eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
854 دنبال‌کننده
233 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز حال و هوای همه امون اینه؛ من به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود...
نفس کشیدن در تهران سخت شده است. خامنه ای بزرگ برای همیشه از تهران رفت. ✍🏻علیرضا زادبر @amirasadih
همایون میتونه هومن باشه که برای رد گم کنی یه اسم خیالی ساخته •••♥︎••• نه
https://eitaa.com/Game_character لینک کانال شخصیت بازی رمان نعمت الهی 🌻
ممنون عزیزم... زیارتت قبول باشه🌻🥺 رزق همیشگی‌ت باشه الهی(:
بعد‌۶۹‌سال‌دلتنگی‌بلاخره‌خانوادگی‌رفت‌کربلا....(:🥲❤️‍🩹
یکی،دوساعت دیگه پارت میدم
همیشه موقع‌هایی که حالم بده پارت غمگین تایپ میکنم تا با روحیاتم بخوره و خالی بشم ولی این مدت آنقدر تحت فشارم که فقط دلم میخواد خودمو شاد کنم و از این حال دربیام حتی با یه پارت طنز... فعلا بخاطر امتحانم رمانُ جلو نمیبرم و از رسام و رفیقاش می‌خونیم...یکمم من حالم خوب بشه🙃
بچه هااااا من یه سوتی بزرگ دادم تو این پارت میشه بهش دقت نکنید🙊😶‍🌫 الان فهمیدم اعصابم خورد شد دیگه نمیتونم پارتم پاک کنم.. بخونید بره هیچ توجه‌ی هم نکنید خواهشاااا🙏🏻
نعمت‌الهی/زنگارღ
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...²³》 #رسام بلاخره از جلسه امتحان
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...²⁴》 روی تخت رضا دراز کشیده بودم،نذاشت که برم تخت بالایی تا یه وقت سر گیجه‌م بیشتر نشه.تا برسیم خوابگاه همچنان گیج و منگ بودم...بدنم انگار سنگین بود و پاهام بزور تونست منو برسونه اینجا..اولین باری بود اینطوری میشدم و همه فکرم شده بود امتحان بعدی‌م که چطوری درس بخونم. رضا و حمید مطمئنن نمیذاشتن شب بیدار بمونم یا حتی الان با این شرایط بی‌خوابی‌م درس بخونم و امروزم که دستور استراحت صادر کرده بود آقاحمید...جوابش در برابر مخالفت های من فقط خبرچینی به استاد شریعتی بود که از ترس عملی نشدن حرفش مجبور به استراحت بودم رضا با بشقاب میوه کنارم نشست و حمید هم یه سیب گنده رو گاز میزد زیر پام روی تخت نشست رضا:پاشو اینارو بخور بعد بخواب رسام به پهلو شدم و به ظرف توی دستش نگاه کردم رسام:چه خبره این همه رضا..بخدا خوبم حمید:پاشو بخور رسام چرت و پرت نگو...بخور زود خوب شو درس بخون یکم امتحان نیفتم یه وقت لب‌هام کش اومد و از ظرف تکه سیبی برداشتم گذاشتم تو دهنم رضا:حمید خفه نشی تو الهی...این مریض شده تو به فکر امتحانی؟بشین بخون یکم مشت آرومی به بازوی رضا زدم و با حالت اعتراضی گفتم:کی گفته مریضم آخه رضا، یه سرگیجه و بی‌خوابی این همه شلوغی نداره والا حمید:راست میگه دیگه.رسام یه کاری کن در حد ۱۸ برسونی مارو..الان تو درس نخونی و نرسونی به ما نمره کم میاریم،بعد لو میریم از تو جواب مینویسیم دیگه ماهم مثل تو ترمُ میفتیم..