eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
854 دنبال‌کننده
233 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
حال خوبم ،بد شد😫😭🥺
نعمت‌الهی/زنگارღ
حال خوبم ،بد شد😫😭🥺
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نعمت‌الهی/زنگارღ
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...¹⁰》 #رسول هم متعجب بودم از حضور
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...¹¹》 این مدتِ‌طولانی‌،دور بودن ازشون سخت بود.. از اینکه از خاطراتم دور بمونم سخت‌تر.. خونه‌قدیمی‌مون..اون دوستای هم‌درد خونه بهار...اون خونه‌ای که از ۹ سالگی شد برام یه پناهگاهِ امن و همیشگی کوچه‌هایی که بازی می‌کردم،قدم برمی‌داشتم،زمین میخوردم.... برای اون حوض کوچیک وسط خونه که همیشه میشد وسیله آب بازی‌مون با حامدو هانیه... برای جمع بودن خانوادگی‌مون...برای حضور بابا و مامان تو زندگیم..بودن هانیه و خواهری کردنش...دلم برای حمید بودن توی این جمع تنگ شده بود..۱۵سال فاصله برام زیاد بود.. در اتاقی رو رسول باز کرد و بفرماییدی گفت..یه اتاق ساده و چیدمان قشنگ و منظم.. یه سمت اتاق کتابخونه بزرگی بود یه تخت کنار پنجره و یه میز تحریر..با کمد‌ لباس گوشه اتاق رسول:ببخشید دیگه دایی جان برادر من فقط زندگی‌ش وصله به کتاب برای همین باید در انبوهی از کتاب این مدت زندگی کنی سمت کتابخونه رفتم و یه کتاب برداشتم...رمان بود حمید:خوبه که..درس میخونه یه کاره‌ای میشه..نکه مثل تو رسول:خیلی نامردی دایی..از بابا بدتر تویی از حرص خوردنش خندیدم و کتاب گذاشتم سرجاش روی تخت دراز کشیدم..بعد از اینهمه دوندگی یه خواب بهم می‌چسبید و آرومم می‌کرد رسول زیر لب شب‌بخیری گفت که آروم جواب‌شو دادم و رفت بیرون سعی داشتم بخوابم ولی نمیتونستم..فکر و خیال نمیذاشت‌..افکاری که نمیدونستم چیه‌ن..کلی فکر و دغدغه های مبهم و تار تو ذهنم بود که نمیتونستم یکم آرامش پیدا کنم بلند شدم و از تو کیف‌م سیگارمو برداشتم، پنجره رو باز کردم تا هوای تازه بهم بخوره.. ترکیب دود سیگار و هوای خنکُ دوست داشتم...یه تضادِ خوب و باحال دود غلیظ سیگار از دهنم خارج میشد و تصویر روبه‌رومو برای لحظه‌ای پر مِه می‌کرد.. سیگار اول تموم شد و دومی روشن.. اینبار با پُک عمیق‌تر دود به ریه‌م می‌رسید و بعد خارج..و هوای خنک بیرون با شدت بیشتری به صورتم می‌خورد... •••••••••••••••••• صبح...سایت..ساعت۱۰ توی اتاق بابا جمع شده بودیم و از پرونده حرف میزدیم..پرونده جاسوسیِ پیچیده که فقط سوژه‌ش فرهادی بود.آدمی که قبلا توی سایه بود و کارهاشُ پنهانی انجام می‌داد ولی الان خیلی آشکار و توی دیدِ.رفتن‌ش به اون خونه پر از مهمات بدون هیچ پوششی شک‌برانگیز بود.این پرونده مثل بقیه پرونده ها نبود برام انگار.