نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...²⁰》 #حامد دستی به موهاش کشیدم ک
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...²¹》
#رسول
درد پام دیگه برام عادی شده بود،به ماه توی آسمون نگاه کردم که نورش پررنگتر از همیشه میدرخشید و چندتا ستاره هم نزدیکش بودن..ستاره توی آسمون تهران واقعا عجیب بود،به مریض تخت بغلی نگاه کردم که همچنان مشغول خوندن کتاب بود..چرا آدم های دور من باید آنقدر کتابخون باشن؟
رسول:خسته نشدی؟
با صدام سر از کتاب برداشت گیج بهم نگاه کرد:از چی خسته نشدم؟
پتوی روی پامُ درست کردم و با لحن آرومی گفتم
رسول:همش کتاب میخونی...فکر کنم هرروز یه کتابُ تموم میکنی نه؟
با حرفم بلند خندید و کتابُ بست..سرحال تر از من بود که از تخت بلند شد اومد کنارم نشست و کتابُ نشونم داد..بیشتر شبیه دفتر بود تا کتاب پس چرا من نفهمیده بودم؟
رسول:دفتره؟
سری تکون داد و گفت:اوهوم..البته کتاب دستیِ، آبجی کوچیکم برام درست کرده بعد داستان های خودشو یا وقتی شبکه پویا یه برنامه کودک نشون میده آبجیم حفظ میکنه بعد برای من توی این دفتر مینویسه.. جلدش هم باهم درست کردیم
رسول:آها..فکر کردم داری کتاب میخونی..حالا اسمت چیه؟
بلند شد و از تو یخچال یه آبمیوه برداشت و ریخت توی دوتا لیوان وبعد گفت:من اسمم هادیِ..البته محمدهادیم ولی همه هادی صدام میکنن، توچی؟
رسول:من رسولم..ولی همه استاد رسول صدام میکنن
چند لحظه بهم خیره شد و بعد بلند زد زیر خنده.. لیوان دستم داد و با صدایی که اثرات خنده توش معلوم بود گفت:خب استاد رسول برای چی اومدی اینجا تو؟
فکر کنم بنده خدا از صبح منتظر بود باهم حرف بزنیم.منم بَدَم نمیاومد الان که بیکارم و حوصلهم سررفته یه همصحبت داشته باشم
بدون دادن هیچ اطلاعاتی از اینکه مامورم و برای چی رفته بودن توی اون گاراژ شروع کردم به تعریف سگ و دعوای نکرده عمو
هادی:اوه اوه پس الان منتظره مرخص بشی؟نه
رسول:آره..بدبختی اون اخم و سکوتش از دعوا بدتره
هادی:نترس، همه بزرگترها اینجورین..هیچی تو دلشون نیست
در اتاق باز شد و عمو بابا اومدن داخل
هادی آروم سلامی کرد و با لبخند از هردوشون جواب گرفت،کنارم اومد.بابا خوراکی هایی که خریده بود گذاشت تو یخچال
عمو هم روی صندلی گوشه اتاق نشست،پا روی پا انداخت و با گوشیش کار کرد.هادی سرشو یکم کج کرد سمتم و گفت:عمو محمدت همونیِ که نشسته؟
با خنده سر تکون دادم و هادی انگشتشو به نشونه سرتو بریده زیر گردنش کشید.بعد با گفتن میره یکم هوا بخوره رفت بیرون.بیشعور الان وقت تنها گذاشتن من بود؟
از بابا شنیده بودم عمو بعد از اینکه دستشو بخیه زدن رفته اداره و معلوم بود تازه برگشته..اون اخم روی صورتش و خستگی چهرهش تو چشم بود.بابا هم رفته بود خونه البته با اصرار من رفت تا بتونه یکم استراحت کنه
بابا کنارم روی تخت نشست و مهربون گفت:خوبی بابا؟درد که نداشتی نبودم
رسول:نه خوبم.چرا زود اومدی؟اصلا میموندی فردا میومدی
حامد:نمیشد که تنها بمونی.داییت هم فهمید گیر داد که بیاد پیشت بمونه ولی خب نذاشتم.از اونور رسام نگو پای تلفن بوده داییت حواسش نبوده قطع کنه وقتی من گفتم که تو بیمارستانی اون شنید.نیم ساعت باهاش درگیر بودم که نیاز نیست بیاد تهران
رسول:عه بابا خب میذاشتی بیاد دیگه
حامد:تو برای حرص دادن و سکته دادن من کافی هستی نیاز نیست اون یکی هم بیاد یه طرف کارُ بگیره
