردم تا همیشه کنارم باشن علیرضا منو کشوند وسط که باهم برقصیم..منم با کمال میل بعد از یکسال و چند ماه غم برای خودم شادی طلب میکردم همینطور برای علیرضا..علیرضایی که این مدت مثل آدم بزرگ‌ها درک داشت و منو میفهمید..گریه هامو میدید و بغلم می‌کرد تا با به آغوش کشیدنش حالم خوب بشه..برای علیرضایی که این مدت بچگی نکرد و با حال خرابم مانع شده بودم تا بیشتر غرق دنیای قشنگ بچگونه خودش بشه...بودن علیرضا کنارم بهترین دلخوشی دنیا بود و همین برام کافیه دیگه...حامد از اینکه دارم با علیرضا میرقصم فیلم گرفت و احسان و امیرحسین کلی سربه سرمون گذاشتن...چندبار هم کلاه علیرضا افتاد که دیگه نزدیک بود برای خنده‌هاشون علیرضا بزنه زیر گریه..کلاه‌شو روی سرش گذاشتم و محکم بوسش کردم خواستم بلند بشم که یهو علیرضا دوید سمتی..رد‌شو گرفتم رسیدم به محمدی که داشت با حلما می‌اومد داخل حامد:یعنی این علیرضا جوری حلما‌‌رو دوست داره که نگو...یعنی چی مثلا؟داشتم فیلم میگرفتم احسان:چرا فکر کردی وقتی حلما هست علیرضا میمونه پیش تو؟..ایشالا مبارک‌ش باد باید براشون خوند..الهی من قربونش برم بچه ها زدن زیر خنده..ولی از تصور اینکه این دوتا برای هم بشن یه لبخند از ته دل اومد روی لبم امیرحسین:انقدر چرت نگید بابا...آقامحمد بفهمه از عمو بدتر میشه‌ها حامد: فکر کن از الان که حلما چند ماه‌شه ما بریم برای علیرضا باهاش حرف بزنیم..وای قشنگ از دایی مهدی کمک میگیره برای چال کردن‌مون بچه ها با خندیدن‌شون حکم تایید زدن به حرف حامد یکی از پسر های خانواده عروس اومد و گفت که عروس و داماد اومدن..عمو رضا و حامد رفتن برای استقبال‌شون بعد از یه ربع علی اومد...با اون لباس دامادی واقعا خوشگل شده بود..جلو رفتیم و محکم بغلش کردیم..خیلی خوشحال بودم براش که بلاخره سر و سامون گرفت بنده خدارو نذاشتن یه دقیقه بشینه و کشیدنش وسط..منم رفتم کنار محمد نشستم محمد:چه عجب ما شما رو این ریختی دیدیم خنده خجلی زدم و حلما رو گرفتم تو بغلم...نمیدونم این علیرضا واقعا با من مشکل داشت تا حلمارو میگیرم میاد میگه بده من یا چی.. ولی خداروشکر علی اومد شد فرشته نجات..با محمد حرف زد و خوش‌آمد گفت علی:علیرضا عمو بیا پیش من باهم بریم وسط علیرضا دید حلما رو نمیدم پس پیشنهاد علی رو زود قبول کرد و رفت سمت علی علی:توام پاشو بیا دیگه رسول:حالا میام آقا داماد..شما برو خندید و با علیرضا رفتن.. محمد:تبریک میگم بهت پس گیج بهش لبخند زدم و چرایی گفتم محمد:خب بلاخره توام حالت خوب شد دیگه..باید بهت تبریک بگم رسول:و یه خسته نباشید و خدا قوت به خودتون که موفق شدین منو برگردونید به رسول همیشگی محمد:اونکه آره واقعا.موهام بخاطر تو سفید شدن..ولی خب ارزش‌شو داشت عمو اومد و مانع ادامه حرف‌مون شد..از اینکه نشستم اعصابش ریخت بود به هم، حلمارو دادم به محمد با عمو رفتیم پیش بقیه... داشتم به این فکر کردم اگه واقعا محمد و بچه ها کمک نمیکردن من چی میشدم؟یا حتی اگه این خانواده‌رو خدا بهم نمیداد؟..یا اگه برگردم به عقب‌تر..اگه خدا آقاجون و بی‌بی رو نمیذاشت سر راه زندگیم میخواستم چی بشم؟واقعا این رسولی که اینجا بودم میشدم؟ اینکه اگه حرفای محمد و دلداری‌هاش نبود میتونستم با غم عاطفه کنار بیام؟و مهمتر‌ از همه..اگه علیرضایی نبود میتونستم کمر صاف کنم؟میتونستم غم‌مو بریزم تو دلم؟ همه این‌ها یه جواب داشت..اون نه قاطع‌ای بود که بهم میگفت..رسول تو اگه خدا کنارت نبود و هواتو نداشت به هیچ کدوم نمی‌رسیدی...(: ☆☆☆ آخر شب شد ‌و رسوندیم‌شون خونه خودشون...چند دقیقه خانواده حنانه موندن و رفتن ولی ما هنوز تو کوچه‌شون مونده بودیم علی میگفت بریم بالا ولی قبول نکردیم زینب جلو رفت دوباره برای چندمین بار علی و حنانه رو بغل گرفت و آرزوی خوشبختی کرد براشون...علیرضا خوابش میومد و چون نمیتونست بخوابه تو بغل رسول گریه میکرد و بهانه میگرفت حامد جوری چشماش پر شده بود که گفتم الان صداش بزنی میخواد بزنه زیر گریه پس هیچی نگفتم رفتم سمت رسول مهدی:بده من بغلش کنم
خواست بده بهم علیرضا‌رو ولی نیومدن و بدتر گریه کرد به محسن و بچه ها گفتم بریم دیگه دیر وقته..ساعت ۱ بود دیدم علی رفت سمت حامد و محکم همدیگرو بغل گرفتن علی:دیوونه گریه نکن دیگه..خونه که نزدیک به هم..همیشه همو می‌بینیم مهدی:حالا یه بار این حامد به تو احساس محبت کرد گند بزن توش علی خندید و حامد از بغلش بیرون اومد.. حامد:دایی تو هم همش صحنه های احساسی دوتا برادر خراب کن مهدی:بشین سر جات ببینم صحنه های احساسی..اصلا قدت به این حرفا میخوره؟ پکر نگاهم کرد که بدون توجه بهش علی رو در آغوش گرفتم و با حنانه خدافظی کردم رسول دورتر از ما مشغول خوابوندن علیرضا بود..صداش کردم و همه نشستیم تو ماشین و رفتیم خونه.. امشبم تموم شد..شبی که فقط لبخند بود و ذوق..یه شب که دوتا جوون به هم رسیدن و دل چندنفرُ برای ساعتی شاد کردن..مخصوصا پدر و مادر‌هاشونُ و حالا نوبت امیرحسین بود..که چند ماه دیگه عروسی می‌کرد..اصلا نمیتونستم نبودشُ توی خونه تصور کنم ولی خب..یه توفیق اجباریِ برام بلاخره که میرفتن..این احسانم میرفت..ولی با دلی که از الان تنگ شده بود چیکار میکردم؟؟ ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:خواستم بگم اگه تو نباشی مث باب اسفنجی،بدون پاتریکم🙂
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی اینجا هم میتونید پیام بدین https://abzarek.ir/service-p/msg/4078264 ابزارک👆🏻 جوابتو اینجا ببین عزیزم😊👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღپارت‌آخرღ ۲۵‌سال‌بعد با‌دستای لرزونم برگه‌رو از روی میز آقای‌مرادی برداشتم...هضم کردن حرفی که زده بود برام سخت‌ بود..نمیدونستم شوخی بگیرمش یا جدی مرادی:تبریک میگم بهتون آقای‌موحد..جوونای کمی پیدا میشن توی این سن همچین درجه و پست‌ی بهشون داده بشه انگار زبونم بند اومده بود..بغضی که توی گلوم نشسته بود مانع میشد حتی لبخند بزنم...واقعا بهش رسیدم؟..به آرزوی بچگی و همیشگی‌م رسیدم؟ مرادی:اینم از بچه های گروه‌ت..بچه‌های خیلی خوبی‌ان..توی کارهای عملیاتی و اداری بهترین‌ن..از فردا میتونی بری سرکارت..امیدوارم موفق باشی علیرضا جان لب‌های خشک‌مو با زبونم تر کردم علیرضا:م‌ممنونم آقا پاهامو کشیدم و اومدم بیرون..برای چندبار اون حکمُ خوندم و هربار به اسم علیرضا موحد و فرماندهی می‌رسیدم چند بار میخوندم‌ش تا بلاخره تو مغزم حک بشه و باور کنه... توی ماشین که نشستم بطری ‌آب برداشتم ریختم تو دستم و بعد آبُ برای خنکی مغز داغ کرده‌ام ریختم تو صورتم گوشیم زنگ خورد با دیدن اسم "حلمای‌من(: " لبخندم عمیق‌تر از هرزمان دیگه‌ای شد دلم میخواست باهاش شوخی کنم وبگم نرسیدم بهش..