نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...⁹》 #رسول شب...خونه بعدازاینکه
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...¹⁰》
#رسول
هم متعجب بودم از حضور دایی هم خوشحال..دسته چمدونشو گرفتم و راهنماییش کردم به بالا
حمید:چرا اومدی پایین
رسول:آیفون خرابه هیچکس گردن نمیگیره درستش کنه برای همینه مجبور شدم بیام
باهم سوار آسانسور شدیم به موهای سفید دایی نگاه کردم
رسول:چه خبر از اونجا دایی؟پیر شدیا؟
حمید:چه خبری دوست داری بشنوی آخه
از آسانسور پیاده شدیم و درو باز کردم...کنار رفتم تا اول دایی بره داخل
رسول:خیلی خوشاومدی..راستی نگفتی آدرسُ از کجا پیدا کردی؟
دایی کتشو درآوردم انداخت روی مبل و نشست
حمید:آخيش..دارم از خستگی میمیرم رسول
رسول:شام خوردی؟
حمید:نه
رسول:خب خوبه پس ماهم نخوردیم..صبرکن برم پیش بابا زود میام غذارو آماده میکنم
حمید:حامد کجاست مگه
رسول:تو اتاق فکر کنم... من گفتم امشب ماهی بخوریم بدبختی باباهم دوست نداره
حمید:حامد که ماهی بوش بهش میخورد حالش بد میشد..بعد الان ماهی میخوره
به سمت اتاق بابا حرکت کردم وگفتم
رسول:نه خودش نمیخوره...ولی یه پسر زورگو داره که مجبورش میکنه براش درست کنه
حمید:از دست تو
خندیدم و رفتم تو اتاق..روی تخت به پهلو دراز کشیده بود و گوشی دستش بود..کنارش نشستم
رسول:چیشد خوبی؟
حامد:آره
رسول:ببخشید دیگه شیطون گول زد
حامد:این شیطونم میدونه کی و کجا باید گول بزنه
رسول:میخواستی بخوابی
حامد:نه سعید زنگ زد گفت جواب آزمایش قرصها اول صبح میاد..خودش میره میگیره و میاره اداره
رسول:چرا انقدر قرصا برات مهمه بابا
حامد:بلاخره باید بفهمیم اون قرصا برای چه کاری استفاده میشه
رسول:فکر میکنی چی باشه؟
بابا برگشت و به کمر خوابید..ساعد دستشو گذاشت روی چشماش و زیر لب گفت
حامد:فکر میکنم خوابآورِ...ولی خب این احتمالاتِ...کی زنگ زده بود؟
با یادآوری اومدن دایی با هیجان گفتم:اگه گفتی کی اومدی
حامد:آخه کی جز عمو جونت و رسام میاد اینجا
حمید:حالا شاید منم اومدم
بابا با صدای دایی متعجب بلند شد..چند لحظه تو حالت شک بود که بعد لبخند زد و رفت سمت دایی..همدیگرُ به آغوش کشیدن
حامد:حمید کی اومدی تو
حمید:الان دیگه
حامد:بی مزه...وای خدایا..خیلی خوشحالم که اومدی..بیمعرفت نمیگی یه رفیق داری تو ایران داره از دست دوتا جونِوَر دیوونه میشه
دایی با صدای بلند خندید که من پکر موندم از حرفای بابا..الان منظور از جانور منو رسام بودیم؟
حمید:خیلی اونجا کار داشتم نمیتونستم کارای شرکتتو بسپارم به یکی دیگه
حامد:خب الان چرا اومدی؟زودتر میومدی دیگه
حمید:ناراحتی اومدم؟
حامد:دیوونه
حمید:دلم خیلی تنگ شده بودم برای اینجا حامد...برای شما..برای دوستام..برای شمال.. کوچه پس کوچه های محلهمون..همه چی اصلا
حامد:کار خیلی خوبی کردی
دیدم این دوتا اگه بخوان حرف بزنن تا صبح باید منتظر بمونم برای همین زود بلند شدم رفتم سمتشون
رسول:من گشنمهها...دایی هم شام نخورده
حامد:خب من برم یه دوش بگیرم توام اون ماهی رو سرخ کن بخورید
رسول:باشه...بابا برای تو چی درست کنم؟
حامد: هیچی..یکم ماست میخورم
رسول:خب سیب زمینی سرخ کنم برات
حامد:نه نمیخواد..حمید جان خیلی خستهای میدونم یکم استراحت کن تا شام حاضر بشه..کلی حرف هست که باید بزنیم
حمید:باشه حتما
بابا که رفت حموم منو دایی هم رفتیم آشپزخونه ماهی رو گذاشتم که سرخ بشه و خودمم یکم روی میزُ تمیز کردم..دایی هم لیوان شربت لیمو رو برداشت یکم خورد
حمید:رسام کجاست پس
رسول:خوابگاه..تو اصفهان
حمید:پس درسشو ادامه داد بجای رفتن به سربازی
رسول:آره گفت اول مدرک بگیرم بعد برم سربازی
حمید:خوبه...تو چی پس؟کی زن میگیری؟
