eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
855 دنبال‌کننده
233 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
نعمت‌الهی/زنگارღ
آنچه در پارت بعد زنگار میخونید... *.لبخندی زدم و دستامو روی تخت تو‌ هم جمع کردم *بنظرت اگه حرف میزدم
من شرمنده‌ام که دیر شد...🙈 یدونه اضافه کردم و دارم ادامه‌شو تایپ میکنم ببخشید دیگه
⁴روزتابدرقه‌آقای‌شهید....🥀🥺
🏮*سامانه‌ی اهدای سفر کربلا* ❀←به مناسبت ایام محرم، سامانه هر روز یک سفر کربلا به هموطنان به قید قرعه هدیه می‌ده. 🎁 جوایز پویش: *انگشتر و چفیه اهدایی رهبر شهید* *هر روز یک سفر کربلا* *۱۰۰ نگین متبرک حرم* جایزه‌ی چفیه یا انگشتر رهبر شهید آرزومونه؛ از این لینک وارد شو و تو هم شانست رو امتحان کن👇 https://ble.ir/ZiaratYarBot?start=u413848953
نعمت‌الهی/زنگارღ
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...¹⁹》 #حامد بوی تندِ ضدعفونی‌کنن
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...²⁰》 دستی به موهاش کشیدم که چشمای خمار‌شو باز کرد..لبخندی روی لبم اومد. دستامو روی تخت تو‌ هم جمع کردم:بیدار بودی یا بیدار شدی؟ لب‌های خشک‌ش کش اومد:بیدار بودم بلند شدم و از مینی‌یخچال گوشه اتاق آب برداشتم..ریختم توی لیوان و کمک رسول کردم بلند بشه.فکرکنم بخاطر مسکن ها بود که انقدر چشماش طلب خواب می‌کرد و خسته بود حامد:بیا یکم آب بخور...با محمدم حرف زدی؟ چند قلوب از آب خورد و خجل خندید و گفت:بنظرت اگه حرف میزدم الان حالم خوب بود؟ با فهمیدن منظورش صدا‌دار خندیدم. تکیه زدم به صندلی و گفتم:نه خب، باید میومدم تو سردخونه دنبالت،البته که خدانکنه سکوت کرد و سرشُ انداخت پایین.از صندلی جدا شدم و با لحن آرومی گفتم:رسول دیشب نمیدونی چی بهمون گذشت..هم محمد هم بچه‌ها، همه نگران‌ت بودن بابا. میترسیدن اتفاقی برات افتاده، نه خبری بهمون میدادی نه میتونستیم بیایم داخل گاراژ تا حداقل از سلامتی‌ت خبر بگیریم. چرا انقدر بی‌فکری میکنی؟ یه به من فکر نمیکنی اگه اتفاقی برات بیفته چیکار کنم؟ به همون محمد فکر نمیکنی؟ سرش بیشتر پایین رفت، با سکوتم زیر لب آروم ببخشیدی گفت حامد:نخواستم عذرخواهی کنی رسول:بخدا فکر کردم میتونم مدرک جمع کنم حامد:باشه قبول..نباید خبر بدی بهمون؟نمیگی حداقل یه پیام بدم مطمئن بشن هنوز گیر نیفتادم؟ رسول:بابا میخواستم جواب پیام عمو رو بدم ولی تا تایپ کردم گوشیم خاموش شد.. اصلا همون دیشب میخواستم برگردم ولی دیدم میگفتن قراره یکی بیاد صبح..همش قربان صداش می‌کردن خب منم گفتم بمونم بهتره، اینجوری شاید بتونیم مهره اصلی پرونده رو پیدا کنیم.. حامد:حالا اینارو بعدا که مرخص شدی حرف می‌زنیم باهم..ولی خواهش میکنم دیگه از اینکارا نکن،باشه؟ رسول:چشم..قول نمیدم ولی پکر نگاهش کردم که چشماش از شیطونی برق زد.. خیلی طول نکشید که خنده اومد روی لبم:چیزی میخوری برم برات بخرم؟ رسول:شیرکاکائو با کیک لطفا البته با شیر اضافه صدای خنده‌م توی جمع دونفری‌مون بلند شد،پرویی زمزمه کردم رفتم بیرون تا براش بخرم.. وسط راه محمدُ دیدم که روی صندلی نشسته و داره با تلفن حرف میزنه به سمتش رفتم و کنارش نشستم به دستش که هنوز خونی بود و باند‌ش به رنگ سرخ دراومده نگاه کردم محمد:خیله خب داوود..خسته نباشید برید اداره استراحت کنید دیگه...آره خوبه حالش فعلا قراره دو،سه‌روزی بمونه..الان خودم دارم میام اداره باهم حرف می‌زنیم...باشه خدافظ گوشی رو طبق عادت همیشگی توی دستش چرخوند و بهم نگاه کرد..چند ثانیه‌ای زل زدم بهش که هومی زیر لب گفت حامد:هوم داره؟پاشو برو پیش دکتر دیگه.. دستش باید عفونت کنه،قطع‌ش کنن بعد بهش فکر کنه آقا در جوابم فقط لبخند میزد که باعث می‌شد حرص‌م بگیره..از مچ دست سالمش گرفتم و بلندش کردم، کشوندم‌ش سمت اتاق دکتر محمد:خجالت بکش حامد مگه بچه‌م؟ حامد:آره بچه‌ای..از ریحانه هم تو بچه‌تری،نمیگی به خودت تازه از بیمارستان با زور و اصرار خودم مرخص شدم حداقل مراقب خودم باشم؟..