《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...¹》
#مقدمه...
گاهی،سکوتها فریادهای ناگفتهای دارند...فریادهایی از جنسورنگ کینه،عشق،گذشته و حتی نفرت
و گاهی این گذشته چنان بر زمان حال سنگینی میکند که نفس کشیدن هم دشوار میشود...گویی که دستی راه دهان وبینی را بسته و مانع ورود اکسیژن به ریه میشود
در این میان،ردپاهایی باقی میمانند..رد هایی که لانه کرده در تار و پود زندگی،مثل غباری که روی خاطرات نشسته...مثل تارهای تنیده شده عنکبوت بین گذشته..مثل زنگاری که روح را میخورد و میتراشد..آرام و بیصدا...
این قصه،قصهی آن ردپاست...
قصهی مردی که به دنبال حقیقت میگشت،و قصهی مردی دیگر که در پی انتقام بود.قصهی سایهها...نه آن سایهای که در روشنایی معلوم میشود..بلکه آن سایهای که در تاریکی گیرکرده و قصدِ تلاش برای رهایی نداشته..
قصه سایههای تیره و قصهی آنهایی که در میانشان گم شدند.وقتی غبارها کنار رفتند..وقتی آن تارهای تنیده شده بههم بلاخره متلاشی شدن...وقتی زنگارها شروع به خوردن کردند...آن وقت بود که فهمیدند،
بعضی حسابها تسویه نمیشود..و اگر شود با بغض و دلتنگی و جدایی تسویه میشود..
و حتی شاید اين حسابهای گذشتهٔ آدم فقط با خون تسویه میشوند..
خونی بیگناه و پاک....
•••••••••••••••••••••••••
#حامد
ساعت۷غروب...خونه
با صدای ضربه های متداول روی شیشه بزور چشم باز کردم...گنجشکی داشت با نوکش میزد به شیشه..دستی به چشمام کشیدم و پتورو کنار زدم،آنقدر خسته بودم که انگار چند نفر تا جون داشتن منو گرفتن به مشت و لگد
از اتاق رفتم بیرون..خونه توی سکوت قشنگی غرق شده بود و منو بیشتر وسوسه میکرد برای خوابِ دوباره..نگاهم کشیده شد سمت رسول که روی کاناپه توی خودش جمع شده بود..کنارش نشستم و دست گذاشتم روی شونهش آروم تکونش دادم
حامد:رسول بابا...رسول
تکونی خورد و زیر لب هومی گفت
حامد:پاشو بابا از صبح چیزی نخوردی ضعف میکنی..بلند شو الان اذانم میگن
بلند شد و نشست چشماش و بسته بود و انگار داشت نشستَنی چرت میزد
خندیدم موهای فرشُ بههم ریختم
به سمت آشپزخونه رفتم تا یه قهوه درست کنم بخوریم خواب از سرمون بپره
قهوه ساز روشن کردم و آرنجمو گذاشتم روی اپن و روبه رسول گفتم
حامد:رسام خوابه هنوز؟
همینجوری که موهاشو درست میکردم گفت
رسول:نه شما که خوابیدی اون رفت ترمینال بره اصفهان
حامد:وا..آنقدر زود؟حداقل ماشینُ میدادی بهش ببره اذیت نشه
برگشتم و دو فنجون قهوه رو گذاشتم روی میز که رسولم اومد نشست
رسول:گفت دو روز دیگه امتحان داره اینجا نمیتونه درس بخونه...بعدم گفت توی اتوبوس میخواد یکم بخوابه..امروز واقعا هرسهتامون خسته شدیم،وای از این همه آدم تشکر کردن و گفتن یه جمله تکراری مغزمُ سوراخ کرد
حامد:تو عروسیت خودم جبران میکنم
خندید که با خندهش لبهام کش اومد
قهوه رو خوردم که گوشیم زنگ خورد.بلند شدم برداشتم دیدم محمده
رسول:کیه بابا
حامد:فضولی؟
چهره پکر رسول باعث خندهم شد و نشستم کنارش و تماس وصل کردم..برای اینکه هردو بشنویم گذاشتم رو بلندگو
حامد:سلام محمد چطوری
محمد:به سلام آقا حامد...مرده بودی برادر؟میدونی چند بار زنگ زدم؟
یه نگاه به تماس هام کردم دیدم ۶ بار زنگ زده
حامد:کار داشتی؟آخه خواب بودیم نشنیدیم دیگه
محمد:مراسم تموم شد؟
