نعمتالهی/زنگارღ
آنچه در پارت¹¹رمان زنگار میخونید....💞 اون دوستای همدرد.. زمین میخوردم.... برای اون حوض کوچیک وسط خ
بعدا اضافه میکنم
آخر شب پارت بخونید
نعمتالهی/زنگارღ
حال خوبم ،بد شد😫😭🥺
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...¹⁰》 #رسول هم متعجب بودم از حضور
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...¹¹》
#حمید
این مدتِطولانی،دور بودن ازشون سخت بود..
از اینکه از خاطراتم دور بمونم سختتر..
خونهقدیمیمون..اون دوستای همدرد خونه بهار...اون خونهای که از ۹ سالگی شد برام یه پناهگاهِ امن و همیشگی
کوچههایی که بازی میکردم،قدم برمیداشتم،زمین میخوردم....
برای اون حوض کوچیک وسط خونه که همیشه میشد وسیله آب بازیمون با حامدو هانیه...
برای جمع بودن خانوادگیمون...برای حضور بابا و مامان تو زندگیم..بودن هانیه و خواهری کردنش...دلم برای حمید بودن توی این جمع تنگ شده بود..۱۵سال فاصله برام زیاد بود..
در اتاقی رو رسول باز کرد و بفرماییدی گفت..یه اتاق ساده و چیدمان قشنگ و منظم.. یه سمت اتاق کتابخونه بزرگی بود یه تخت کنار پنجره و یه میز تحریر..با کمد لباس گوشه اتاق
رسول:ببخشید دیگه دایی جان برادر من فقط زندگیش وصله به کتاب برای همین باید در انبوهی از کتاب این مدت زندگی کنی
سمت کتابخونه رفتم و یه کتاب برداشتم...رمان بود
حمید:خوبه که..درس میخونه یه کارهای میشه..نکه مثل تو
رسول:خیلی نامردی دایی..از بابا بدتر تویی
از حرص خوردنش خندیدم و کتاب گذاشتم سرجاش
روی تخت دراز کشیدم..بعد از اینهمه دوندگی یه خواب بهم میچسبید و آرومم میکرد
رسول زیر لب شببخیری گفت که آروم جوابشو دادم و رفت بیرون
سعی داشتم بخوابم ولی نمیتونستم..فکر و خیال نمیذاشت..افکاری که نمیدونستم چیهن..کلی فکر و دغدغه های مبهم و تار تو ذهنم بود که نمیتونستم یکم آرامش پیدا کنم
بلند شدم و از تو کیفم سیگارمو برداشتم، پنجره رو باز کردم تا هوای تازه بهم بخوره..
ترکیب دود سیگار و هوای خنکُ دوست داشتم...یه تضادِ خوب و باحال
دود غلیظ سیگار از دهنم خارج میشد و تصویر روبهرومو برای لحظهای پر مِه میکرد..
سیگار اول تموم شد و دومی روشن..
اینبار با پُک عمیقتر دود به ریهم میرسید و بعد خارج..و هوای خنک بیرون با شدت بیشتری به صورتم میخورد...
••••••••••••••••••
#رسول
صبح...سایت..ساعت۱۰
توی اتاق بابا جمع شده بودیم و از پرونده حرف میزدیم..پرونده جاسوسیِ پیچیده که فقط سوژهش فرهادی بود.آدمی که قبلا توی سایه بود و کارهاشُ پنهانی انجام میداد ولی الان خیلی آشکار و توی دیدِ.رفتنش به اون خونه پر از مهمات بدون هیچ پوششی شکبرانگیز بود.این پرونده مثل بقیه پرونده ها نبود برام انگار.یه خوف عمیق و عجیب تو قلبم داشت،که سعی میکردم اون ترسُ نادیده بگیرم
به عمو نگاه کردم که اخم دوباره جا خوش کرده بود بین ابروهاش و با دست سالمش مچشو گرفته بود که نشون میداد درد داده ولی با تمرکز و دقت بالایی داشت به حرفا گوش میداد.صحبت میکرد و بعضی مواقع با سر تایید میکرد
علی تمام اطلاعات اون تبلتُ دراورده بود و خب هیچی جز عکسای چندنفر که بیشتر میخورد خارجی باشن و با تصاویر مکان های مهم ایران هیچی نداشت دیگه
با صدای عمو که مخاطبش بودم برگشتم سمتش و جانمی گفتم
محمد:رسول سریع اطلاعات این آدم هارو دربیار باید بفهمیم کین.درضمن میخوام بدونم کی این تصاویرُ گرفته و چه زمانی
رسول:چشم آقا سریع انجام میدم
خوبهای زمزمه کرد که در زده شد و سعید اومد داخل
سعید:سلام..ببخشید دیگه دیر اومدم ترافیک بود
حامد:سلام سعید جان..خسته نباشی.خب چیشد؟جواب آزمایش گرفتی
سعید:بله آقا... دکتر بهم توضیح داد که این قرصا چیه و عوارض استفادهش هم گفت
