آخ که چقدر دلم میخواست منم الان مشهد بودم...❤️🩹
زیارتت قبول باشه عزیزدلم
انشاءالله رزق همیشگیت...
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...⁴⁰》 #حامد محکم سررسید بستم و سر
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...⁴¹》
#محمد
لرزش دستش نشون از استرس بیشاز حدش میداد
میدونستم دیگه غذا نمیخوره بلند شدم و ظرف هارو جمع کردم، تو این حین گفتم:میخوای بریم یه دوری بزنیم و راحتتر بتونی حرفتو بهم بگی؟
رسول:نه خستهای
محمد:اشکال نداره..اگه میخوای بریم
رسول:الان حاضر میشم
محمد:پس بدو..تو ماشین منتظرتم
رفت تو اتاق و منم میزُ زود تمیز کردم..به سمت اتاق حامد قدم برداشتم.. از گوشه در نیمه باز دیدم به پهلو خوابیده..سررسید روی میز بود، وارد اتاق شدم و سررسید دست گرفتم
با اون حرفایی که حامد میزد اصلا دلم نمیخواست یهخط از این سررسیدُ بخونم
صدای رسول اومد که جلو در وایساده بود:عمو نمیای؟
محمد:چرا..سوئیچ رو میزه برو ماشینُ روشن کن من حوصله رانندگی ندارم..میام الان
رسول:چشم..میخوای نریم عمو؟خیلی خستهای
سررسید گذاشتم تو کشو و رفتم سمتش..دست گذاشتم رو شونهش:از زیر حرف زدن در نرو..بیا بریم یه چیزی بدم بخوری اونموقع شاید زبون باز کردی
خندید و گفت:فقط تو منو خوب میشناسی عمو
محمد:اونم از اجبار بوده
••••••••••••••••
#رسول
عمو با دوتا شکلات داغ اومد و کنارم نشست.. انگار مجبور بودیم توی این هوای سرد کنار خیابون بشینیم و بارون نمنم به صورتمون بخوره
یکم از شکلات داغ خوردم که عمو شروع کرد:نمیدونم حدسم درسته از چیزی که میخوای بگی یا نه..ولی دلم میخواد موبهمو بگی بهم خودت..
سرمو پایین انداختم که دستش دورم جمع شد و با صدایی که چاشنی ذوق داشت گفت:خب قربونت برم چرا زودتر نگفتی یکیُ دیدی و خوشت اومده؟
رسول:خودم تازه فهمیدم عمو
محمد:خب تعریف کن..ما که امشب بیخواب شدیم حداقل بینصیب نمونیم..حرف بزن بفهمیم
رسول:اون دختره که باهاش تصادف کردم یادته؟
محمد:آره
رسول:سر قضیه ماشین یکی دوبار دیدمش ولی دختره خیلی تو مخم بود...
محمد:خب ادامه بده.داره جالب میشه
خندیدم و یکم دیگه از شکلات داغ خوردم
رسول:بخاطر اون جا کلیدی مجبور شدم برم دم خونهش اونجا صاحبخونهش اومده بود و داد و بیداد میکرد برای عقب افتادن اجارهخونه..دلم سوخت و اعصابم ریخت بههم که یه مرد چند برابر اون دختر سرش داد میزنه و همسایه ها میدیدن و کاری نمیکردن..اونجا خودم کرایه خونهشو دادم و دلمُ جا گذاشتم .. از اون موقع همش میاومد تو ذهنم، چشمای مظلوم و اشکدارِش همش جلو چشمم بود
محمد:خب پس آقا رسول ما چند روزه عاشق شده.. رو نمیکردیا کلک
رسول:خیلی خواستم فراموش کنم نشد
محمد:کسی که دلش میره دیگه نمیتونی کاریش بکنی..هر چقدر هم که سعی کنی فراموش کنی ولی بازم میاد سراغت فکرش
رسول:عمو امشب بهم زنگ زد
محمد:خب
رسول:گفت میخواد پولمو بهم بده
محمد:تو چی گفتی؟
رسول:بازم سوتی دادم...
