پارتنوشنگاهتون...💞
《 اون آدم عاشقِ خلافکارِ دزدِ زندانی بابام نیست..(:》
پ.ن¹:حامد بچه هنگ کرده دیگه...
پ.ن²:این مسعود رو کاغذ بابای من نیست...(:
پ.ن³:محمد بچه از خستگی توان نداره دیگه....
پ.ن⁴:نگم قلبم اکلیلی شد؟؟؟؟
پ.ن⁵:من عمو محمد و عمو مهدی رو باهم میخوام تو زندگیمممممم🥺
پ.ن:ناشناس کار نمیکنه...بمونه وقتی درست شد
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀
آخ که چقدر دلم میخواست منم الان مشهد بودم...❤️🩹
زیارتت قبول باشه عزیزدلم
انشاءالله رزق همیشگیت...
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...⁴⁰》 #حامد محکم سررسید بستم و سر
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...⁴¹》
#محمد
لرزش دستش نشون از استرس بیشاز حدش میداد
میدونستم دیگه غذا نمیخوره بلند شدم و ظرف هارو جمع کردم، تو این حین گفتم:میخوای بریم یه دوری بزنیم و راحتتر بتونی حرفتو بهم بگی؟
رسول:نه خستهای
محمد:اشکال نداره..اگه میخوای بریم
رسول:الان حاضر میشم
محمد:پس بدو..تو ماشین منتظرتم
رفت تو اتاق و منم میزُ زود تمیز کردم..به سمت اتاق حامد قدم برداشتم.. از گوشه در نیمه باز دیدم به پهلو خوابیده..سررسید روی میز بود، وارد اتاق شدم و سررسید دست گرفتم
با اون حرفایی که حامد میزد اصلا دلم نمیخواست یهخط از این سررسیدُ بخونم
صدای رسول اومد که جلو در وایساده بود:عمو نمیای؟
محمد:چرا..سوئیچ رو میزه برو ماشینُ روشن کن من حوصله رانندگی ندارم..میام الان
رسول:چشم..میخوای نریم عمو؟خیلی خستهای
سررسید گذاشتم تو کشو و رفتم سمتش..دست گذاشتم رو شونهش:از زیر حرف زدن در نرو..بیا بریم یه چیزی بدم بخوری اونموقع شاید زبون باز کردی
خندید و گفت:فقط تو منو خوب میشناسی عمو
محمد:اونم از اجبار بوده
••••••••••••••••
#رسول
عمو با دوتا شکلات داغ اومد و کنارم نشست.. انگار مجبور بودیم توی این هوای سرد کنار خیابون بشینیم و بارون نمنم به صورتمون بخوره
یکم از شکلات داغ خوردم که عمو شروع کرد:نمیدونم حدسم درسته از چیزی که میخوای بگی یا نه..ولی دلم میخواد موبهمو بگی بهم خودت..
سرمو پایین انداختم که دستش دورم جمع شد و با صدایی که چاشنی ذوق داشت گفت:خب قربونت برم چرا زودتر نگفتی یکیُ دیدی و خوشت اومده؟
رسول:خودم تازه فهمیدم عمو
محمد:خب تعریف کن..ما که امشب بیخواب شدیم حداقل بینصیب نمونیم..حرف بزن بفهمیم
رسول:اون دختره که باهاش تصادف کردم یادته؟
محمد:آره
رسول:سر قضیه ماشین یکی دوبار دیدمش ولی دختره خیلی تو مخم بود...
محمد:خب ادامه بده.داره جالب میشه
خندیدم و یکم دیگه از شکلات داغ خوردم
رسول:بخاطر اون جا کلیدی مجبور شدم برم دم خونهش اونجا صاحبخونهش اومده بود و داد و بیداد میکرد برای عقب افتادن اجارهخونه..دلم سوخت و اعصابم ریخت بههم که یه مرد چند برابر اون دختر سرش داد میزنه و همسایه ها میدیدن و کاری نمیکردن..اونجا خودم کرایه خونهشو دادم و دلمُ جا گذاشتم .. از اون موقع همش میاومد تو ذهنم، چشمای مظلوم و اشکدارِش همش جلو چشمم بود
محمد:خب پس آقا رسول ما چند روزه عاشق شده.. رو نمیکردیا کلک
رسول:خیلی خواستم فراموش کنم نشد
محمد:کسی که دلش میره دیگه نمیتونی کاریش بکنی..هر چقدر هم که سعی کنی فراموش کنی ولی بازم میاد سراغت فکرش
رسول:عمو امشب بهم زنگ زد
محمد:خب
رسول:گفت میخواد پولمو بهم بده
محمد:تو چی گفتی؟
رسول:بازم سوتی دادم...
