نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...¹》 #مقدمه... گاهی،سکوتها فریاد
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...²》
#حامد
ساعت۹شب...سایت
لیوان آب پرکردم و گذاشتم جلوش..چند دقیقهای بود سرشُ گذاشته روی میز و حرفی نمیزنه..نگرانش بودم و از وابستگی شدیدش به محمد خبر داشتم
حامد:خوبی بابا؟
سرشو از روی میز برداشت و که نگاهم چشمای سرخشو شکار کرد
رسول:بریم مهاباد بابا توروخدا
حامد:بریم چیکار آخه رسول
رسول:یعنی چی بریم چیکار بابا...از عمو و داوود هیچ خبری نیست،خب نگرانم
کنارش نشستم و دستشو گرفتم و سعی کردم حداقل توی صدام نگرانی راه ندم تا یکم آروم بشه
حامد:بچههای مهاباد دارن پیگیری میکنن بابا...بعدم هیچی نمیشه نگران نباش،قول میدم اگه یه خبر ازشون بهمون رسید اجازه بگیرم که بریم اونجا..خوبه؟ولی الان نمیشه بریم هیچی معلوم نیست..شاید میخوان همه مارو با این کار شناسایی کنن،اصلا شاید اینجا بهمون نیاز داشتن
در اتاق زده شد و سعید اومد داخل
حامد:چه خبر سعید
سعید:میآید پایین آقا...فکر کنم تونستن ارتباط بگیرن با بچه
با کشیدن شدن صندلی رسول محکم روی زمین و صدای دلخراشی که ایجاد کرده بود چند لحظه چشم بستم و بعد به همراهشون رفتم پیش علی
رسول:چیشد علی..چیکار کردی
صندلیشو برگردوند سمتمون و گفت
علی:الان بچه ها زنگ زدن و گفتن که حالشون خوبه...آرپیجی زدن به ماشینشون که خداروشکر سرعت ماشین بالا بوده میخوره به عقب ماشین...البته موج انفجار میگیره بچههارو...آقامحمد توی ماشینی بوده که آرپیجی اصابت کرده...داوود حالش خوبه و الانم توی بیمارستان پیش آقامحمد
یه نفس که اونم از سر آسودگی و راحتی خیال بود توی این موقعیت خوب بود برام کشیدم...
رسول زود برگشت طرفم
رسول:برو حرف بزن باهاش...قول دادی خودت
ناچار سر تکون دادم و رفتم سمت اتاق آقای عبدی...با صدای علی که مخاطبش بودم ایستادم..روبهروم قرار گرفت و با یکم مِنومِن میخواست چیزی بگه..نگران شدم که نکنه چیری شده
گفتم:اتفاقی افتاده علی
علی:راستش جلوی رسول نگفتم که نگران نشه
اون نگرانی که فقط چند لحظه ترکم کرده بود دوباره اومد و شد مهمون ناخونده قلبم...
حامد:چیشده؟
علی:آقا محمد ترکش خورده و الانم توی اتاق عملِ..یکی از بچه های مهاباد که راننده همون ماشین بوده هم شهید شده چون بیشتر سمت راننده مورد اصابت بوده..
حامد:مگه نگفتی پشت ماشین بوده
علی:دیدم رسول نگرانه نگفتم که حالش بد بشه
بازم موهام شد تنها چیزی که میتونست الان بشه تخلیه نگرانیم..محکم کشیدمشون
حامد:کار خوبی کردی پایین نگفتی..برو به کارت برس علی جان
علی رفت پایین و منم با پاهایی که میکشیدم روی زمین رفتم تو اتاق آقای عبدی
بههمریختگی چهرهش میگفت از قضیه باخبره
انگار میدونست برای چی اینجام و چه درخواستی دارم..الان بیشتر از رسول دلم میخواست برم مهاباد کنار محمد..تا ببینم حالش خوبه و چیزیش نشده
عبدی:میگم با پرنده ببرنتون...آماده بشید
زیر لب تشکر کردم و رفتم پایین..رسول نسبت به قبل از شنیدن حرفای علی بهتر بود..از نگرانیش کم شده بود و فکر میکرد حالشون خوبه..خدایا خواهش میکنم اتفاقی نیفته براشون،من هنوز لباس عزای بابامو درنیاوردم..طاقت دوری و غم محمد دیگه ندارم
وقتی به رسول گفتم قراره بریم لبخندی زد..فکر میکرد الان میره پیش محمد..محمدی که حالش خوبه و سرحالِ
ولی اینطور نبود..قرار بود پشت در اون اتاق منتظر عموی عزیزش باشه
بعد از هماهنگ کردن آقای عبدی منو رسول رفتیم به آدرسی که هلیکوپتر منتظر بود..