پکر نگاهم کرد و بعد با خنده گفت:اینکه خیلی طبیعیه... اگه نمیگفتی تعجب میکردم، حالا چه سوتی دادی؟
رسول:گفتم یه جا قرار بزاریم همو ببینیم اونجا پولمو بده بهم... بعد گفت بخاطر دادن پول بریم بیرون؟..موندم چی بگم فقط گفتم یه کارِ دیگه هم دارم برای همین
محمد:از دست تو..رسول یه سوال
رسول:جانم
محمد:مگه خانواده نداره؟
رسول:چرا ولی رفتن خارج..گفت برمیگردن، بنظرت چیکار کنم عمو؟
محمد:الان قرار گذاشتین؟
رسول:نه بهش گفتم خبر میدم
محمد:خوبه..بشین اول با خودت دو دوتا چهارتا بکن.. ببین واقعا تصمیمت درسته، بعد بهش بگو
رسول:آخه میترسم..یعنی نگرانم یه جورایی
محمد:چرا نگران؟
لیوان توی دستمُ به بازی گرفتم و سرمو انداختم پایین:میترسم بابا نذاره.. دختره اونقدر زیاد مثل ما نیست
محمد:منظورت از اینکه مثل ما نیست چیه؟
رسول:یعنی اینکه خب زیاد اهل مذهب و اینا نیست..البته من اصلا نمیدونم عقایدش چیه..فقط مانتوییِ و میترسم بابا بگه مثل ما نیست
حلقه دستاش سفتتر شد و من بیشتر از گرمای وجودش لذت میبردم
محمد:حامد مخالفت نمیکنه وقتی ببینه تو راضی هستی.. آدما رو از ظاهر قضاوت نمیکنن.. اول بشین فکر کن خودت،ببین شرایط ازدواج کردن داری یا نه.. بعد به بابات بگو و باهاش مشورت کن..بعد از اون با دختره حرف بزن..حالا اسمش چیه؟هی نگیم دیگه دختره
رسول:ساحل
____________________"♥︎"_______________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《 آدمارو نباید از ظاهر قضاوت کرد...(:》
پ.ن¹:پارت محسولی..🥹
پ.ن²:محمد بچه بیخواب امشب
پ.ن³:ترکیبُ حال کردین؟هوای پاییزی،آخرشب،کنار خیابون،زیر بارون،شکلات داغ و یه عموی مهربون❤️🩹🙃
پ.ن⁴:نگم قلبم اکلیلی شد دوباره؟؟؟!
پ.ن⁵:حامدم قبول میکنه...(((((:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀
هدایت شده از ღℒآلاچیقمنوشما
من نمیفهمم مگه رسول به محمد نمیگه عمو؟ پس چرا محمد به بابابزرگ رسول میگه عمو؟ 😐
مگه آدم به پسرعموی باباش میگه عمو؟
همون پسرعمو صدا میزنن دیگه :/
•••♥︎•••
ببین یه بار کامل توضیح بدم برای همه...
محمد و حامد پسرعمو هستن باهم..
پس مسعود میشه عموی محمد و بابای محمد میشه عموی حامد..(اینجارو متوجه شدین همه؟)
بعد چون محمد و حامد رابطهشون خیلی صمیمیِ، شدن مثل دوتا برادر
برای همین رسول و رسام محمدُ که میشه پسرعموی باباشون..عمو صدا میکنن
چون از بچگی با محمد بودن به همین خاطر
همه فهمیدید یا یه بار دیگه توضیح بدم؟؟😊
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...⁴¹》 #محمد لرزش دستش نشون از اس
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...⁴²》
#حامد
با صدای زنگِ گوشیم چشم باز کردم. اصلا دلم نمیخواست از این خواب که برام شیرین بود با کمک آرامبخش بیدار بشم. دلم نمیخواست بیدار بشم و دوباره این اتفاقات گذشته حالمو بد کنه..دوباره فکرم بره سمت اون شروع نهچندان جذاب سررسید
ساعت گوشیمو دیدم که وقت نماز بود
پتو رو کنار زدم و نشستم، اتاق تاریک بود و بیشتر منو مهمون خواب میکرد..نشسته میخواستم چرتی بزنم ولی شیطونُ لعنت کردم رفتم بیرون
محمد روی کاناپه خوابیده بود و در اتاق رسولم بسته بود.. رفتم تو اتاقش که دیدم هنوز خوابه
چند بار صداش زدم ولی بیدار نشد
رفتم کنارش نشستم و پتو از روش برداشتم و دوباره صداش کردم..بزور چشم باز کرد و نشست..منگ خواب بود و اگه ولش میکردی دوباره میخوابید،مثل من...
