به ایستگاه پرستاری رسیدم سراغ رسولو ازش گرفتم.. اونم گفت تو اتاق ۲۲ بستریِ و دکتر تازه اومده بیرون،با نشون دادن دکتر به سمتش پا تند کردم:خسته نباشید دکتر
مردی میانسال با عینک و موهای جوگندمی برگشت سمتم..چهره مهربون و شادابی داشت..با لبخند گفت:ممنون..شما پدر این بیمار هستید؟
با دست اتاقُ نشون داد همون اتاقی که الان رسول داخلش بود و منو بیخبر از حالش گذاشته بود..همون اتاقی که قلبمُ تو قفس خودش نگه داشته بود و مغزمُ پی خبر گرفتن از حالِ عزیزِ روی تختِ اون اتاق فرستاده بود..آب دهنم قورت دادم گفتم:نه پدرش بیرونه من عموشم..حالش چطوره
دکتر:فعلا که خوبه... زخمش عمیقه تا جایی که تونستیم آلودگی های زخم پاک کردیم ولی چون سگ ولگرد گاز گرفته امکان بیماری های هاری و کزاز هست.. واکسنشو فعلا زدیم جای نگرانی نیست..تا چند روز این کارو ادامه میدیم تا مطمئن بشیم بیماری توی بدنش نیست
محمد:خب ممکنه که به این بیماری مبتلا بشه
دکتر:امکانش هست ولی بد به دلتون راه ندین..ما همه تلاشمونُ میکنیم تا نزاریم این اتفاق بیفته..فعلا خوابیده ولی اگه بیدار شد بهش غذا بدین بخوره ضعف داشت
محمد:حتما..میتونم ببینمش؟
نسخهای گرفت سمتم و گفت:بله میتونید ببینیدش فقط این دارو هارو تهیه کنید
دست زخمیمو بلند کردم و نسخه رو گرفتم..حواسم به خونی بودن دستم نبود که دکتر گفت:دستت چرا خونیه؟ بزار ببینم
حوصله نداشتم دوباره بخیه بزنن برای همین سریع دستمو عقب کشیدم و گفتم:خوبم چیزی نیست..یه خراش سطحیِ
دکتر:از دست شما جوونا...خب عمو جان برو ببینش بعد بیا دستتو ببینم..اینم نمیخوای؟
لبهام از هوش و زیرکی دکتر کش اومد:چشم دارو هارو تهیه میکنم میام پیشتون دستمو ببینید
دکتر:منتظرتم
کنار رفتم تا رد بشه، بعد سریع دستگیره درُ پایین کشیدم و وارد شدم..هوای اتاق نسبت به راهروها خنکتر بود رسول روی تخت کنار پنجره خوابیده بود..بیماری هم تخت بغل دیوار نشسته بود و کتاب میخوند..با صدای در سر بلند کرد و با دیدنم سلام آرومی گفت..در جوابش آرومتر سلام دادم و رو تخت رسول نشستم..رنگش یکم پریده بود و موهای فِرش چسبیده بود به پیشونیش.. یکم خم شدم و با دست موهاشو کنار زدم..پلکش لرزید ولی باز نکرد چشمهاشو، گوشهلبم کش اومد
گوشیمُ درآوردم و شماره حامدُ گرفتم..بعد از چند بوق برداشت و صدای خستهش تو گوشم پخش شد اصلا یادم نبود خواب بود:حامد ببخشید بیدارت کردم، ولی الان میتونی بیای پیش رسول..حالش خوبه
حامد:واقعا؟..الان میام
تماس قطع کردم و از تخت بلند شدم..از روی میز چندتا دستمال برداشتم و کشیدم دور مچدستم، باید میرفتم داروهاشو میخریدم..خم شدم تو گوشش گفتم:الان خودتُ زدی به خواب، باشه آقارسول..تا خوب بشی دلیلت موجهِ...ولی تو این چندروز قشنگ بشین فکر کن چون وقتی سرپا بشی ازت توضیح میخوام بابت خودسریت..درضمن توبیخت هم با هر دلیلی سرجاشه و ازش نمیگذرم
در باز شد و حامد اومد داخل.. سربلند کردم و بدون نگاه کردن بهش رفتم سمت حامد:من میرم داروهاشو بگیرم..بعد از اون دیگه واقعا میرم اداره
خندید و زد رو شونهام..:از دست تو..بیا سوئیچ بگیر..قبل اداره هم دستتو نشون بده
محمد:باش
از اتاق بیرون اومدم و رفتم سمت داروخانه
______________"♥︎"___________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《خسته بود،اما خستگی را هم مثل لباسی کهنه به گوشهی دل آویخت،و راه افتاد،دوباره....(:》
پ.ن¹:محمد کلک نرفته بود اداره😉😅
پ.ن²:بچه حمیدُ ول کردن تو خونه نمیگن حوصلهش سر میره/:
پ.ن³:پلکش لرزید... بیداره ها🙈
پ.ن⁴:الان خودت زدی به خواب..باشه آقارسول...
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀
نعمتالهی/زنگارღ
-
این خبر را برسانید به ایرانیها
شانه آماده کنید،داغ پدر میآید...💔🥀
آنچه در پارت بعد زنگار میخونید...
*.لبخندی زدم و دستامو روی تخت تو هم جمع کردم
*بنظرت اگه حرف میزدم الان حالم خوب بود؟
*چرا انقدر بیفکری میکنی؟
*خجالت بکش حامد مگه بچهم؟
*
نعمتالهی/زنگارღ
آنچه در پارت بعد زنگار میخونید... *.لبخندی زدم و دستامو روی تخت تو هم جمع کردم *بنظرت اگه حرف میزدم
این دوتا فردا بهش اضافه میشه چون فقط نصفه تایپ کردم 😅
نعمتالهی/زنگارღ
آنچه در پارت بعد زنگار میخونید... *.لبخندی زدم و دستامو روی تخت تو هم جمع کردم *بنظرت اگه حرف میزدم
من شرمندهام که دیر شد...🙈
یدونه اضافه کردم و دارم ادامهشو تایپ میکنم
ببخشید دیگه