سوار شدیم...زیر لب فقط دعا میکردم تا برسیم محمد اومده باشه بیرون از اتاق عمل
چشم بستم تا این سردرد بدموقع رو بتونم مهار کنم..نفهمیدم چقدر گذشت که رسول گفت رسیدیم...با توقف هلیکوپتر پایین اومدیم و دوتا از بچههای مهاباد اومده بودن دنبالمون...سر سری دست دادم و سلام کردم بهشون
وقتی توی ماشین نشستیم همون لحظه رسول گفت بریم بیمارستان
اونا هم قبول کردن و رسوندنمون به بیمارستان
هاشم:آقا فقط فکر کنم داوود تا الان مرخص شده...شما برید ببینیدشون بعد بگید که ما بیرون منتظرش هستیم
حامد:باش ممنون
با رسول رفتیم سمت بخش...
رسول:بابا چرا گفت فقط داوود؟خب عمو هم باید مرخص بشه دیگه الان
حامد:حالا شاید اون قراره امشب بمونه..حالا صبر کن فعلا بریم ببینیم چهخبره
سمت پرستار رفتم و بعد از نشون دادن کارتم گفتم
حامد:ببخشید خانم..دوتا از همکارای مارو آوردن اینجا
پرستار:بله اونایی که ماشینشون منفجر شده؟
حامد:بله
پرستار:یکیشون خداروشکر مشکل جدی نداشته فقط یکم ساعد دستشون دچار سوختگی شده و بر اثر موج انفجار گیج بودن که خوبن الان و میتونید مرخص کنید
رسول:خب اونیکی چی؟حالش خوبه
پرستار:ایشون چندتا ترکش خورده بود بهشون و تازه از اتاق عمل بیرون اومدن..توی ریکاوری هستن و منتظریم بهوش بیان
رسول:چی؟
دستای رسولو تو دست گرفتم و فشاری بهش وارد کردم..فکر میکردم اثر داره یعنی امید داشتم...
حامد:میتونیم ببینیمش؟
پرستار:فعلا نه باید منتظر باشید بهوش بیان
زیر لب تشکر کردم و چند قدم فاصله گرفتیم
رسول:بابا مگه نگفتن حال عمو خوبه؟پس الان این زنه چی میگفت؟.اصلا شاید اشتباه شده برو یه بار دیگه بپرس
حامد:رسول ترقه به ماشین نخوردهها بابا جان...آرپیجی زدن به ماشین،الانم نگران نباش بشین اینجا یا برو پیش داوود که منم برم پیش دکتر محمد ازش بپرسم کی بهوش میاد
آروم سر تکون داد که رفت سمت پرستار و ازش سراغ داوود گرفت...دوباره چنگ به موهام زدم
_____________________.♥︎._____________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《هرگز وجود حاضر غایب شنیده ای ؟
من در میان جمع و دلم جای دیگر است(:》
پ.ن¹:رسولی که جونش به عموش وصله...
پ.ن²:رانندهشون شهید شد(:
پ.ن:³دیدم رسول نگرانه نگفتم که حالش بد بشه🥺
پ.ن⁴:الهی..رسول حالش بهتر شده از شنیدن حال خوبه محمد و داوود
پ.ن:و گرفتن دستی که همیشه پناهت بوده..لذت بخش و آرامشبخشه توی لحظههای دلواپسی
پ.ن⁶:بمیرم برای رسول🥺
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا 🎀
هدایت شده از ღℒآلاچیقمنوشما
اگه بگم نمیتونم پارت بدم امروز چیکارم میکنید؟😢🙄
وسط گرما من سرما خوردم...تازه همین صبح مریض شدم..امشب و فردا شب حالم خیلی بد میشه نمیتونم بدم...
حالا سعی میکنم فردا رو بدم ولی بازم شرمنده
چون خودمو میشناسم مریض بشم بد مریض میشم..میمیرم و زنده میشم قشنگ 🤧
بازم ببخشید
چه خبر خوبید؟؟
آخر شب پارت میدم بهتون😊💞
بابت تاخیر هم عذر میخوام.