حامد:پاشو بابا نمازِ
رسول:چقدر زود صبح شد
حامد:ساعت چند مگه خوابیدی؟
رسول:۳
حامد:چیکار میکردی تو؟..الان تو اداره میخوای خوابآلود باشی محمد گیر بده بهت
رسول:خودشم اونموقع خوابید..نمیتونه چیزی بهم بگه
حامد:عمو محمدت شاید چیزی نگه..ولی آقامحمد میگه
رسول:چرا انقدر این آقامحمد ترسناک و زورگوعه؟
خندیدم و ضربه آرومی به شونهاش زدم:پاشو بسه دیگه..نماز بخون بعد بخواب یکم
رسول:باعش
بلند شدم و رفتم بیرون..محمدم بیدار کردم وبعد وضو گرفتم..حالا میتونستم یکم پیش خدا حرف بزنم و ازش کمک بخوام..میتونستم با تنها پناهگاهم حرف بزنم و ازش کمک بخوام..ازش بخوام دستمو ول نکنه تا بتونم ادامه بدم، بتونم اون حامد که تو شرایط سخت صبور و قوی بود حفظ کنم
گوشه اتاقم جانماز پهن کردم و نماز صبحمو قامت بستم..
جوری با هر کلمه از آیات آروم میشدم دلم میخواست تموم نشه و من ساعتها با آیات عربی با خدا حرف بزنم و خدا بشنوه
بعد از اینکه سلام نمازمو دادم در اتاق باز شد و محمد اومد کنارم نشست:قبول باشه
حامد:قبول حق
محمد:بهتری الان؟
حامد:آره خوبم..سررسیدُ کجا گذاشتی؟رو میز نبود
محمد:جلو چشم نزار دیگه گفتم..یکی میبینه
حامد:دیشب که دیدی حالم خوب نبود..نفهمیدم، کجاست الان؟
محمد:وقت خوندن نیست حامد..بخواب دوباره
حامد:منکه بلاخره باید این سرطانُ بخونم..حداقل الان یکم آرومم بخونم چند صفحهشو
چند لحظه بهم خیره شد و بعد بلند شد رفت از کشو سررسید آورد
محمد:بگیر..فقط اگه دیدی داری اذیت میشی نخون خواهشا
سر تکون دادم که خیالش از بابتم راحت شد رفت بیرون...
همینجوری که سر سجاده نشسته بودم تسبیح تربتمُ دست گرفتم و سررسید باز کردم...
•••••••••••••••••••
#مسعود
#گذشته
اون یک سال به هر زوری بود تموم شد..برای من یکسال نبود، یه قرن بود..یه قرن که تمومی نداشت
نمیدونم ولی اونجا برام شد یه پسگردنی که آدم بشم و دور خلاف خط بکشم البته فقط تو ذهنم
اونقدر اون یکسال اذیت شدم که فقط میگفتم آزاد بشم و مثل آدم رفتار کنم دیگه...
شاید بهتره اینجا حداقل اعتراف کنم که دلم تنگ شده بود..برای فرشته،برای مامان و بابام،حتی داداشم که یه سلام بههم نمیدادیم
تو این یکسال جز مامان و یهبار فرشته هیچکس بهم سر نزده بود و بیشتر از همیشه احساس تنهایی میکردم
سرباز اومد جلو سلول و بلاخره اون جملهای که منتظرش بودم گفت..اینکه آزاد شدم
وسایلمو جمع کردم و و از همه کسایی که تو این مدت شده بودن برام دوست و همصحبت خدافظی کردم...
