eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
860 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
129 ویدیو
1 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
حاج‌آقا.... هارداسان....؟؟؟!💔
نعمت‌الهی/زنگارღ
حاج‌آقا.... هارداسان....؟؟؟!💔
برای شهدای خدمت...شهید سیدابراهیم رئیسی و همراهان..فاتحه‌ای قرائت کنید 🌱
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ¹³²پارتღ دوماه‌بعد بلاخره اتو زدن لباس‌م تموم شد و تونستم تنم کنم...جلوی آینه وایسادم و کراوات‌مو درست کردم محسن:چه‌خوشتیپ شدی برگشتم دیدم بابا جلوی در وایساده..با اون کت مشکی که پوشیده بود خیلی جذاب تر از قبل شده بود..رفتم سمتش محکم بغلش کردم اونم دستاشو گذاشت پشتم و بیشتر طعم قشنگ و آرامش آغوش گرم‌شو مهمونم کرد محسن:کی میشه دامادی تورو ببینم آخه از بغلش بیرون اومدم کراوات‌شو درست کردم احسان:من هیچ وقت ازدواج نمیکنم و تا آخر عمرم ور دلت میمونم آقامحسن محسن:نه دیگه من آرزو دارم میخوام قبل مرگم عروسی تو هم ببینم احسان:می‌دونم قراره یه روزی همه برن..ولی آرزو میکنم هیچ وقت نبودن شمارو نبینم پیش‌مرگت بشم محسن:خدانکنه بابا با صدای علیرضا و عمو رفتم تو هال..تازه از آرایشگاه می‌اومدن انقدر علیرضا توی اون کت و شلوار و همینطور کلاه روی‌سرش خوشگل و بامزه شده بود دلم میخواست بخورمش محسن:اخ قربونت برم من بابا..چه خوشگل شدی تو آخه...خودت یه پا دامادی علیرضا بدو اومد تو بغل بابا..تیپ عمو هم دیدم..یه کت و شلوار سرمه‌ای به همراه جلیقه و کراوات..موهاشو داده بود بالا و اون لبخند قشنگ‌شُ زده بود که بیشتر از قبل جذاب شده بود...حالا یه روز این عموی ما لبخند زده دلمون برای اخم‌ش تنگ شده...واقعا فاز خودمونو درک نمیکنم.. محسن:امیرحسین کجا موند پس؟ مهدی:رسول زنگ زد گفت تو راه ماشین‌ش خراب شده رفت دنبال اون به ساعت نگاه کردم که کلا دوساعت مونده بود به شروع مراسم و ما قرار بود یک ساعت زودتر بریم..ولی هنوز بدبخت رسول آماده نشده بود اونم بخاطر این بود که عمو همه کارهارو سپرد دست رسول و بهانه‌ش این بود که اون قبلا ازدواج کرده و اینجور چیزارو بهتر میدونه البته که بابا بعد از فرستادن رسول فهمید وگرنه که عمرا میذاشت بره..این مسئولیت عمو به گردن گرفته بود و وقتی فهمید باید به خودش به عنوان دایی داماد برسه همه رو انداخت رو گردن رسول..از گرفتن میوه و شیرینی بگیر تا بردنشون به تالار و هماهنگی با فیلمبردار و ماشین عروس...علی میخواست خودش انجام بده که عمو نذاشت و الان واقعا زور داشت برای رسول عمو منو کنار زد و رفت تو اتاق مشغول دیدن خودش توی آینه شد گوشی‌مو درآوردم و چندتا عکس تکی از علیرضا با فیگور های مختلف گرفتم...بعد از اون به بابا گفتم بیاد اونم چندتا تکی و بعد با علیرضا گرفت..عمو از اتاق بیرون اومد دیدم باز اخم کرده...یا خدا باز چیکار کردم که اینجوری اخم میکنه بهم؟ چهره مظلومی به خودم گرفتم و گفتم عمو چیشده؟ اونم گفت که چرا بدون من عکس گرفتید محسن:بچه زهر ترک شد خب توهم بیا عکس بگیر.. از عمو هم صدتا عکس گرفتم و بعد همه باهم سلفی گرفتیم..توی همه عکسا علیرضا بغل بابا بود و ژست های خنده دار میگرفت...یه بار زبون‌شو درمی‌آورد..یه بار چشم هاشو چپ می‌کرد و یه بار گوشاشُ میگرفت و زبون‌شو لول می‌کرد..این بچه هم مارو مسخره کرده..ولی عکساش با بابا خیلی قشنگ شده بود در باز شد و امیرحسین اومد...اونم خیلی خوش‌تیپ شده بود..بلاخره داداش خودم بود دیگه...دقیقا به خودم رفته/: محسن:پس رسول کو؟ امیرحسین:بنده خدارو بردم آرایشگاه...گفت ما بریم تالار خودش میاد فقط ما لباس‌شو ببریم اونجا عوض میکنه مهدی:خیله خب پس دیگه بریم ☆☆☆ روی صندلی نشسته بودم و ارایشگر داشت موهامو درست می‌کرد و من چشم بستم و پرت شدم توی این دوماه... این دوماهی که گذشت کلی اتفاقات خوب برامون افتاد..از خواستگاری امیرحسین بگیر تا جواب مثبت‌شون و محرم شدنش...وهمینطور به پایان اومدن پرونده ما و حال خوب آراز..و همینطور رفتنم پیش سینا و گفتن اینکه افسردگی‌م کامل خوب شده..همینطور سردرد های گاه وبی گاهم...