از دست تو موهام سفید شد محمد:تو با اون دوتا پسرای خل و چل‌ت پیر شدی نه من به اتاق دکتر رسیدیم و نتونستم دیگه جواب‌شو بدم فقط یه چشم‌غره براش رفتم و در زدم باهم وارد شدیم و دکتر اشاره زد بشینیم دکتر:دیر کردی که محمد:داروخانه شلوغ بود تا داروهارو بگیرم و بدم به پرستار طول کشید دکتر:اشکال نداره...بزار دستتو ببینم باند‌دستشو باز کرد و اخم های دکتر با دیدن زخم رفت تو هَم دکتر:چندوقته باند‌شو عوض نکردی؟ محمد:دو روزی میشه دکتر:این زخم باید حداقل روزی دوبار پانسمان‌شو عوض میکردی و دارو می‌خوردی تا عفونت نکنه..معلومه که دارو‌تم نخوردی..بخیه هاتم که پاره شده محمد نگاهی بهم انداخت و جواب دکترُ داد:حواسم به دستم نبود فشار وارد کردم بهش پاره شد دکتر:از دست شما جوونا..یکم به فکر خودتون نیستید، باید دوباره بخیه بزنی بلند شو بریم محمد و دکتر رفتن تو اتاقی برای بخیه زدن دستش منم به سمت بوفه بیمارستان حرکت کردم تا سفارش آقا‌رسولو بگیرم ••••••••••••••••• کتاب بستم و روی تخت دراز کشیدم.. دیگه داشتم پس می‌افتادم از خواب الان دو شب بود بیدار مونده بودم برای امتحانِ امروز میخوندم..به ساعتم نگاه کردم دیدم دو ساعت مونده هنوز پس بهترین فرصتِ که یکم بخوابم.. گوشیمو زنگ گذاشتم و بالا به پایین نگاه کردم که رضا وسط اتاق طاق باز خوابیده بود و کتابم روی سینه‌ش بود بالشت‌مو برداشتم پرت کردم سمت‌ش محکم خورد تو صورتش و یهو از خواب پرید خنده‌م گرفته بود با دیدن چهره منگ و خواب‌آلود‌ش.. گفتم: هوی رضا بلند شو بسه خوابیدی..یکم درس بخون تا من بخوابم،فقط نخوابیا؟میترسم خواب بمونیم رضا:جهنم..به درک، احمق نمیبینی خوابیدم؟این چه طرز بیدار کردنه آخه
رسام:خب بلند شو دیگه.. یه مرور کن بازم چشماشو مالش داد و منم برگشتم پتو رو مچاله کردم گذاشتم زیر سرم چشمام داشت گرم میشد که یهو در محکم باز شد و صدای نکره حمید اومد:بیدار بشید که رفتم براتون کله پاچه گرفتم بخورید تا قشنگ امتحانُ گند بزنید..بلند‌شید رسام:نمیبینی خوابم؟ سفره رو پهن کرد و به‌من‌چه‌ای گفت..بعد با پاهاش زد به رضا که دوباره خوابیده بود حمید:رضا پاشو از دهن افتاد رسام:ولش کن حمید اون دوست نداره بزار بخوابه حمید:لوسه دیگه..توام بسه انقدر خوابیدی و درس خوندی.. در حد پاس کردن من تلاش کردی آفرین به پرویی‌ش خندیدم و بیخیال خواب شدم کنارش نشستم و باهم مشغول خوردن شدیم..آنقدر که چندش غذا میخورد حالم بد شد و بیشتر از چند لقمه نتونستم بخورم..جزوه‌هامو دست گرفتم و برای آخرین بار مرور کردم چشمام از شدت خواب می‌سوخت از تو کوله‌م یه قرص برداشتم و انداختم تو لیوان آب حمید:انقدر این کوفتی رو نخور رسام:چرا؟خوبه که..آنقدر انرژی میده، از قهوه هم بهتره حمید:آخه توکه نمیدونی این چیه هرروز میخوری با حل شدنش تو آب یکم خوردم و بعد وسایل‌مو جمع کردم:حمید برای رسیدن به هدفم نیازه که بخورم..شبا فقط میتونم راحت درس بخونم چون سروصدا نیست، پس این قرصا به‌دردم میخوره..از طرفی سروش میگفت اینا ضرر نداره که هیچ گیاهی هم هستن.. ویتامین هم داره حمید:جهنم بخور..رضا پاشو دیگه توام _____________________"♥︎"___________________
پارت‌نوش‌نگاهتون...💞 《پدر و پسررری🥺😄....(:》 پ.ن¹:ای خدا شیطون شد😂 پ.ن²:‌محمد چقدر کنه شده نمیره چرا/: پ.ن³:یکمم از زندگی کسل رسام بخونیم... پ.ن⁴:حمید عقلش از رسام بیشتره https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناس‌زنگار(: اینجا‌ جواب‌‌تونو ببینید 🎀 شخصیت‌های‌رمانم اینجا بببن 🎀
هنوز یه امتحانم ندادم ولی خسته‌م😶‍🌫🥺
نعمت‌الهی/زنگارღ
هنوز یه امتحانم ندادم ولی خسته‌م😶‍🌫🥺
تمیز بودن صفحه کتابم اتفاقی نیست...🙄 انقدر معلم‌مون سه نقطه بود که اصلا ازمون درس نمی‌پرسید ماهم که ماشالله شبیه حمید و رضا بودیم...😂 اولین باره دارم این درسُ میخونم ولی سخته درسش بدبختی😫 حالا درس۴ و سه درس آخر که اسونه چند بار خوندم 😁
- السلام علیک یا صاحب الزمان
³روزتابدرقه‌آقای‌شهید....🥀🥺