در بزرگ زندان که باز شد و من بلاخره تونستم یه نفس عمیق بکشم
به دور و اطراف نگاه کردم که فقط چشمم روی کسی ثابت موند که این یکسال داشتم براش نقشه میکشیدم که چطوری تلافی کنم کاری که باهام کرد
با خنده سمتم اومد و اخم من با دیدن لبخندش تنگتر شد
منصور:چطوری داداااش..بغلُ بده بیاد
خواست بغلم کنه که کنارش زدم..رفتم سمت خیابون
صدای قدمهاش پشت سرم اومد و منم قدمهامو سرعت بخشیدم
منصور:کجا میری مسعود صبر کن بابا
نزدیک خیابون بودم که بهم رسید و بازومو گرفت:چته تو چرا بچه بازی درمیاری
مسعود:دهنتو ببند منصور..این بچه بازیه؟..من یکسال زندگیم بخاطر خریت تو گند خورد توش، یه اومدی بگی ببخشید؟
منصور:خب حالا..چیزی نشده که توهم شلوغش کردی
از عصبانیت دستامو مشت کردم و بازومو از دستش بیرون کشیدم:آره، زندان رفتن من و فرار کردنت از آتیشی که خودت بهپا کردی بچه بازی و شلوغ کاریه
منصور:بابا من فکر کردم توام فرار میکنی دیگه...
مسعود:منو سگ نکن منصور،دیدم که برگشتی و دیدی منو گرفتن
منصور:خب حالا..ببخشید
مسعود:خیلی پرویی که توقع داری ببخشمت
منصور:نبخش خو..بیا بریم برسونمت خونه
به جاده نگاه کردم که پرنده هم پر نمیزد ولی اصلا دلم نمیخواست با زبون قبول کنم که باهاش برم.. دید که تعلل کردم دستمو کشید سمت موتور
منصور:بیا بریم بابا لوس
سوار شدیم و راه افتاد..از اینکه هیچکدوم از خانوادهم نیومدن استقبال ناراحت بودم و سعی کردم این ناراحتی رو منصور نفهمه
هنوز نبخشیده بودمش و میدونستم هیچوقت کارش از یادم نمیره، حالا هر چقدر هم که دلیل منطقی بیاره، حرف رفاقت و جاگذاشتن رفیق برام مهمتر و اولویت داشت
جلو کافه همیشگی نگه داشت و پیاده شدیم:بریم اینجا یه حالی به خودمون بدیم بعد میرسونمت خونه
سر تکون دادم و وارد شدیم، میدونست که اهل خوردن مشروبات الکلی نیستم برای همین دوتا چایی گرفت با قلیون... دختر و پسرا نشسته بودن کنار هم و من دلم برای فرشته بیشتر از پیش تنگ شده بود
بعد این همه مدت با ولع بیشتری دود قلیونُ به ریه میدادم، جوری که به یه تشنه تو بیابون آب داده باشن..همونقدر تشنه دود قلیون بودم
نگاهم چرخید دور تا دور کافه و موسیقی زنده که درحال اجرا بود، تو همین حین چشمم فقط یه لحظه به در ورودی ثابت موند که فرشته با پسری وارد کافه شدن و لبخند غلیظ دختری که براش میمیرم باعث شد رگ غیرتم باد کنه...نی قلیون پرت رو میز کردم رفتم سمتشون،فرشته با صدا میخندید و پسره بلندتر از اون..منصور اسممُ صدا کرد که باعث شد نگاه فرشته بیفته به چشمای قطعا سرخ شدهم...در کسری از ثانیه خندهش جمع شد و از رو صندلی بلند شد:ممسعود،خودتی؟
مسعود:پس میخواستی کی باشه؟
به پسره که با تعجب به منو فرشته نگاه میکرد،خیره شدم:این یابویی که الان جلوش داشتی هرهر میخندیدی کیه؟
فرشته اول به من و بعد به پسره نگاه کرد و گفت:مسعود اینی که میگی پسرعموی منه..ناصر همون که بهت گفتم خارجِ
تازه با شنیدن اسمش فهمیدم کیه و گره ابروم به جای باز شدن،تنگ شد..همون ناصری بود که مامانم میگفت خانواده فرشته دوست دارن دامادشون بشه و یه جورایی رقیب عشقی من...