پکر نگاهم کرد و بعد با خنده گفت:اینکه خیلی طبیعیه... اگه نمیگفتی تعجب میکردم، حالا چه سوتی دادی؟
رسول:گفتم یه جا قرار بزاریم همو ببینیم اونجا پولمو بده بهم... بعد گفت بخاطر دادن پول بریم بیرون؟..موندم چی بگم فقط گفتم یه کارِ دیگه هم دارم برای همین
محمد:از دست تو..رسول یه سوال
رسول:جانم
محمد:مگه خانواده نداره؟
رسول:چرا ولی رفتن خارج..گفت برمیگردن، بنظرت چیکار کنم عمو؟
محمد:الان قرار گذاشتین؟
رسول:نه بهش گفتم خبر میدم
محمد:خوبه..بشین اول با خودت دو دوتا چهارتا بکن.. ببین واقعا تصمیمت درسته، بعد بهش بگو
رسول:آخه میترسم..یعنی نگرانم یه جورایی
محمد:چرا نگران؟
لیوان توی دستمُ به بازی گرفتم و سرمو انداختم پایین:میترسم بابا نذاره.. دختره اونقدر زیاد مثل ما نیست
محمد:منظورت از اینکه مثل ما نیست چیه؟
رسول:یعنی اینکه خب زیاد اهل مذهب و اینا نیست..البته من اصلا نمیدونم عقایدش چیه..فقط مانتوییِ و میترسم بابا بگه مثل ما نیست
حلقه دستاش سفتتر شد و من بیشتر از گرمای وجودش لذت میبردم
محمد:حامد مخالفت نمیکنه وقتی ببینه تو راضی هستی.. آدما رو از ظاهر قضاوت نمیکنن.. اول بشین فکر کن خودت،ببین شرایط ازدواج کردن داری یا نه.. بعد به بابات بگو و باهاش مشورت کن..بعد از اون با دختره حرف بزن..حالا اسمش چیه؟هی نگیم دیگه دختره
رسول:ساحل
____________________"♥︎"_______________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《 آدمارو نباید از ظاهر قضاوت کرد...(:》
پ.ن¹:پارت محسولی..🥹
پ.ن²:محمد بچه بیخواب امشب
پ.ن³:ترکیبُ حال کردین؟هوای پاییزی،آخرشب،کنار خیابون،زیر بارون،شکلات داغ و یه عموی مهربون❤️🩹🙃
پ.ن⁴:نگم قلبم اکلیلی شد دوباره؟؟؟!
پ.ن⁵:حامدم قبول میکنه...(((((:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀
هدایت شده از ღℒآلاچیقمنوشما
من نمیفهمم مگه رسول به محمد نمیگه عمو؟ پس چرا محمد به بابابزرگ رسول میگه عمو؟ 😐
مگه آدم به پسرعموی باباش میگه عمو؟
همون پسرعمو صدا میزنن دیگه :/
•••♥︎•••
ببین یه بار کامل توضیح بدم برای همه...
محمد و حامد پسرعمو هستن باهم..
پس مسعود میشه عموی محمد و بابای محمد میشه عموی حامد..(اینجارو متوجه شدین همه؟)
بعد چون محمد و حامد رابطهشون خیلی صمیمیِ، شدن مثل دوتا برادر
برای همین رسول و رسام محمدُ که میشه پسرعموی باباشون..عمو صدا میکنن
چون از بچگی با محمد بودن به همین خاطر
همه فهمیدید یا یه بار دیگه توضیح بدم؟؟😊
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...⁴¹》 #محمد لرزش دستش نشون از اس
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...⁴²》
#حامد
با صدای زنگِ گوشیم چشم باز کردم. اصلا دلم نمیخواست از این خواب که برام شیرین بود با کمک آرامبخش بیدار بشم. دلم نمیخواست بیدار بشم و دوباره این اتفاقات گذشته حالمو بد کنه..دوباره فکرم بره سمت اون شروع نهچندان جذاب سررسید
ساعت گوشیمو دیدم که وقت نماز بود
پتو رو کنار زدم و نشستم، اتاق تاریک بود و بیشتر منو مهمون خواب میکرد..نشسته میخواستم چرتی بزنم ولی شیطونُ لعنت کردم رفتم بیرون
محمد روی کاناپه خوابیده بود و در اتاق رسولم بسته بود.. رفتم تو اتاقش که دیدم هنوز خوابه
چند بار صداش زدم ولی بیدار نشد
رفتم کنارش نشستم و پتو از روش برداشتم و دوباره صداش کردم..بزور چشم باز کرد و نشست..منگ خواب بود و اگه ولش میکردی دوباره میخوابید،مثل من...