حامد:آره...تو چی؟کارت توی مهاباد تموم شد؟کیمیای؟
محمد:داریم برمیگردیم..فکر کنم آخر شب برسیم
حامد:عه..چه خوب دل کندی از اونجا
محمد:تو از کجا فهمیدی؟
حامد:برادر بزار حداقل چند ساعت از مراسم چهلم عموت بگذره بعد بزن و برقص شروع کن...رفتی اونجا برای پیدا کردن اطلاعات و حرف کشیدن از سوژه یا خوشگذرونی؟
محمد:من دارم برای اونی که چوغولی منو کرده پیشت...بگو کیه قول میدم بدون درد کارشو تموم کنم
صدای خندههای هر سه نفرمون توی فضا پیچید
رسول:عمو بدون من با داوود رفتین اونجا کُردی میرقصید؟نوچ نوچ
محمد:اتفاقا بدون تو انقدر خوش گذشت بهم که نگو
رسول:خیلی نامردی عمو
حامد:محمد مگه خبر نداری برات نفوذی گذاشتم تا کار خطایی نکنی
محمد:از تو برمیاد این کارا...ولی جدا از شوخی خیلی اصرار کردن دلم نیومد روشونُ زمین بزنم
حامد:اشکال نداره بابا..کار خوبی کردی اتفاقا..به چیزی هم رسیدین؟
محمد:آره اطلاعات خوبی گیر آوردیم..فردا برات تعریف میکنم..رسول چطوره،چیکار میکنه
به رسول که تا کمر خم شده بود تو یخچال و دنبال شیرکاکائو میگشت نگاه کردم و بزور خندهمو کنترل کردم
حامد:باز داره دنبال شیرکاکائو میگرده..رسول جان تموم شده نگرد بابا
رسول:یعنی چی تموم شده
محمد:رسول بخدا که حال ادمو بههم میزنی انقدر شیرکاکائو میخوری...تنوع بده دیگه
رسول:عمو خب هرکسی توی زندگیش یه عشقی به خوراکی داره دیگه من شیر....
با صدای انفجار از پشت خط حرف رسول ناقص موند..با تعجب و نگرانی به صفحه گوشی نگاه کردم که هنوز تماس وصل بود و صدای های نامفهومی میومد
حامد:محمد...محمد صدامو میشنوی..محمد چه خبره اونجا
صدای بوق بود که حالا پیچید تو فضا و ضربان قلبمُ تندتر کرد...به رسول که با نگرانی و ترس خیره بود بهم نگاه کردم..بیشتر اذیتم میکرد این نگاهش
بلند شدم سوئیچ از روی میز چنگ زدم
حامد:رسول بدو باید بریم سایت
درو باز کردم رسول نیومده بود دنبالم...رفتم دوباره آشپزخونه و از بازوهاش گرفتم،تکون ریزی بهش دادم و گفتم:نگران نباش..چیزی معلوم نشده که،بریم سایت اصلا اونجا با عموت حرف میزنی خوبه؟
دستشو محکم گرفتم وبردم بیرون...
توی راه برای تخلیه استرس و نگرانیم تند رانندگی میکردم و نفس های عمیق میکشیدم..رسولم مدام زنگ میزد به محمد و داوود که هر دو خاموش بودن
با رسیدنمون هر دو با سرعتی که بعید بود ازمون رفتیم سایت..بالای پله ها با دیدن جو موجود توی سایت توقف کردیم..علیسایبری که پشت سیستم رسول نشسته و آقای عبدی که چهرهش کلافه بود و دست به موهاش میکشید..تمام بچه های سایت نگران بود چهرهشون..دلم گواه خبر بد میداد و نمیخواستم برم پایین تا چیزی بشنوم...دلم میخواست تو بیخبری مطلق باشم..واقعا توی این لحظه بیخبری بهتر بود تا از گرفتن و دونستن خبر...
دستم روی نرده های فلزی و سرد هر لحظه مشتتر میشد..
با صدای یا خدای رسول بهش نگاه کردم که تند تند چندتایی پله هارو پایین میرفت..دیگه موندنُ جایز ندونستم و دنبالش رفتم
کنار آقای عبدی که رسید نفس نفس میزد..
رسول:آقا میتونم با آقامحمد حرف بزنم؟
آقای عبدی اول به رسول و بعد به من نگاه کرد که حس کردم یه سطل آب سرد با تیکه های یخ روم خالی شد..نگاهش کلی حرف داشت ولی من خودمو زده بود به بیسوادی که هیچ زبانی توی این دنیا بلد نیستم...
