(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و پنجاه و چهارم💛
#محسن
یه ساعتی گذشت ولی هیچ خبری از احسان نشد
امیرحسین خیلی بیحال بود، نگرانش بودم
من نمیدونم باید نگران کی باشمو استرس بکشم، از یه طرف احسان، از طرفی علیرضا، امیرحسینم که الان تو دلش غوغایی برپاست، گوشهای روی زمین نشسته بودیم، امیرحسین سرشو تکیه داده بود به شونمُ چشمش به علیرضا بود
نمیتونستم از جام تکون بخورم،
آروم به مهدی اشاره که بیاد پیشم
از جاش بلند شد اومد کنارم
آروم گفت
مهدی:جانم داداش؟
محسن:علیرضا رو ببر بیرون، اینجا نباشه بهتره، الان میان گیر میدن بهمون محیطشم واسه علیرضا خوب نیست
اشارهای به امیرحسین کردم که مهدی سری تکون داد
مهدی:باشه داداش
مهدی رفت پیش علیرضا، اونم هی سرشو تکون میداد، الهی بمیرم برات بابا،
رسول:بیا بریم بابا بیرون، بریم پیش آقاجون و بیبی؟
با حرف زدن رسول و محمد بلاخره تونستن علیرضا رو ببرن بیرون
مهدی اومد جلوی امیرحسین نشست
مهدی:رنگت خیلی پریده عمو، خوبی؟
برگشتم سمتش، راست میگفت، این مدت چرا امیرحسین اینجوری شده بود آخه
محسن:مهدی ببرش اورژانس، یه سرمی بهش وصل کنن، حالش بده
مهدی:باشه، پاشو عمو
امیرحسین:خوبم
محسن:خوب نیستی بابا، عمل احسان معلوم نیست کی تموم بشه،پس لجبازی نکن برو یه سرم بهت بزنن، حالت جا بیاد یکم بابا
مهدی:پا میشی یا برم پرستار رو صدا بزنم با تخت بیان ببرنت
محسن:مهدی جان
مهدی:مهدی نداره که محسن، حالش بده من این پسرتو میشناسم، صبح بهم گفته غذا خورده، ولی معلومه که نخورده، پاشو بهت میگم،
از بازو هاش گرفتم بلندش کردم
محمد اومد سمتم
محمد:چیشده؟
مهدی:حالش خوب نیست ببریمش اورژانس یه سرم بهش بزنن
محمد:من میبرمش، شما اینجا باشید، بیا بریم امیرحسین جان
محسن:دستت درد نکنه
محمد:خواهش میکنم، بیا
محمد دستشو گرفت و باهم رفتن پایین
روی صندلی نشستم،
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#رسول
توی ماشین با علیرضا بودیم
دستی پای چشمم کشیدم و اشکهامو پاک کردم
عاطفه کجایی؟بیا یه بزن زیر گوشم بگو چرا از امانتیم خوب مراقبت نکردی، بیا بزن
توی بغلم آروم خواب رفته بود
کجا میبردمش، کجا رو داشتم آخه، کجا رو داشتم که یکم آرامش بهم بده
الان فقط دلم بغل آقاجونمُ میخواد، صداشو میخواد، لبخندشو میخواد
فقط عطر تنشو میخواد، همینُ بس
با صدای راننده اسنپ چشم از علیرضا برداشتم
راننده:بفرمایید آقا رسیدیم
رسول:ممنون، اینترنتی پرداخت کردم
راننده:مچکر
از ماشین پایین اومدم، آروم درو باز کردم، ساعت ۶ صبح بود، خداکنه بیدار نباشن، اگه بیدار بودن چه جوابی داشتم بدم
رفتم داخل،برقا خاموش بود
با اینکه خیلی دلم بغلشو میخواست ولی خواب باشه بهتره
سمت خونه رفتم، کفش هامو درآوردم،
داخل که رفتم علیرضا رو آروم خوابوندم روی کاناپه، از اتاقش یه پتو آوردم کشیدم روش
آشپرخانه رفتم، در یخچالُ باز کردم،هیچی نبود،فقط یه بطری آب، باید برم خرید کنم،
آبو سر کشیدم، باقی مونده رو هم ریختم رو سرم
خیلی یخ بود ولی آتیش درونمُ خنک میکرد
صدای گریه علیرضا بلند شد، بطریشیشهای از دستم افتاد و چند تیکه شد
بیخیال شدم رفتم بیرون، علیرضا رو بغل کردم
تو هوا تکونش میدادم و سعی میکردم آرومش کنم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:نگران کی باشم خدایا؟؟❤️🥺
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی 💛
💛پارت دویست و پنجاه و پنجم💛
#محسن
از پشت شیشه نگاهی به تن بیجونش انداختم
رنگ پریدهاش بدجور رو اعصابم بود
الهی بمیرم برات بابا،زودتر سرپا شو تا بیشتر کمرم خم نشه، باشه بابا؟
مهدی:داداش
برگشتم سمتش، سوالی بهش نگاه کردم
مهدی:نگران نباش حالش خوبه، الانم خوابه
محسن:کی کنارشه؟
مهدی:محمد، داداش بیا برو نمازخونه یکم استراحت کن، یا بیا برو اداره، خیلی خستهای، احسانم که فعلا ریکاوریِ،از پا در میای
محسن:الانم دراومدم
مهدی:داداش برو دیگه
محسن:خوبم مهدی پیله نکن خواهشا
مهدی:خب بیا حداقل یه چیزی بخور، الان احسان اینجوری امیرحسین و رسولم که اونجوری، دیگه تو لطفا اذیت نکن بیا یه چیزی بخور
محسن:خیله خب بابا، چرا مظلوم میشی
مهدی:چون شناختمت، اگه این قیافه رو نگیرم واست حرف گوش نمیدی
محسن:از دست تو مهدی،باشه الان میام
دوباره نگاهی به احسان انداختمُ با مهدی رفتیم بیرون
محسن:بریم پیش امیرحسین
مهدی:خیله خب، توبرو من برم یه ساندویچ بگیرم، چی دوست داری؟
محسن:هر چی میخوای بگیری بگیر فقط سرد نباشه
مهدی:خب این نشد هر چی که
نگاهی بهش کردم که خندید
مهدی:خیله خب ببخشید،هر چی شما بگید
پرده رو کنار زدم دیدم امیرحسین خوابه، محمدم داره با موبایل حرف میزنه
سری تکون داد
جلوتر رفتم و کنارش وایسادم
محمد:آره آره، به دکتر شهیدی بگو فعلا دست نگهداره زوده الان
پشتخط:..
محمد:داوود جان فعلا زوده گفتم، من الان به آقای عبدی هم زنگ میزنم میگم
پشتخط:...
محمد:آره حالش خوبه لازم نیست بیاید اینجا،
پشتخط:...
