یه چیزی رو بگم
رمان زنگار خیلی پیچیدهس و هر پارتش از این به بعد باید با دقت بخونید چون کمکتون میکنه به تکمیل کردن پازل ذهنیتون
کل رمان خلاصهش نوشته شده پس من نمیتونم از ایده های شما کمک بگیرم عذر میخوام...هر احتمالی که تو ناشناس میدین چه درست باشه چه غلط جواب نمیدم چون دلم نمیخواد براتون بیمزه باشه ( منظورم از جواب نمیدم اینکه جواب سر بالا میدم)
با توجه به شرایط کنکوریم یه دوهفته هم منو با این اوضاع تحمل کنید قول قول که جبران میکنم
عزیزدلم...
رمانت با اینکه کامل نتونستم بخونم و تیکه تیکه خوندم ولی بازم باهاش اشک ریختم و خندیدم...
انشاءالله تو مسیر زندگیت همیشه موفق و سربلند باشی
بدرخشی همیشه عزیزدلم❤️🩹☺️
عالی بودی
یه پارت نوشتم ولی میخوام طولانیش کنم و بینش یه چیزایی رو اضافه کنم
ببخشید ولی تا ظهر میفرستم امشب همه کارام ریخته بود بههم وقت نشد تکمیل کنم🙂
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...²⁶》 #رسول موتورمو گوشهای نزد
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...²⁷》
#حامد
سرمو با صدای در از روی میز برداشتم.محمد با دوتا ظرف غذا اومد داخل و نشست پشت میز:سردردت بهتر شد حامد؟
بلند شدم و روبهروش نشستم غذامو باز کرد گذاشت جلوم..دست به پیشونیم گذاشتم:کم شده ولی بازم درد میکنه،محمد...رسول میگفت حاجرضا اومده جلو در کارم داشته
محمد:حاجرضا کیه دیگه؟
پکر نگاهش کردم که سرشو به نشونه چیه تکون داد:خب نمیدونم کیه چرا اینجوری نگاه....آهااا فهمیدم رفیق عمو رو میگی؟
حامد:بله بااجازهتون
محمد:خب؟
حامد:همین؟خب
یکم از آبش خورد وگفت:برادر من حاجرضا کارِت داره چیز عجیبیه؟
با غذام فقط بازی میکردم و میلی نداشتم بهش. بیحوصله بودم و این موضوع توی لحن صدام تاثیر گذاشته بود:زنگ زدم بهش یه ساعت پیش
محمد:خب چه گفت؟
حامد:گفت یه امانتی داری از بابات بیا پیشم بهت بدم
محمد:چه امانتی؟نگفت چیه
حامد:نه نگفت.. ازش پرسیدم هم فقط گفت خودت بیا، تاکید کرد تنها برم
محمد چند لحظهای تو فکر رفت و بعد گفت:حالا فکرتو درگیر نکن شاید میخواد وصیتنامهای چیزی بده..مگه خودت نمیگفتی عمو بهت قبل شهادتش گفته وصیت نوشته ولی پیداش نکردی؟خب دست حاجرضاست لابد..تو الان فکر و خیال کنی سردردت بدتر میشه
حامد:شاید..رسول کجاست؟
محمد:پسرت نکه همیشه غذا های دریایی و خاویار و لابستر میخوره الان که عدسپلو هست نمیخوره..میگه دوست ندارم عدسپلوهای اینجارو
حامد:کم بهش گیر بده محمد تو که اونو میشناسی
محمد:تو لازم نیست تو کار من دخالت کنی پدرِ نمونه
حامد:از ظهرِ پای سیستمشِ چیکار میکنه؟
محمد:بهش گفتم از همایون بیشتر اطلاعات جمع کن،مشغول اونه
حامد:از این پرونده میترسم محمد
دست از غذا خوردن کشید و با چهره متعجب ولی اخمهای درهم همیشگی نگاهم کرد:چرا میترسی؟مگه اتفاقی افتاده؟یا قراره بیفته؟
حامد:نمیدونم دلم شور میزنه،اولین باره اینجوری نگران یه پروندهم..اصلا حس میکنم نمیتونیم از پسش بربیایم یا اینکه بچه ها کم بیارن یا...