سینا میگفت نباید زیاد گذشته رو شخم بزنم میگفت میتونم بهش در حد دلتنگی فکر کنم ولی توی اون موقع هم یه سری حرکات بهم گفت که باید انجام بدم..مثل این که باید روی‌کاغذ خط‌خطی کنم یا نفس های عمیق بکشم..خودمو با چیزای دیگه سرگرم کنم..صحبت کنم با کسی و حتی اگه کنارم نبود تماس بگیرم تا با حرف زدن خودمو از گذشته بیرون بکشم..وچندتا چیز دیگه خداروشکر میکردم که بلاخره حالم خوب شده بود..با اینکه قبلا اصلا دلم نمیخواست خوب بشم و برگردم به رسول قبل ولی الان میگم نه خوبه که خوب شدم..خوبه که الان مثل قدیم شیطون و خندون شدم و کل خانواده‌م خوشحال‌ن مخصوصا بابا محسن که اون لبخندش برام دنیایی بود با صدای آرایشگره به خودم اومدم..خودمو توی آینه دیدم..خوب شده بودم ولی اونقدر زمان نداشتم که زیاد خودمو نگاه کنم
زود حساب کردم و رفتم سمت تالار... رسیدم دیدم خیلی ها اومدن و منتظر علی و خانم‌شن زود لباس پوشیدم و الکی دست به موهام کشیدم...بیرون که رفتم به همه خوش‌آمد گفتم و بعد بچه‌ها گوشه‌ای خفت‌م کردن که بریم محوطه تالار عکس بگیریم...حیا‌ط‌ش بزرگ و قشنگ بود و واقعا جون میداد برای عکاسی..کلی باهم عکس گرفتیم ولی هیچ کدوم قشنگ‌تر از عکس تکم با علیرضا و همینطور عکس تکی که با بابا گرفت بودم قشنگ نشده بود..حتما باید این دوتا رو چاپ میکردم تا همیشه کنارم باشن علیرضا منو کشوند وسط که باهم برقصیم..منم با کمال میل بعد از یکسال و چند ماه غم برای خودم شادی طلب میکردم همینطور برای علیرضا..علیرضایی که این مدت مثل آدم بزرگ‌ها درک داشت و منو میفهمید..گریه هامو میدید و بغلم می‌کرد تا با به آغوش کشیدنش حالم خوب بشه..برای علیرضایی که این مدت بچگی نکرد و با حال خرابم مانع شده بودم تا بیشتر غرق دنیای قشنگ بچگونه خودش بشه...بودن علیرضا کنارم بهترین دلخوشی دنیا بود و همین برام کافیه دیگه...حامد از اینکه دارم با علیرضا میرقصم فیلم گرفت و احسان و امیرحسین کلی سربه سرمون گذاشتن...چندبار هم کلاه علیرضا افتاد که دیگه نزدیک بود برای خنده‌هاشون علیرضا بزنه زیر گریه..کلاه‌شو روی سرش گذاشتم و محکم بوسش کردم خواستم بلند بشم که یهو علیرضا دوید سمتی..رد‌شو گرفتم رسیدم به محمدی که داشت با حلما می‌اومد داخل حامد:یعنی این علیرضا جوری حلما‌‌رو دوست داره که نگو...یعنی چی مثلا؟داشتم فیلم میگرفتم احسان:چرا فکر کردی وقتی حلما هست علیرضا میمونه پیش تو؟..ایشالا مبارک‌ش باد باید براشون خوند..الهی من قربونش برم بچه ها زدن زیر خنده..ولی از تصور اینکه این دوتا برای هم بشن یه لبخند از ته دل اومد روی لبم امیرحسین:انقدر چرت نگید بابا...آقامحمد بفهمه از عمو بدتر میشه‌ها حامد: فکر کن از الان که حلما چند ماه‌شه ما بریم برای علیرضا باهاش حرف بزنیم..وای قشنگ از دایی مهدی کمک میگیره برای چال کردن‌مون بچه ها با خندیدن‌شون حکم تایید زدن به حرف حامد یکی از پسر های خانواده عروس اومد و گفت که عروس و داماد اومدن..عمو رضا و حامد رفتن برای استقبال‌شون بعد از یه ربع علی اومد...با اون لباس دامادی واقعا خوشگل شده بود..جلو رفتیم و محکم بغلش کردیم..خیلی خوشحال بودم براش که بلاخره سر و سامون گرفت بنده خدارو نذاشتن یه دقیقه بشینه و کشیدنش وسط..منم رفتم کنار محمد نشستم محمد:چه عجب ما شما رو این ریختی دیدیم خنده خجلی زدم و حلما رو گرفتم تو بغلم...نمیدونم این علیرضا واقعا با من مشکل داشت تا حلمارو میگیرم میاد میگه بده من یا چی.. ولی خداروشکر علی اومد شد فرشته نجات..با محمد حرف زد و خوش‌آمد گفت علی:علیرضا عمو بیا پیش من باهم بریم وسط علیرضا دید حلما رو نمیدم پس پیشنهاد علی رو زود قبول کرد و رفت سمت علی علی:توام پاشو بیا دیگه رسول:حالا میام آقا داماد..شما برو خندید و با علیرضا رفتن.. محمد:تبریک میگم بهت پس گیج بهش لبخند زدم و چرایی گفتم محمد:خب بلاخره توام حالت خوب شد دیگه..باید بهت تبریک بگم رسول:و یه خسته نباشید و خدا قوت به خودتون که موفق شدین منو برگردونید به رسول همیشگی محمد:اونکه آره واقعا.موهام بخاطر تو سفید شدن..ولی خب ارزش‌شو داشت عمو اومد و مانع ادامه حرف‌مون شد..از اینکه نشستم اعصابش ریخت بود به هم، حلمارو دادم به محمد با عمو رفتیم پیش بقیه... داشتم به این فکر کردم اگه واقعا محمد و بچه ها کمک نمیکردن من چی میشدم؟