محمد:داوود بیاید اینجا چیکار؟ به فرشاد و محمدامین هم بگو نگران نباشن حالش خوبه
پشتخط:...
محمد:نه هنوز بهوش نیومده،به بچه ها بگو برن خونه استراحت کنن، داوود بیام اداره ببینم اونجایید من میدونمُ شماها،مفهومه؟
پشتخط:...
محمد:باشه خدافظ
محسن:چی میگه؟دکتر شهیدی چیو نباید بکنه؟
محمد:بچه ها میگن الان بازجویی بشه گفتم نه، فعلا زوده
محسن:آقای عبدی میدونه؟
محمد:آره بچه ها به ایشونم پیشنهاد دادن، گفته که به من خبر بدن
محسن:فعلا یکم صبرکنیم بهتره
محمد:آره،حداقل تاوقتی که احسان بهوش بیاد و یکم سرحال بشه
محسن:خیله خب محمدجان، زحمت کشیدی، برو خونه خانمت تنهاست
محمد:اولا وظیفست، دوما خونمم رفته خونه پدرش،عزیز هم رفته خونه فاطمه، برم خونه تنهام، بعدم توقع داری تنهات بزارم؟
محسن:آخه خستهای برادر من، برو یکم استراحت کن
محمد:نیازی به استراحت..
با زنگ خوردن دوباره موبایلش عذرخواهی کرد و رفت بیرون
روی تخت نشستم
از دست این بچه، هنوزم که هنوزه عادت های بچگیش رو ترک نکرده، اصلا من نمیدونم به چه امیدی گذاشتم بره پلیس بشه،آنقدر که روحیه نازکی داره
محمد:محسن جان من باید برم
محسن:چیشده؟
محمد:الان برادرزنم زنگ زد گفت عطیه حالش بد شده، من باید برم
محسن:میخوای بیام؟
محمد:واسه چی بابا، نمیخواد، احسان بهوش اومد بهم زنگ بزن فقط، خدافظ
محسن:بسلامت
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:حال عطیه هم بد شد🥲❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی 💛
💛پارت دویست و پنجاه و ششم💛
#رسول
تا صبح خوابم نبرد
عمو پیام داده بود که عملش تموم شده، ولی چرا هیچ خبری از بهوش اومدنش نمیدن آخه
پتوی علیرضا رو کشیدم روش
از جام بلند شدم
وای خدا حالا چطوری به بیبی و آقاجون بگم
در خونه رو باز کردم رفتم بیرون، این خونه امروز اصلا اون حالو هوای همیشگی رو نداشت، برام اصلا جذابیتی نداشت وقتی بچم نمیتونست حرف بزنه و میترسید
دیشب چندبار از خواب پرید، نمیدونم باهاش چیکار کردن که انقدر ترسیده و حالش بده، حتما باید ببرمش پیش یه مشاور
رسول:سلام
آقاجون برگشت سمتم، درد منو فقط اون میدونست، بغض توی صدامو اون فقط میفهمید، خداروشکر بیبی نبود
واسه اولین بار خوشحال شدم که اون رفته واسه صبحونه خرید کنه
آقاجون:خوبی رسولم؟
سرمو تند تند تکون دادم، اومد کنارم، اصلا توان نداشتم، کنار در روی زمین سر خوردم
اومدم و روبه روم نشست
آقاجون:چیشده بابا؟
رسول:علیرضا
آقاجون بلند شد و درو باز کرد، با دیدن علیرضا نفس راحتی کشید و گفت
آقاجون:پسرت که صحیح و سالم کنارته
رسول:آره کنارمه، ولی..
آقاجون:ولی چی؟
رسول:...
آقاجون:رسول داری سکتم میدی، حرف بزن دیگه
رسول:ترسیده، شکه شده نمیتونه حرف بزنه، از امیرحسین میترسه و وقتی میبینتش میترسه و گریه میکنه، بدبخت شدم رفت
آقاجون بغلم کرد، تو بغلش زار زدم
اینجا گریه نمیکردم، کجا رو داشتم واسه خالی کردنم
آقاجون:خوب میشه بابا، غصه نخور
رسول:همیشه میگی خدا داره امتحانم میکنه، میگفتید که خدا همه بندههاشو امتحان میکنه، ولی نگفتید کی این امتحان تموم میشه، خسته شدم، کم آوردم به قرآن
آقاجون دست میکشید روی پشتم و سعی داشت آرومم کنه
در حیاط باز شد، زود بلند شدمو رفتم داخل، حداقل بیبی منو تو این وضعیت نبینه خوبه
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#مهدی
پرستار رو صدا زدم
دوباره برگشتم پیش امیرحسین
مهدی:حالا دودیقه کپه مرگت رو میذاشتی میمردی؟؟
امیرحسین:چه نذری بکنم تا این حرف زدنت درست بشه عمو؟
مهدی:چه زری زدی؟؟؟؟
پرده کنار رفت و پرستار وارد شد
دیگه نتونستم چیزی بگم، ببین امیرحسین جوری پدرتو دربیارم که محسن بیاد بگه معذرت میخوام از طرفت، صبرکن تو فقط، من میدونم تورو چطوری ادب کنم که اگه ادبت نکردم مهدی نیستم چغندرم فهمیدی
نگاهمون به هم گره خورد
معلوم بود بزور داره خودشو کنترل میکنه،
براش اخمی کردم که سرشو انداخت پایینو ریز خندید
زیر لب عوضی نثارش کردم و رفتم بیرون
گوشیم زنگ خورد دیدم رسوله
محکم زدم تو سرم، وای چرا یادم رفت بهش بگم احسان بهوش اومده، ای خدا
مهدی:سلام عموجان
رسول:سلام عمو
مهدی:بهتری؟علیرضا خوبه؟
رسول:بله خوبه، عمو
مهدی:جانم؟
رسول:احسان حالش خوبه؟
مهدی:آره عمو نگران نباش، تازه بهوش اومده، من اومدم پیش امیرحسین تا ترخیصش کنم واسه همین یادم رفت بهت بگم ببخشید
رسول:امیرحسین مگه چیشده بود؟
مهدی:هیچی یکم فشارش افتاده بود، بهش سرم وصل کردن همین
رسول:مطمئن باشم؟
مهدی:آره عمو
رسول:میخوای بیام؟
مهدی:نه بابا کجا بیای آخه، پیش علیرضا بمون، ببینم هنوز حرفی نزده؟
رسول:نه، عمو نگرانم
مهدی:هیچی نمیشه، غصه نخور، کجایی الان؟تنهایی میخوای برو پیش زینب
رسول:نه اومدم خونه خودم، اونجا برم عمه هم نگران میشه
مهدی:خیله خب باشه،نیای اینجا ها، لازم نیست بیای، الانم محسن و امیرحسینُ راهی خونه میکنم
رسول:بیان اینجا خب
مهدی:نه بابا برن خونه یکم استراحت کنن
رسول:بگو بیان اینجا، منم حوصلم سر رفته
مهدی:رسول جان بهتره یه مدت علیرضا، امیرحسینو نبینه، میترسه