محمد:بشین سعید
سعید کنار داوود نشست و برگه هایی روی میز گذاشت..بابا برداشت و نگاهی بهشون انداخت
حامد:خب توضیح بده
سعید:آقا این قرصها دستسازه.بهظاهر انرژیزاست ولی عوارض خطرناکی داره اگه مداوم مصرف بشه
عمو برگه هارو از بابا گرفت و اونم یه نگاهی بهش انداخت
محمد:خب چه جور عوارضی
سعید:فردی که این قرصُ میخوره بهظاهر بیداره اون تایم و مثلا انرژی داره..یه جور دچار تمرکز کاذب
حامد:خب همین
سعید:نه آقا این حس و حال اون زمانیِ که قرص مصرف شده..این قرص اگه مداوم و زیاد مصرف بشه باعث عوارضی مثل بیخوابی شدید،تپشقلب،بدبینی و فراموشی..و همینطور سقوط شدید جسمی و روانی داره حتی باعث کند شدن عملکرد حافظه بلند مدت میشه
داوود:برای چی باید همچین قرصی رو داشته باشن
فرشید:این پرونده مربوط میشه به جاسوسی اصلا ربطش به این قرصها چیه
محمد:نمیدونم.سعید دکتر نگفت راه درمانی هم برای کسی که خورده هست یا نه؟
سعید:گفت اگه زود متوجه بشه و ترک کنه درمان میشه،چون این قرص یه جور اعتیاد اوره که با هر بار مصرف میل بیشتری پیدا میکنه طرف
حامد:امیدوارم فقط همین تعداد بوده باشه که دست ماست،کسی استفاده نکرده باشه
محمد:خداکنه
رسول:خب الان نباید بفهمیم چرا اینا همچین قرص هایی درست کردن؟
محمد:فعلا راه پیدا کردن این موضوع بستهاس..تو اول این ادم هارو پیدا کن مشخصاتشونو شاید به جایی رسیدیم
رسول:چشم آقا حتما
___________"♥︎"___________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《گذشته و خاطرات تلخ و قشنگ..(:》
پ.ن¹:دوستای همدرد خونه بهار..
پ.ن²:رسام کتابخون📚
پ.ن³:خوف عمیق...(:
پ.ن⁴:تو ذهنم فقط رسام میاد🥺
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀
بچه ها یه گروه تشکیل دادم برای شعر و متن های احساسی شما...
یه گروه پر از اشعار قشنگ...🥺
دعوت میکنم ازتون که به کافهشعر ما بپیوندید و از دنیای شعر لذت ببرید..☕️
https://eitaa.com/joinchat/4011001490Cb3e7f59428
خیلی خوشاومدید😊💞
آنچه در پارت بعد زنگار میخونید..
*نقشه چیه عمو جان..فعلا من اومدم امانتیمو پس بگیرم و برم
* تا یه ساعت دیگه چیزایی که گفتم بهت رو میزم نباشه من میدونم تو
* سلام..من ساحلم
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...¹¹》 #حمید این مدتِطولانی،دور
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...¹²》
#محمد
بعد از رفتن بچه ها حامد برگشت سمتم و دوباره برام اخم کرد..اینکه میدید درد دارم ولی بازم دارم کار میکنم اعصابشو میریخت بههم
محمد:حرص نخور حامد الان میرم اتاقم استراحت میکنم همه کارا با تو اصلا
حامد:چه عجب
خندیدم که بلند شد دوتا چایی ریخت و کنارم نشست..بعد از چند روز بلاخره لباس عزاشو دراورده بود
محمد:این لباسه چه بهت میاد
حامد:رسول گرفته بود برام برای اینکه عزامو در بیارم
محمد:خوشسلیقهس...خوشم اومد
حامد:اینارو ول کن محمد...دیشبحمید اومده بود خونهمون
با چشمای گرد شده از تعجب بهش نگاه کردم
محمد:واقعا میگی حامد؟...چه بیخبر برگشت
حامد:خودمم تعجب کرده بودم..میگفت از زنش طلاق گرفته برای اینکه یکم حال و هواش عوض بشه اومده
محمد:ولش کن حامد...زیاد بهش فکر نکن
حامد:نمیدونم چرا اینجوری شدم...حرفای آخر هانیه همش تو ذهنمِ
محمد:برادر من قرار نیست یه سری حرف که ناقص شنیدی تورو عذاب بده...الان به چیزی فکر نکن
حامد:باشه..سعی میکنم
محمد:کار خوبی میکنی
در باز شد و رسول اومد..روبهرومون نشست و لبخند معنا داری زد..مشکوک نگاهش کردم
محمد:باز چه نقشهای کشیدی رسول
رسول:نقشه چیه عمو جان..فعلا من اومدم امانتیمو پس بگیرم و برم
حامد:اونوقت چه امانتی؟
