eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
861 دنبال‌کننده
204 عکس
108 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
- السلام علیک یا صاحب الزمان
خدایا‌شکرت......(:
عیدتون مباررررک💞😊
تا شب که زنگار رو شروع کنیم.. چندنفر نیان جمع‌مون زیادتر بشه؟😉💞
چند دقیقه دیگه پارت اول تقدیم نگاهتون میشه😊
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...¹》 ... گاهی،سکوت‌ها فریادهای ناگفته‌ای دارند...فریادهایی از جنس‌ورنگ کینه،عشق،گذشته و حتی نفرت و گاهی این گذشته چنان بر زمان حال سنگینی می‌کند که نفس کشیدن هم دشوار می‌شود...گویی که دستی راه دهان وبینی را بسته و مانع ورود اکسیژن به ریه میشود در این میان،ردپاهایی باقی می‌مانند..رد هایی که لانه کرده در تار و پود زندگی،مثل غباری که روی خاطرات نشسته...مثل تارهای تنیده شده عنکبوت بین گذشته..مثل زنگاری که روح را می‌خورد و می‌تراشد..آرام و بی‌صدا... این قصه،قصه‌ی آن ردپاست... قصه‌ی مردی که به دنبال حقیقت می‌گشت،و قصه‌ی مردی دیگر که در پی انتقام بود.قصه‌ی سایه‌ها...نه آن سایه‌ای که در روشنایی معلوم می‌شود..بلکه آن سایه‌ای که در تاریکی گیر‌کرده و قصدِ تلاش برای رهایی نداشته.. قصه سایه‌های تیره و قصه‌ی آنهایی که در میانشان گم شدند.وقتی غبارها کنار رفتند..وقتی آن تارهای تنیده شده به‌هم بلاخره متلاشی شدن...وقتی زنگارها شروع به خوردن کردند...آن وقت بود که فهمیدند، بعضی حساب‌ها تسویه نمی‌شود..و اگر شود با بغض و دلتنگی و جدایی تسویه می‌شود.. و حتی شاید اين حساب‌های گذشتهٔ آدم فقط با خون تسویه می‌شوند.. خونی بی‌گناه‌ و پاک.... ••••••••••••••••••••••••• ساعت۷غروب...خونه با صدای ضربه های متداول روی شیشه بزور چشم باز کردم...گنجشکی داشت با نوک‌ش میزد به شیشه..دستی به چشمام کشیدم و پتورو کنار زدم،آنقدر خسته بودم که انگار چند نفر تا جون داشتن منو گرفتن به مشت و لگد از اتاق رفتم بیرون..خونه توی سکوت قشنگی‌ غرق شده بود و منو بیشتر وسوسه می‌کرد برای خوابِ دوباره..نگاهم کشیده شد سمت رسول که روی کاناپه توی خودش جمع شده بود..کنارش نشستم و دست گذاشتم روی شونه‌ش آروم تکون‌ش دادم حامد:رسول بابا...رسول تکونی خورد و زیر لب هومی گفت حامد:پاشو بابا از صبح چیزی نخوردی ضعف میکنی..بلند شو الان اذانم میگن بلند شد و نشست چشماش و بسته بود و انگار داشت نشستَنی چرت میزد خندیدم موهای فرشُ به‌هم ریختم به سمت آشپزخونه رفتم تا یه قهوه درست کنم بخوریم خواب از سرمون بپره قهوه ساز روشن کردم و آرنج‌مو گذاشتم روی اپن و روبه‌ رسول گفتم حامد:رسام خوابه هنوز؟ همینجوری که موهاشو درست میکردم گفت رسول:نه شما که خوابیدی اون رفت ترمینال بره اصفهان حامد:وا..آنقدر زود؟