رسول:باهاش حرف میزنم نگران نباشید
مهدی:حالا ببینم چی میشه خبر میدم بهت
رسول:دستتون درد نکنه،کاری بود بهم بگین حتما
مهدی:خیله خب باشه، من برم عمو؟
رسول:آره آره، خدانگهدار
مهدی:خدافظ
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:تو این وضعیت هم دست برنمیدارند این عمو و برادرزاده😐😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و پنجاه وهفتم 💛
#محسن
محسن:خوبی بابا؟
احسان:آ.ره
محسن:درد نداری؟
احسان:ییکم
محسن:قربونت برم بابا
احسان لبخندی زد، دست میکشیدم روی سرش
احسان:ببابا
محسن:جانم؟
احسان:ععلیر(سرفه)
محسن:آروم بابا، زیاد حرف نزن دردت میگیره، حالش خوبه خوبه، منتظره عموی شکموشه که بره پیشش
معترضانه اسممو صدا زد
خندهای کردم که در باز شدو امیرحسین زود اومد کنارم
محسن:چیشده بابا؟
امیرحسین:عمو بدجور از دستم شکاره، عه داداش حالت خوبه؟
احسان سری تکون داد که مهدی هم اومد، اوه اوه خطری شده چقدر امروز
محسن:چیزی شده؟میشه به منم بگید؟
مهدی:که واسه اخلاق من میخوای نذر کنی؟
امیرحسین:غلط کردم عمو
مهدی:جلو پرستار میخندی بهم؟
امیرحسین:گه خوردم عمو
مهدی:به درد من میخوره بنظرت؟
امیرحسین:نگاه تازه یکم حالم خوب شده
مهدی:یه کاری میکنم تا یه ماه بخوابی رو تخت و از جات بلند نشی
امیرحسین:عمو شکر خوردم دیگه
مهدی:امیر یا از پشت محسن میای کنار یا خودم میام جوری میزنمت که فلج بشی
محسن:مهدی جان یکم اروم، بیمارستانِ
مهدی:جهنم، یکم واسه تربیت این بچه پرو وقت میذاشتی چیمیشد داداش
محسن:من از شما معذرت میخوام که وقت نذاشتم،حالام بیخیال بشید بابا اینجا بیمارستان، احسانم حالش خوب نیست، یکم درک کنید خب
مهدی:نزنم آروم نمیشم
محسن:یکم تحمل کن توخونه هرکاری دوست داری بکن
امیرحسین:عه بابا، یعنی چی هرکاری، بدبختم میکنه ها
مهدی:اهااا،خدا پدرومادرتو بیامرزه داداش، همینو میخواستم،
مهدی انگشت اشارهاش رو به نشونه تحدید گرفت بالا و هی تکون میداد و با لحن به شدت عصبی گفت
مهدی:بلایی به سرت بیارم که مرغای آسمون که سهله، تمام پرنده های این دنیا و اون دنیا به حالت خون گریه کنن
امیرحسین:کسی به حال من حتی یه قطره اشک نمیریزه، چه برسه به خون عمو 😂
مهدی:دهنتو ببند
مهدی کنار احسان اومد و سرشو بوسید،
مهدی:خوبی عمو
دوباره سر تکون داد، دستای مشت شدهاش و عرق روی پیشونیش نشونه دردش بود، بمیرم الهی
از جام بلند شدم و رفتم بیرون
محسن:ببخشید
پرستار:بله بفرمایید
محسن:بیمار اتاق ۱۳ درد داره گفتم یه مسکن بهش بزنید
پرستار:همون که تیر خورده بود
محسن:بله
پرستار:الان به دکترشون اطلاع میدم
محسن:ممنون
برگشتم تو اتاق، باز این دوتا داشتن باهم بحث میکردن، یه نمیگن این بچه حالش بده
محسن:میشه برید بیرون باهم دعوا کنید؟همه برادر و پسر دارن منم دارم، نوبرشو دارما
مهدی:وا داداش
محسن:درد، احسان بابا دردت خیلی زیاده
هیچی نگفت و ملافه رو بیشتر تو دستاش فشار داد، امیرحسین اومد کنارش و سعی داشت آرومش کنه
در اتاق باز شد و دکتر وارد شد
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#امیرحسین
دکتر بعد از معاینه بهش مورفین زد، احسان که به خواب رفت اومدیم بیرون
بابا هم واسه اینکه دیگه دعوایی صورت نگیره باهامون اومد، از تو داشتم منفجر میشدم از درد، ولی خب بابام چرا باید نگران منم باشه
یادمه وقتی با مامان خونه تنها بودیم بهم میگفت تو قراره بشی عصای دست بابات، میگفت وقتی بابات درد داره میاد پیش تو تا آرومش کنی، میگفت تو بزرگی، بهتر میتونی درک کنی ولی نه، مامان وقتی تو بودی شاید میتونستم ولی الان نه، من تا مفهوم مادر رو فهمیدم تو رفتی از کنارم، چه توقعی ازم داری آخه،
امیرحسین:من میرم بیرون زود میام، کاری داشتین زنگ بزنید
محسن:کجا میری بابا؟
امیرحسین:زود میام
محسن:لازم نیست بیای بعدش برو خونه یکم استراحت کن
امیرحسین:باش
از بیمارستان زدم بیرون
من نمیدونم چرا فکر میکنن یه پسر ۳۴ ساله درد نداره، چرا فکر میکنن نباید بشکنه، متاسفم واسه این طرز فکر بعضیها
یه آدم ۸۰ ساله هم درد داره، چه برسه به من
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:کسی به حال من حتی یه قطره اشک نمیریزه، چه برسه به خون🙂💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و پنجاه و هشتم💛
#رسول
آقاجون و بیبی رفته بودن خونه همسایه
پسر یکی از همسایههامون فوت کرده
اصلا حال و حوصله اینکه برم تشییع جنازه رو ندارم، همینجوری داغون هستم دیگه برم اونجا بدترم میشم
برای علیرضا یکم پفک هندی درست کردم
یه گوشه تو خودش جمع شده بود
حتی تلویزیون هم روشن کردم ندید
نشستم کنارش
رسول:ببین واسه پسر خوشگلم چی درست کردم، بهبه پفک هندی، بخور نفسم
نخورد، دیگه داشتم کم میآوردم
اشکم دراومد
رسول:آخه من چیکار کنم، چیکارت کردن که اینجوری میکنی، توروخدا بیشتر از این شرمنده عاطفه نکن دیگه علیرضا، یه چیزی بخور از صبح لب به غذا نزدی، منه بدبختم کم آوردم یکم درک کن خب
پاهامو جمع کردم و گریه کردم
دستی روی صورتم نشست و اشک هامو پاک کرد
چشم باز کردم دیدم علیرضاست
