نعمتالهی/زنگارღ
یادتونه گفتم عید غدیر سوپرایزتون میکنم؟😁 خب بفرمایید...قرار یه پارت دلی خوشگل و اصلا اوووف🤌🏻 از نعم
خب امروز عید غدیرِ....
۸۷۰ نفر شدیم من پارت عیدی بفرستم؟؟؟🙂
خب بچه ها من الان دارم میرم مهمونی ۱۰ کیلومتری غدیر...
شب بهتون پارت دلی رو میدم..🌷
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღرماننعمتالهیღ
ღپارتدلیღ
#راوی
صدای هياهوي مهمان ها...صدای خندههای بچهها برای بازیهایشان..بوی گلهای یاس و رز که فضای سالن را پر کرده بود و موسیقی ملایمی که در پسزمینه میپیچید..همه و همه مثل یه خواب شیرین بنظر میرسید..ولی برای محمد و رسول که با چشمانی ذوقزده و بغضِ دلتنگی به بچهها خیره بودن،این جشن و مراسم یه چیزی فراتر از یه خواب بود..
شاید این لحظه یه رویا بود..رویایی که از عسل هم شیرینتر به کامشان بود..این لحظهها برای این دو پدر تلاقی سالها خاطره،خنده،ترس و عشق خالصِ پدرانه بود...این مهمانی اوجِ سالها زحمت،نگرانی پدرانه،امیدهایناگفته و عشقی بیکران بود که اکنون به ثمر نشسته بود
رسول با لبخندی عمیق سعی داشت بغض توی چشمهایش را پنهان کند و گویا موفق بود..چون علیرضا با لبخند پدر لبخندی عمیقتر برایش در جواب میفرستاد..
رسول جسمش در مراسم بود و فکرش در پی این چندسال..از روز متولد شدن علیرضا و خنده های قشنگ عاطفه و خودش..
روزهایی که توانست راه برود و با زبان شیرینش اسم بابا و مامان را تکرار میکرد و کیلو کیلو قند در دل این پدر و مادر آب میکرد..روزهایی که این پسر کوچولو با ذوق بچگانهش میدوید برای چند لحظه به آغوش کشیدن کوه زندگیش..رسول رسید به غم اون روز تصادف..غمی که تا به الان هم با او بود و داشت با این رفیق ابدی زندگی میکرد..ولی امروز و توی این لحظه و این مکان جایی برای غم نبود که سریع رسول پرش زد به روز مدرسه رفتن علیرضا..روزی که کنکور قبول شد..دانشگاه رفت و روزی که با خجالت و عرق سرد روی پیشونی به او گفت عاشق دختری شده..دختری که از بچگی هم سر او غیرت داشت و برای خودش میدانست..الان همان علیرضا با کت و شلوار اتو کشیده دامادی و لبخندی که ترکیب شدهی ذوق و استرس این لحظه رو داشت،زده بود...
این خاطرات شاید چند دقیقه در ذهن تداعی شود ولی هر کدام خلاصه میشد به عمر رفته رسول...رسول پیر شد تا علیرضا به اینجا برسد..ولی از ثمرهی تلاش و پدری کردنش راضی بود و میدانست الان عاطفه هم در کنارش حضور دارد به عنوان مادر داماد و دارد با لبخند و عشق مادرانه برای علیرضا کوچولوی خودشان آرزوی خوشبختی میکند..
انگار زور غم زیاد بود که میخواست از قفسی که رسول برایش امروز درست کرده بود خارج شود و دوباره بر قلب شکسته رسول لنگر بندازد...غمی که پرو تر از هرزمان،هم بر دل رسول نشست هم علیرضا که جای خالی مادرش به خوبی حس میشد
رسول و محمد نزدیک عاقد رو به بچهها نشسته بودن..عاقد بعد از بررسی و نوشتن مدارک بچهها شروع کرد به خواندن خطبه...عاقد کلامِ خدا را آغاز کرد و خطبه عقد جاری شد..هر دو پدر بیاختیار گذرِ سریع زمان را حس کردند،گویی همین دیروز بود اولین لبخند فرزندشان را دیدند..اما اکنون آنها ناظرانِ خاموشِ آغازِ فصلی نو در زندگیِ پاره های تنشان بودند..فصلی که عشق،آنرا نوشته بود و خودشان،با تمامِ وجود،آنرا آبیاری کردن..
صدای و قال رسول الله (صلی الله علیه و آله):النِّکَاحُ سُنَّتِی فَمَنْ رَغِبَ عَنْ سُنَّتِی فَلَیْسَ مِنِّی در سالن پخش شد..