رسول:شیر کاکائو منو بدین و برم به کار برسم..میدونید چقدر بهم بدهکارید؟
یه قند از قندون برداشتم پرت کردم سمتش که پکر نگاهم کرد
محمد:پاشو برو به کارت برس ببینم...دلت توبیخ میخواد؟..تا یه ساعت دیگه چیزایی که گفتم بهت رو میزم نباشه من میدونم تو
رسول:وا عمو
محمد:تا الان دوبار گفتی عمو که دوبار هم توبیخ میشی... تا سه نشده برو به کارت برس
گوشیش زنگ خورد که باعث شد جلوی اعتراضشو خوشبختانه بگیره
رسول:این کیه دیگه
••••••••••••••••
#رسول
شماره ناشناس بود..جواب دادم و اول صبر کردم اون حرف بزنه و بعد از چند ثانیه صدای نازک و دخترونهای پیچید تو گوشم
ساحل:سلام من ساحلم..شناختی؟
رسول:سلام..خیر
ساحل:بابا همون که تصادف کردی باهاش
با یادآوری اون روز و اون دختر اهانی گفتم و بعد از یه مکث کوتاه پرسیدم
رسول:ماشینتون درست شد؟
ساحل:بله امروز قراره از صافکاری بیارمش
رسول:خیله خب...شماره کارت بدین خسارتُ بزنم براتون
ساحل:منکه نمیدونم چقدر شده..برات آدرس میفرستم تا دوساعت دیگه بیا اونجا
رسول:خانم محترم من کار دارم نمیتونم بیام که
با جواب ندادنش چندبار صداش کردم و بعد گوشی رو فاصله دادم از گوشهام..قطع کرده بود..واقعا که خیلی پرو و تو مخ بود
حامد:کی بود؟
رسول:همین دختره که باهاش تصادف کردم دیگه..عجب گیری افتادما چرا باید من خسارت ماشین اینو بدم
محمد:بلاخره که باید بدی غر نزن..راستی اول کارتو تحویل میدی بعد هرجا خواستی میری
رسول:باشه...بابا یکم پول میدی بهم؟حقوقمو که ریختن میدم
حامد:باشه ولی تو که پول داشتی
رسول:رسام پول لازم داشت دادم به اون
حامد:خب به خودم میگفت رسام
تازه یادم افتاد رسام خواسته بود به بابا نگم..همیشه خدا باید سوتی بدم من
رسول:دیگه نخواست بهت بگه
بابا کارتشو گذاشت رو میز و برداشتم ممنونی گفتم..داشتم از اتاق میرفتم بیرون که گفتم
رسول:شیرکاکائو هم میخرم
بابا خندید و باشهای گفت...خداروشکر بابا هنوز سر شوخی ها و دیوونه بازیم پایه بود و گیر نمیداد بهم و همینم یعنی خوشبختی
پشت سیستم نشستم و سریع شروع کردم برای پیدا کردن مشخصاتشون
برای گوشیم پیام اومد..دیدم دخترهس که آدرس فرستاده بود..
رسول:اسمش چی بود؟؟..آهان ساحل
داوود:ساحل کیه اونوقت؟
برگشتم سمت داوود که ماگ به دست وایساده بود و مشکوک نگاهم میکرد...ماگ از دستش گرفتم و با دیدن شکلات داغ یه خنده اومد روی لبم
رسول:اخجون..خیلی به موقع بود داوود ممنون
داوود:مگه برای تو آورده بودم؟..اصلا بحثُ عوض نکن بگو ببینم ساحل کیه
یکم شکلات داغُ مزه کردم و بعد به داوود که فضولی ازش میبارید نگاه کردم
رسول:من مگه گفتم ساحل؟
تکیه داد به میز و ماگ از دستم گرفتم..یکم ازش خورد و منم برای اینکه تمومش نکنه سریع از دستش گرفتم..این کارم باعث شد یکمش بریزه رو زمین
داوود:خاک...بگو دیگه رسول اذیت نکن..عروسی در پیش داریم؟..به به..الان به بچه ها میگم
تا خواست بچههارو صدا کنه زود جلوشو گرفتم
رسول:عه داوود چرا چرتوپرت میگی آخه...داشتم اینارو بررسی میکردم..حالا هم برو به کارت برس که خیلی کار دارم من
چندبار زد به شونهام و گفت
داوود:باشه استاد نگو...یه جا که معلوم میشه این ساحل کی بود
بعد ماگ و برداشت و برد...نامردی زیر لب زمزمه کردم و دوباره مشغول شدم
از هیچ کدوم اطلاعات بدرد بخوری پیدا نشد
حتی تصاویری که بچههامون فرستاده بودن..
________________"♥︎"___________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《چی بگم؟..(:》
پ.ن¹:تعجب محمد و حرفای هانیه....
پ.ن²:خب به بچه شیرکاکائو بدین انقدر تو مخ نباشه
پ.ن³:ساحل خانمم اومد که...(:
پ.ن⁴:اوه اوه آقا رسول گاف دادی...
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