دست برد توی ظرف یه پفک برداشت گذاشت تو دهنش
لبخندی زدم، یکی دیگه برداشت گرفت سمت دهنم
دهنمو باز کردم گذاشت تو دهنم
مظلوم داشت بهم نگاه میکرد
اشک های مونده روی صورتم رو پاک کردم ولی حالم دلم چی؟اونو کی پاک میکرد
ظرفو جلوتر کشیدم و موهاش بوسیدم
رسول:بخور بابا، بعدش بریم واست خرید کنم؟
تند تند سری از روی نه تکون داد، چشم هاش پر شد، بمیرم الهی فکر کنم از بیرون میترسه
بغلش کردم، محکم فشارش دادم تو سینم
رسول:باشه بابا، نمیریم، اصلا هرچی تو بگی، تو فقط حرف بزن، تو فقط نترس، تو یکم غذا بخور،حرف،حرف تو باشه بابا
بازم هیچ صدایی ازش نشنیدم، خدایا میشه این آخرین امتحان باشه؟ خواهش میکنم، واسه بعدی جون ندارم دیگه
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#امیرحسین
از سر قبر مامان بلند شدم
آنقدر باهاش حرف زدم و غرغر کردم که خودم خسته شدم،
به سمت ماشین حرکت کردم، از دفعه قبلی که اومدم کلی قبر دیگه اضافه شده بود
خدایا کرمتو شکر، انگار هر ثانیه یه آدم میمیره،
کی از یه دیقه بعد خودش خبر داره، شاید منم تو این روزا اومدم اینجا خوابیدم، البته اوردنم اینجا
گوشیم زنگ خورد سجاد بود، وای خدا کار نگه بهم که سرمو میکوبم به همین درخت
تماس رو وصل کردم
امیرحسین:جانم سجاد؟
سجاد:سلام سروان
امیرحسین:سلام چیشده؟
سجاد:اون پرونده هایی که بهم گفتی باید تحویل بایگانی بدم
امیرحسین:خب
سجاد:پیداش نمیکنم کجا گذاشتی؟
امیرحسین:توی میز اتاقم کشوی سوم زیر پوشه ها
سجاد:آها دستت طلا،نمیای راستی؟کارا مونده، نه تو هستی نه سرگرد، جواب سرهنگ رو چی بدم آخه
امیرحسین:واسه من مرخصی رد کن سجاد،اصلا این چندروز حال ندارم بیام، به سرهنگ بگو مریض شده نمیتونه بیاد
سجاد:از دست تو امیر
امیرحسین:چیکار کنم خب، الان اصلا تمرکز ندارم، بیامم نمیتونم هیچ کاری انجام بدم،سرگرد هم من نمیدونم خودت بهش زنگ بزن، آها سجاد
سجاد:بله؟
امیرحسین:بهش چیزی راجبه من نگو، اگه پرسید بگو خبر ندارم
سجاد:چقدرم اون باور کرد، اون عموی تو موی نداشته رو از ماست میکشه بیرون
امیرحسین:حالا یهکاری بکن دیگه
سجاد:خیله خب باشه،کاری نداری؟
امیرحسین:نه قربونت، خدافظ
سجاد:خدافظ
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:آخرین امتحان باشه؟؟؟🙂💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و پنجاه و نهم💛
#امیرحسین
در خونه رو باز کردم، کفش هامو گذاشتم تو جاکفشی
رسول:سلام داداش
برگشتم، دیدم علیرضا پشت رسول قایم شده
آخه دوباره؟
امیرحسین:سلام،کی اومدی؟
رسول:تازه رسیدم،احسان خوب بود؟
امیرحسین:آره خوبه
جلو رفتم و کنار پاش نشستم
امیرحسین:خوبی عمو؟
دوباره ازم فرار کرد، اینبار رفت تو اتاق
رسول:شرمندهام داداش
از جام بلند شدم، بدون نگاه کردن بهش گفتم
امیرحسین:تو چرا شرمندهای، مقصر همه اینا منم، مقصر دزدیدنش، تیرخوردن احسان، حرف نزدنش
رسول:ام..
امیرحسین:میرم حموم،دیر وقته یه چیزی بخورید،اونجا شماره یه رستوران هست، زنگ بزن غذا سفارش بده، واسه منم هیچی نگیر
رفتم تو حموم با همون لباسام، آب سرد رو باز کردم
لرز گرفته بودم ولی مهم نبود
دوست داشتم همینجوری بمونم زیر آب
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#رسول
کنارش نشستم و گفتم
رسول:خیلی کار بدی میکنی،عمو دوستت داره،دلشو چرا میشکونی؟
اون خیلی ناراحت میشه، میدونی حالش بد شده بود صبح؟بخاطر اینکه ازش دوری کردی؟تو مگه از سوزن و آمپول و سرم نمیترسیدی؟
سری تکون داد، دستاشو گرفتمو مشغول بازی کردنشون شدم
رسول:خب عمو بهش صبح سوزن زدن،الان که از حموم اومد باهاش سرد نباش و فرار نکن، باشه؟
سرشو گذاشت روی پام،
_________
یه ساعتی گذشت ولی علیرضا نخوابید، منم هیچ حرفی بهش نزدم، فقط موهاشو بههم میریختم،
صدای در اومد، بلند شدمو علیرضا رو هم بغل گرفتم، رفتم بیرون دیدم باباست
محسن:سلام
رسول:سلام بابا
بابا جلو اومد و صورت علیرضا رو بوسید
محسن:خوبی دورت بگردم؟
سری تکون داد، خسته شدم از این سر تکون دادنا خدا
محسن:چیزی خوردین؟
رسول:نه،
محسن:الان یه چیزی آماده میکنم
رسول:نه بابا شما خستهاید،الان زنگ میزنم از بیرون غذا میگیرم
محسن:باشه
بابا روی مبل نشست، خستگی از سر و صورتش میبارید، علیرضا رو گذاشتم کنارش و رفتم سمت تلفن تا زنگ بزنم
محسن:امیرحسین اومده؟
رسول:آره رفته حموم
محسن:کی اومد؟
رسول:یه ساعتی میشه، از همون موقع هم رفته حموم
محسن:یه ساعت تو حمومه؟
رسول:آره
بابا بلند شد رفت سمت حموم، با تردید پشتش رفتم
رسول:چیزی شده؟
بابا چیزی نگفت و به در حموم زد
وقتی دید امیرحسین جواب نمیده، محکمتر کوبید
چندبار که زد به در آخر صدای آروم و کمجون امیرحسین اومد
محسن:سکتم دادی پسر، چیمیشد زودتر جواب بدی
در حموم باز شد، امیرحسین با همون لباسا که الان خیس آب شده بود
بدون حرف اومد بیرونو رفت تو اتاق احسانُ روی تخت نشست
بابا رفت سمتش
محسن:چرا با این وضع اومدی بیرون؟؟ تو چرا یخی بچه
امیرحسین:خوبم بابا، میخوام بخوابم همین
امیرحسین خواست دراز بکشه که بابا نذاشت
محسن:پاشو لباساتو عوض کن،آنقدر حرصم نده
امیرحسین:نیازی..