ولی الان انقدر ذوق‌زده بودم که میدونستم یه حرفی بزنم لو میرم..جواب دادم و بله آرومی گفتم حلما:سلام عزیزم..چه خبر؟رفتی اونجا؟چی‌گفتن بهت؟ سکوت کرده بودم تا بیشتر حس فضولی‌ش که همیشه میگفت اسمش کنجکاویِ تحریک بشه..یکم کرم که میتونستم بریزم صدای نفس های عمیق‌م تا به گوش حلما هم می‌رسید ولی اونکه نمی‌فهمید از غمِ یا شوق...حالا صدای نگران حلمام توی گوشم می‌پیچید و قلبمُ به بازی میگرفت حلما:علیرضا حالت خوبه چرا حرف نمیزنه پس؟ چرا امروز انقدر زود لب‌هام خشک میشه؟چرا ضربان قلبم برای لحظه‌ای آروم نمیگیره و منظم نمیزنه؟دستام که هنوز خیس بود کشیدم به لب‌هام و گفتم علیرضا:حلما حلما:جان دلم؟ علیرضا:بلاخره شد..تونستم بهش برسم برای چند لحظه سکوت بین‌مون حکم کرد و توی این فرصت اشک‌‌م که میگفت از شوقِ سرسره همیشگی‌شو پیدا کرد و سرازیر شد حلما:واقعا میگی علیرضا؟ علیرضا:آره..بخدا شد حلما..حکم‌ش دستمه الان صدای جیغ آرومش که بزور خودشُ کنترل کرده بود اومد و باعث شد لبخند بزنم حلما:من قربونت برم که بلاخره موفق شدی..آفرین علیرضا..مطمئن بودم میتونی،بهت افتخار میکنم...وای دلم میخواد جیغ بزنم از خوشحالی..پسر تو درجه یکی علیرضا:کجایی؟ حلما:دانشگاه علیرضا:حلما انقدر هیجانی‌ام که دلم میخواد داد بزنم الان حلما:الهی فدات بشه حلما.. دو ساعت دیگه بیا دنبالم که باهم بریم یه جایی بتونیم داد بزنیم علیرضا:خدانکنه..چشم میام حلما:علیرضا شیرینی من یادت نره ها علیرضا:اونم به چشم عزیزدلم حلما:پس مراقب خودت باش..اومدنی هم آروم برون علیرضا:باشه حلماخانم همیشه نگران..مراقبم..برو کلاست الان شروع میشه..خدافظ حلما:خدافظ عزیزم گوشی رو کنار گذاشتم و راه افتادم سمت کلانتری...توی راه آهنگ گوش میدادم و چند باری از سر هیجانِ تخلیه نشده‌ام کوبیدم به فرمون که ماشین های اطراف فکر می‌کردن احمقم یا دیوونه..ولی اونا که درکم نمیکردن و نمیدونستن چرا خوشحالم..اگه می‌دونستن حق میدادن بهم...پشت چراغ‌قرمز وایسادم و از جیبم عکس باباومامانُ برداشتم حالا اون بغض از سر دلتنگی اومد روی گلوم لونه کرد... چند‌لحظه‌ای خیره به چشم‌های هردو بودم و دلتنگی‌مو زیاد میکردم..اون بغض توی گلومُ حجیم‌تر میکردم..خودم مرض داشتم که میدونستم با دیدن‌شون چه حالی میشم ولی بدتر خیره بودم‌ بهشون با بوق ماشین پشتی به خودم اومدم و حرکت کردم..این دلتنگی انقدر زورش زیاد بود که منو کشوند بهشت‌زهرا.. توی راه برای هردو گل خریدم... همیشه اینجا رسیدنی پاهام میلرزید و سخت قدم برمی‌داشتم..به مزارشون که رسیدم بیشتر از همیشه بغض به گلوم چنگ میزد و قلبم نامنظم‌تر از هر زمانی به دیواره های سینه‌ام می‌کوبید... و دلتنگی رو توی بند بند وجودم فریاد میزد...قلبم بیشتر از هر زمان دیگه میگفت به بودن‌شون نیاز دارم..میگفت الان یه تکیه‌گاه لازم داری که پشتت به اون گرم باشه..قلبم میگفت تو به بودن پدر و مادرت نیاز داری... کنارشون نشستم و با آب سنگ قبر‌شونو شستم...قبری که دوتا عزیز منو توی بغل خودش گرفته بود..و مانع میشد تا منم بغل بگیرم‌شون..یا حسودی می‌کرد بهم گل‌هارو گذاشتم روی قبر و فاتحه‌ای خوندم.. خیره شدم به اسم بزرگ بابا که با خط قشنگی نوشته شده بود "شهید‌رسول‌موحد...فرزندشهیدمحسن" زیر لب شروع کردم حرف زدن باهاشون..اونقدر صدام بغض داشت که خودم دلم به حال خودم می‌سوخت..