نذاشت جملهم کامل بشه و گفت:ما سختتر از این پرونده هم داشتیم حامد، تو الان ۳ماهه اومدی اینجا طبیعیه بچه ها رو درست نشناسی،ولی اینا از سختترین شرایط هم از عهده کارها برمیان حتی اگه فرمانده بالا سرشون نباشه میتونی بری سابقهشون توی پروندههارو بخونی..توام دیگه دلشوره نداشته باش الان حالت خوب نیست فقط داری فکرای چرت و پرت میکنی
حامد:باشه فرمانده..بهقول رسول از وقتی آرپیجی خوردی بداخلاق شدی
با چشمای متعجب و لبهای خندان بهم نگاه کرد:بگو هنوز باهات خوشاخلاقم اینی
حامد:ای بابا..محمد من میرم خونه میل به غذا ندارم، رسول کارش تموم شد بگو با اسنپ بیاد من ماشینو ببرم
محمد:خودم میارمش تو مراقب خودت باش،رسیدی هم پیام بده
حامد:باش حتما
••••••••••••••••••••••••
#رسول
دستامو تو هم قفل کردم و بالا سرم کشیدم به ساعت نگاه کردم که با نشون دادن ۲ونیم صبح بهم دهنکجی میکرد
هرچیزی که پیدا کرده بودم توی پوشهای ذخیره کردم و از خستگی حتی حال نداشتم برم بالا
سرمو گذاشتم رو دستامو خواستم تا صبح که عمو و بابا میان براشون موبهمو تعریف کنم که چیپیدا کنم یکم بخوابم..تصویر اتفاقات صبح جلو چشمم بود، اون یارو صاحبخونه و دختره ساحل...از وقتی برگشته بودم اداره همش چشمای گریون و مضطربش تو ذهنم بود و پاک نمیشد، هرکاری میکردم نمیتونستم از فکرش بیام بیرون با نماز خوندن و نوشتن روی کاغذ هم حالم بهتر نشده بود...فکر کنم فقط کار روی پرونده بود که میتونست منو ساعتها از زندگی شخصیم بکشه بیرون
حتی الانم که چشمام داشت از بیخوابی و خستگی میسوخت و درد میکرد ذهنم راضی نمیشد یکم به خودش و بقیه اعضای بدنم استراحت بده
صدای قدم هایی رو حس میکردم حتی الان گوشهام حوصله نداشتن امواج صدا رو دریافت کنن
دستی روی شونهام نشست و بلافاصله صدای عمو اومد که داشت صدام میزد
بزور سر از میز برداشتم دیدم عمو نشسته رو صندلی کنارم
محمد:جای خوابه اینجا استاد؟
دستی به چشام کشیدم تا یکم از سوزشش بیفته:خیلی خستهم عمو
محمد:درجریان هستم.. بیا اینو بخور شارژ شی
به ماگ توی دستش نگاه کردم و با ذوق که میتونست محتویاتش حالمو خوب کنه گرفتم و یکم خوردم ازش..شاید تنها چیزی که میتونست واقعا سرحالم بیاره همین نسکافه بود
محمد:برو یکم بخواب خودم بقیه کارا رو میکنم
گوشه لبم کش اومد:کجای کاری عموجان،دیراومدی،تموم کردم چه تموم کردنی..بخدا بهم تشویقی ندی دیگه همچین ابتکار عملی خرج نمیکنم برات
ابروشو انداخت بالا و چشمایی که مشکوک بهم نگاه میکرد گفت:پس با این حساب باید برم برگه توبیخ رو آماده کنم تا تشویقی
از لجم همون لحظه پوشه رو باز کردم و برام مهم نبود سوزش چشمم
رسول:بفرما عمو جان... اینم اطلاعاتی که میخواستی البته فکرشم نمیکردی بتونم اینارو پیدا کنم
محمد:این کیه دیگه رسول
به تصویر روی وال نگاه کردم.. برگه پرینت شده از تصویر اصلی همایون بدون گریم بهش دادم
رسول:همایون اصلی این قیافهس..البته اسمش همایون نیست،اسم اصلیش خسرو فریدی ۵۱ ساله.. اصالتش شمالیِ، تو آلمان ۲سال زندگی کرده بعدش اومده ایران به مدت ۶ سال اینجا زندگی کرده و بعد رفته فرانسه،دوهفته اقامت داشته این مدت با کسایی ملاقات داشته که بگم از تعجب ریش و سبیلت میریزه
عمو با صدا خندید و مشتی حواله بازوم کرد
محمد:مسخره بازی درنیار رسول ساعتُ نگاه کن بعد چرت و پرت بگو
یکم از نسکافه خوردم و ادامه دادم:سوژه پرونده سالپیشُ یادتونه؟که توی امارات گمش کردیم و نتونستیم پیداش کنیم
محمد:اووووم،همون نادر سلیم؟
رسول:آره با اون ملاقات داشته.. حالا این آقای سلیم الان تهرانه و از طریق همین تونستم خونه اصلی این خسرو یا همون همایون پیدا کنم.. اینم از لوکیشنش، دوربین های خیابونش هم چک کردم زیاد نمیره خونهش ولی هفتهای یکی دوبار که میره یهنفر کنارشِ.. یه بار همون فرهادی بود یه بار سلیم..
مشخصات صاحب خونه رو هم درآوردم..کجا بود؟آها ایناهاش... صاحب خونه یه زنِ، خانم مهناز احدی فوت شده چیز خاصی هم ازش پیدا نکردم
چند لحظه سکوت کردم تا واکنش عمو رو ببینم ولی تمرکز شده بود روی وال
با صندلی کامل برگشتم سمتش و گفتم:خب عمو جان؟ریش و سبیل ریخت دیگه؟بستهم بهشا
محمد:رسول کارِت معرکه بود..یعنی دلم میخواد خفهت کنم بچه
رسول:وا عمو چرا خفهم کنی؟محبت نداری؟
محمد:دیگه ببند دهنتو...همه اینارو بفرست تو سیستمم،بعدم برو نمازخونه استراحت کن
________________"♥︎"________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《وصیتنامه...(:》
پ.ن¹:بچم انقدر پولش حیف شده که سردرد گرفته😂🙈
پ.ن²:وای حاجرضا....
پ.ن³:رسول دیگه عاشق شد...🥺
پ.ن⁴:این با شما...؟؟؟؟
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀
نعمتالهی/زنگارღ
درتاریخبنویسید...: حرامزادگان بهخاطر ایران..بهخاطر شرافت...بهخاطر وطنپرستی..بهخاطر حلالزادگی
سلطنتطلباکیاهستن؟؟؟؟
همونایی که برای تیکه تیکه کردن
هموطنشان جایزه دلاری دریافت کردند
روضهخوانِجوانِشهید
حمیدرضارجبزاده
نعمتالهی/زنگارღ
درتاریخبنویسید...: حرامزادگان بهخاطر ایران..بهخاطر شرافت...بهخاطر وطنپرستی..بهخاطر حلالزادگی
بیصبرانهمنتظراذانصبحیهستم
کهبخوانقاتلانتروبفرستنبالایدار
#حمیدرضارجبزاده
ولیهنوزداغآرمانعلیوردیسردنشدهبود...
داغتوهماضافهشدبهش..💔
#شهیدروضهخوان