عزیز دلم...انشاءالله توی این روز تولدت بهترینهارو از خانم رقیهس بگیری🥲💞
آنچه در پارت بعد میخوانید...
*لب به دندون گرفتم تا صدام در نیاد
*نور گوشیکه تو دوستم بود روشن شد دیدم عمو داره زنگ میزنه
*صداشون میومد که داشتن سمت اصطبل نزدیک میشدن
*جوری آشنا که انگار هرروز صداشُ میشنیدم
*اون یکی پسره هم در جوابش خوبهای زمزمه کرد و بعد وارد اصطبل شدن
*با حس کردن اینکه پشتم کسی قرار گرفت نفس تو سینهم حبس شد
نعمتالهی/زنگارღ
آنچه در پارت بعد میخوانید... *لب به دندون گرفتم تا صدام در نیاد *نور گوشیکه تو دوستم بود روشن شد
یکی دیگه به آنچه خواهید دید اضافه شد🙈🦦بمونید خماری یکم
بچه ها یه پارت الان میدم ادامهش هم تا شب میزارم الان تو هیئتم نمیتونستم دیگه ادامه بدم...🙂
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...¹⁴》 #رسول بلاخره پول ماشینُ داد
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...¹⁵》
#رسول
از دیوار پریدم پایین..خیلی گود بود زمین و پاهام که تو تصادف آسیب دیده بود بدجور درد گرفت..لب به دندون گرفتم تا صدام در نیاد و دست گذاشتم روی زخمم یکم فشار دادم..برای اینکه کسی منو نبینه زود رفتم بین ماشینا..دور تا دور گاراژُ دیدم تا مطمئن بشم دوربینی نیست که خداروشکر نبود
به اطراف نگاه کردم،با دیدن سگی که بسته شده بود به ستون گوشه گاراژ موندم..وای این منو ببینه پارس میکنه و لو میرم..همونجا یکم نشستم تا راهی برای این سگِ پیدا کنم
صدای اسب میومد..نگاهی به سمت صدا کردم دوتا اسب توی مکانی نه چندان شبیه اصطبل بودن رفتم سمت اونا که دورشون پر بود از علف..گوشهای چندتا جعبه بود آروم رفتم و بازشون کردم..چندتا لباس کار و اسلحه بود
نور گوشیکه تو دوستم بود روشن شد دیدم عمو داره زنگ میزنه از استرس عرق سرد روی پیشونیم نشسته بودم و ضربان قلبم بالا بود خدا خدا میکردم عمو حداقل تا چند ساعت متوجه نشه که من اینجام البته بستگی به زبون سعید داشت که چقدر میتونست دربرابر عمو مقاومت کنه
صدای پای چند نفر اومد و زود تماسُ قطع کردم و پشت علفها قایم شدم صداشون میومد که داشتن سمت اصطبل نزدیک میشدن .صدای حرف زدنشون اومد:ببینم یوسف اون محموله زندی رو فرستادین؟
یکی دیگه صداش اومد ولی خیلی برام آشنا بود..جوری آشنا که انگار هرروز صداشُ میشنیدم ولی انگار پسره سرماخورده بود که داشت تو بینی صحبت میکرد،یکم فهمیدن هویتشو برام مشکل میکرد
پسره:نه هنوز آماده نشدن..رئیس گفت اول سفارش جمشید آماده کنیم، امشب دیگه تموم میشه و تو بستهها قرار میگیره..صبح نشده هم کامیون میاد برای بار کردنش
اون یکی پسره هم در جوابش خوبهای زمزمه کرد و بعد وارد اصطبل شدن
خودمو جمعتر کردم تا کمتر توی دیدشون باشم..
با صدای جیر همون جعبهها یکم سرمو بردم جلو تا بتونم ببینمشون..