حداقل ماشینُ میدادی بهش ببره اذیت نشه برگشتم و دو فنجون قهوه رو گذاشتم روی میز که رسولم اومد نشست رسول:گفت دو روز دیگه امتحان داره اینجا نمیتونه درس بخونه...بعدم گفت توی اتوبوس میخواد یکم بخوابه..امروز واقعا هر‌سه‌تامون خسته شدیم،وای از این همه آدم تشکر کردن و گفتن یه جمله تکراری مغزمُ سوراخ کرد حامد:تو عروسیت خودم جبران میکنم خندید که با خنده‌ش لب‌هام کش اومد قهوه رو خوردم که گوشی‌م زنگ خورد.بلند شدم برداشتم دیدم محمده رسول:کیه بابا حامد:فضولی؟ چهره پکر رسول باعث خنده‌م شد و نشستم کنارش و تماس وصل کردم..برای اینکه هردو بشنویم گذاشتم رو بلندگو حامد:سلام محمد چطوری محمد:به سلام آقا حامد...مرده بودی برادر؟میدونی چند بار زنگ زدم؟ یه نگاه به تماس هام کردم دیدم ۶ بار زنگ زده حامد:کار داشتی؟آخه خواب بودیم نشنیدیم دیگه محمد:مراسم تموم شد؟ حامد:آره...تو چی؟کارت توی مهاباد تموم شد؟کی‌میای؟ محمد:داریم برمیگردیم..فکر کنم آخر شب برسیم حامد:عه..چه خوب دل کندی از اونجا محمد:تو از کجا فهمیدی؟ حامد:برادر بزار حداقل چند ساعت از مراسم چهلم عموت بگذره بعد بزن و برقص شروع کن...رفتی اونجا برای پیدا کردن اطلاعات و حرف کشیدن از سوژه یا خوشگذرونی؟ محمد:من دارم برای اونی که چوغولی منو کرده پیشت...بگو کیه قول میدم بدون درد کارشو تموم کنم صدای خنده‌های هر سه نفرمون توی فضا پیچید رسول:عمو بدون من با داوود رفتین اونجا کُردی می‌رقصید؟نوچ نوچ محمد:اتفاقا بدون تو انقدر خوش گذشت بهم که نگو رسول:خیلی نامردی عمو حامد:محمد مگه خبر نداری برات نفوذی گذاشتم تا کار خطایی نکنی محمد:از تو برمیاد این کارا...ولی جدا از شوخی خیلی اصرار کردن دلم نیومد روشونُ زمین بزنم حامد:اشکال نداره بابا..کار خوبی کردی اتفاقا..به چیزی هم رسیدین؟ محمد:آره اطلاعات خوبی گیر آوردیم..فردا برات تعریف میکنم..رسول چطوره،چیکار میکنه به رسول که تا کمر خم شده بود تو یخچال و دنبال شیر‌کاکائو می‌گشت نگاه کردم و بزور خنده‌مو کنترل کردم حامد:باز داره دنبال شیر‌کاکائو میگرده..رسول جان تموم شده نگرد بابا رسول:یعنی چی تموم شده محمد:رسول بخدا که حال ادمو به‌هم میزنی انقدر شیر‌کاکائو میخوری...تنوع بده دیگه رسول:عمو خب هرکسی توی زندگی‌ش یه عشقی به خوراکی داره دیگه من شیر.... با صدای انفجار از پشت خط حرف رسول ناقص موند..با تعجب و نگرانی به صفحه‌ گوشی نگاه کردم که هنوز تماس وصل بود و صدای های نامفهومی میومد
