آنچه در پارت بعد زنگار میخونید..
*نقشه چیه عمو جان..فعلا من اومدم امانتیمو پس بگیرم و برم
* تا یه ساعت دیگه چیزایی که گفتم بهت رو میزم نباشه من میدونم تو
* سلام..من ساحلم
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...¹¹》 #حمید این مدتِطولانی،دور
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...¹²》
#محمد
بعد از رفتن بچه ها حامد برگشت سمتم و دوباره برام اخم کرد..اینکه میدید درد دارم ولی بازم دارم کار میکنم اعصابشو میریخت بههم
محمد:حرص نخور حامد الان میرم اتاقم استراحت میکنم همه کارا با تو اصلا
حامد:چه عجب
خندیدم که بلند شد دوتا چایی ریخت و کنارم نشست..بعد از چند روز بلاخره لباس عزاشو دراورده بود
محمد:این لباسه چه بهت میاد
حامد:رسول گرفته بود برام برای اینکه عزامو در بیارم
محمد:خوشسلیقهس...خوشم اومد
حامد:اینارو ول کن محمد...دیشبحمید اومده بود خونهمون
با چشمای گرد شده از تعجب بهش نگاه کردم
محمد:واقعا میگی حامد؟...چه بیخبر برگشت
حامد:خودمم تعجب کرده بودم..میگفت از زنش طلاق گرفته برای اینکه یکم حال و هواش عوض بشه اومده
محمد:ولش کن حامد...زیاد بهش فکر نکن
حامد:نمیدونم چرا اینجوری شدم...حرفای آخر هانیه همش تو ذهنمِ
محمد:برادر من قرار نیست یه سری حرف که ناقص شنیدی تورو عذاب بده...الان به چیزی فکر نکن
حامد:باشه..سعی میکنم
محمد:کار خوبی میکنی
در باز شد و رسول اومد..روبهرومون نشست و لبخند معنا داری زد..مشکوک نگاهش کردم
محمد:باز چه نقشهای کشیدی رسول
رسول:نقشه چیه عمو جان..فعلا من اومدم امانتیمو پس بگیرم و برم
حامد:اونوقت چه امانتی؟
رسول:شیر کاکائو منو بدین و برم به کار برسم..میدونید چقدر بهم بدهکارید؟
یه قند از قندون برداشتم پرت کردم سمتش که پکر نگاهم کرد
محمد:پاشو برو به کارت برس ببینم...دلت توبیخ میخواد؟..تا یه ساعت دیگه چیزایی که گفتم بهت رو میزم نباشه من میدونم تو
رسول:وا عمو
محمد:تا الان دوبار گفتی عمو که دوبار هم توبیخ میشی... تا سه نشده برو به کارت برس
گوشیش زنگ خورد که باعث شد جلوی اعتراضشو خوشبختانه بگیره
رسول:این کیه دیگه
••••••••••••••••
#رسول
شماره ناشناس بود..جواب دادم و اول صبر کردم اون حرف بزنه و بعد از چند ثانیه صدای نازک و دخترونهای پیچید تو گوشم
ساحل:سلام من ساحلم..شناختی؟
رسول:سلام..خیر
ساحل:بابا همون که تصادف کردی باهاش
با یادآوری اون روز و اون دختر اهانی گفتم و بعد از یه مکث کوتاه پرسیدم
رسول:ماشینتون درست شد؟
ساحل:بله امروز قراره از صافکاری بیارمش
رسول:خیله خب...شماره کارت بدین خسارتُ بزنم براتون
ساحل:منکه نمیدونم چقدر شده..برات آدرس میفرستم تا دوساعت دیگه بیا اونجا
رسول:خانم محترم من کار دارم نمیتونم بیام که
با جواب ندادنش چندبار صداش کردم و بعد گوشی رو فاصله دادم از گوشهام..قطع کرده بود..واقعا که خیلی پرو و تو مخ بود
حامد:کی بود؟
رسول:همین دختره که باهاش تصادف کردم دیگه..عجب گیری افتادما چرا باید من خسارت ماشین اینو بدم
محمد:بلاخره که باید بدی غر نزن..راستی اول کارتو تحویل میدی بعد هرجا خواستی میری
رسول:باشه...بابا یکم پول میدی بهم؟حقوقمو که ریختن میدم
حامد:باشه ولی تو که پول داشتی
رسول:رسام پول لازم داشت دادم به اون
حامد:خب به خودم میگفت رسام
تازه یادم افتاد رسام خواسته بود به بابا نگم..همیشه خدا باید سوتی بدم من
رسول:دیگه نخواست بهت بگه
بابا کارتشو گذاشت رو میز و برداشتم ممنونی گفتم..داشتم از اتاق میرفتم بیرون که گفتم
رسول:شیرکاکائو هم میخرم
بابا خندید و باشهای گفت...خداروشکر بابا هنوز سر شوخی ها و دیوونه بازیم پایه بود و گیر نمیداد بهم و همینم یعنی خوشبختی
پشت سیستم نشستم و سریع شروع کردم برای پیدا کردن مشخصاتشون
برای گوشیم پیام اومد..دیدم دخترهس که آدرس فرستاده بود..