محسن:گفتم پاشو امیرحسین، نزار صدام بالاتر از این بره،
نگاهم رفت سمت در که علیرضا داشت با تعجب و ترس نگاه میکرد
رسول:بابا خواهش میکنم یکم آرومتر، داداش تورو جون من پاشو لباستو عوض کن بعد بگیر هرچقدر که دوست داری بخواب، خواهش میکنم
محسن:پاشو بهت میگم،مگه من باتو نیستم
امیرحسین:باش
محسن:بیام ببینم عوض نکرده باشی من میدونم و تو فهمیدی
سری تکون داد، اومدیم بیرون
بابا رفت تو آشپزخونه، دنبالش رفتم دیدم داره دنبال چیزی میگرده
رسول:بابا
محسن:این قرص ژلوفن کجاست؟؟
رسول:تو کشو پایینی
بابا یه قرص برداشت خورد
محسن:میرم یکم بخوابم، کاری داشتی صدام کن، بعدم برو ببین این امیرحسین چیکار میکنه،
رسول:چشم
محسن:علیرضا کی بیدار شده؟
رسول:ساعت ۸ صبح
محسن:من میبرم بخوابونمش
رسول:ممنونم
بابا رفت تو اتاق علیرضا رو هم برد
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:چقدر لجباز شده این😐🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و شصتم💛
#رسول
در اتاقو باز کردم
امیرحسین همینجوری رو تخت نشسته بود
رسول:چرا لباستو عوض نکردی داداش؟
امیرحسین بدون حرفی دراز کشید، از دست این، تازه میفهمم لجبازتر از خودمم هست تو دنیا
جلوتر رفتمو رادیاتورُ روشن کردم،
نشستم کنارش،چشمهاشو بسته بود
امروز همه صورتشون خستگی میباره
گوشیمو برداشتمو زیارت عاشورا رو آوردم، آروم خوندم
وقتی تموم شد دیدم ریتم نفسهاش منظمه
لباس افتاده روی زمین رو برداشتم
خداروشکر روی کمر خوابیده بود، آروم دکمه های لباسشو باز کردم،
بسته قرص روی میز رو دیدم
برداشتم خوابآور بود
رسول:از دست تو امیرحسین،چقدر تو احمقی آخه
لباسشو درآوردمو اون یکی رو تنش کردم
بعد هم بلند شدم لباسش رو بردم انداختم تو ماشین
به سمت اتاق بابا رفتمو درو باز کردم
هردوتاشون تو بغل هم خواب بودن
لبخندی زدم، بزرگترین نعمت خوابه فکر میکنم،چون هیچی نمیفهمی، نه دردی داری نه غصهای، البته از نظر من
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#مهدی
مهدی:پاشو یه چیزی بخور،الان دکتر گفت میتونی بخوری
احسان:عمو نمیتونم
مهدی:پاشو ببینم،من نمیتونم حالیم نیس
یکم تختُ بالا اوردم، رو تخت نشستمُ ظرف سوپ رو نزدیکش کردم
قاشق رو به دهنش نزدیک کردم
احسان:خودم میخورم
مهدی:لازم نکرده، بخور
آروم آروم بهش غذا دادم، چند قاشق بیشتر نخورد
احسان:نمیتونم عمو
مهدی:باید داروهاتو بخوری، معده خالی که نمیشه، از صبحهم چیزی نخوردی
احسان:بعدا،خواهش میکنم
مهدی:باش عمو، تشنه نیستی؟
احسان:نه ممنون
موبایلمو درآوردم شماره زینب رو گرفتم
احسان:به کی زنگ میزنی عمو؟
مهدی:زینب
احسان:نگرانش نکن عمو..
صدای زینب که پیچید تو گوشم، دستمو به حالت سکوت بردم بالا
بعد از سلام و حرفای همیشگی بهش گفتم که احسان تیر خورده بیمارستانه،
وقتی گفت که الان میاد بیمارستان زود مخالفت کردم و گفتم بره خونه،اونا تنهان، زینبم زود قبول کرد، بنده خدا اونم مونده بود نگران کی باشه
خدافظی کردم و موبایلو تو دستم چرخوندم
احسان:چرا گفتی اخه
مهدی:اونکه آخر میخواست بفهمه، دیرتر میفهمید ناراحت میشد، تو عمهتو نمیشناسی؟؟
احسان:چرا
مهدی:خب پس سکوت، بگیر بخواب میخوای
احسان:تازه بیدار شدم خوابم نمیاد
مهدی:خب چیکار کنیم؟
احسان:نمیدونم
مهدی:آها بیا یه با این رفیقات حرف بزن، مخ منو خوردن از صبح چندبار زنگ زدن،بزور نذاشتم بیان
احسان:گوشیم کو؟
مهدی:نمیدونم، بیا با گوشی من زنگ بزن
احسان:مرسی
مهدی:من میرم بیرون با دکترت حرف بزنم ببینم تا کی باید اینجا باشی،توام راحت با رفیقات حرف بزن،راستی چیزی نمیخوای؟
احسان:نه عمو، مرسی
لبخندی بهش زدم و از اتاق بیرون اومدم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:نعمت خواب....(:🥲❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِلهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِحََََِمََََِِِِاََََِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِرََََِحََََیََََِِمََََ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و شصت و یکم💛