حامد:محمد...محمد صدامو می‌شنوی..محمد چه خبره اونجا صدای بوق بود که حالا پیچید تو فضا و ضربان قلبمُ تندتر کرد...به رسول که با نگرانی و ترس خیره بود بهم نگاه کردم..بیشتر اذیتم می‌کرد این نگاهش بلند شدم سوئیچ از روی میز چنگ زدم حامد:رسول بدو باید بریم سایت درو باز کردم رسول نیومده بود دنبالم...رفتم دوباره آشپزخونه و از بازو‌هاش گرفتم،تکون ریزی بهش دادم و گفتم:نگران نباش..چیزی معلوم نشده که،بریم سایت اصلا اونجا با عموت حرف میزنی خوبه؟ دستشو محکم گرفتم وبردم بیرون... توی راه برای تخلیه استرس و نگرانی‌م تند رانندگی میکردم و نفس های عمیق می‌کشیدم..رسولم مدام زنگ میزد به محمد و داوود که هر دو خاموش بودن با رسیدن‌مون هر دو با سرعتی که بعید بود ازمون رفتیم سایت..بالای پله ها با دیدن جو موجود توی سایت توقف کردیم..علی‌سایبری که پشت سیستم رسول‌ نشسته و آقای عبدی که چهره‌ش کلافه بود و دست به موهاش می‌کشید..تمام بچه های سایت نگران بود چهره‌شون..دلم گواه خبر بد میداد و نمیخواستم برم پایین تا چیزی بشنوم...دلم میخواست تو بی‌خبری مطلق باشم..واقعا توی این لحظه بی‌خبری بهتر بود تا از گرفتن و دونستن خبر... دستم روی نرده های فلزی و سرد هر لحظه مشت‌تر میشد.. با صدای یا خدای رسول بهش نگاه کردم که تند تند چندتایی پله هارو پایین میرفت..دیگه موندنُ جایز‌ ندونستم و دنبالش رفتم کنار آقای عبدی که رسید نفس نفس میزد.. رسول:آقا میتونم با آقامحمد حرف بزنم؟ آقای عبدی اول به رسول و بعد به من نگاه کرد که حس کردم یه سطل آب سرد با تیکه های یخ روم خالی شد..نگاهش کلی حرف داشت ولی من خودمو زده بود به بی‌سوادی که هیچ زبانی توی این دنیا بلد نیستم... رسول:علی از بچه‌های مهاباد چه خبر؟...به داوود زنگ میزنم خاموشِ به اون یکی خطش زنگ میزنی حرف بزنم باهاش علی هم سرشو یکم انداخت پایین...بزور لب‌های خشک شده‌م از استرسُ جدا کردم از هم و پرسیدم.. حامد:اتفاقی برای محمد و داوود افتاده؟ عبدی:ارتباط‌مون فعلا با بچه ها قطع شده..ولی متاسفانه انفجار توی حوالی که ماشین بچه‌ها بوده گزارش شده‌ برای نیفتادنم دست گرفتم به میز... _______________ •❤️🌱 •_________________
پارت‌نوش‌نگاهتون...💞 《ثانیه‌ها مثل خنجر بر تنِ زمان می‌نشستند و من هنوز منتظرِ معجزه‌ای بودم که صدایش مرهم قلبِ بی‌تابم شود...(:》 پ.ن¹:قصه‌ی دو مرد.... پ.ن²:خون‌بی‌گناه‌و‌پاک... پ.ن:³شیرکاکائو😋 پ.ن⁴:این قسمت مهاباد از پایان فصل دوم گاندو گرفته شده ولی ربطی به پرونده‌ش نداره و مربوط به آینده زنگار میشه پ.ن:⁵بعضی‌اوقات بی‌خبری بهترین خبره....(: پ.ن⁶:بمیرم برای رسول🥺 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناس‌زنگار(: اینجا‌ جواب‌‌تونو ببینید 🎀 شخصیت‌های‌رمانم اینجا 🎀
روز بیستم چله زیارت عاشورا تا محرم...🙃🌱
نعمت‌الهی/زنگارღ
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...¹》 #مقدمه... گاهی،سکوت‌ها فریاد
بچه ها توی رمان ساعت و مکان رو مینویسم خوبه؟؟؟ اگه دوست ندارید بگید چون میخوام پارت بعد بنویسم بدونم از الان
- السلام علیک یا صاحب الزمان
روز بیست‌و‌یکم چله زیارت عاشورا تا محرم...🙃🌱