یا حتی اگه این خانواده‌رو خدا بهم نمیداد؟..یا اگه برگردم به عقب‌تر..اگه خدا آقاجون و بی‌بی رو نمیذاشت سر راه زندگیم میخواستم چی بشم؟واقعا این رسولی که اینجا بودم میشدم؟ اینکه اگه حرفای محمد و دلداری‌هاش نبود میتونستم با غم عاطفه کنار بیام؟و مهمتر‌ از همه..اگه علیرضایی نبود میتونستم کمر صاف کنم؟میتونستم غم‌مو بریزم تو دلم؟ همه این‌ها یه جواب داشت..اون نه قاطع‌ای بود که بهم میگفت..رسول تو اگه خدا کنارت نبود و هواتو نداشت به هیچ کدوم نمی‌رسیدی...(: ☆☆☆ آخر شب شد ‌و رسوندیم‌شون خونه خودشون...چند دقیقه خانواده حنانه موندن و رفتن ولی ما هنوز تو کوچه‌شون مونده بودیم علی میگفت بریم بالا ولی قبول نکردیم زینب جلو رفت دوباره برای چندمین بار علی و حنانه رو بغل گرفت و آرزوی خوشبختی کرد براشون...علیرضا خوابش میومد و چون نمیتونست بخوابه تو بغل رسول گریه میکرد و بهانه میگرفت حامد جوری چشماش پر شده بود که گفتم الان صداش بزنی میخواد بزنه زیر گریه پس هیچی نگفتم رفتم سمت رسول مهدی:بده من بغلش کنم
خواست بده بهم علیرضا‌رو ولی نیومدن و بدتر گریه کرد به محسن و بچه ها گفتم بریم دیگه دیر وقته..ساعت ۱ بود دیدم علی رفت سمت حامد و محکم همدیگرو بغل گرفتن علی:دیوونه گریه نکن دیگه..خونه که نزدیک به هم..همیشه همو می‌بینیم مهدی:حالا یه بار این حامد به تو احساس محبت کرد گند بزن توش علی خندید و حامد از بغلش بیرون اومد.. حامد:دایی تو هم همش صحنه های احساسی دوتا برادر خراب کن مهدی:بشین سر جات ببینم صحنه های احساسی..اصلا قدت به این حرفا میخوره؟ پکر نگاهم کرد که بدون توجه بهش علی رو در آغوش گرفتم و با حنانه خدافظی کردم رسول دورتر از ما مشغول خوابوندن علیرضا بود..صداش کردم و همه نشستیم تو ماشین و رفتیم خونه.. امشبم تموم شد..شبی که فقط لبخند بود و ذوق..یه شب که دوتا جوون به هم رسیدن و دل چندنفرُ برای ساعتی شاد کردن..مخصوصا پدر و مادر‌هاشونُ و حالا نوبت امیرحسین بود..که چند ماه دیگه عروسی می‌کرد..اصلا نمیتونستم نبودشُ توی خونه تصور کنم ولی خب..یه توفیق اجباریِ برام بلاخره که میرفتن..این احسانم میرفت..ولی با دلی که از الان تنگ شده بود چیکار میکردم؟؟ ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:خواستم بگم اگه تو نباشی مث باب اسفنجی،بدون پاتریکم🙂
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی اینجا هم میتونید پیام بدین https://abzarek.ir/service-p/msg/4078264 ابزارک👆🏻 جوابتو اینجا ببین عزیزم😊👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღپارت‌آخرღ ۲۵‌سال‌بعد با‌دستای لرزونم برگه‌رو از روی میز آقای‌مرادی برداشتم...هضم کردن حرفی که زده بود برام سخت‌ بود..نمیدونستم شوخی بگیرمش یا جدی مرادی:تبریک میگم بهتون آقای‌موحد..جوونای کمی پیدا میشن توی این سن همچین درجه و پست‌ی بهشون داده بشه انگار زبونم بند اومده بود..بغضی که توی گلوم نشسته بود مانع میشد حتی لبخند بزنم...واقعا بهش رسیدم؟..به آرزوی بچگی و همیشگی‌م رسیدم؟ مرادی:اینم از بچه های گروه‌ت..بچه‌های خیلی خوبی‌ان..توی کارهای عملیاتی و اداری بهترین‌ن..از فردا میتونی بری سرکارت..امیدوارم موفق باشی علیرضا جان لب‌های خشک‌مو با زبونم تر کردم علیرضا:م‌ممنونم آقا پاهامو کشیدم و اومدم بیرون..برای چندبار اون حکمُ خوندم و هربار به اسم علیرضا موحد و فرماندهی می‌رسیدم چند بار میخوندم‌ش تا بلاخره تو مغزم حک بشه و باور کنه... توی ماشین که نشستم بطری ‌آب برداشتم ریختم تو دستم و بعد آبُ برای خنکی مغز داغ کرده‌ام ریختم تو صورتم گوشیم زنگ خورد با دیدن اسم "حلمای‌من(: " لبخندم عمیق‌تر از هرزمان دیگه‌ای شد دلم میخواست باهاش شوخی کنم وبگم نرسیدم بهش..ولی الان انقدر ذوق‌زده بودم که میدونستم یه حرفی بزنم لو میرم..جواب دادم و بله آرومی گفتم حلما:سلام عزیزم..چه خبر؟رفتی اونجا؟چی‌گفتن بهت؟ سکوت کرده بودم تا بیشتر حس فضولی‌ش که همیشه میگفت اسمش کنجکاویِ تحریک بشه..یکم کرم که میتونستم بریزم صدای نفس های عمیق‌م تا به گوش حلما هم می‌رسید ولی اونکه نمی‌فهمید از غمِ یا شوق...حالا صدای نگران حلمام توی گوشم می‌پیچید و قلبمُ به بازی میگرفت حلما:علیرضا حالت خوبه چرا حرف نمیزنه پس؟ چرا امروز انقدر زود لب‌هام خشک میشه؟چرا ضربان قلبم برای لحظه‌ای آروم نمیگیره و منظم نمیزنه؟دستام که هنوز خیس بود کشیدم به لب‌هام و گفتم علیرضا:حلما حلما:جان دلم؟ علیرضا:بلاخره شد..تونستم بهش برسم برای چند لحظه سکوت بین‌مون حکم کرد و توی این فرصت اشک‌‌م که میگفت از شوقِ سرسره همیشگی‌شو پیدا کرد و سرازیر شد حلما:واقعا میگی علیرضا؟ علیرضا:آره..بخدا شد حلما..حکم‌ش دستمه الان صدای جیغ آرومش که بزور خودشُ کنترل کرده بود اومد و باعث شد لبخند بزنم حلما:من قربونت برم که بلاخره موفق شدی..آفرین علیرضا..مطمئن بودم میتونی،بهت افتخار میکنم...وای دلم میخواد جیغ بزنم از خوشحالی..پسر تو درجه یکی علیرضا:کجایی؟ حلما:دانشگاه علیرضا:حلما انقدر هیجانی‌ام که دلم میخواد داد بزنم الان حلما:الهی فدات بشه حلما.. دو ساعت دیگه بیا دنبالم که باهم بریم یه جایی بتونیم داد بزنیم علیرضا:خدانکنه..چشم میام حلما:علیرضا شیرینی من یادت نره ها علیرضا:اونم به چشم عزیزدلم حلما:پس مراقب خودت باش..اومدنی هم آروم برون علیرضا:باشه حلماخانم همیشه نگران..مراقبم..برو کلاست الان شروع میشه..خدافظ حلما:خدافظ عزیزم گوشی رو کنار گذاشتم و راه افتادم سمت کلانتری...توی راه آهنگ گوش میدادم و چند باری از سر هیجانِ تخلیه نشده‌ام کوبیدم به فرمون که ماشین های اطراف فکر می‌کردن احمقم یا دیوونه..ولی اونا که درکم نمیکردن و نمیدونستن چرا خوشحالم..اگه می‌دونستن حق میدادن بهم...پشت چراغ‌قرمز وایسادم و از جیبم عکس باباومامانُ برداشتم حالا اون بغض از سر دلتنگی اومد روی گلوم لونه کرد... چند‌لحظه‌ای خیره به چشم‌های هردو بودم و دلتنگی‌مو زیاد میکردم..اون بغض توی گلومُ حجیم‌تر میکردم..خودم مرض داشتم که میدونستم با دیدن‌شون چه حالی میشم ولی بدتر خیره بودم‌ بهشون با بوق ماشین پشتی به خودم اومدم و حرکت کردم..این دلتنگی انقدر زورش زیاد بود که منو کشوند بهشت‌زهرا.. توی راه برای هردو گل خریدم... همیشه اینجا رسیدنی پاهام میلرزید و سخت قدم برمی‌داشتم..به مزارشون که رسیدم بیشتر از همیشه بغض به گلوم چنگ میزد و قلبم نامنظم‌تر از هر زمانی به دیواره های سینه‌ام می‌کوبید... و دلتنگی رو توی بند بند وجودم فریاد میزد...قلبم بیشتر از هر زمان دیگه میگفت به بودن‌شون نیاز دارم..میگفت الان یه تکیه‌گاه لازم داری که پشتت به اون گرم باشه..قلبم میگفت تو به بودن پدر و مادرت نیاز داری... کنارشون نشستم و با آب سنگ قبر‌شونو شستم...قبری که دوتا عزیز منو توی بغل خودش گرفته بود..و مانع میشد تا منم بغل بگیرم‌شون..یا حسودی می‌کرد بهم گل‌هارو گذاشتم روی قبر و فاتحه‌ای خوندم.. خیره شدم به اسم بزرگ بابا که با خط قشنگی نوشته شده بود "شهید‌رسول‌موحد...فرزندشهیدمحسن" زیر لب شروع کردم حرف زدن باهاشون..اونقدر صدام بغض داشت که خودم دلم به حال خودم می‌سوخت..
علیرضا:بابا..مامان..کاش بودین تا می‌دیدین شدم فرمانده..بابا کاش دلت برای مامان تنگ نمیشد و نمی‌رفتی پیشش تا الان بغلم میکردی و بهم میگفتی آفرین،به پسرت تبریک میگفتی و باهام حرف میزدی تا تهش پر قدرت ادامه بدم..بهم میگفتی تا آخرش مثل کوه پشت‌می...میدونم خودخواهم ولی چیکار کنم که دلم تنگ شده براتون...چطوری بگم و ثابت کنم به بودن‌تون نیاز دارم..بابا من بلد نبودم زندگی بدون مادرُ بعد خودت رفتی؟منو وارد یه دنیای بدون بودن پدر و مادر کردی؟..بابا چرا باید توی یه شب هم تو بری هم عمو محمد..بابا پیر شدم تو غمت..ولی عمو مهدی بهم گفت منو میبینی..پیش مامان نشستی و دارید با افتخار و لبخند نگاه می‌کنید به تک پسرتون... اشک روی صورت‌مو پاک کردم که قطره های جدید جاشونُ گرفت علیرضا:بابا خیلی اذیت شدم این چند سال ...هم فوت آقاجون و بی بی..هم شهادت بابامحسن..هم شهادت شماو عمو محمد...دیگه از قلب علیرضا‌ت چیزی نمونده..جز یه تیکه عمیق که وجود حلما نگهش داشته و فکر کنم حلما بشه برام دارو..بشه درمان برای قلب ترک خورده‌ام..بابا انقدر دلم برای روزهایی که میومدی خونه دستت پشمک بود‌ با ذوق می‌پریدم بغلت محکم منو تو آغوش گرم‌ت میگرفتی تنگ شده که نگو...دلم میخواد زمین و زمانُ به هم بدوزم ولی یه بار دیگه بغلت کنم...