یه خوف عمیق و عجیب تو قلبم داشت،که سعی می‌کردم اون ترسُ نادیده بگیرم به عمو نگاه کردم که اخم دوباره جا خوش کرده بود بین ابرو‌هاش و با دست سالمش مچ‌‌شو گرفته بود که نشون میداد درد داده ولی با تمرکز و دقت بالایی داشت به حرفا گوش میداد.صحبت می‌کرد و بعضی مواقع با سر تایید میکرد علی تمام اطلاعات اون تبلتُ دراورده بود و خب هیچی جز عکسای چندنفر که بیشتر می‌خورد خارجی باشن و با تصاویر مکان های مهم ایران هیچی نداشت دیگه با صدای عمو که مخاطبش بودم برگشتم سمتش و جانمی گفتم محمد:رسول سریع اطلاعات این آدم هارو دربیار باید بفهمیم کی‌ن.درضمن میخوام بدونم کی این تصاویرُ گرفته و چه زمانی رسول:چشم آقا سریع انجام میدم خوبه‌ای زمزمه کرد که در زده شد و سعید اومد داخل سعید:سلام..ببخشید دیگه دیر اومدم ترافیک بود حامد:سلام سعید جان..خسته نباشی.خب چیشد؟جواب آزمایش گرفتی سعید:بله آقا... دکتر بهم توضیح داد که این قرصا چیه و عوارض استفاده‌ش هم گفت محمد:بشین سعید سعید کنار داوود نشست و برگه هایی روی میز گذاشت..بابا برداشت و نگاهی بهشون انداخت حامد:خب توضیح بده سعید:آقا این قرص‌ها دست‌سازه.به‌ظاهر انرژی‌زاست ولی عوارض خطرناکی داره اگه مداوم مصرف بشه عمو برگه هارو از بابا گرفت و اونم یه نگاهی بهش انداخت محمد:خب چه جور عوارضی سعید:فردی که این قرصُ میخوره به‌ظاهر بیداره اون تایم و مثلا انرژی داره..یه جور دچار تمرکز کاذب حامد:خب همین سعید:نه آقا این حس و حال اون زمانی‌ِ که قرص مصرف شده..این قرص اگه مداوم و زیاد مصرف بشه باعث عوارضی مثل بی‌خوابی شدید،تپش‌قلب،بدبینی و فراموشی..و همینطور سقوط شدید جسمی و روانی داره حتی باعث کند شدن عملکرد حافظه بلند مدت میشه داوود:برای چی باید همچین قرصی رو داشته باشن فرشید:این پرونده مربوط میشه به جاسوسی اصلا ربط‌ش به این قرص‌ها چیه محمد:نمیدونم.سعید دکتر نگفت راه درمانی هم برای کسی که خورده هست یا نه؟ سعید:گفت اگه زود متوجه بشه و ترک کنه درمان میشه،چون این قرص یه جور اعتیاد اوره که با هر بار مصرف میل بیشتری پیدا میکنه طرف حامد:امیدوارم فقط همین تعداد بوده باشه که دست ماست،کسی استفاده نکرده باشه محمد:خداکنه رسول:خب الان نباید بفهمیم چرا اینا همچین قرص هایی درست کردن؟ محمد:فعلا راه پیدا کردن این موضوع بسته‌اس..تو اول این ادم هارو پیدا کن مشخصات‌شونو شاید به جایی رسیدیم رسول:چشم آقا حتما ___________"♥︎"___________________
پارت‌نوش‌نگاهتون...💞 《گذشته و خاطرات تلخ و قشنگ..(:》 پ.ن¹:دوستای هم‌درد خونه بهار.. پ.ن²:رسام کتاب‌خون📚 پ.ن³:خوف عمیق...(: پ.ن⁴:تو ذهنم فقط رسام میاد🥺 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناس‌زنگار(: اینجا‌ جواب‌‌تونو ببینید 🎀 شخصیت‌های‌رمانم اینجا بببن 🎀