بنظرم یکی بیفته ترمُ بهتره تا سه نفر..مهم نیست تو ۱۰ بگیری یا ۱ منو برسون به ۱۸ راضی‌ام رسام:نترس تو از من نبینی میری از بقیه میگیری حمید:اونکه آره..فقط رسام این همه پول میوه دادم باید بزنی به کارتم یادداشت کن شماره‌رو اینبار شونه‌هام از خنده لرزید و حرف رضا باعث بیشتر شدن خنده‌م شد:بی‌شعور تو پولشو دادی؟خوبه از کارت من رفتی خریدی.. البته یه چندتا سیب و خیار برداشتی برای رسام بعد واسه خودت خرید کردی... من به تو گفتم بری انبه بخری؟کوفت بخوری ایشالا حمید:چطور برای این(اشاره به رسام) بخری برای من نه؟..بعدم خب دستمزد اینکه رفتم خریدم،آوردم،شستم بده رضا:خیلی پرویی رسام:مگه برای خودش انبه خریده؟ رضا یه خیار خورد با اخم ساختگی رو به حمید گفت:آره..اونم سه تا، آخه احمق یه نمیگی ما رو چه به انبه..یه نگاه به زندگی‌مون مینداختی بعد حمید:رضا چقدر تو مخی تو.. خب یه انبه‌س دیگه، آنقدر بابات میریزه برات خرج کن حداقل..اصلا نگران نباش داداشم از رسامم میگیرم سری بعد.. خب دیگه رسام تو بخواب رضا توام یکم درس بخون که بهم برسونی منم برم انبه بخورم و فیلم تماشا کنم...بای رضا:زهرمار..صداشو کم کن این بخوابه حمید:شرمنده پتو رو کشیدم روی خودم و به رضا گفتم دیگه نمیتونم چیزی بخورم و میخوابم..دستمو گذاشتم روی سرم که یاد رسول افتادم گوشیمو برداشتم شماره‌شو گرفتم بعد از چند بوق برداشت رسول:سلام چطوری به پهلو شدم و گوشی رو گذاشتم روی بالشت، گوش‌مم گذاشتم رو گوشی رسام:سلام قربانت چه خبر؟بهتر شد پات؟ رسول:بنظرت با وجود عمو و تنبیه‌ش پای من خوبه؟ رسام:عمو چقدر کینه‌ای شده جدیدا بگو بیخیال دیگه رسول:نه عمو میخواد کاری کنه من دیگه کار غلطی انجام نده صدای خنده‌م بلند شد و گفتم:اونم توووو..دو روز دیگه باز کار خودتو میکنی رسول:آره بابا..فعلا زخم پام بهتر بشه، خب چه خبر از تو آقای درسخون رسام:هیچی بابا امروز اولین امتحانم بود دیگه دادم و اومدم الانم میخواستم بخوابم گفتم یه زنگ به رسول بزنم ببینم چه میکنه رسول:وای رسام نبودی ببینی توی باشگاه پدر منو درآورد...۳ ساعت تمام من داشتم ورزش میکردم الان تمام بدنم درد میکنه، بعدش عمو جان سه روز اضافه کاری بدون حقوق داده.. می‌بینی چه بدبختم رسام:واقعا بدبختی رسول...راستی الان چیشد؟دیگه مریضی نمیگیری؟ رسول:دکتر گفت هر چند وقت یه بار ازت آزمایش میگیریم تا مطمئن بشیم رسام:خوبه دیگه خیالمون راحت میشه الان رسول:رسام عمو داره میاد بعدا بهت زنگ میزنم رسام:باش خدافظ _____________"♥︎"____________________
پارت‌نوش‌نگاهتون...💞 《....(:》 پ.ن¹:رسام و رضا از دست حمید چی میکشن؟؟ پ.ن²:‌رضا میخوام همچنان😶‍🌫 پ.ن³:رسامم فهمید داداشش چقدر موجود سرتقیِ پ.ن⁴:خدایا اینا متوجه سوتی نشن🙊 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناس‌زنگار(: اینجا‌ جواب‌‌تونو ببینید 🎀 شخصیت‌های‌رمانم اینجا بببن 🎀