رسول:کی به من زن میده آخه
حمید:حرف تکراری پسرا...تو اقدام کن خوبم میدن
رسول:فعلا که کیس ازدواج جور نشده ..بعدش خدا بزرگه
••••••••••••••••••
#حامد
موقع شام فقط داشتم با ماست بازی میکردم..هنوز حالتتهوع ولم نکرده بود و حضور یهویی حمید اونم بعد از چند سال بیخبر برام تعجبآور بود
حامد:از خانمت چهخبر؟
حمید:طلاق گرفتیم
حامد:واقعا میگی حمید؟
خونسرد لیوان آبشو سر کشید و بهم خیره شد
حمید:آره چندماهی میشه..دلیل اومدنمم میشه گفت همینه..آنقدر اعصابم خورد بود این مدت به خودم یکم استراحت دادم
رسول:کار خوبی کردی دایی..حالا از فردا میریم باهم کل شهرُ میگردیم..توی این ۱۵ سال انقدر تهران عوض شده
حامد:شما مگه کار نداری آقا رسول؟
با مظلومی نگاهم کرد که لبخند زدم
حمید:هنوز همون شغلید؟
حامد:مگه هر ۸ ساعت شغلُ عوض میکنن حمید؟
حمید:برام سوال شده بود
حامد:بله همونیم...خب دیگه من خیلی حالم بده..باید برم بخوابم تا فردا انرژی داشته باشم..راستی حمید توی اتاق رسام باش این مدت..درضمن غریبگی هم نکن
حمید:به من میخوره تعارفی باشم اخه؟برو شبت بخیر
حامد:شب بخیر
____________"♥︎"__________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《چیبگیماینبار؟؟؟...(:》
پ.ن¹:هنگ کرد بچه..
پ.ن²:حامد جان کاملا فکرت اشتباهه برادر😂
پ.ن³:نیومده میخواد رسولو زن بده
پ.ن⁴:هنوز حالش بده که..خدا لعنتت نکنه رسول
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀
آنچه در پارت¹¹رمان زنگار میخونید....💞
اون دوستای همدرد..
زمین میخوردم....
برای اون حوض کوچیک وسط خونه
بله آقا... دکتر بهم توضیح داد که این قرصا چیه و عوارض استفادهش هم گفت
.آدمی که قبلا توی سایه بود
نعمتالهی/زنگارღ
آنچه در پارت¹¹رمان زنگار میخونید....💞 اون دوستای همدرد.. زمین میخوردم.... برای اون حوض کوچیک وسط خ
بعدا اضافه میکنم
آخر شب پارت بخونید
نعمتالهی/زنگارღ
حال خوبم ،بد شد😫😭🥺
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...¹⁰》 #رسول هم متعجب بودم از حضور
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...¹¹》
#حمید
این مدتِطولانی،دور بودن ازشون سخت بود..
از اینکه از خاطراتم دور بمونم سختتر..
خونهقدیمیمون..اون دوستای همدرد خونه بهار...اون خونهای که از ۹ سالگی شد برام یه پناهگاهِ امن و همیشگی
کوچههایی که بازی میکردم،قدم برمیداشتم،زمین میخوردم....
برای اون حوض کوچیک وسط خونه که همیشه میشد وسیله آب بازیمون با حامدو هانیه...
برای جمع بودن خانوادگیمون...برای حضور بابا و مامان تو زندگیم..بودن هانیه و خواهری کردنش...دلم برای حمید بودن توی این جمع تنگ شده بود..۱۵سال فاصله برام زیاد بود..
در اتاقی رو رسول باز کرد و بفرماییدی گفت..یه اتاق ساده و چیدمان قشنگ و منظم.. یه سمت اتاق کتابخونه بزرگی بود یه تخت کنار پنجره و یه میز تحریر..با کمد لباس گوشه اتاق
رسول:ببخشید دیگه دایی جان برادر من فقط زندگیش وصله به کتاب برای همین باید در انبوهی از کتاب این مدت زندگی کنی
سمت کتابخونه رفتم و یه کتاب برداشتم...رمان بود
حمید:خوبه که..درس میخونه یه کارهای میشه..نکه مثل تو
رسول:خیلی نامردی دایی..از بابا بدتر تویی
از حرص خوردنش خندیدم و کتاب گذاشتم سرجاش
روی تخت دراز کشیدم..بعد از اینهمه دوندگی یه خواب بهم میچسبید و آرومم میکرد
رسول زیر لب شببخیری گفت که آروم جوابشو دادم و رفت بیرون
سعی داشتم بخوابم ولی نمیتونستم..فکر و خیال نمیذاشت..افکاری که نمیدونستم چیهن..کلی فکر و دغدغه های مبهم و تار تو ذهنم بود که نمیتونستم یکم آرامش پیدا کنم
بلند شدم و از تو کیفم سیگارمو برداشتم، پنجره رو باز کردم تا هوای تازه بهم بخوره..