رسول:علی از بچههای مهاباد چه خبر؟...به داوود زنگ میزنم خاموشِ به اون یکی خطش زنگ میزنی حرف بزنم باهاش
علی هم سرشو یکم انداخت پایین...بزور لبهای خشک شدهم از استرسُ جدا کردم از هم و پرسیدم..
حامد:اتفاقی برای محمد و داوود افتاده؟
عبدی:ارتباطمون فعلا با بچه ها قطع شده..ولی متاسفانه انفجار توی حوالی که ماشین بچهها بوده گزارش شده
برای نیفتادنم دست گرفتم به میز...
_______________ •❤️🌱 •_________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《ثانیهها مثل خنجر بر تنِ زمان مینشستند و من هنوز منتظرِ معجزهای بودم که صدایش مرهم قلبِ بیتابم شود...(:》
پ.ن¹:قصهی دو مرد....
پ.ن²:خونبیگناهوپاک...
پ.ن:³شیرکاکائو😋
پ.ن⁴:این قسمت مهاباد از پایان فصل دوم گاندو گرفته شده ولی ربطی به پروندهش نداره و مربوط به آینده زنگار میشه
پ.ن:⁵بعضیاوقات بیخبری بهترین خبره....(:
پ.ن⁶:بمیرم برای رسول🥺
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا 🎀
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...¹》 #مقدمه... گاهی،سکوتها فریاد
بچه ها توی رمان ساعت و مکان رو مینویسم خوبه؟؟؟
اگه دوست ندارید بگید چون میخوام پارت بعد بنویسم بدونم از الان
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...¹》 #مقدمه... گاهی،سکوتها فریاد
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...²》
#حامد
ساعت۹شب...سایت
لیوان آب پرکردم و گذاشتم جلوش..چند دقیقهای بود سرشُ گذاشته روی میز و حرفی نمیزنه..نگرانش بودم و از وابستگی شدیدش به محمد خبر داشتم
حامد:خوبی بابا؟
سرشو از روی میز برداشت و که نگاهم چشمای سرخشو شکار کرد
رسول:بریم مهاباد بابا توروخدا
حامد:بریم چیکار آخه رسول
رسول:یعنی چی بریم چیکار بابا...از عمو و داوود هیچ خبری نیست،خب نگرانم
کنارش نشستم و دستشو گرفتم و سعی کردم حداقل توی صدام نگرانی راه ندم تا یکم آروم بشه
حامد:بچههای مهاباد دارن پیگیری میکنن بابا...بعدم هیچی نمیشه نگران نباش،قول میدم اگه یه خبر ازشون بهمون رسید اجازه بگیرم که بریم اونجا..خوبه؟ولی الان نمیشه بریم هیچی معلوم نیست..شاید میخوان همه مارو با این کار شناسایی کنن،اصلا شاید اینجا بهمون نیاز داشتن
در اتاق زده شد و سعید اومد داخل
حامد:چه خبر سعید
سعید:میآید پایین آقا...فکر کنم تونستن ارتباط بگیرن با بچه
با کشیدن شدن صندلی رسول محکم روی زمین و صدای دلخراشی که ایجاد کرده بود چند لحظه چشم بستم و بعد به همراهشون رفتم پیش علی
رسول:چیشد علی..چیکار کردی
صندلیشو برگردوند سمتمون و گفت
علی:الان بچه ها زنگ زدن و گفتن که حالشون خوبه...آرپیجی زدن به ماشینشون که خداروشکر سرعت ماشین بالا بوده میخوره به عقب ماشین...البته موج انفجار میگیره بچههارو...آقامحمد توی ماشینی بوده که آرپیجی اصابت کرده...داوود حالش خوبه و الانم توی بیمارستان پیش آقامحمد
یه نفس که اونم از سر آسودگی و راحتی خیال بود توی این موقعیت خوب بود برام کشیدم...
رسول زود برگشت طرفم
رسول:برو حرف بزن باهاش...قول دادی خودت
ناچار سر تکون دادم و رفتم سمت اتاق آقای عبدی...با صدای علی که مخاطبش بودم ایستادم..روبهروم قرار گرفت و با یکم مِنومِن میخواست چیزی بگه..نگران شدم که نکنه چیری شده
گفتم:اتفاقی افتاده علی
علی:راستش جلوی رسول نگفتم که نگران نشه
اون نگرانی که فقط چند لحظه ترکم کرده بود دوباره اومد و شد مهمون ناخونده قلبم...
