eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
855 دنبال‌کننده
233 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
نعمت‌الهی/زنگارღ
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...²⁵》 #رسول عمو کنارم قرار گرفت ب
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...²⁶》 موتور‌مو گوشه‌ای نزدیک آدرس پارک کردم به کوچه‌شون که بچه‌ها داشتن فوتبال بازی میکردن و مردی داشت لبو و باقالی میفروخت نگاه کردم.سوز هوای پاییز واقعا به یه لبوی داغ می‌طلبید..کلاه کاسکتُ درآوردم و گذاشتم تو دسته موتور...درد پام شروع شده بود و دعا دعا می‌کردم کار دستم نده فعلا،چون بابا چندبار گفت با ماشین برو و گفتم نه..میگن باید به حرف مادر و پدرت گوش کنی وگرنه چوب‌شو میخوری واقعا همینه..یکم خم شدم و ماساژ دادم اطراف زخمُ تا شاید دردش کم بشه با صدای داد و بیدادی سرمو بلند کردم دیدم مردی درشت هیکل داره با یه دختر دعوا میکنه خوب که دقت کردم متوجه شدم همون دختره ساحل بود.‌..حالا دیگه بچه‌های محله سرگرمی‌ای بهتر از بازی پیدا کرده بودن وبا ذوق به دعوا نگاه می‌کردن زود از موتور پیاده شدم رفتم سمت‌شون با نزدیک‌شدنم صدای مرده اومد:بهت گفتم تا سر ماه کرایه رو بده وگرنه پرتت میکنم بیرون..الان دوهفته گذشته همش امروز و فردا میکنی، من پولمو میخوام.. دوماهه که ندادی صدای لرزون و پر بغض ساحل اومد که میگفت:باشه باشه آقا میدم توروخدا آروم‌تر آبروم رفت مردی که دوبرابرِ دختر‌ روبه‌روش بود چنان فریاد زد که لرزش شونه‌هاشو میشد از دور هم حس کرد:به جهنممم... منم ابرو دارم، منم زندگی دارم..گوش کن ببین چی‌میگم خیلی زود پول منو میدی وگرنه من میدونم.. رسول:تو میدونیُ چی؟ با صدام هر دو برگشتن،تو چشمای دختره هم یه شوق‌و ذوق خاصی بود.. نگاهی شاید بخاطر پیدا شدن یه حامی با صدای مرده چشم از ساحل برداشتم و سینه به سینه اون مرد قرار گرفتم:شما ادب نداری چطوری با یه خانم تو محیط عمومی صحبت کنی؟ پوزخندی زد با دستش یه عقب هولم داد. تونستم تعادل‌مو حفظ کنم فقط چند قدم به عقب رفتم:شما اگه ادب و شعور داشتی مثل نخود آش نمی‌پریدی وسط رسول:تو خونه یا پای تلفن میتونستی مشکل‌تو حل کنی..نکه بیای صداتو بندازی تو گلوت و داد‌وبیداد کنی..صاحب‌خونه شدی که داد بزنی فقط؟ انگار بدجور کلافه و عصبی بود که گفت:حوصله‌تو ندارم جوجه فرفری راه‌تو بکش برو.. تو چیکاره این دختری که اومدی دخالت میکنی؟فضول رسول:شما هم کاره این دختر نیستی که به خودت اجازه میدی سرش داد بزنی..شماره کارت بده همین الان پول‌تو میزنم مرده یکم جلو اومد و دست به یقه لباسم کشید:رابین‌هودی شما؟ دستشو پس زدم:اونش به شما ربطی نداره جناب..شماره کارت بده کارتی از جیب‌ش درآورد و گرفت سمتم: بگیر بزن برام.. انگار من دلم میسوزه میگم نه توروخدا نریز گوشی‌مو درآوردم و نیشخند صداداری زدم:از شما همچین توقعی هم نیست.. چقدره کرایه؟ فکر میکردم از سرش دود داره بلند میشه از عصبانیت.. با فکی که منقبض شده بود گفت ۲۲تومن اجاره دوماه‌ش. آخه خاک تو سرت رسول تو مگه پول داری اومدی اینجا به قول خودش رابین‌هود بازی درمیاری؟ برای اینکه ضایع‌نشم زود شماره کارت بابا که حفظ بودم زدم صدای لرزون و پربغض ساحل از پشت سرم اومد که مجبور شدم برگردم ساحل:خودم میدم بخدا لازم نیست رسول:برو تو خونه درم ببند.. کارم که تموم شد زنگ میزنم امانتی‌مو بیار دیدم نمیره دوباره تکرار کردم جمله‌مو که بره.. بعد از اینکه با تردید رفت داخل منم یکم از اون یارو فاصله گرفتم تا صدامو نشنوه.. زود شماره بابا رو گرفتم که بعد از چند بوق برداشت:جانم بابا؟ رسول:بابا من جایی گیر کردم تو حسابم پول نیست... رمز دوم برات اومد برام میخونی؟قول میدم همه پول‌هایی که گرفتم سر ماه جبران کنم حامد:باز تصادف کردی رسول؟ رسول:نه بخدا... توضیح میدم حامد:خیله خب،الان برات میفرستم رمزُ رسول:فدات حامد:اینجور مواقع تو فدای من میشی..بعدم خواهشا فدام نشو باز یه بلا سرخودت بیاری محمد بیفته به جون من خنده روی لب‌هام اومد:قربونت برم من،باشه..برم عجله دارم حالا باهم حرف می‌زنیم حامد:مراقب خودت باش..یاعلی خدافظی کردم و بعد از فرستادن رمز توسط بابا پول‌شو براش شبا کردم.گوشی‌مو گرفتم سمتش:حالا که ریختم برو..درضمن یکم درک داشته باشی بد نیست سوار ماشین‌ش شد و فقط در جواب چشم غره‌ای بهم رفت...خواستم شماره دختره رو بگیرم که در باز شد با چشمای سرخ و صورت خیس از اشک اومد بیرون.. سرمو انداختم پایین و آروم سلام دادم..آروم‌تر از خودم با صدایی که همچنان میلرزید جواب داد از در فاصله گرفت و با دست اشاره کرد به داخل ساحل:بفرمایید رسول:ممنون..عجله دارم باید برم زودتر کلید‌مو میاری گرفتارم ساحل:حداقل بیاید تو پارکینگ..مردم دارن نگاه میکنن،زیر‌نگاه‌شون خسته شدم دیگه به کوچه‌شون نگاه کردم بعضی ها جلو در ایستاده بودن بعضی‌هام تا کمر از پنجره خم شده بودن تا فهمن موضوع چیه..یا بهتر بگم من کی‌ام..توپی که قل خورد سمتم برداشتم و پرت کردم سمت بچه ها.. با حرکتم دست از تماشای ما برداشتن و به بازی‌شون ادامه دادن برای معذب نبودنش داخل رفتم
توی پارکینگ دوتا ماشین پارک بود به دیوار تکیه دادم و با دیدن حرکتم گفت منتطر باشم تا بیاد..با پله رفت بالا،یه ساختمان دو‌طبقه بود و از قیافه‌ش می‌خورد خیلی ساله که ساخته شده و یه رنگ به پارکینگ‌ش نزدن گوشیم زنگ خورد دیدم دایی‌حمیده زود وصل کردم:سلاااام دایی خان..خوب با دوستات میگردی یه نمیگی به خواهر‌زاده‌ام قولی دادم،ماشاءالله یه روز بیا خونه ببینیمت صدای خنده دایی مانع ادامه حرفم شد بعد از لحظه‌ای با صدایی که رگه های خنده پیش‌زمینه‌ش بود گفت:تو نه به حامد رفتی نه به هانیه‌...خداروشکر به منم نرفتی، یه معما شده برام،پر حرفی و پرخوری و پرویی‌ت به کی رفته واقعا با لجاجت تمام گفتم:نه زیاد حرف میزنم نه زیاد میخورم‌‌..در ضمن پرو هم نیستم،بی‌ادبم نیستم مثل دایی جونم که سلام میدم جواب نمیده دوباره خندید:خب علیک سلام.. غرغرو وقتی شما همش سرکاری یا بیمارستان من چیکار کنم؟ خب تو خونه حوصله‌م سر میره مجبورم برم دیدن دوستام رسول:پس دیگه به کسی قول نده حمید:چشم عباس‌آقا...