حامد:پاشو بابا نمازِ
رسول:چقدر زود صبح شد
حامد:ساعت چند مگه خوابیدی؟
رسول:۳
حامد:چیکار میکردی تو؟..الان تو اداره میخوای خوابآلود باشی محمد گیر بده بهت
رسول:خودشم اونموقع خوابید..نمیتونه چیزی بهم بگه
حامد:عمو محمدت شاید چیزی نگه..ولی آقامحمد میگه
رسول:چرا انقدر این آقامحمد ترسناک و زورگوعه؟
خندیدم و ضربه آرومی به شونهاش زدم:پاشو بسه دیگه..نماز بخون بعد بخواب یکم
رسول:باعش
بلند شدم و رفتم بیرون..محمدم بیدار کردم وبعد وضو گرفتم..حالا میتونستم یکم پیش خدا حرف بزنم و ازش کمک بخوام..میتونستم با تنها پناهگاهم حرف بزنم و ازش کمک بخوام..ازش بخوام دستمو ول نکنه تا بتونم ادامه بدم، بتونم اون حامد که تو شرایط سخت صبور و قوی بود حفظ کنم
گوشه اتاقم جانماز پهن کردم و نماز صبحمو قامت بستم..
جوری با هر کلمه از آیات آروم میشدم دلم میخواست تموم نشه و من ساعتها با آیات عربی با خدا حرف بزنم و خدا بشنوه
بعد از اینکه سلام نمازمو دادم در اتاق باز شد و محمد اومد کنارم نشست:قبول باشه
حامد:قبول حق
محمد:بهتری الان؟
حامد:آره خوبم..سررسیدُ کجا گذاشتی؟رو میز نبود
محمد:جلو چشم نزار دیگه گفتم..یکی میبینه
حامد:دیشب که دیدی حالم خوب نبود..نفهمیدم، کجاست الان؟
محمد:وقت خوندن نیست حامد..بخواب دوباره
حامد:منکه بلاخره باید این سرطانُ بخونم..حداقل الان یکم آرومم بخونم چند صفحهشو
چند لحظه بهم خیره شد و بعد بلند شد رفت از کشو سررسید آورد
محمد:بگیر..فقط اگه دیدی داری اذیت میشی نخون خواهشا
سر تکون دادم که خیالش از بابتم راحت شد رفت بیرون...
همینجوری که سر سجاده نشسته بودم تسبیح تربتمُ دست گرفتم و سررسید باز کردم...
•••••••••••••••••••
#مسعود
#گذشته
اون یک سال به هر زوری بود تموم شد..برای من یکسال نبود، یه قرن بود..یه قرن که تمومی نداشت
نمیدونم ولی اونجا برام شد یه پسگردنی که آدم بشم و دور خلاف خط بکشم البته فقط تو ذهنم
اونقدر اون یکسال اذیت شدم که فقط میگفتم آزاد بشم و مثل آدم رفتار کنم دیگه...
شاید بهتره اینجا حداقل اعتراف کنم که دلم تنگ شده بود..برای فرشته،برای مامان و بابام،حتی داداشم که یه سلام بههم نمیدادیم
تو این یکسال جز مامان و یهبار فرشته هیچکس بهم سر نزده بود و بیشتر از همیشه احساس تنهایی میکردم
سرباز اومد جلو سلول و بلاخره اون جملهای که منتظرش بودم گفت..اینکه آزاد شدم
وسایلمو جمع کردم و و از همه کسایی که تو این مدت شده بودن برام دوست و همصحبت خدافظی کردم...
در بزرگ زندان که باز شد و من بلاخره تونستم یه نفس عمیق بکشم
به دور و اطراف نگاه کردم که فقط چشمم روی کسی ثابت موند که این یکسال داشتم براش نقشه میکشیدم که چطوری تلافی کنم کاری که باهام کرد
با خنده سمتم اومد و اخم من با دیدن لبخندش تنگتر شد
منصور:چطوری داداااش..بغلُ بده بیاد
خواست بغلم کنه که کنارش زدم..رفتم سمت خیابون
صدای قدمهاش پشت سرم اومد و منم قدمهامو سرعت بخشیدم
منصور:کجا میری مسعود صبر کن بابا
نزدیک خیابون بودم که بهم رسید و بازومو گرفت:چته تو چرا بچه بازی درمیاری
مسعود:دهنتو ببند منصور..این بچه بازیه؟..من یکسال زندگیم بخاطر خریت تو گند خورد توش، یه اومدی بگی ببخشید؟
منصور:خب حالا..چیزی نشده که توهم شلوغش کردی
از عصبانیت دستامو مشت کردم و بازومو از دستش بیرون کشیدم:آره، زندان رفتن من و فرار کردنت از آتیشی که خودت بهپا کردی بچه بازی و شلوغ کاریه
منصور:بابا من فکر کردم توام فرار میکنی دیگه...
مسعود:منو سگ نکن منصور،دیدم که برگشتی و دیدی منو گرفتن
منصور:خب حالا..ببخشید
مسعود:خیلی پرویی که توقع داری ببخشمت
منصور:نبخش خو..بیا بریم برسونمت خونه