یه بار دیگه مامان پسرم صدام کنه...بابا من راه‌ تو و عمو محمدُ قراره ادامه بدم،فقط نمیدونم میتونم به خوبی شما از پس این کار بربیام یا نه..فقط حواست به پسرتم باشه...مراقب این پسری که تنهاش گذاشتید هم باشه زانو هامو بغل گرفتم و سرمو گذاشتم رو دستام..اشک‌هام با سرعت بیشتری میومدن پایین و به جای آروم گرفتن قلبم بدتر این دلتنگی منو توی حصارش تنگ‌تر می‌کرد دستی روی شونه‌ام نشست که سر بلند کردم..عمو احسان بود که کنارم نشست و بهم پدرانه لبخند زد احسان:باز که تو داری آبغوره میگیری بچه..سالاد شیرازی درست کردی نصف نصف اشک‌هامو پاک کردم و زیر لب سلام دادم..شاید برای من بی‌حال و کسل بود و از اون انرژی یه ساعت پیشم خبری نبود ولی عمو با خوشروئی جواب داد..کنارم نشست و ضربه‌ای به سنگ مزار زد..زیر لب شروع کرد به خوندن فاتحه و من دوباره چشم هام رفت سمت اسم شهید‌موحد و اسم مامان...کاش حداقل از مامان بیشتر خاطره داشتم برای مرور و غصه های تنهایی خودم..کاش بیشتر کنارم بود تا لبخندش حک میشد تو ذهنم..بیشتر برام لالایی میخوند تا حفظ کنم..و بیشتر برام مادری می‌کرد(: احسان:چه‌خبر؟وسط هفته اومدی اینجا علیرضا:خبر که زیاده..دلم براشون تنگ شد اومدم عمو دست انداخت دور گردنمُ منو به خودش نزدیک کرد..سرمو گذاشتم رو شونه‌اش احسان:قربون دلت بشم عمو..ولی سعی کن یاد بگیری زندگی کردن بدون پدر و مادرُ علیرضا:کاش حداقل عروسی‌مو میدید و دوباره قطره اشک..امروز چت شده بود آخه لعنتی؟مثلا باید خوشحال باشی ولی همش داری گریه میکنی علیرضا:عمو احسان:جان حکمُ بهش نشون دادم که زود منو از خودش جدا کرد و برگه رو خوند..خودش توی اینکار بود پس میشد نشون داد..با لبخند خاصی بهم نگاه کرد و بعد محکم بغلم کرد احسان:آفرین بهت علیرضا...خسته نباشی عمو جدا که شدیم با همون لبخند عمیق گفت احسان:فکرشم نمیکردم به این زودی این حکم بگیری...واقعا دمت گرم علیرضا:خودمم باورم نمیشه هنوز ...چه خبر از زنعمو و بچه‌ها خوبن؟ احسان:شکر خوبن علیرضا:پارسا چیکار میکنه؟ احسان:درگیر‌کنکوره دیگه علیرضا:یه چندتا کتاب تست خریدم براش حالا بعدا میارم میدم احسان:دستت درد نکنه علیرضا:ریحون چیکار میکنه؟ احسان:زهرمار ریحون..دوست داری لجش دربیاد؟ علیرضا:خيلی زیاد عمو..اصلا انقدر نمک میشه وقتی میگم ریحون نمیدونی که احسان:ریحانه هم پدر منو درآورد هی گفت دوچرخه میخوام..الان رفتم براش خریدم نزدیک اینجا بودم گفتم یه سر بیام‌‌‌... چنددقیقه‌ای باهم حرف زدیم که بعد بلند شد و رفت...منم بعد اینکه بوسه‌ای روی مزار زدم رفتم سمت ماشین...وسط‌راه برگشتم برای بابامحسن و عمو محمد فاتحه خوندم و گفتم که بعدا میرم پیش‌شون حالا نوبته برم پیش عمو مهدی و بهش این خبرُ بدم..البته باید اولین نفر بهش میگفتم ولی شد پنجمین نفر سرباز کلانتری چون منو می‌شناخت زود گذاشت برم داخل.. در اتاق زدم و سرمو بردم داخل علیرضا:سرهنگ موحد خوب هستن؟ سرشو از پرونده ها بلند کرد وبهم خندید مهدی:بچه پرو خوبم..بیا تو رفتم جلو و محکم بغلش کردم..همون آغوشی که دلم میخواست برای بابا باشه...ولی الان برای عمو مهدیِ که کمتر از یه پدر برام زحمت نکشیده توی بغلش بهش گفتم شدم فرمانده...گفتم که دارم راه بابا‌مو ادامه میدم و همون شور و ذوق بقیه رو بهم بخشید
همون واژه آفرینی که بهم گفت و من دلم میخواست همون خانواده ۲۵ سال پیش داشته باشم و همه بهم اینو بگم..برای بار چندم بود این بغض در میزد و میومد مهمون گلوم میشد؟نمیدونم...فقط میدونستم الان نباید جلو عمو اجازه ریختن اشک‌هامو بدم...اون خودش بعد از باباجون و بابا دیگه جونی براش نمونده..نباید میشدم نمک رو زخم..امروز من یکم نازک‌نارنجی شده بودم و بازم مثل بچگی بهانه بابا و مامان‌مو میگرفتم عمو دوتا چایی ریخت کنارم نشست..نگاهم به موهاش افتاد که کم و بیش تاره‌های مشکی معلوم میشد..چهره‌ش شکسته شده بود و دیگه مثل قبل شیطونی و جذبه خودشو نداشت جعبه شیرینی رو باز کردم گرفتم سمتش مهدی:این شیرینی خوردن داره‌ها علیرضا:نوش جان مهدی:به حلما گفتی ترفیع گرفتی؟ علیرضا:آره همونجا خودش زنگ زد مهدی:دیگه بنظرم علیرضا زودتر کاراتونُ جور کنید برید سر خونه زندگی‌تون..