#احسان
دردم اونقدر نبود که عمو رو نگران کنم
پس هیچی نگفتم بزور یکم سوپ خوردم
عمو که رفت بیرون زود شماره فرشاد رو گرفتم
دیگه داشت بوقهای آخرو میزد که برداشت
فرشاد:سلام آقامهدی
احسان:چیمیشد منم یهبار آقا احسان صدا کنی
فرشاد:احسان خیلی دیوونهای، حالت خوبه؟
احسان:آره خوبم خداروشکر
محمدامین:بده من ببینم گوشی رو.. احسان
احسان:سلام داداش
محمدامین:زهرمار داداش، سکته کردیم عوضی
احسان:خب چرا فحش میدی گوشی رو بلندگوعه؟
داوود:سلام آره
احسان:سلام سلام به همه، چه خبر
سعید:هیچ خبربهتری؟درد نداری؟
احسان:نه خوبم دردم کمه
فرشید:میخوای بیام پیشت بمونم
احسان:ممنون داداش،عموم هست
فرشاد:چطوری میتونی باهاش باشی
با این حرفش زدم زیر خنده
آنقدر خندیدم که نگو
محمدامین:نمیری احسان
احسان:وای خدا، خوشم میاد همه اخلاق عموی منو میشناسن
داوود:نیستش؟
احسان:نه رفته با دکترم حرف بزنه
فرشاد:پس بگو چرا میخندی
محمدامین:اونم بدون ترس
احسان:آره نیست یکم غیبتش کنیم
داوود:فقط آقامهدی کنارته
احسان:آره، بابا و رسول و امیرحسین رفتن خونه،راستی بچهها شما از علیرضا خبر ندارید؟من هرچی به عموم میگم زنگ بزن باهاش حرف بزنم میگه نه همش بهونه میاره یهبار میگه خوابه،یهبار میگه شاید داره بازی میکنه،اصلا به حرفم محل نمیده
داوود:حالش خوبه
احسان:چرا صدات اینجوری شد؟
داوود:چجوری شد مگه؟
احسان:یه جور ناراحت،چیزی شده بچهها؟اصلا رسولم نیومد پیشم،زنگم نزده
فرشید:چیزی نشده احسان جان نگران نباش،علیرضا یکم ترسیده همین،رسول بندهخدا سرش با علیرضا گرمه واسه همین نتونست زنگ بزنه،نگران نباش
احسان:مطمئن؟
فرشید:آره
فرشاد:خب بگو ببینم کی بیایم پیشت؟
سعید:آره بگو کی،بیایم یکم بازم از دروغهامون تعریف کنیم توبیخ بشیم
داوود:اونموقع باید آقامحمدم باشه
سعید:پس چی،اصلا لعنتی حال میده اون باشه،یه اخم میکنه واست قشنگ سکته ناقص رو میزنی
محمدامین:😂نظری راجبه آقامحسن نداری؟
فرشید:آقامحسن ماهِ خدایی،این مدت اصلا توبیخ نکردش
محمدامین:توی ماه بودنش که شکی نیست،ولی خب دوروز بیا اداره ما،اونجا از حرفت پشیمون میشی
داوود:جدی؟
فرشاد:آره بابا،مگه نه احسان؟
فکرم درگیر علیرضا بود، چرا اینجوری حرف میزنن اخه؟
اصلا حواسم به حرفای بچه ها نبود فقط حرفشون رو تایید کردم
فرشید:خوبی احسان؟
احسان:چی؟ببخشید حواسم به شما نبود
فرشاد:پس تا الان داشتیم واسه دیوار حرف میزدیم؟
احسان:معذرت میخوام نگران علیرضام دلشوره افتاد به جونم
سعید:احسان جان نگران نباش،گفتیم که فقط یکم ترسیده همین،دوروزِ ترسش میریزه و تمام،دلشوره ندارهکه،اصلا الان به رسول میگم بهت زنگ بزنه خوبه؟
احسان:نمیخواد
داوود:پس انقدر ناراحت نباش
احسان:باشه،ببخشید شماهم ناراحت کردم
سعید:فدا سرت،وای احسان،رسول نیست،پ میزش خالیه،بنظرت خط بندازیم روش؟
خندهای کردمو گفتم
احسان:ازجونت سیر شدی حتما اینکارو بکن
سعید:😂آخه خیلی کیف میده لامصب
احسان:بچهها بنظرمنم یه کوچولو اشکال نداره
داوود:چرا داره،ناراحت میشه
سعید:چرت نگو داوود،میگم بریم قشنگ توی دید رو خط بندازیم
محمدامین:حال و حوصله توبیخ نداریم سعید
سعید:من توبیخ میشم دیگه،البته بهاضافه آقااحسان
احسان:به من چه
سعید:تو تایید کردی خب
احسان:الان همه کاسه وکوزهها سر من شکست؟
سعید:بله
احسان:از دست تو سعید
در اتاق باز شدو عمو اومد
بیحرف رفت روی تخت بغلی دراز کشید
احسان:دیگه چهخبر؟خیلی مزهریختیم بنظرم
داوود:والا که هیچ خبری نداریم،الانم تو اداره نیستیم ما
احسان:اداره نیستید؟کجایید پس
داوود:اومدیم خونه فرشید
احسان:خیلی نامردید
فرشاد:چرا؟
احسان:چرا داره؟وقتی من هستم میگید کار داریم،بعد الان رفتید مهمونی
فرشید:اولا اینا مهمون نیستن و خونه خودشونِ،دوما آقامحمد گفت که تو سایت نمونیم،بچههام که گفتن حال خونه رفتن ندارن،واسه همین اوردیمشون اینجا
فرشاد:بعدم داداش اصلا نگران نباش،قراره خونهرو عوض کنیم موقع اسبابکشی میآید کمک
احسان:چقدر پرویی تو،بیام حمالی واسه تو؟
فرشاد:حمالی چیه داداش،بیا یه کمک بده ثواب داره
احسان:ثواب نمیخوام، یه نمیگه...
