eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
854 دنبال‌کننده
233 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
رسام:خب بلند شو دیگه.. یه مرور کن بازم چشماشو مالش داد و منم برگشتم پتو رو مچاله کردم گذاشتم زیر سرم چشمام داشت گرم میشد که یهو در محکم باز شد و صدای نکره حمید اومد:بیدار بشید که رفتم براتون کله پاچه گرفتم بخورید تا قشنگ امتحانُ گند بزنید..بلند‌شید رسام:نمیبینی خوابم؟ سفره رو پهن کرد و به‌من‌چه‌ای گفت..بعد با پاهاش زد به رضا که دوباره خوابیده بود حمید:رضا پاشو از دهن افتاد رسام:ولش کن حمید اون دوست نداره بزار بخوابه حمید:لوسه دیگه..توام بسه انقدر خوابیدی و درس خوندی.. در حد پاس کردن من تلاش کردی آفرین به پرویی‌ش خندیدم و بیخیال خواب شدم کنارش نشستم و باهم مشغول خوردن شدیم..آنقدر که چندش غذا میخورد حالم بد شد و بیشتر از چند لقمه نتونستم بخورم..جزوه‌هامو دست گرفتم و برای آخرین بار مرور کردم چشمام از شدت خواب می‌سوخت از تو کوله‌م یه قرص برداشتم و انداختم تو لیوان آب حمید:انقدر این کوفتی رو نخور رسام:چرا؟خوبه که..آنقدر انرژی میده، از قهوه هم بهتره حمید:آخه توکه نمیدونی این چیه هرروز میخوری با حل شدنش تو آب یکم خوردم و بعد وسایل‌مو جمع کردم:حمید برای رسیدن به هدفم نیازه که بخورم..شبا فقط میتونم راحت درس بخونم چون سروصدا نیست، پس این قرصا به‌دردم میخوره..از طرفی سروش میگفت اینا ضرر نداره که هیچ گیاهی هم هستن.. ویتامین هم داره حمید:جهنم بخور..رضا پاشو دیگه توام _____________________"♥︎"___________________
پارت‌نوش‌نگاهتون...💞 《پدر و پسررری🥺😄....(:》 پ.ن¹:ای خدا شیطون شد😂 پ.ن²:‌محمد چقدر کنه شده نمیره چرا/: پ.ن³:یکمم از زندگی کسل رسام بخونیم... پ.ن⁴:حمید عقلش از رسام بیشتره https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناس‌زنگار(: اینجا‌ جواب‌‌تونو ببینید 🎀 شخصیت‌های‌رمانم اینجا بببن 🎀
هنوز یه امتحانم ندادم ولی خسته‌م😶‍🌫🥺
نعمت‌الهی/زنگارღ
هنوز یه امتحانم ندادم ولی خسته‌م😶‍🌫🥺
تمیز بودن صفحه کتابم اتفاقی نیست...🙄 انقدر معلم‌مون سه نقطه بود که اصلا ازمون درس نمی‌پرسید ماهم که ماشالله شبیه حمید و رضا بودیم...😂 اولین باره دارم این درسُ میخونم ولی سخته درسش بدبختی😫 حالا درس۴ و سه درس آخر که اسونه چند بار خوندم 😁
- السلام علیک یا صاحب الزمان
³روزتابدرقه‌آقای‌شهید....🥀🥺
اینجا خیلی بهمون خوش‌میگذره...بیاید شماهم😁🤌🏻
نعمت‌الهی/زنگارღ
نمیشه‌باورم💔
ولی خوشبحال مشهدی ها..؛! از چند روز دیگه قراره دیدار های خصوصی زیادی با آقا داشته باشند...❤️‍🩹🌻
پارت ان‌شاءالله آخر شب
نعمت‌الهی/زنگارღ
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...²⁰》 #حامد دستی به موهاش کشیدم ک
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...²¹》 درد پام دیگه برام عادی شده بود،به ماه توی آسمون نگاه کردم که نورش پررنگ‌تر از همیشه میدرخشید و چندتا ستاره هم نزدیک‌ش بودن..ستاره توی آسمون تهران واقعا عجیب بود،به مریض تخت بغلی نگاه کردم که همچنان مشغول خوندن کتاب بود..چرا آدم های دور من باید آنقدر کتاب‌خون باشن؟ رسول:خسته نشدی؟ با صدام سر از کتاب برداشت گیج بهم نگاه کرد:از چی خسته نشدم؟ پتوی روی پامُ درست کردم و با لحن آرومی گفتم رسول:همش کتاب میخونی...فکر کنم هرروز یه کتابُ تموم میکنی نه؟ با حرفم بلند خندید و کتابُ بست..سرحال تر از من بود که از تخت بلند شد اومد کنارم نشست و کتابُ نشونم داد..بیشتر شبیه دفتر بود تا کتاب پس چرا من نفهمیده بودم؟ رسول:دفتره؟ سری تکون داد و گفت:اوهوم..البته کتاب دستیِ، آبجی کوچیکم برام درست کرده بعد داستان های خودشو یا وقتی شبکه پویا یه برنامه کودک نشون میده آبجیم حفظ میکنه بعد برای من توی این دفتر مینویسه.. جلدش هم باهم درست کردیم رسول:آها..