توضیح دادم که چیشده
دارم از اول فصل اول تا سوم نعمت الهی پیام های اضافه رو پاک میکنم تا کانال خلوتتر بشه و دسترسیتون به پارت ها راحتتر🙂
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...³》
#رسول
هرچی بیشتر از پرستار میشنیدم هم گیج میشدم هم دلم بیشتر از قبل میلرزید...نگرانی دیگه شده بود رفیقم توی این چندساعت و لحظهای ولم نمیکرد..خیلی بابا داشت خودشو آروم و ریلکس نشون میداد و دلم میخواست میتونستم خودمو کنترل کنم ولی نمیشد واقعا..اون جمله های " غم اخرتون باشه" که این مدت برای آقاجون شنیده بودم الان داشت میومد تو سرم..به اضافه چهره خندون عمو که پیش زمینه ذهنم بود..نمیدونم چرا انقدر خودمو باخته بودم و فکر میکردم همه بهم دروغ میگن حتی پرستار..همش فکر میکردم اتفاق بدی افتاده که بابا انقدر سعی داره خودشو محکم و آروم نشون بده ولی اون چشماش زیرنویس داشت که نگران و دلش آشوبِ...
از فکرای زیادی که میومد سرم تو مرز دیوونگی بودم..دلم نمیخواست اتفاقی برای کسایی که دوستشون دارم بیفته ولی الان هم عمو محمد رو تخت بیمارستانِ هم داوود...
چقدر دلم میخواست من به جای عمو میرفتم،تا الان عمو خوب باشه حالش و من جای اون رو تخت بیمارستان بودم...کاش همه ترکشها به من میخورد و عمو هیچ آسیبی نمیدید..
به حرف بابا گوش دادم و برای خارج شدن از حس ها و افکار مزخرف که شده بود عذاب، رفتم پیش داوود
پرده رو کنار زدم دیدم بهش سرم وصله و روی تخت نشسته..موهاش بههم ریخته بود و لباساش خاکی،دستش هم از کف تا مچش سوخته بود که رد پماد معلوم میشد
با قدمی که برداشتم از فکر بیرون اومد ونگاه متعجبشو نصیبم کرد
کنارش نشستم و با دست سعی کردم موهاشو بههم ریخته تر کنم تا حداقل خاکی که نشسته بود روش محو بشو
داوود:کِی اومدی تو؟
دست از موهاش کشیدم و حالا انگشت های خودمو به بازی گرفتم..اشک توی چشمام جمع شده بود و دلم نمیخواست داوود ببینه
رسول:تازه اومدیم..با آقاحامد
همه از رابطه من با عمو وبابا خبر داشتن ولی هیچ وقت کنار بچهها چه وقتی تنها بودیم و یا حتی وقتایی که عمو و بابا بودن بازم آقا صداشون میکردم..و هیچوقت سوءاستفادهی از این رابطه نشده بود
داوود:آقامحمد حالش خوب میشه رسول..غصه نخور داداش
اشکهام سرازیر شد و دیگه نتونستم طاقت بیارم..رفتم تو بغل داوود و بیشتر از قبل به اشکهایی که منتظر باریدن بودن مجوز سقوط صادر کردم
داوود برادرانه دست میکشید به کمرم و با سکوتش بهم فرصت میداد تا خالی بشم..سعی نمیکرد آرومم کنه و حتی منع نمیکرد از گریه کردن
چند دقیقه تو بغلش بودم ولی دیگه اشکم نمیریخت،فقط میخواستم سرم روی شونهش باشه
با کنار رفتن پرده و ورود پرستار ازش جدا شدم و دستی به صورتم کشیدم
پرستار:خب دیگه سرمت هم تموم شد...دستت میسوزه بازم؟
داوود:آره ولی کمتر شده
پرستار:یه پماد برات دکتر نوشته تهیه کن و هر روز دوبار بزن روش..سعی کن آب نخوره زیاد بهش چون بدتر میشه
رسول:رد سوختگی روی دستش میمونه؟
پرستار:احتمال موندنش هست...میتونی مرخصش کنی
رسول:ممنون
پرستاره رفت بیرون و منم به داوود کمک کردم روی صندلی های فلزی نشستیم که داوود دستمو گرفت..