فرشاد:چرا چرا میگم داداش،وای احسان، خونه جدیده که گرفتیم خیلی نزدیکه خونه شماست
احسان:جدی؟نزدیک خونهماست؟
فرشاد:آره، دوتا خیابون باهاتون فاصله داریم
احسان:آخ جون
فرشاد:😂 آره دیگه، فرشید اصلا نمیدونست خونه رو دیده بود خوشش اومد بعد منم رفتم دیدم بهش گفتم نزدیک خونه شماست
احسان:خوبه دیگه،از همین حالا گفته باشه با امیرحسین خونهتون پلاسیم
فرشید:تو دعا کن جور بشه، اصلا بیا کلا بمون
احسان:چرا جور نشه؟
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:یکم خنده و شوخی💛😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و شصت و دوم💛
#احسان
احسان:چرا جور نشه؟
فرشید:واسه خریدنش ۵ونیم میلیارد پول میخواد
احسان:چقدر دارین؟
فرشید:کلا ۴میلیارد داریم،اونم با فروش این خونه و پساندازمون، یک ونیم میلیارد کم داریم متاسفانه
احسان:چندمتره؟
فرشید:۱۱۵ متر
احسان:خب چرا انقدر بزرگ؟؟۷۵ متری هم واسه دونفرتون بسه دیگه
فرشاد:والا منم همینو میگم، حالا احسان ،رفته دست گذاشته رو خونه ۱۶۰ متری، اونم تازه ساخت، ۱۰ میلیارد پولش بود،بزور جلوشو گرفتم وگرنه انقدر خوشش اومده بود
احسان:😂فرشید چهخبره؟دونفرید دیگه بابا
فرشید:من خونه بزرگ دوست دارم
احسان:دیگه شرمنده، نمیتونید که بخاطر دوست داشتن شما انقدر هزینه کنید،
فرشاد:والا، ببین از ارث پدری یه زمین بهمون رسیده، اونو گذاشتیم فروش، اون زمین هم زیاد بزرگ نیست که پول زیادی بتونیم گیر بیاریم، بعد آقا دلش خونه بزرگ میخواد
داوود:اصلا خونتون که قشنگه
فرشاد:این داداش من کرم داره، پول نمیتونه تو دستش نگه داره
فرشید:تنها میشیم فرشادا
سعید:خب فرشید بدبختا راست میگن دیگه،۱۱۵ متر هم زیاده کلهشقی چقدر تو آخه
احسان:شاید میخواد زن بگیره بابا
سعید:ما از خدامون زن بگیره
فرشاد:بیخود
احسان:وا فرشاد بهتوچه آخه
فرشاد:یعنی چی بهمن چه، فرشید بخدا زن بگیری آتیشت میزنم
داوود:چرا؟یه عروسی میافتیم دیگه
احسان:همونو بگو دیگه، اینهمه هم ساقدوش داره ماشاالله😂
فرشاد:دهنتون ببندید، این زن بگیره من تنها میشم
داوود:چطور دوسال تحمل کردی
فرشاد:اونموقع سخت گذشت خب
فرشید:میشه تموم کنید؟
سعید:🤣وای احسان نیستی قیافه فرشیدو ببینی، چنددقیقه تو شک بود
احسان:جدی میگم فرشید، بیا زن بگیر، به ما نمیدن ولی به پسر خوشگلا زود زن میدن
فرشید:خفه بابا، کی حرف زن زد آخه، گفتم خونه بزرگ دوست دارم، خودم پولشو جور میکنم، والا
فرشاد:آفرین، اصلا چه معنی میده تا وقتی داداش کوچیکه زن نگرفته داداش بزرگه زن بگیره
محمدامین:پس بگووو، این آقا دلش یه جا گیر کرده واسه همین سنگ ازدواج نکردن فرشیدُ میزنه به سینه
فرشاد:پس چی، آنقدر خوشگله که نگو
داوود:اوه اوه، داداش زودتر میگفتی یه شیرینی ازت میگرفتیم
فرشاد:خجالت میکشیدم دیگه
احسان:دهنتون سرویس این فرشاد داره باهاتون شوخی میکنه،الان میخواد بگه اسمش فرشیده😂
فرشاد:چرا لو دادی آخه
فرشید:کشتمت فرشاد
صدای داد و هوار این دوتا بلند شد، خنده از لبهام نمیافتاد
سعید:دیوونهخون اومدیم
احسان:اون فرشاد همینجوریه،آنقدر مارو دست انداخته که نگو
محمدامین:اگه راست راسَکی عاشق بشه باور نمیکنیم
داوود:حداقل این یه امید بهتون میده،شما چرا ازدواج نمیکنید؟؟شرایط شما که بهتر ازماست
احسان:کی به ما زن میده آخه داوود، تو پیدا کن فرداش عقدش کنم
داوود:😂پرو نشو دیگه،بعدم اگه پیداکنم واسه خودم پیدا میکنم نه تو
احسان:پس دهن بسه، وای بچه ها خیلی خندیدم زخمم درد گرفت
سعید:نخند مگه مجبوری برادر
احسان:مگه میشه به چرت و پرتای شما نخندید؟؟
محمدامین:احسان، این دوتا هنوزم دارن باهم کلکل میکنن
احسان:خیلی خوشن
داوود:بیغم عالمن
احسان:واقعا
سعید:خب خندوانه بسه بچهها، احسان برو استراحت کن
احسان:شوخی کردم بچهها، حالم خوبه نیاز ندارم به استراحت
داوود:نه دیگه، ماهم باید بریم خونه، دیر وقته، توام باید زود سرپا بشی
احسان:حتما
سعید:آره زودتر سرپا شو قرار فوتبال بزاریم
احسان:شماها خدایی عشق دنیارو میکنیدا
سعید:پس چی
فرشاد:اَه قطع کنید دیگه، آنقدر منو زد که بالا آوردم
محمدامین:اون بخاطر پرخوری خودته
فرشاد:قطع کن قطع کن، اعصابم بههم ریخت،احسان فردا میایم دیدنت، خدافظ
احسان:خدافظ
گوشی رو گذاشتم روی میز کنار تخت،
خندیدم
مهدی:چه عجب بلاخره تموم شد حرفاتون
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:خونه و عاشقی🤣🤦🏻♀👌🏻
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و شصت و سوم💛
#احسان
مهدی:چه عجب بلاخره تموم شد حرفاتون
برگشتم سمت عمو، لبخندی زدم و گفتم
احسان:ببخشید، نذاشتم بخوابید
عمو از جاش بلند شد اومد سمتم، تختو به حالت اولش برگردوند،
مهدی:بگیر بخواب بسه
احسان:خسته نیستم بخدا، عمو
مهدی:جانم؟
احسان:اگه یه سوال بپرسم مرگ احسان جواب میدی؟
مهدی:دفعه آخری باشه مرگ خودتو قسم خوردی، اوکی؟
احسان:اوکی
مهدی:حالا بپرس
احسان:علیرضا..
