eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
854 دنبال‌کننده
233 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
خیلی ممنونم ازت عزیزم که یادمون کردی..(: زیارتت قبول باشه.. رزق همیشگی‌ت ان‌شاءالله ✨🌻
شهادت خانم سه ساله تسلیت میگم❤️‍🩹
دلم قدری غزل میخواست بابا رهایی از قفس میخواست بابا تورا نامرد ها از من گرفتند دلم وقتی بغل میخواست بابا...🌻
شاید فردا شب یا پس‌فردا پارت داشته باشیم..‌.‌.(گفتم شاید🙄) چون از این به بعد امتحانای سختم شروع میشه اصلا وقت ندارم
آنچه در پارت بعد زنگار میخونید... *سوز هوای پاییز واقعا به یه لبوی داغ می‌طلبید.. *میگن باید به حرف مادر و پدرت گوش کنی وگرنه چوب‌شو میخوری واقعا همینه *الان دوهفته گذاشته همش امروز و فردا میکنی، من پولمو میخوام *رسول تو مگه پول داری اومدی‌... *صبر کن یه چایی بیارم برات گرم بشی...
انقدر در رفت و آمد تو کانال نباشید.. هی عضو میشید و لف میدید..از کانال پاک‌تون میکنم سری بعدی البته خوندن رمان بدون عضویت هم جز اون چندتایی که ازم اجازه گرفتن راضی نیستم... حواستون باشه...
نعمت‌الهی/زنگارღ
اسپویل برای زنگار....🙃🦦 (دیگه خیلی اسپویل شده این😶‍🌫)
پارت ان‌شاءالله آخر شب یکی تایپ کردم میخوام که اون قسمت تموم بشه مجبورم امشب یکم دیگه تایپ کنم اونم وقت خوابم مجبورم که بنویسم پس صبر کنید ممنون
نعمت‌الهی/زنگارღ
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...²⁵》 #رسول عمو کنارم قرار گرفت ب
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...²⁶》 موتور‌مو گوشه‌ای نزدیک آدرس پارک کردم به کوچه‌شون که بچه‌ها داشتن فوتبال بازی میکردن و مردی داشت لبو و باقالی میفروخت نگاه کردم.سوز هوای پاییز واقعا به یه لبوی داغ می‌طلبید..کلاه کاسکتُ درآوردم و گذاشتم تو دسته موتور...درد پام شروع شده بود و دعا دعا می‌کردم کار دستم نده فعلا،چون بابا چندبار گفت با ماشین برو و گفتم نه..میگن باید به حرف مادر و پدرت گوش کنی وگرنه چوب‌شو میخوری واقعا همینه..یکم خم شدم و ماساژ دادم اطراف زخمُ تا شاید دردش کم بشه با صدای داد و بیدادی سرمو بلند کردم دیدم مردی درشت هیکل داره با یه دختر دعوا میکنه خوب که دقت کردم متوجه شدم همون دختره ساحل بود.‌..حالا دیگه بچه‌های محله سرگرمی‌ای بهتر از بازی پیدا کرده بودن وبا ذوق به دعوا نگاه می‌کردن زود از موتور پیاده شدم رفتم سمت‌شون با نزدیک‌شدنم صدای مرده اومد:بهت گفتم تا سر ماه کرایه رو بده وگرنه پرتت میکنم بیرون..الان دوهفته گذشته همش امروز و فردا میکنی، من پولمو میخوام.. دوماهه که ندادی صدای لرزون و پر بغض ساحل اومد که میگفت:باشه باشه آقا میدم توروخدا آروم‌تر آبروم رفت مردی که دوبرابرِ دختر‌ روبه‌روش بود چنان فریاد زد که لرزش شونه‌هاشو میشد از دور هم حس کرد:به جهنممم... منم ابرو دارم، منم زندگی دارم..گوش کن ببین چی‌میگم خیلی زود پول منو میدی وگرنه من میدونم.. رسول:تو میدونیُ چی؟ با صدام هر دو برگشتن،تو چشمای دختره هم یه شوق‌و ذوق خاصی بود.. نگاهی شاید بخاطر پیدا شدن یه حامی با صدای مرده چشم از ساحل برداشتم و سینه به سینه اون مرد قرار گرفتم:شما ادب نداری چطوری با یه خانم تو محیط عمومی صحبت کنی؟ پوزخندی زد با دستش یه عقب هولم داد. تونستم تعادل‌مو حفظ کنم فقط چند قدم به عقب رفتم:شما اگه ادب و شعور داشتی مثل نخود آش نمی‌پریدی وسط رسول:تو خونه یا پای تلفن میتونستی مشکل‌تو حل کنی..نکه بیای صداتو بندازی تو گلوت و داد‌وبیداد کنی..صاحب‌خونه شدی که داد بزنی فقط؟ انگار بدجور کلافه و عصبی بود که گفت:حوصله‌تو ندارم جوجه فرفری راه‌تو بکش برو.. تو چیکاره این دختری که اومدی دخالت میکنی؟فضول رسول:شما هم کاره این دختر نیستی که به خودت اجازه میدی سرش داد بزنی..شماره کارت بده همین الان پول‌تو میزنم مرده یکم جلو اومد و دست به یقه لباسم کشید:رابین‌هودی شما؟ دستشو پس زدم:اونش به شما ربطی نداره جناب..شماره کارت بده کارتی از جیب‌ش درآورد و گرفت سمتم: بگیر بزن برام.. انگار من دلم میسوزه میگم نه توروخدا نریز گوشی‌مو درآوردم و نیشخند صداداری زدم:از شما همچین توقعی هم نیست.. چقدره کرایه؟ فکر میکردم از سرش دود داره بلند میشه از عصبانیت.. با فکی که منقبض شده بود گفت ۲۲تومن اجاره دوماه‌ش. آخه خاک تو سرت رسول تو مگه پول داری اومدی اینجا به قول خودش رابین‌هود بازی درمیاری؟ برای اینکه ضایع‌نشم زود شماره کارت بابا که حفظ بودم زدم صدای لرزون و پربغض ساحل از پشت سرم اومد که مجبور شدم برگردم ساحل:خودم میدم بخدا لازم نیست رسول:برو تو خونه درم ببند.. کارم که تموم شد زنگ میزنم امانتی‌مو بیار دیدم نمیره دوباره تکرار کردم جمله‌مو که بره.. بعد از اینکه با تردید رفت داخل منم یکم از اون یارو فاصله گرفتم تا صدامو نشنوه.. زود شماره بابا رو گرفتم که بعد از چند بوق برداشت:جانم بابا؟ رسول:بابا من جایی گیر کردم تو حسابم پول نیست... رمز دوم برات اومد برام میخونی؟قول میدم همه پول‌هایی که گرفتم سر ماه جبران کنم حامد:باز تصادف کردی رسول؟ رسول:نه بخدا... توضیح میدم حامد:خیله خب،الان برات میفرستم رمزُ رسول:فدات حامد:اینجور مواقع تو فدای من میشی..بعدم خواهشا فدام نشو باز یه بلا سرخودت بیاری محمد بیفته به جون من خنده روی لب‌هام اومد:قربونت برم من،باشه..برم عجله دارم حالا باهم حرف می‌زنیم حامد:مراقب خودت باش..یاعلی خدافظی کردم و بعد از فرستادن رمز توسط بابا پول‌شو براش شبا کردم.گوشی‌مو گرفتم سمتش:حالا که ریختم برو..درضمن یکم درک داشته باشی بد نیست سوار ماشین‌ش شد و فقط در جواب چشم غره‌ای بهم رفت...خواستم شماره دختره رو بگیرم که در باز شد با چشمای سرخ و صورت خیس از اشک اومد بیرون.. سرمو انداختم پایین و آروم سلام دادم..آروم‌تر از خودم با صدایی که همچنان میلرزید جواب داد از در فاصله گرفت و با دست اشاره کرد به داخل ساحل:بفرمایید رسول:ممنون..عجله دارم باید برم زودتر کلید‌مو میاری گرفتارم ساحل:حداقل بیاید تو پارکینگ..مردم دارن نگاه میکنن،زیر‌نگاه‌شون خسته شدم دیگه به کوچه‌شون نگاه کردم بعضی ها جلو در ایستاده بودن بعضی‌هام تا کمر از پنجره خم شده بودن تا فهمن موضوع چیه..یا بهتر بگم من کی‌ام..توپی که قل خورد سمتم برداشتم و پرت کردم سمت بچه ها.. با حرکتم دست از تماشای ما برداشتن و به بازی‌شون ادامه دادن برای معذب نبودنش داخل رفتم