از لحن حرصی بابا خندهم گرفت
حامد:محمد اگه نمیاد برو تو خونه استراحت کن خستهای
محمد:گفت قراره بیاد بیمارستان امشب.حالا که هستم
رسول:مگه قراره کسی بیاد؟
عمو بلند شد رفت سمت پنجره و بازش کرد:بله،یه گندی زدی که دوتا اداره رو ریختی بههم
با چشمای گرد شده از تعجب به عمو و بعدش بابا نگاه کردم.متوجه حرفش نمیشدم یعنی چی که دوتا اداره رو ریختم بههم
رسول:یعنی چی عمو؟
برگشت سمتم و چند قدم فاصله بینمونو پر کرد
محمد:رسول برو فقط دعا کن یه چیزی از اون خراب شده پیدا کرده باشی.یه مدرک محکم که هم این حالتو هم استرس و نگرانی مارو هم امکان تو خطر افتادن دوتا پرونده رو بپوشونه
رسول:خب عمو قشنگ بگو بفهمم چی میگی. بخدا بیهوده نبود رفتنم، خیلی چیزا فهمیدم، قیافه یه نفرو تو خاطرم ثبت کردم تا چهرهنگاری کنم بعد چرا دوتا پرونده آخه
در اتاق زده شد و مانع از جواب دادن عمو به من شد...مردی همسن و سال عمو با خوشروئی داخل اومد و اول با عمو و بابا دست داد و بعدش من
میثم:بهتری آقا رسول
فردِ جلومو نمیشناختم ولی اون منو میشناخت انگار،الان متعجب از حرفای عمو بودم و نمیتونستم خوب به این فرد فکر کنم
رسول:ممنون
محمد:دیر کردی چرا میثم
میثم:ترافیک بود بعد جای پارک پیدا نمیکردم
حامد:حالا مهم اینکه اومدی.قرار بود باهامون حرف بزنی
میثم:آره عجله نکن حامد جان میرسیم بهش.اول از آقا رسول چندتا سوال کنم بعد
حس کسیو داشتم که بین چندتا آدم که با زبان های خارجی حرف میزنن قرار گرفتم و متوجه نمیشم مفهوم حرفاشونو
______________"♥︎"___________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《خماری😝😁....(:》
پ.ن¹:هادی خان هم به دوستای رسول اضافه شد..
پ.ن²:اِی خدا میگه منو استاد رسول صدا کن😂
پ.ن³:حامد دیگه فهمید توی این شرایط کنار هم بودن دوتا پسر زلزله چه عواقبی داره../:
پ.ن⁴:یکم تو خماری میثم بمونید..البته اگه زرنگ باشید شاید بفهمید کیه🤧
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀
🏮*سامانهی اهدای سفر کربلا*
❀←به مناسبت ایام محرم، سامانه #نشان_زیارت هر روز یک سفر کربلا به هموطنان به قید قرعه هدیه میده.
🎁 جوایز پویش:
*انگشتر و چفیه اهدایی رهبر شهید*
*هر روز یک سفر کربلا*
*۱۰۰ نگین متبرک حرم*
جایزهی چفیه یا انگشتر رهبر شهید آرزومونه؛ از این لینک وارد شو و تو هم شانست رو امتحان کن👇
https://ble.ir/ZiaratYarBot?start=u413848953
نعمتالهی/زنگارღ
به حسرتهام اضافه شد..🥺💔 #آقایشهیدم
خدا یه این هفتهرو به دلمون رحم کنه...
طاقت نداریم ما..
هنوز داغیم نمیفهمیم...
امان از روز پنجشنبه و تدفین😭💔
هدایت شده از ღℒآلاچیقمنوشما
اسپویل نمیدی؟
•••♥︎•••
ببینید زنگار یهجوریه که اگه یه چی من بگم کل رمان لو میره..
این رمان مثل دومینو هست یکیش بیفته همه رو میندازه دیگه
منم ی چی بگم کل رمان لو میره..ولی حالا نمیخوام دست خالی بگردی یکی از پ.ن های آینده رو میدم...👇🏻
"و ما دو پرندهایم
که تنها در آشیانهی خیالِ هم
بال میگشاییم؛
دور از هیاهوی تگرگِ جهان"
امیدوارم ناراحت نشید و درک کنید..برای جذابیت رمان براتون بهتره زیاد تعریف نکنم براتون🌻
نعمتالهی/زنگارღ
¹روزتابدرقهآقایشهید....🥀🥺
دیشب آقا برای همیشه از بیت رفت...❤️🩹
نعمتالهی/زنگارღ
_______💔🕯_______
روزدهمشدخیمهاهلحرمسوخت...
عمامهغرقبهخونرهبرمسوخت...
زهرایهجدهماههباسیدعلیسوخت...❤️🩹🥲
#رهبر_شهید
#باید_برخاست