۳ساله تو عقدین شما علیرضا:درگیر بودیم دیگه عمو..شهادت بابارسول و عمو محمد..تکمیل کردن خونه..کارم..دانشگاه حلما خب جور نشد مهدی:همه اینا که جور شده علیرضا:چی؟ عمو یه جعبه گذاشت جلوم که با تردید برداشتم...یه کلید بود..با تعجب نگاهش کردم مهدی:خونه‌ی آقاجون‌ت که خواستی اونجا زندگی کنید درست شد..میتونید برید قشنگ جهیزیه‌ رو بچینید‌..هفته پیش هم چندتا کارگر گرفتم خونه رو قشنگ تمیز کردم..حیاط مرتبه و گل و درخت و ایناهم کاشته شده.. هنگ کرده بودم..واقعا نمیدونستم چی بگم..امروز از هیجان سکته نکنم خوبه علیرضا:واقعا میگی عمو؟فکر کردم اونجا تا سال دیگه هم درست نمیشه مهدی:عمو‌تو دست کم گرفتیا علیرضا:وای عمو ممنونم..نمیدونم چطوری جبران کنم این لطف‌تو مهدی:ببند دهنتو بابا..تو چطوری میخوای جبران کنی؟بوس برام بفرستی؟ بلند خندیدم و یکم از چایی خوردم علیرضا:عمو بگو تمام هزینه های ساخت خونه چقدر شد بریزم به حساب‌تون عمو خواست پس گردنی بزنه که ازش زود فاصله گرفتم..دیگه این همه سال دارم باهاش زندگی میکنم میشناسم‌ش مهدی:نمیخواد پول‌شو بدی علیرضا:نه دیگه عمو..فعلا پول دستم هست بدم بهتون لطفا بگید چقدر هزینه کردید عمو لپ‌مو محکم کشید و از جیب‌ش یه بسته پشمک درآورد و گرفت سمتم..زود از دستش گرفتم و بازش کردم..یکم خوردم علیرضا:وای عمو خیل هوس کرده بودم مهدی:خسیسی دیگه..برای خودت بخر علیرضا:مزه‌اش به اینه دیگران بخرن مهدی:نوش‌جونت...این خونه هم هدیه من برای عروسی‌تون محکم تر از همیشه بغلش کردم مهدی:بسه بسه لوس نشو..امشبم نمیای خونه‌ها..میخوام تنها فوتبال ببینم مزاحم نمیخوام داشته باشم برو خونه زنت علیرضا:بدون من فوتبال؟ مهدی:نمیدونی چقدر می‌چسبه که علیرضا پکرفیس نگاهش کردم که چایی‌شو خورد علیرضا:عمو امیر کجاست؟ مهدی:ماموریتِ علیرضا:آهان خب پس عمو من برم باید دنبال حلما هم دانشگاه برم دیر میشه مهدی:باشه عمو مراقب خودت باش زود ازش خدافظی کردم ورفتم بیرون..از توی فروشگاه یکم خوراکی خریدم و فلاسک‌چایی که توی ماشینم از چند وقت پیش مونده بود آب‌جوش پر کردم و رفتم دم دانشگاه..دیدم منتظر وایساده..جلوی پاش تمرکز کردم که سوار شد حلما:سلااام علیرضا:سلام عزیز دلم...چطوری حلما:مبارک باشه آقای فرمانده راه افتادم سمت پارک نزدیک دانشگاه حلما:خب شیرینی من چیه؟ علیرضا:یه معما حلما:وای علیرضا میزنمت این دفعه...بابا من هنوز معما‌های قبلی جوابشو پیدا نکردم علیرضا:اینو پیدا میکنی...امروز سه تا اتفاق خوب افتاده‌..دوتاش اتفاقِ یکی‌ش خبر..خب یدونه‌شو که میدونی چون گفتم بهت..اون دوتا رو‌ زود بگو رسیدیم پارک و هنوز حلما درگیر معما بود زیر‌انداز پهن کردم رو چمن ها و خوراکی و فلاسک گذاشتم..لیوان و قند هم به اضافه دوتا ساندویچ که برای ناهار بود گذاشتم حین خوردن ناهار حلما همش ازم سوال می‌پرسید و شده بود ۲۰‌سوالی...بعد از اینکه ساندویچ‌هامونو خوردیم دراز کشیدم و سرمو گذاشتم روی پاش..دستش رفت سمت موهام و منو کم‌کم داشت برای خواب دعوت می‌کرد حلما:میگم علیرضا بگو دیگه سکوت کرده بودم و دلم میخواست یه چرت ریزی بزنم که حلما دم گوشم جیغ زد زود بلند شدم و دست گرفتم رو گوشم علیرضا:دیوونه‌ای حلما بخدا...گوشم کر شد حلما:بگو چیشده امروز دیگه علیرضا:هیچی میخواستم بهت بگم تو بهترین شوهر دنیا رو داری...خبر و اتفاق از این مهمتر؟ عصبی بهم خیره شد و خواست بیاد سمتم که قاعدتا کتک بزنه از دستش در رفتم..بدون کفش دنبالم میومد حلما:علیرضا صبر کن...منو مسخره میکنی تو...دوساعته ذهنم درگیره پشت درخت وایسادم و دستامو به حالت تسلیم بلند کردم