رسول:اسمش چی بود؟؟..آهان ساحل
داوود:ساحل کیه اونوقت؟
برگشتم سمت داوود که ماگ به دست وایساده بود و مشکوک نگاهم میکرد...ماگ از دستش گرفتم و با دیدن شکلات داغ یه خنده اومد روی لبم
رسول:اخجون..خیلی به موقع بود داوود ممنون
داوود:مگه برای تو آورده بودم؟..اصلا بحثُ عوض نکن بگو ببینم ساحل کیه
یکم شکلات داغُ مزه کردم و بعد به داوود که فضولی ازش میبارید نگاه کردم
رسول:من مگه گفتم ساحل؟
تکیه داد به میز و ماگ از دستم گرفتم..یکم ازش خورد و منم برای اینکه تمومش نکنه سریع از دستش گرفتم..این کارم باعث شد یکمش بریزه رو زمین
داوود:خاک...بگو دیگه رسول اذیت نکن..عروسی در پیش داریم؟..به به..الان به بچه ها میگم
تا خواست بچههارو صدا کنه زود جلوشو گرفتم
رسول:عه داوود چرا چرتوپرت میگی آخه...داشتم اینارو بررسی میکردم..حالا هم برو به کارت برس که خیلی کار دارم من
چندبار زد به شونهام و گفت
داوود:باشه استاد نگو...یه جا که معلوم میشه این ساحل کی بود
بعد ماگ و برداشت و برد...نامردی زیر لب زمزمه کردم و دوباره مشغول شدم
از هیچ کدوم اطلاعات بدرد بخوری پیدا نشد
حتی تصاویری که بچههامون فرستاده بودن..
________________"♥︎"___________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《چی بگم؟..(:》
پ.ن¹:تعجب محمد و حرفای هانیه....
پ.ن²:خب به بچه شیرکاکائو بدین انقدر تو مخ نباشه
پ.ن³:ساحل خانمم اومد که...(:
پ.ن⁴:اوه اوه آقا رسول گاف دادی...
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀
هدایت شده از نعمتالهی/زنگارღ
بچه ها یه گروه تشکیل دادم برای شعر و متن های احساسی شما...
یه گروه پر از اشعار قشنگ...🥺
دعوت میکنم ازتون که به کافهشعر ما بپیوندید و از دنیای شعر لذت ببرید..☕️
https://eitaa.com/joinchat/4011001490Cb3e7f59428
خیلی خوشاومدید😊💞
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقای ما قرار است بعد سال ها
برای همیشه از تهران برود....💔🥺
نعمتالهی/زنگارღ
آقای ما قرار است بعد سال ها برای همیشه از تهران برود....💔🥺
بیتواینجاهمهچیزبویغریبیدارد
اینمحرمعجبحالغریبیدارد...🥀
²روزماندهبهمحرمِحسینی
سلام بچه ها
من دیشب گفتم که نمیتونم پارت بدم توی کانال ناشناس....
و اینکه امروز حتما طولانی تر میدم بهتون.. بخاطر اینکه دارم برای امتحان نهایی میخونم نمیتونم زودتر بدم...فقط دو ماه این شرایط منو تحمل کنید بعد کنکور همه چی درست میشه...قول میدم
نعمتالهی/زنگارღ
بچه ها یه گروه تشکیل دادم برای شعر و متن های احساسی شما... یه گروه پر از اشعار قشنگ...🥺 دعوت میکنم ا
به کافهشعرمون بیاید و باهم دنیای شعر تجربه کنیم😉💞