پسره:صد دفعه گفتم موقع کار لباسهای بچه ها باید عوض شده باشه..بعد الان باید ببینم فقط چند نفر عوض کردن..پول میگیرن برای چی پس
میخواستم قیافه اونی که صداش برام آشنا بود رو ببینم ولی از شانس خراب من کلاه و ماسک داشت ولی اون یکی نیمرخش معلوم بود زود ازش عکس گرفتم
با برداشتن لباس کار ها رفتم بیرون و منم خیلی زود و بیسروصدا رفتم پشت دیوار تا ببینم میتونم تشخص بدم کیه یا نه..چندتا عکس ازشون گرفتم با حس کردن اینکه پشتم کسی قرار گرفت نفس تو سینهم حبس شد
از استرس دستم مشت شد تا لرزشش معلوم نشه..آروم برگشتم،با دوتا چشم سیاهِ درشت مواجه شدم..از شدت نزدیکی صورتش و ترس یه قدم عقب رفتم و نشستم زمین..دست گذاشتم رو سینهم و به اسب قهوهای که پشتم بود پکر نگاه کردم..زیر لب گفتم:خدا خفهت نکنه حیوون فاتحه خودمو خوندم که
بلند شدم و یه دست لباس کار برداشتم و پوشیدم...چون میتونستم حداقل با خیال راحت از کنار سگِ رد بشم..باید میفهمیدم توی اون کانکس چهخبره و کارتون ها داخلشون چیه
صداشون از توی کانکس میومد و چندبار اسم رئیس و هومنُ شنیدم..از دور تا دور گاراژ فیلم و عکس گرفتم تا بعدا بتونم بررسیش کنم
چندنفر بیرون اومدن و جعبههایی رو داخل کارتون گذاشتن و بعد رفتن داخل کانکس و درُ بستن.. زود سمت کارتون های منظم چیده شده رفتم و بازش کردم... کارتون های شکلات بود،برداشتم و یدونهشو باز کردم،وسط شکلات به سفیدی میزد با دستم بازش کردم که خمیری سفید معلوم شد..بو کردم که فهمیدم شیشهس
صدای ماشینی اومد که زود شکلات گذاشتم تو جیبم و کارتون بستم..پشتشون قرار گرفتم تا منو نبینن
#سعید
هوا رو به تاریکی بود و رسول همچنان اونجا بود..از استرس دیگه نمیدونستم چیکار کنم چندبار میخواستم وارد بشم ولی میدونستم آقامحمد و آقاحامد نمیزارن و شاید وضعیتتو بدتر میکرد..گوشیم زنگ خورد دیدم آقامحمده از ظهر فقط پیچوندمش و نگفتم که رسول کجاست
خیره بودم به صفحه گوشیم..چشم بستم و تو دلم هر چی فحش بلد بودم به رسول گفتم..بلاخره با خودم کنار اومدم و تماسُ وصل کردم..دستم دور فرمون محکم پیچیده شده بود..با صدایی که از استرس داشت میلرزید جواب دادم:جانم آقا.
صدای عصبی آقامحمد اومد که معلوم بود به چیزایی پی برده:سعید معلومه شما دوتا کجایید؟...رسول که جوابمو نمیده توام که فقط میگی رفته اطراف چک کنه..چقدر مگه اون گاراژ وامونده بزرگه که ۵،۶ ساعته طول کشیده
موندم چه جوابی بهش بدم..راست میگفت دلیلم واقعا مسخره بود..سکوتم طولانی شد و اعصاب آقامحمد خوردتر
محمد:سعید دارم بهت میگم رسول کجاست..بخدا نگی من میدونم و تو..بگو کجایید
رفتن رسول طولانی شده بود و میترسیدم لو رفته باشه..جهنم فوقش توبیخِ دیگه بخاطر خودش مجبور شدم بگم
سعید:رسول تو گاراژِ آقا
حالا آقامحمد بود که مکث کرد...باید اعتراف کنم که امشب ترسیده بودم، هم از جون و موقعیتی که رسول داخلش بود..هم واکنش آقاحامد و مهمتر از اون آقامحمد
محمد:سعید گفتی چه غلطی کرده؟
سعید:آقا گفت شاید مدرک مهمی...
محمد:بهت میگم چه غلطی کردهههه
سعید:چند ساعته رفته توی گاراژ و خبری ازش ندارم...نمیدونم تا الان لو رفته یا نه
و دوباره مکث آقامحمد..ولی اون صدای نفس های تند و عصبی که میکشید تو گوشم پخش میشد
محمد:الان میام اونجا
و بعد صدای بوق اومد...از ماشین پیاده شدم رفتم سمت در گاراژ..
سعید:خدا لعنتت کنه رسول..همش گند میزنی..
صدای ماشینی اومد و بعد نور چراغش جاده خاکی رو روشن کرد..
پشت دیوار قایم شدم که در گاراژ با بوق ماشین باز شد..و بعد صدای نگهبان که میگفت سلام قربان،خوشاومدید..اومد
____________"♥︎"_________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《ذوق کنم از نگرانی محمد؟؟...(:》
پ.ن¹:مواد مخدر....
پ.ن²:یه سکته ناقص زد رسول/:
پ.ن³:رسولی که هنوز مونده اونجا و خبری ازش نیست..
پ.ن⁴:دیالوگ برتر این پارت نشه حرف محمد که گفت الان میام اونجا؟🙊
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀
هدایت شده از ღℒآلاچیقمنوشما
لباس برداشت!؟
یعنی چی!؟ لباس اونارو برداشت بپوشه!؟
خب پسره ی کم عقل...🚶🏻♀️🦦
ای خدا از دست ایننننننن🚶🏻♀️😂
#من
•••♥︎•••
بخاطر سگه برداشته که صداش در نیاد خب اون لباس بوی مواد میده نمیفهمه سگه...