علیرضا:من راست گفتم تو فکر میکنی شوخیه..خب شوهرتم دیگه حلما..بهتر از من واقعا کیو میخواستی پیدا کنی؟ گفتم الان میاد سمتم ولی رفت سمت وسایل‌مون..فکر کردم آتش‌بس شده ولی یهو حلما خم شد یه لنگه کفش‌شو برداشت با همون اومد سمتم یاخدایی گفتم و تندتر از همیشه پا به فرار گذاشتم حلما:علیرضا صبر کن درد نداره با خنده گفتم:آره دوبار درد نداره..اون گارد بروسلی که تو گرفتی و داری میای یعنی تا یه سال خونه‌نشینم حلما:آخ پام با نگرانی وایسادم و برگشتم سمتش که محکم کفش‌ش خورد به شکمم..خم شدم و دست گذاشتم روش..صدای خنده حلما بلند شد علیرضا:خدا لعنت‌ت کنه حلما..روده‌هام پیچید به‌هم حلما:حقته اومد جلو و کفش‌شو برداشت..نشستم و بیشتر خم شدم...واقعا درد داشتم چه ضربه دستی داشت خدایی حلما کنارم نشست و دست گذاشت رو شونه‌ام...صدای نگرانش تو سرم پیچید حلما:علیرضا خوبی؟ببخشید محکم زدم..میخوای بریم بیمارستان؟ علیرضا:چرا انقدر محکم میزنی آخه...تنبیه‌ت هم میشه تنها چیدن وسایل تو خونه‌مون..اصلا تو عروسی داماد ناقص بدردت میخوره؟میزنه هی حلما:اونکه معلومه بدرد... با خنده بهش نگاه کردم که فهمید منظور‌مو چادرش که افتاده بود رو گردنشُ سرش انداختم..چهره‌اش با اون مقنعه مشکی وچادر بیشتر از قبل خوشگل شده بود..لپ‌شو کشیدم و کلید خونه رو گذاشتم تو دستش و گفتم علیرضا:عمو خونه رو آماده کرد..تا آخر ماه عروسی میگیریم و میریم سر‌خونه زندگی‌مون..اونموقع توهم میشی فرمانده خونه و میتونی بهم دستور بدی میدونستم وقتی ذوق‌زده میشه باید جیغ بزنه...الانم از چهره بهت زده و لبخند عمیق‌ش معلومه که داره آماده جیغ زدن میشه..دستمو آروم گذاشتم روی دهنش علیرضا:حلما توروخدا جیغ نزن زشته مردم فکر میکنن تازه‌ از دیوونه خونه فرار کردیم یهو دستم که روی دهنش بود و گرفت تو دستش و محکم گاز گرفت برای تخلیه انرژی‌ش از دردش میزدم زمین یا چمن‌هارو میکَندَم علیرضا:آی..آی حلما توروخدا ول کن..حلما دستمممم بلاخره ول کرد..دستمو نگاه کردم نامرد..جای دندون هاش روش مونده بود حلما:وای خدایاشکرت...علیرضا واقعا خونه‌مون درست شد؟ اخمی کردم و دستم که خیس شده بود با لباسش پاک کردم حلما:اَی چندش علیرضا:چندش منم الان؟دستمو زدی ناکار کردی؟...بله خونه آماده شده..این هفته میریم وسایل‌مو می‌چینیم درضمن چون زدی ناکارم کردی خودت همه کارا‌رو انجام میدی..هم دلم درد میکنه هم دستم حلما:حالا به اونجا هم فکر می‌کنیم..پاشو بریم خونه رو ببینیم از بازوهام گرفت وکمک کرد بلند بشم علیرضا:یه چایی بخوریم بعد میریم حلما:برای تشکر از عمومهدی یه روز به مامان میگم خورشت بامیه درست کنه بریم پیشش علیرضا:اونکه حتما ولی امشب؟ حلما:نه بابا خونه‌مونو بچینم بعد حلما چایی ریخت و منم خوراکی هارو باز کردم..گوشی‌مو برداشتم و از خودمون چندتا سلفی گرفتم یه ساعتم موندیم و بعد رفتیم خونه...توی راه رفتیم خونه عمو محمد و اونجا قرآن و آینه و... برداشتیم و رفتیم خونه‌آقاجون که الان شده خونه ما..همون خونه باغ بود ولی با یه نمای جدید از خونه قدم قدم این حیاط برام خاطره بود..همون دوتا درخت که طناب می‌بست آقاجون برای تاپ...اون حوض وسط حیاط..گل های رز قرمز و صورتی گوشه حیاط...مثل همیشه سرسبز بود همه‌جا دست حلما رو گرفتم و رفتم سمت ورودی سینی رو گرفتم ازش و خواستم که اون درو باز کنه....با بسم الله‌ی وارد شدیم..دورتادور خونه رو نگاه کردیم..این دو سال عمو نذاشته بود بیایم ببینیم اینجارو میخواست که مثلا سوپرایز‌مون کنه..و واقعا هم غافلگیر شدیم.. برگشتم سمت حلما که داشت با لبخند همه‌جارو نگاه می‌کرد..لبخند امروز روی لب هیچ‌کدوم پاک نمیشد و همین برام مهم بود...مهمتر از تمام دنیا...دنیایی که فقط خلاصه میشد توی اسم حلما حلما برگشت سمت‌م با ذوق گفت:خیلی قشنگ شده اینجا علیرضا...ایشالا فدای عموت بشی... علیرضا:من فداش که میشم حتما ولی خب اون خورشت بامیه رو خودت باید درست کنی برای تشکر حلما:میزنمتا علیرضا...میدونی که از غذا درست کردن بدم میاد علیرضا:عشق دلم توکه بلاخره باید برای من غذا درست کنی...من خسته از سرکار بیام باید یه چیزی بخورم یا نه حلما چادرو مقنعه‌شو درآورد..موهای بلند و لختشُ ریخت دورش که برای هزارمین بار دلم رفت براش حلما:فکر اینجاشم کردم...یه هفته میریم خونه ما..بعدش مامان برای دو روز‌مون غذا میده..بعد از اون میریم خونه فک‌وفامیل هرشب..بعدش هم میریم رستوران..بعدش هم این چرخه تا آخر ادامه داره بلند زدم زیر خنده که صدام توی خونه خالی پیچید و صدام اکو داشت