داوود:دیگه اینجوری گریه نکنیا...درضمن آقامحمد حالش خوب میشه رسول باور کن تا وقتی برسونیم بیمارستان یکم هوشیار بود
بهش نگاهی کردم نیشخندی که از قهوه تلختر بود،زدم
رسول:یعنی چون هوشیار بوده اتفاقی براش نمیفته؟
حامد:نه
با صدای بابا هردو برگشتیم..کنار داوود نشست و حالشُ پرسید که داوود با خوشروئی و یکم خجالت جوابشو داد
رسول:دکتر چیگفت؟
حامد:ترکش هارو درآوردن خداروشکر
رسول:خب حالش چطوره..کی بیدار میشه
حامد:عجول خان دکتر گفت تا صبح نشده بیدار میشه..کلی بهش دارو زدن که خوابآوره و همین باعث میشه دیر بیدار بشه
سرمو انداختم پایین و پاهامو تند تند و آهنگوار میکوبیدم زمین
حامد:داوود جان بچه ها منتظرتن برو باهاشون خونه یکم استراحت کن تا فردا با رسول راهی تهران بشید
جوری برگشتم سمتش که حس کردم مهره های گردنم جابه جا شد..تا خواستم حرفی بزنم اخمی بهم کرد و من مجبور شدم که به دهنم قفل بزنم ولی انگار این اخم برای داوود نبود که اعتراضش بلند شد
داوود:آقا خواهش میکنم اجازه بدین بمونم..نمیتونم الان برم تهران
حامد:داوودجان توی اداره بهتون نیاز دارند...منو محمدم که فعلا نیستیم حداقل شما باشید اونجا کارا عقب نمونه،ما سعی میکنیم زود بیایم..درضمن فردا بعد از اینکه محمدُ دیدین و خیالتون راحت شد اونموقع برید...خوبه؟
به جای داوود،با صدایی که کنایه و دلخوری داشت گفتم
رسول:دستتون درد نکنه حداقل اینو اجازه میدین آقا...لازم نکرده عمو رو ببینیم اصلا، همون صبح زود میریم..اصلاهم ما مهم نیستیم
بلند شدم و رفتم محوطه بیمارستان روی صندلی نشستم...هوا بدجور سرد بود امشب و منم لباس گرم نپوشیده بودم..با همون پیرهن مشکی اومده بودم و یادم رفته بود که هوا سرد شده حداقل یه سویشرت بپوشم...البته که خبر گرفتن از عمو هوش و حواس برام نذاشته بود
آرنجمو گذاشتم روی زانو هامو با دستم موهای بدبختمو چنگ زدم..از عصبانیت و ناراحتی خودمو گهواره وار تکون میدادم..از طرفی پشیمون بودم که به بابا گفتم عمو رو ندیده میرم چون میترسیدم حرفمو رو هوا بگیره و واقعا نزاره..از طرف دیگه هم از خودم ناراحت بودم که چرا با اون لحن باهاش حرف زدم
چند دقیقهای توی همون حالت موندم، از سرما دستام بیحس شده بود..یکم به هم مالیدمشون تا گرم بشه..
سنگینی چیزی روی خودم حس کردم و بعد عطر آشنایی تو مشامم پیچید..کنارم نشست و نفسشو با صدا بیرون داد
سرمو بلند نکردم تا باهاش چشم تو چشم نشم ولی گوشههای کتو گرفتم و بیشتر خزیدم تو کتش تا یکم گرم بشم
حامد:مسخره بازیتو توضیح میدی یا بدجور توبیخت کنم؟
بازم با همون لحن تلخ و کنایه گفتم
رسول:شما که توی بیمارستان توبیخ کردی..گفتی عمو رو نبین دیگه دستت درد نکنه
حامد:رسول بچهای؟میدونی چند سالته دیگه نه؟..میدونی کجا کار میکنی و کی هستی دیگه نه؟ میخوای بهت بگم من؟
چند لحظه سکوت کرد وقتی دید حرفی نمیزنم بهم نزدیک شد و تن لرزونمو به آغوش گرمش کشید
حامد:خب تو که سردت میشه چرا لباس گرم نمیپوشی
بازم از طرف من هیچ جوابی نگرفت..با صدایی که لحن طنز و شوخی داشت گفت
حامد:خب الان ناراحت شدی باهات اونطوری حرف زدم؟...خب ببخشید،عصبی بودم اونطوری گفتم،بعدم خود لجبازتو نمیشناسی؟من که تورو خوب میشناسم..میدونم تا محمدُ نبینی نمیری...یعنی اگر اونم ببینی نمیری