فکر کردم داری کتاب میخونی..حالا اسم‌ت چیه؟ بلند شد و از تو یخچال یه آبمیوه برداشت و ریخت توی دوتا لیوان وبعد گفت:من اسمم هادیِ..البته محمد‌هادی‌م ولی همه هادی صدام میکنن، توچی؟ رسول:من رسولم..ولی همه استاد رسول صدام میکنن چند لحظه بهم خیره شد و بعد بلند زد زیر خنده.. لیوان دستم داد و با صدایی که اثرات خنده توش معلوم بود گفت:خب استاد رسول برای چی اومدی اینجا تو؟ فکر کنم بنده خدا از صبح منتظر بود باهم حرف بزنیم.منم بَدَم نمی‌اومد الان که بیکارم و حوصله‌م سررفته یه هم‌صحبت داشته باشم بدون دادن هیچ اطلاعاتی از اینکه مامورم و برای چی رفته بودن توی اون گاراژ شروع کردم به تعریف سگ و دعوای نکرده عمو هادی:اوه اوه پس الان منتظره مرخص بشی؟نه رسول:آره..بدبختی اون اخم‌ و سکوتش از دعوا بدتره هادی:نترس، همه بزرگتر‌ها اینجوری‌ن..هیچی تو دلشون نیست در اتاق باز شد و عمو بابا اومدن داخل هادی آروم سلامی کرد و با لبخند از هردوشون جواب گرفت،کنارم اومد.بابا خوراکی هایی که خریده بود گذاشت تو یخچال عمو هم روی صندلی گوشه اتاق نشست،پا روی پا انداخت و با گوشیش کار کرد.هادی سرشو یکم کج کرد سمتم و گفت:عمو محمدت همونیِ که نشسته؟ با خنده سر تکون دادم و هادی انگشت‌شو به نشونه سرتو بریده زیر گردنش کشید.بعد با گفتن میره یکم هوا بخوره رفت بیرون‌.بی‌شعور الان وقت تنها گذاشتن من بود؟ از بابا شنیده بودم عمو بعد از اینکه دستشو بخیه زدن رفته اداره و معلوم بود تازه برگشته..اون اخم روی صورتش و خستگی‌ چهره‌ش تو چشم بود.بابا هم رفته بود خونه البته با اصرار من رفت تا بتونه یکم استراحت کنه بابا کنارم روی تخت نشست و مهربون گفت:خوبی بابا؟درد که نداشتی نبودم رسول:نه خوبم.چرا زود اومدی؟اصلا می‌موندی فردا میومدی حامد:نمیشد که تنها بمونی.دایی‌ت هم فهمید گیر داد که بیاد پیشت بمونه ولی خب نذاشتم.از اونور رسام نگو پای تلفن بوده دایی‌ت حواسش نبوده قطع کنه وقتی من گفتم که تو بیمارستانی اون شنید.نیم ساعت باهاش درگیر بودم که نیاز نیست بیاد تهران رسول:عه بابا خب میذاشتی بیاد دیگه حامد:تو برای حرص دادن و سکته دادن من کافی هستی نیاز نیست اون یکی هم بیاد یه طرف کارُ بگیره از لحن حرصی بابا خنده‌م گرفت حامد:محمد اگه نمیاد برو تو خونه استراحت کن خسته‌ای محمد:گفت قراره بیاد بیمارستان امشب.حالا که هستم رسول:مگه قراره کسی بیاد؟ عمو بلند شد رفت سمت پنجره و بازش کرد‌‌:بله،یه گندی زدی که دوتا اداره رو ریختی به‌هم با چشمای گرد شده از تعجب به عمو و بعدش بابا نگاه کردم.متوجه حرفش نمی‌شدم یعنی چی که دوتا اداره رو ریختم به‌هم رسول:یعنی چی عمو؟ برگشت سمتم و چند قدم فاصله‌ بین‌مونو پر کرد محمد:رسول برو فقط دعا کن یه چیزی از اون خراب شده پیدا کرده باشی‌‌.یه مدرک محکم که هم این حالتو هم استرس و نگرانی مارو هم امکان تو خطر افتادن دوتا پرونده رو بپوشونه رسول:خب عمو قشنگ بگو بفهمم چی میگی. بخدا بیهوده نبود رفتنم، خیلی چیزا فهمیدم، قیافه یه نفرو تو خاطرم ثبت کردم تا چهره‌نگاری کنم بعد چرا دوتا پرونده آخه در اتاق زده شد و مانع از جواب دادن عمو به من شد‌...مردی هم‌سن و سال عمو با خوشروئی داخل اومد و اول با عمو و بابا دست داد و بعدش من میثم:بهتری آقا رسول فردِ جلومو نمی‌شناختم ولی اون منو می‌شناخت انگار،الان متعجب از حرفای عمو بودم و نمیتونستم خوب به این فرد فکر کنم رسول:ممنون محمد:دیر کردی چرا میثم میثم:ترافیک بود بعد جای پارک پیدا نمیکردم حامد:حالا مهم اینکه اومدی.قرار بود باهامون حرف بزنی میثم:آره عجله نکن حامد جان می‌رسیم بهش.اول از آقا رسول چندتا سوال کنم بعد حس کسیو داشتم که بین چندتا آدم که با زبان های خارجی حرف میزنن قرار گرفتم و متوجه نمیشم‌ مفهوم حرفاشونو ______________"♥︎"___________________