بچه ها یه گروه تشکیل دادم برای شعر و متن های احساسی شما... یه گروه پر از اشعار قشنگ...🥺 دعوت میکنم ازتون که به کافه‌شعر ما بپیوندید و از دنیای شعر لذت ببرید‌..☕️ https://eitaa.com/joinchat/4011001490Cb3e7f59428 خیلی خوش‌اومدید😊💞
آنچه در پارت بعد زنگار میخونید.. *نقشه چیه عمو جان..فعلا من اومدم امانتی‌مو پس بگیرم و برم * تا یه ساعت دیگه چیزایی که گفتم بهت رو میزم نباشه من میدونم تو * سلام..من ساحلم
نعمت‌الهی/زنگارღ
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...¹¹》 #حمید این مدتِ‌طولانی‌،دور
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...¹²》 بعد از رفتن بچه ها حامد برگشت سمت‌م و دوباره برام اخم کرد..اینکه میدید درد دارم ولی بازم دارم کار میکنم اعصاب‌شو می‌ریخت به‌هم محمد:حرص نخور حامد الان میرم اتاقم استراحت میکنم همه کارا با تو اصلا حامد:چه عجب خندیدم که بلند شد دوتا چایی ریخت و کنارم نشست..بعد از چند روز بلاخره لباس عزا‌شو دراورده بود محمد:این لباسه چه بهت میاد حامد:رسول گرفته بود برام برای اینکه عزا‌مو در بیارم محمد:خوش‌سلیقه‌س...خوشم اومد حامد:اینارو ول کن محمد...دیشب‌حمید اومده بود خونه‌مون با چشمای گرد شده از تعجب بهش نگاه کردم محمد:واقعا میگی حامد؟...چه بی‌خبر برگشت حامد:خودمم تعجب کرده بودم..میگفت از زنش طلاق گرفته برای اینکه یکم حال و هوا‌ش عوض بشه اومده محمد:ولش کن حامد...زیاد بهش فکر نکن حامد:نمیدونم چرا اینجوری شدم...حرفای آخر هانیه همش تو ذهنمِ محمد:برادر من قرار نیست یه سری حرف که ناقص شنیدی تورو عذاب بده...الان به چیزی فکر نکن حامد:باشه..سعی میکنم محمد:کار خوبی میکنی در باز شد و رسول اومد..روبه‌رومون نشست و لبخند معنا داری زد..مشکوک نگاهش کردم محمد:باز چه نقشه‌ای کشیدی رسول رسول:نقشه چیه عمو جان..فعلا من اومدم امانتی‌مو پس بگیرم و برم حامد:اونوقت چه امانتی؟ رسول:شیر کاکائو منو بدین و برم به کار برسم..میدونید چقدر بهم بدهکارید؟ یه قند از قندون برداشتم پرت کردم سمتش که پکر نگاهم کرد محمد:پاشو برو به کارت برس ببینم...دلت توبیخ میخواد؟..تا یه ساعت دیگه چیزایی که گفتم بهت رو میزم نباشه من میدونم تو رسول:وا عمو محمد:تا الان دوبار گفتی عمو که دوبار هم توبیخ میشی... تا سه‌ نشده برو به کارت برس گوشیش زنگ خورد که باعث شد جلوی اعتراض‌شو خوشبختانه بگیره رسول:این کیه دیگه •••••••••••••••• شماره ناشناس بود..جواب دادم و اول صبر کردم اون حرف بزنه و بعد از چند ثانیه صدای نازک و دخترونه‌ای پیچید تو گوشم ساحل:سلام من ساحلم..شناختی؟ رسول:سلام..خیر ساحل:بابا همون که تصادف کردی باهاش با یادآوری اون روز و اون دختر اهانی گفتم و بعد از یه مکث کوتاه پرسیدم رسول:ماشین‌تون درست شد؟ ساحل:بله امروز قراره از صافکاری بیارم‌ش رسول:خیله خب...شماره کارت بدین خسارتُ بزنم براتون ساحل:منکه نمیدونم چقدر شده..