نگاه همه افراد حاضر میخ دونفری بودن که با عاشق و محبت خالص در کنار هم نشسته بودن و برای شروع زندگانیشان آیات نورانی قرآن را هدیه میکردن به خود...
علیرضا با تردیدی عاشقانه،دستش را به سوی حلما دراز کرد.در آن لحظهی ناب،وقتی انگشتانِ جوانشان در هم گره خورد،گویی نفسِ دنیا برای رسول و محمد بند آمد.دنیا برای آن دو پدر،برای لحظهای کوتاه، از حرکت ایستاد.آنها میدانستند که از امروز،نقششان کمی تغییر خواهد کرد..دیگر آن تکیهگاهِ اصلی نخواهند بود،اما وقتی آرامش و عشق را در نگاهِ فرزندانشان دیدند،فهمیدند که هیچ لذت و شوقی بالاتر از این نیست که ببینی عصارهی جانت..عزیز دلت..پارهتنت..و خلاصه همه زندگیت،حالا خودش،شعلهی عشقِ دیگری را برافروخته است.
بعد از سه بار گفتن عروس رفته گل بچینه و گلاب بیاره نوبت رسید به زیر لفظی و اینموقع بود که نبود عاطفه به عنوان مادر داماد بیشتر از پیش حس شد ..رسول با بغض تو گلو خواست به سوی عروسِ پسرش رود و گردنبندی را به نشانه زیرلفظی به او هدیه کند ولی با دیدن اینکه عمه زینب با لبخند و مهربانی به سوی حلما رفت و اورا عروس خود نامید قطره اشکی شد بر روی گونه های این پدر و پسر جاری شد...
ولی با جمله حلما که گفت "بااجازهپدرومادرم و بزرگترهای جمع...برای یه زندگی پر از عشق و محبت بله" نگاه علیرضا با لبخند خاصی روی چهره حلما چرخید و صدای کف زدن بلند شد..
بعد از اینکه علیرضا هم بلهای از جنس و رنگ عشق گفت رسول به سمتشان رفت و اول حلما را پدرانه به آغوش کشید "خوشبخت بشی دخترم" و حلما در جواب تشکر کرد و حالا رسول با دردانهش روبهرو شد....
علیرضا خواست دست پدر را برای تمام این زحمات چند ساله ببوسد ولی رسول مانع شد و آغوش گرمی همچون خانهی دارای شومینه در وسط سرمای زمستان را به علیرضا هدیه داد "قربونت بره بابا..خداروشکر به آرزوم رسیدم و عروسیتو دیدم...خوشبخت بشی انشاءالله علیرضای بابا" صدای علیرضا در جواب پدرش بغض داشت بغضی که دلتنگی و حسرت حضور مادر را بلند و با اکو فریاد میزد "بابا ممنونم ازت بخاطر همهچی...کاش مامانم بود"
رسول دلش نمیخواست این غمِ نبودن عزیزشان روی دل علیرضا بماند برای همین سر علیرضا را بالا گرفت و دو طرف صورتش را با دست پوشاند "توالان دیگه خودت آقایی شدی...تو یه وظایفی داری علیرضا،پس نزار الان توی این روز خوب حالت خراب بشه..با حال خراب و دلتنگ تو حال حلما هم بد میشه...وقتی چشمات پر میشه دل حلمات میگیره..یاد بگیر نزاری ذرهای غم روی دل خانمت بشینه..باشه بابا؟ مادرت همیشه کنارته تورو میبینه..اون بالا هم داره برات دعا میکنه پس دلتنگش نباش...سعی کن یه زندگی خوب برای خودت و حلما بسازی..باشه" علیرضا با گرم گرفتن قلب بیقرارش چشمی گفت و رسول دوباره اورا به بغل گرفت..آغوشی که هیچ کدام نمیخواستن مهلتش تمام شود..هم رسول هم علیرضا میخواستن ساعتها در این وضع بمانند و بتوانند دلی که از الان تنگ شده بود را التیام دهند...بتوانند بغض را کنار بزنند..ولی هیچ کدام موفق نبودن..با اومدن محمد کنارشون از هم فاصله گرفتن و حالا علیرضا درآغوش عمومحمدش بود...
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:تو همون نور تو تاریکی شب های منی
تو رفیق دل تنهای منی
امن ترین نقطهی دنیای منه تو بغلت
دل من واسه تو میمیره ینی 💞🥺