چه خبر؟بهتر شدی حالا؟ رسول:هی کم و بیش.. بازم درد دارم ولی حمید:حالا بیکار که شدی میبرمت پیش یه دکتر خوب.‌..آها زنگ زدم اینو بگم یکی امروز اومد خونه دنبال حامد گفت کار مهمی داده هرچی به حامد زنگ میزنم جواب نمیده رسول:الان جلسه مهمی داره دایی‌‌..نگفت کیه و چیکار داره؟ حمید:حاج‌رضا بود..بعد ازش پرسیدم چیکار داری گفت یه امانتی داره باید برسونه دست حامد رسول:باشه به بابا میگم من.. با اومدن ساحل زود از دایی خدافظی کردم.‌‌‌. سینی چایی به‌دست داشت گذاشت روی سکوی کنارم و دسته‌کلید جلوم گرفت ساحل:شرمنده بخدا‌..خیلی زود پولتو پس میدم از دستش کلیدُ گرفتم و نشستم رو سکو:مهم نیست بابا بهش فکر نکن.. هر وقت داشتی پس بده...همیشه اینجوری میکنه؟ ساحل:نه بابام که رفت من مجبور شدم برای راحتی خودم این ماشینُ بگیرم برای همین هرچی پول داشتم دادم بابت‌‌ش کارم ندارم هنوز...باید تا ماه بعد یه جای دیگه رو پیدا کنم که اجاره‌ش کم باشه رسول:دنبال کار بگرد خب.. با رشته تو کار هست ساحل:چندجا رفتم حالا منتظرم خبر بدن بهم‌...چایی تو بخور سرد شد لیوان دست گرفتم و زیر لب تشکر کردم ساحل:تا سر ماه پول جور میکنم...خانواده‌ام پول لازم دارن خودشون نمیتونم به اونا بگم برام بفرستن..اگه نشد جور کنم فوقش این ماشینُ میفروشم، همش دردسر داره برام یکم از چایی خوردم و گفتم:چرا به خودت سخت میگیری آخه..حالا میدی بهم چرا بفروشی نصف چایی رو خوردم و گذاشتم تو سینی بلند شدم و رفتم سمت در:ممنون بابت چایی و کلید‌... به فکر پول هم نباش، اگه دوباره این یارو اومد بهم زنگ بزن ساحل:باشه ممنونم رسول:خدافظ _____________"♥︎"___________________
پارت‌نوش‌نگاهتون...💞 《؟؟؟...(:》 پ.ن¹:ساحل خانم این پارتم مهمون ما شدن... پ.ن²:پول نداره‌هااااا ولی باید کار خیر کنه بچه.../: پ.ن³:حامد شده عابربانک.. پ.ن⁴:حاج‌رضا... https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناس‌زنگار(: اینجا‌ جواب‌‌تونو ببینید 🎀 شخصیت‌های‌رمانم اینجا بببن 🎀
هدایت شده از کانال حسین دارابی
قدرت رسانه یعنی این... یه چیز مسخره و بی اهمیت خیلی بیشتر پخش میشه تا یک موضوع مهم مثلا: @hosein_darabi
منه‌ جامونده‌رو عمود۳۱۵ یاد کنید💔🥲
زیارت‌‌ت قبول باشه عزیزم ممنونم که مارو یاد کردی... ان‌شاءالله رزق هرساله‌ت باشه❤️‍🩹
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑🎥 کارفرما پول این بنده‌خدا رو نداده حالا داره به سبک قرارگاه خاتم، کارفرما رو تهدید میکنه😂
عزیزدلم.... حس‌وحال‌خونه‌پدری‌نوش‌جوووونت زیارتت قبول باشه(: منم کلی یاد کن🥺
نعمت‌الهی/زنگارღ
عزیزدلم.... حس‌وحال‌خونه‌پدری‌نوش‌جوووونت زیارتت قبول باشه(: منم کلی یاد کن🥺
فکر کنم تنها مدیری هستم که هیچ جای زیارتی از بچه های کانال‌ش و همسایه‌هاش یاد نکرده💔چون نمیرم و یاد کنم...هعی
خیلی زیاد برای این امتحان استرس دارم..‌ برام دعا میکنیدددد؟؟🥺❤️‍🩹
برای دیدن پیام های ناشناس تشریف بیارید اینجا 👉🏻
برای این امتحان آخریم هم دعا میکنید ؟🥺