برات آدرس میفرستم تا دوساعت دیگه بیا اونجا رسول:خانم محترم من کار دارم نمیتونم بیام که با جواب ندادنش چندبار صداش کردم و بعد گوشی رو فاصله دادم از گوش‌هام..قطع کرده بود..واقعا که خیلی پرو و تو مخ بود حامد:کی بود؟ رسول:همین دختره که باهاش تصادف کردم دیگه..عجب گیری افتادما چرا باید من خسارت ماشین اینو بدم محمد:بلاخره که باید بدی غر نزن..راستی اول کارتو تحویل میدی بعد هرجا خواستی میری رسول:باشه...بابا یکم پول میدی بهم؟حقوق‌مو که ریختن میدم حامد:باشه ولی تو که پول داشتی رسول:رسام پول لازم داشت دادم به اون حامد:خب به خودم میگفت رسام تازه یادم افتاد رسام خواسته بود به بابا نگم..همیشه خدا باید سوتی بدم من رسول:دیگه نخواست بهت بگه بابا کارت‌شو گذاشت رو میز و برداشتم ممنونی گفتم..داشتم از اتاق میرفتم بیرون که گفتم رسول:شیرکاکائو هم میخرم بابا خندید و باشه‌ای گفت...خداروشکر بابا هنوز سر شوخی ها و دیوونه بازی‌م پایه بود و گیر نمی‌داد بهم و همینم یعنی خوشبختی پشت سیستم نشستم و سریع شروع کردم برای پیدا کردن مشخصات‌شون برای گوشیم پیام اومد..دیدم دختره‌س که آدرس فرستاده بود.. رسول:اسمش چی بود؟؟..آهان ساحل داوود:ساحل کیه اونوقت؟ برگشتم سمت دا‌وود که ماگ به دست وایساده بود و مشکوک نگاهم می‌کرد...ماگ از دستش گرفتم و با دیدن شکلات داغ یه خنده اومد روی لبم رسول:اخ‌جون..خیلی به موقع بود داوود ممنون داوود:مگه برای تو آورده بودم؟..اصلا بحثُ عوض نکن بگو ببینم ساحل کیه یکم شکلات داغُ مزه کردم و بعد به داوود که فضولی ازش می‌بارید نگاه کردم رسول:من مگه گفتم ساحل؟ تکیه داد به میز و ماگ از دستم گرفتم..یکم ازش خورد و منم برای اینکه تموم‌ش نکنه سریع از دستش گرفتم..این کارم باعث شد یکم‌ش بریزه رو زمین داوود:خاک...بگو دیگه رسول اذیت نکن..عروسی در پیش داریم؟..به به..الان به بچه ها میگم تا خواست بچه‌هارو صدا کنه زود جلوشو گرفتم رسول:عه داوود چرا چرت‌و‌پرت میگی آخه...داشتم اینارو بررسی میکردم..حالا هم برو به کارت برس که خیلی کار دارم من چندبار زد به شونه‌ام و گفت داوود:باشه استاد نگو‌...یه جا که معلوم میشه این ساحل کی بود بعد ماگ و برداشت و برد...نامردی زیر لب زمزمه کردم و دوباره مشغول شدم از هیچ کدوم اطلاعات بدرد بخوری پیدا نشد حتی تصاویری که بچه‌هامون فرستاده بودن.. ________________"♥︎"___________________
پارت‌نوش‌نگاهتون...💞 《چی بگم؟..(:》 پ.ن¹:تعجب محمد و حرفای هانیه.... پ.ن²:خب به بچه شیرکاکائو بدین انقدر تو مخ نباشه پ.ن³:ساحل خانمم اومد که...(: پ.ن⁴:اوه اوه آقا رسول گاف دادی‌... https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناس‌زنگار(: اینجا‌ جواب‌‌تونو ببینید 🎀 شخصیت‌های‌رمانم اینجا بببن 🎀
- السلام علیک یا صاحب الزمان