سرمو بلند کردم و با حرص گفتم
رسول:معلومه که نمیرم
لبهاش کش اومد و گره دستاش دوره بازوهام تنگتر شد
حامد:اگه الان جای محمد من روی اون تخت بودم،بازم اینجوری پافشاری میکردی برای دیدنم؟
با حرفش بغض توی گلوم بیشتر شد و قلبم انگار بهش خنجر زدن که اینجوری خودشو میکوبید به سینهم...اخمی که مثل خودش بد گره میخورد بین ابروهام زدم و تند نگاهش کردم
رسول:خدانکنه که تورو توی این وضع ببینم...دلت میخواد اذیتم کنی بابا؟بخدا به اندازه کافی پرم امشب
دوباره سر انداختم پایین و برای نشون دادن ناراحتیم از دستش یکم از بغلش خودمو کشیدم کنار..ولی اون زود فاصله بوجود اومده رو پر کردم و محکم تر از قبل منو به آغوش کشید
حامد:خب ببخشید..درک کن که یکم حسودی کنم جاشه...بعدم من مگه مریضم امشب تورو اذیت کنم؟
رسول:ولی خیلی اینکارو کردی..هم وقتی گفتی باید برم تهران هم الان بخاطر حسودی بیجات
حامد:خب گفتم باید بری تهران چون اینجا تنها میموندی..بعدم کاری نبود که انجام بدی اینجا..یعنی هیچ کس نبود
گنگ بهش نگاه کردم که بازم چشمم لبخند قشنگشو ثبت کرد..به نوک بینیم ضربه زد و با خنده گفت
حامد:خب عجولِ من یکم صبر کن..ازم دلیل بخواه که چرا دارم شمارو میفرستم تهران بعد ناز کن برام...به دکتر گفتم میتونیم انتقالش بدیم تهران چون هنوز نمیدونیم سوژهشون محمد بوده یا نه..چقدر اینجا تو خطره..اونم گفت که امکان انتقالیش هست..پس تو اینجا میخوای چیکار کنی؟
تند برگشتم سمتش که حلقه آغوشش باز شد و کتش از رو تنم سر خورد روی صندلی...مشت آرومی به بازوش زدم که خنده بلندی کرد
رسول:بابا خیلی نامردی..خیلی زیاد
با حرفم بابا سرشو گذاشت رو صندلی و به خندهش ادامه داد
با قهر بازم ازش فاصله گرفتم و سر انداختم پایین..بدتر از قبل پاهامُ تکون میدادم تا حرصم خالی بشه یکم
بابا کت شو دوباره انداخت روی شونههام صدام کرد..توجهی نکردم و به تکون دادن پاهام ادامه دادم..
حامد:خب الان قهری شما؟..باید ناز بخرم؟مگه دختری آخه..رسول پاشو بریم زشته اینجا
دوباره هیچ واکنشی نشون ندادم
حامد:خیله خب برای عذرخواهی برات دوتا شیرکاکائو بخرم بسه؟
و بازم سکوت تنها جوابم بود بهش
حامد:جهنم و ضرر یه بسته خوبه؟
دلم میخواست به این سکوت ادامه بدم تا تعداد شیرکاکائو هم اضافه بشه..هم من میدونستم هم بابا خوب منو میشناخت که هر چندتا بهم قول بده باید برام بخره وگرنه مجبورش میکنم
سرشو یکم کج کرد سمت صورتم وخندید..منم اجبار کرد لبهام کش بیاد
حامد:دیدی خندیدی..آفرین،پاشو بریم داخل..اصلا برات دوتا بسته میخرم به عبارتی ۱۲ تا خوبه؟
با همون لب های کش اومده اخمی کردم و سکوتُ به نشانه اعتراض از کم بودن تعدادشون هدیه کردم بهش
بابا بلند شد و چند قدم رفت و همینجوری گفت
حامد:دیگه زیاد لوس نشو ها..من دارم میرم پیش محمد..
وایساد و برگشت طرفم و چشمکی بهم زد
حامد:من اگه جات بودم بیشتر از این ۱۲ تا شیرکاکائو از محمد میگرفتم
با فکرش ذوق زده بلند شدم و رفتم کنار بابا..با هم، همقدم شدیم سمت اتاقی که عمو بستری بود و داوود هم بعد توضیح دادن که چرا میریم تهران فرستادیم خونه...
_____________________"♥︎"___________________