ترکیب دود سیگار و هوای خنکُ دوست داشتم...یه تضادِ خوب و باحال
دود غلیظ سیگار از دهنم خارج میشد و تصویر روبهرومو برای لحظهای پر مِه میکرد..
سیگار اول تموم شد و دومی روشن..
اینبار با پُک عمیقتر دود به ریهم میرسید و بعد خارج..و هوای خنک بیرون با شدت بیشتری به صورتم میخورد...
••••••••••••••••••
#رسول
صبح...سایت..ساعت۱۰
توی اتاق بابا جمع شده بودیم و از پرونده حرف میزدیم..پرونده جاسوسیِ پیچیده که فقط سوژهش فرهادی بود.آدمی که قبلا توی سایه بود و کارهاشُ پنهانی انجام میداد ولی الان خیلی آشکار و توی دیدِ.رفتنش به اون خونه پر از مهمات بدون هیچ پوششی شکبرانگیز بود.این پرونده مثل بقیه پرونده ها نبود برام انگار.یه خوف عمیق و عجیب تو قلبم داشت،که سعی میکردم اون ترسُ نادیده بگیرم
به عمو نگاه کردم که اخم دوباره جا خوش کرده بود بین ابروهاش و با دست سالمش مچشو گرفته بود که نشون میداد درد داده ولی با تمرکز و دقت بالایی داشت به حرفا گوش میداد.صحبت میکرد و بعضی مواقع با سر تایید میکرد
علی تمام اطلاعات اون تبلتُ دراورده بود و خب هیچی جز عکسای چندنفر که بیشتر میخورد خارجی باشن و با تصاویر مکان های مهم ایران هیچی نداشت دیگه
با صدای عمو که مخاطبش بودم برگشتم سمتش و جانمی گفتم
محمد:رسول سریع اطلاعات این آدم هارو دربیار باید بفهمیم کین.درضمن میخوام بدونم کی این تصاویرُ گرفته و چه زمانی
رسول:چشم آقا سریع انجام میدم
خوبهای زمزمه کرد که در زده شد و سعید اومد داخل
سعید:سلام..ببخشید دیگه دیر اومدم ترافیک بود
حامد:سلام سعید جان..خسته نباشی.خب چیشد؟جواب آزمایش گرفتی
سعید:بله آقا... دکتر بهم توضیح داد که این قرصا چیه و عوارض استفادهش هم گفت
محمد:بشین سعید
سعید کنار داوود نشست و برگه هایی روی میز گذاشت..بابا برداشت و نگاهی بهشون انداخت
حامد:خب توضیح بده
سعید:آقا این قرصها دستسازه.بهظاهر انرژیزاست ولی عوارض خطرناکی داره اگه مداوم مصرف بشه
عمو برگه هارو از بابا گرفت و اونم یه نگاهی بهش انداخت
محمد:خب چه جور عوارضی
سعید:فردی که این قرصُ میخوره بهظاهر بیداره اون تایم و مثلا انرژی داره..یه جور دچار تمرکز کاذب
حامد:خب همین
سعید:نه آقا این حس و حال اون زمانیِ که قرص مصرف شده..این قرص اگه مداوم و زیاد مصرف بشه باعث عوارضی مثل بیخوابی شدید،تپشقلب،بدبینی و فراموشی..و همینطور سقوط شدید جسمی و روانی داره حتی باعث کند شدن عملکرد حافظه بلند مدت میشه
داوود:برای چی باید همچین قرصی رو داشته باشن
فرشید:این پرونده مربوط میشه به جاسوسی اصلا ربطش به این قرصها چیه
محمد:نمیدونم.سعید دکتر نگفت راه درمانی هم برای کسی که خورده هست یا نه؟
سعید:گفت اگه زود متوجه بشه و ترک کنه درمان میشه،چون این قرص یه جور اعتیاد اوره که با هر بار مصرف میل بیشتری پیدا میکنه طرف
حامد:امیدوارم فقط همین تعداد بوده باشه که دست ماست،کسی استفاده نکرده باشه
محمد:خداکنه
رسول:خب الان نباید بفهمیم چرا اینا همچین قرص هایی درست کردن؟
محمد:فعلا راه پیدا کردن این موضوع بستهاس..تو اول این ادم هارو پیدا کن مشخصاتشونو شاید به جایی رسیدیم
رسول:چشم آقا حتما
___________"♥︎"___________________