حامد:چیشده؟
علی:آقا محمد ترکش خورده و الانم توی اتاق عملِ..یکی از بچه های مهاباد که راننده همون ماشین بوده هم شهید شده چون بیشتر سمت راننده مورد اصابت بوده..
حامد:مگه نگفتی پشت ماشین بوده
علی:دیدم رسول نگرانه نگفتم که حالش بد بشه
بازم موهام شد تنها چیزی که میتونست الان بشه تخلیه نگرانیم..محکم کشیدمشون
حامد:کار خوبی کردی پایین نگفتی..برو به کارت برس علی جان
علی رفت پایین و منم با پاهایی که میکشیدم روی زمین رفتم تو اتاق آقای عبدی
بههمریختگی چهرهش میگفت از قضیه باخبره
انگار میدونست برای چی اینجام و چه درخواستی دارم..الان بیشتر از رسول دلم میخواست برم مهاباد کنار محمد..تا ببینم حالش خوبه و چیزیش نشده
عبدی:میگم با پرنده ببرنتون...آماده بشید
زیر لب تشکر کردم و رفتم پایین..رسول نسبت به قبل از شنیدن حرفای علی بهتر بود..از نگرانیش کم شده بود و فکر میکرد حالشون خوبه..خدایا خواهش میکنم اتفاقی نیفته براشون،من هنوز لباس عزای بابامو درنیاوردم..طاقت دوری و غم محمد دیگه ندارم
وقتی به رسول گفتم قراره بریم لبخندی زد..فکر میکرد الان میره پیش محمد..محمدی که حالش خوبه و سرحالِ
ولی اینطور نبود..قرار بود پشت در اون اتاق منتظر عموی عزیزش باشه
بعد از هماهنگ کردن آقای عبدی منو رسول رفتیم به آدرسی که هلیکوپتر منتظر بود..
سوار شدیم...زیر لب فقط دعا میکردم تا برسیم محمد اومده باشه بیرون از اتاق عمل
چشم بستم تا این سردرد بدموقع رو بتونم مهار کنم..نفهمیدم چقدر گذشت که رسول گفت رسیدیم...با توقف هلیکوپتر پایین اومدیم و دوتا از بچههای مهاباد اومده بودن دنبالمون...سر سری دست دادم و سلام کردم بهشون
وقتی توی ماشین نشستیم همون لحظه رسول گفت بریم بیمارستان
اونا هم قبول کردن و رسوندنمون به بیمارستان
هاشم:آقا فقط فکر کنم داوود تا الان مرخص شده...شما برید ببینیدشون بعد بگید که ما بیرون منتظرش هستیم
حامد:باش ممنون
با رسول رفتیم سمت بخش...
رسول:بابا چرا گفت فقط داوود؟خب عمو هم باید مرخص بشه دیگه الان
حامد:حالا شاید اون قراره امشب بمونه..حالا صبر کن فعلا بریم ببینیم چهخبره
سمت پرستار رفتم و بعد از نشون دادن کارتم گفتم
حامد:ببخشید خانم..دوتا از همکارای مارو آوردن اینجا
پرستار:بله اونایی که ماشینشون منفجر شده؟
حامد:بله
پرستار:یکیشون خداروشکر مشکل جدی نداشته فقط یکم ساعد دستشون دچار سوختگی شده و بر اثر موج انفجار گیج بودن که خوبن الان و میتونید مرخص کنید
رسول:خب اونیکی چی؟حالش خوبه
پرستار:ایشون چندتا ترکش خورده بود بهشون و تازه از اتاق عمل بیرون اومدن..توی ریکاوری هستن و منتظریم بهوش بیان
رسول:چی؟
دستای رسولو تو دست گرفتم و فشاری بهش وارد کردم..فکر میکردم اثر داره یعنی امید داشتم...
حامد:میتونیم ببینیمش؟
پرستار:فعلا نه باید منتظر باشید بهوش بیان
زیر لب تشکر کردم و چند قدم فاصله گرفتیم
رسول:بابا مگه نگفتن حال عمو خوبه؟پس الان این زنه چی میگفت؟.اصلا شاید اشتباه شده برو یه بار دیگه بپرس
حامد:رسول ترقه به ماشین نخوردهها بابا جان...آرپیجی زدن به ماشین،الانم نگران نباش بشین اینجا یا برو پیش داوود که منم برم پیش دکتر محمد ازش بپرسم کی بهوش میاد
آروم سر تکون داد که رفت سمت پرستار و ازش سراغ داوود گرفت...دوباره چنگ به موهام زدم
_____________________.♥︎._____________________