مسعود:بله الان فهمیدم.داماد آرزوهای ننه بابای تو....فرشته تا روی سگم بالا نیومده بگو اینجا چه غلطی میکنی
فرشته:بابا آروم باش مسعود... ناصر اومده بود بهم کادوی تولدمُ بده همین
ناصرِ بلند شد و دستشو سمتم گرفت:پس اون پسری که باعث شد فرشته به من جواب منفی بده تویی... نه خوشم اومد سلیقه دخترعموم خوبه
دستی به یقه بازم کشید و نگاه فرشته کرد:خوب کسی رو جور کردی واسه خودت،آفرین آفرین
فرشته:دودیقه چرت نگو ناصر..ببین مسعود جان،ناصر اومده ایران تا برای همیشه بره آمریکا زندگی کنه، الانم برای خدافظی و دادن کادو تولدم اومدیم اینجا
چشم غرهای بهش رفتم و بعد به منصور اشاره زدم که بیرون...به صدا زدن های فرشته هم توجهی نکردم و فقط سوار موتور شدم...
تو دلم عروسی بود از اینکه فرشته بخاطرم به ناصر جواب منفی داده ولی چهرهم خبری از حال دلم نشون نمیداد
_____
یک سال گذشت از آزاد شدنم..بعد از اون همه قول و قرارهام با خودم یادم رفت و تو خفا با منصور افتادیم دنبال کارایی که برای خانوادهم خلاف بود...دزدی و قمار و خرید و فروش مشروب و موادمخدر
همه فکر میکردن دارم فقط کتاب فروشی میکنم درجایی که اصلا اینطوری نبود و من دوباره گول شیطون درونمُ خورده بود...کتاب فروشی یه پوشش برای خانوادهم بود و تمام..
از یه خانواده سنتی-مذهبی بعید بود داشتن همچین پسری مثل من...یه برادر اونقدر درستکار و باایمان و اهل خدا و پیغمبر..که مامان و بابا رو سرش قسم میخوردن، یکی هم مثل من که تو چند قدمی عاق اولاد بودم
مامانم که تو این یه سال میدید سرم گرم کتاب و روزنامه شده کمکم راه اومد با ازدواجم با فرشته..و تونست بابا رو راضی کنه تا بره برام خواستگاری
اونجا اولین جایی بود که میدیدم بابام میگفت آدم شده و مامانم قربون صدقهم میرفت..و من بیشتر سر از روی خجالت تو یقه لباسم میبردم..خیانت به اعتماد مامان و بابام از همه خلافهایی که خواسته و نخواسته انجام دادم سنگینتر بود...اینکه مامانم میگفت دیگه پسرم همه چیو گذاشته کنار،خلاف نمیکنه ،دعوا نمیکنه باعث عذابوجدانم میشد تا سربلندیم
اونجا تونستیم بلاخره از خانوادهش جواب مثبت بگیریم و قرار شده بود که آخر ماه اردیبهشت ازدواج کنیم
____________________"♥︎"_____________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《 واقعا نمیدونم چطوری عذرخواهی کنم و چه قسمی بخورم که باور کنید..ولی واقعا هیچکدوم از برنامههام نمیاره و اگه بیاره هی قطع و وصل میشه، الان از صبح درگیر اینم که یه برم تو ناشناس ولی نمیاره..تا جایی که بتونم سعی میکنم براتون در طی روز تایپ کنم تا آخر شب که شاید یکم بیاره بفرستم..(:》
پ.ن¹:پارت نیمچه پدر پسری..و البته نیمچه برادرانه😅
پ.ن²:محمد بچه کجا زورگوعه؟؟؟
پ.ن³:کافه هم که نام برده شد شما تصور کافه های اون زمان رو بکنید که چطوری بود..
پ.ن⁴:خلاف که میگه از نظر خانوادهشه وگرنه که این کارا اون زمان رایج بود...
پ.ن⁵:آخر اردیبهشت ازدواج کردن....
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