علیرضا:یه چند وعده هم میتونی روی غذاهای اداره ما و سلف دانشگاه‌ تو حساب باز کرد حلما:آخ چی‌میشد علیرضا:بنظرم تو نباید میرفتی دندون‌پزشکی میخوندی..آشپزی بهتر بود...حلما نیمرو که بلدی؟حداقل صبحونه خوب بخوریم حلما:عزیزم من دست‌پختم خوبه..فقط نمیتونم هر روز دو وعده درست کنم..حوصله‌م نمیگیره..آهان چند بار میتونیم غذا آماده بخوریم علیرضا:واقعا ممنونم...راستی حلما با مادرت برین لباس عروس ببینید که زودتر مراسم بگیریم دیگه حلما:یه چی بگم؟ علیرضا:شما دوتا بگو حلما:میشه عروسی نگیریم علیرضا:چرا؟..به فکر جیب من نباش پول هست بخدا حلما:نه..دوست ندارم..عقد که جشن گرفتیم..به جاش بریم جای دیگه علیرضا:کجا بریم؟ حلما:دوست دارم عروسی‌مو برم کربلا چند لحظه خیره نگاه‌ش کردم که چهره مظلومی گرفت و گفت:خواهش میکنم محکم بغلش کردم و دست کشیدم به موهاش علیرضا:من قربونت برم الهی..هرجا تو بگی میبرمت،چشم...ولی یه مراسم باید بگیریم چون نمیتونم با عمو مهدی دربیفتم..درضمن تو کلا یه شب تو عمرت داری..نمیخوام ازت بگیرمش حلما:ممنونم ازت بوسه‌ای روی موهاش زدم و از بغلم بیرون آوردمش علیرضا:بیا بریم دیگه حلما داره شب میشه منم باید وسایل‌مو جمع کنم و یکمم بخوابم..دیشب اصلا نخوابیدم حلما:بریم خونه ما امشب؟قول میدم زیاد حرف نزنم تا بخوابی علیرضا:باشه خوشگل خانم خودم ___ بعد از خوردن صبحونه از مامان‌عطیه خداحافظی کردم و با حلما که دستش قرآن و یه کاسه آب با گل های سرخ که روی آب شناور بود دنبالم اومد جلوی در برگشتم سمتش و گونه‌شو بوسیدم لبخندی زد و قرآن گرفت بالا..چندبار از زیرش رد شدم علیرضا:من برم دیگه حلما‌خانم حلما:برو عزیزم..مراقب خودت باش علیرضا:تو بیشتر حلما:بفرمایید قرآنُ گرفت سمتم که سوالی نگاهش کردم حلما:مامانم گفت این قرآن بابامه..روز اولِ کاریش مامانم بهش داده و بابام تا آخرین روز کنارش بود..حالا این قرآنُ من میدم بهت دوباره اون لبخند..اون لبخند قشنگ که این مدت شده بود رفیقم اومد روی لبم.. محکم‌تر از همیشه بغلش کردم علیرضا:فدای خانم‌م بشم الهی..ممنونم..حلما برام خیلی دعا کن،باشه؟ حلما:دعا میکنم همیشه سلامت باشی و بتونی کارتو خیلی خوب انجام بدی..من بهت ایمان دارم که بهترینی....فقط یه خواهش دارم ازت علیرضا علیرضا:جونم؟ حلما:تا آخرش مراقب علیرضای‌من باش..باشه؟ بیشتر فشردم‌ش به خودم و چشمی زیر لب گفتم...چند دقیقه تو بغلم بود که صداش تو گوشم پیچید حلما:دیرت میشه‌ها عزیزم بلاخره ازش دل کندم و رفتم سمت ماشینم..آبُ ریخت پشت سرم و برام دست تکون داد راه افتادم و تو مسیر فقط قرآن میخوندم..همون جمله همیشگی بابا که میگفت قرآن بخون وقتی استرس داری و نگرانی.. بعد از انجام تمام نکات امنیتی رسیدم اداره و رفتم بالا..بهم اتاق‌مو نشون دادن و رفتم داخل نگاهی بهش انداختم..یه اتاق بزرگ با میز کنفرانس و تخت و سیستم و کتابخونه پشت میزم نشستم و دستی بهش کشیدم قرآنی که حلما داده بود بهم گذاشتم روی میز و خم شدم..بوسه‌‌ای عمیق بهش زدم تا آرومم کنه کاغذی از کشو برداشتم و شروع کردم به نوشتن..نامه‌ای به عمو محمدم 《 بسم‌رب‌المهدی...سلام عمو محمد،مطمئنم که داری منو میبینی،منو دیدی که شدم مثل تو..دیدی که بلاخره به آرزوم رسیدم..فقط کمکم کن عمو.. کمک کن بتونم همونقدر مثل تو برای بچه‌هام هم برادر باشم هم فرمانده..بتونم به خوبی وظیفه‌مو انجام بدم تا منم مثل تو و بابا جایزه‌م بشه شهادت..عمو مثل چندسال پیش که هوامو داشتی،از این به بعد هم داشته باش..علیرضات همون علیرضا کوچولو مونده...اونم فقط برای تو..باش عمو؟بعد از خدا و اهل بیت،امیدم به توعه...دوست‌ت دارم عموی شهیدم...یاعلی》 در زده شد و چند نفر وارد اتاق شدن..به چهره‌هاشون می‌خورد کوچیک‌تر از من باشن..به احترام‌شون بلند شدم به تک‌تک‌شون دست دادم و احوالپرسی کردم و خودمو معرفی کردم علیرضا:بفرمایید بشینید پشت میز نشستن و منم اولین پرونده رو باز کردم... رفتم سمت وال و یه نفس عمیق کشیدم... علیرضا:خوشحالم میخوام با شما کار کنم..ان‌شاءالله که بتونیم در کنار هم همه پرونده‌هارو به خوبی به پایان برسونیم.. همه‌شون تایید کردن حرف‌مو و ابراز خوشحالی کردن.. چشم و بستم و چند تا نفس عمیق کشیدم..طبیعی بود برای شروع کارم استرس داشته باشم...چند لحظه بعد چشم باز کردم و برای توضیح پرونده آماده شدم.. علیرضا:بسم الله الرحمان الرحیم....(: پایانِ رمان‌مون(: ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ آخرین پ.ن رمانُ شما بگید🙃