مهدی:احسان جان، گفتم بهت علیرضا حالش خوبه
احسان:پس چرا بچهها میگفتن ترسیده
مهدی:چه توقعی داری احسان؟بچه رو گروگان گرفته بودن، نترسه؟؟وقتی تنها بوده
احسان:بله،ببخشید
عمو از توی یخچال آبمیوه برداشتُ ریخت توی لیوان، گرفت سمتم
مهدی:بخور لبات خشکه
ممنونم زیر لب گفتمو آروم آروم خوردم
هرچی میخوردم دردم بیشتر میشد، ولی هیچی نگفتم
هنوز به نصف هم نرسیده بود که گذاشتم روی میز
مهدی:بخور دیگه
سری از روی نه تکون دادم
مهدی:درد داری؟
دردمو دیگه نمیتونستم پنهان کنم، درثانی اگه مخفی هم میکردم عمو میفهمید
مهدی:میرم به پرستار بگم بیاد
عمو رفت بیرون، ملافه رو محکم تو دستم فشار میدادم، سرمو میزدم به بالشت، دردم انقدر زیاد بود که پتانسیل اینو داشتم داد بزنم
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆☆
#مهدی
دکترش کنار پرستار بود،
وقتی گفتم حالش بده خوده دکتر اومد باهام
در اتاقو باز کرد رفتیم داخل
بمیرم براش،همینجوری از درد آروم ناله میکرد
دکتر زخمشو دید،یه آمپول به سرم تزریق کرد
بعدم آروم کمک احسان کرد تا بخوابه
پانسمانش رو باز کرد
پرستار با وسایل پانسمان اومد داخل
مشغول شدن
اصلا نگاه که میکردم حالم بد میشد
به سمت پنجره رفتم و به بیرون خیره شدم
چند دیقه گذشت که دکتر گفت کارمون تمومه
برگشتم، اول به احسان که خوابیده بود نگاه کردم
بعدش روبه دکتر گفتم
مهدی:همش درد داره این
دکتر:طبیعیه، نگران نباشید،فقط نزارید به خودش فشار بیاره،زیاد نشینه، غذای سنگین هم که هضمش یکم سخته رو نخوره،مایعات زیاد بخوره
مهدی:ممنونم
دکتر رفت بیرون روی تخت نشستم،آروم ملافه رو کشیدم روش، عرق کرده بود و موهاش چسبیده بود بههم
با دستم موهاشو درست کردم
بوسهای روی موهاش زدم
من بخاطر داشتن اینا هزار بارهم از خدا تشکر کنم بازم کمه، خدا از بچگی اینارو کنارم قرار داد، خداروشکر فاصله سنی زیادی هم نداریم، ۹سال فقط، اما این فاصله کم هیچ وقت باعث نشد که بهم بیاحترامی کنن
از خدا انقدر ممنونم که رسولم داد،
انقدر بهشون وابسته بودم که اصلا به ازدواج فکر نکردم، چرا باید یه خانواده دیگه تشکیل بدم وقتی خدا بهم یه خانواده داده، خانوادهای که حاضرم جونمم بدم ولی شاد باشن، بخندن، این خانواده رو با دنیا عوض نمیکنم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:خانواده🙂💘
نعمتالهی/زنگارღ
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحَ
یه نکته رو بگم
اینجا مهدی گفت ۹ سال بزرگتره، باید بگم منظورش از امیرحسین بود که ۹ سال بزرگتره، از احسان ۱۳ سال بزرگتره
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و شصت و چهارم 💛
#محمد
از حال عطیه که خیالم راحت شد برگشتم سایت
خیلی کار داشتم واسه همین نتونستم برم خونه
پشت میزم نشستم،
سیستم رو باز کردم، ساعت ۱۰شب بود
بد بود الان بهش زنگ بزنم واسه همین بهش پیام دادم
محمد:سلام محسن، حال احسان خوبه؟
گوشی رو کنار گذاشتم، در اتاق زده شد علی اومد داخل
علی:سلام آقا
محمد:سلام چیشده؟
علی:آقا الان یکی از بچههای آگاهی تماس گرفت و گفت که یه جنازه پیدا کردن،
محمد:جنازه کیه؟
علی:فعلا معلوم نیست آقا، گفتن که اول ما بریم واسه شناسایی
محمد:الان که دیگه نمیشه
علی:بله گفتن فردا صبح زود بریم واسه شناسایی
محمد:خیله خب، علی امشب از متهمین بازجویی نشد؟
علی:آقا به درخواست مقامات قضایی دکترشهیدی مجبور شدن از اون خانمه بازجویی کنن
محمد:راستی اون خانمه کی هست؟اصلا وقت نکردم اینارو بپرسم
علی:آقا این خانم روژین خادمیِ،۳۵ سالشه، دورگه، پدرش ایرانی مادرش اهل اماراتِ
محمد:خب دیگه چی
علی:نامزد ساموئلِ، توی نیویورک زندگی میکنه، بخاطر دستگیری ساموئل اومد ایران، طبق بازجویی هایی که امروز ازش شد فهمیدیم به دستور اون منصور اومده اینجا، و علیرضا رو دزدیده، حالا آقا جالبه بدونید میخواسته علیرضا از مرز رد کنه
محمد:از مرز رد کنه؟؟کجا؟چرا؟
علی:آقا میگفته از علیرضا خوشش اومده،واسه همین میخواسته بفرستن ترکیه بعد وقتی کارشون تموم شد برن ترکیه از اونجا باهم به نیویورک برن، دقیقا میخواست فردا اینکارو بکنن
محمد:عجججب
علی:یعنی واقعا خدا بهمون نظر کرد این اتفاق نیفتاد
محمد:خداروشکر،خب ساموئل چی؟
علی:آقای عبدی گفتن چون قبلا از ساموئل بازجویی شده بیشتر تمرکزمون روی خانم خادمی باشه
محمد:خیله خب،ممنون علی برو خونه یکم استراحت کن خستهای
علی:نه آقا باید به کارام برسم
محمد:این مدت اصلا استراحت نداشتی آخه
علی:مهم نیست آقا،فعلا جون دارم
محمد:هرطور راحتی،ولی حتما امشب یکم بخواب
علی:چشم،کاری باهام ندارین؟
محمد:نه ممنون
علی که رفت منم بلند شدم،واسه خودم یه لیوان چایی ریختم از صبح هیچی نخورده بودم، از توی ظرف بیسکویت برداشتم خواستم بزارم تو دهنم که گوشیم زنگ خورد
به سمت میز رفتمو گوشیمو برداشتم
بدون نگاه کردن به اینکه پشت خط کیه جواب دادم
محمد:بفرمایید
محسن:سلام آقامحمد خودمون
محمد:به سلام آقای پدربزرگ
محسن:محمممد
محمد:😂معذرت میخوام،نمیدونی چه کیفی میده وقتی پدربزرگ صدات میکنم
محسن:ای خدا یه عمری به من بده، من نوهدار شدن اینو ببینم
محمد:به قول همون پسر مو فرفریت بشین تا توفیقت بشه
محسن:از دست تو، راستی حال همسرت چطوره؟
محمد:خوبه خداروشکر
محسن:چیشده بود؟خیلی نگران شدم،ولی خب گفتم سرت شلوغه زنگ نزدم
محمد:هیچی،فشارش رفته بود بالا، بهتره
محسن:خداروشکر
محمد:چرا آروم حرف میزنی محسن
محسن:علیرضا کنارم خوابه
محمد:حرف زد؟
محسن:نه بابا
محمد:کسی پیشتون هست؟تنها نمونید
محسن:زینب اومد نیم ساعت پیش،ولی چرا تنها نمونیم؟
محمد:چون الان شماها حال و حوصله ندارین، منم خوب شمارو میشناسم
محسن:نه نگران نباش،زینب هست، بنده خدا از اون موقع که اومده داره غذا درست میکنه، هرچی هم بهش میگیم از بیرون میگیریم مگه قبول میکنه
محمد:خدا خیرش بده
محسن:راستی از سوژه چهخبر؟
محمد:فعلا من حال و حوصله توضیح ندارم،آها محسن فقط مراقب علیرضا و رسول باش،تنها بیرون نیان، برای رسول تمیم گذاشتم تا مراقبش باشن،هنوز منصورُ پیدا نکردیم،اصلا نمیدونیم همدستهاش کیا هستن، واسه همین خیلی مراقبشون باش
محسن:خیله خب باشه،فقط احسان و مهدی چی؟اونام تو خطرن؟
محمد:فکر نمیکنم ولی خب براشون مراقب میزارم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:اینبار با شما😊💛