(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و شصت و دوم💛
#احسان
احسان:چرا جور نشه؟
فرشید:واسه خریدنش ۵ونیم میلیارد پول میخواد
احسان:چقدر دارین؟
فرشید:کلا ۴میلیارد داریم،اونم با فروش این خونه و پساندازمون، یک ونیم میلیارد کم داریم متاسفانه
احسان:چندمتره؟
فرشید:۱۱۵ متر
احسان:خب چرا انقدر بزرگ؟؟۷۵ متری هم واسه دونفرتون بسه دیگه
فرشاد:والا منم همینو میگم، حالا احسان ،رفته دست گذاشته رو خونه ۱۶۰ متری، اونم تازه ساخت، ۱۰ میلیارد پولش بود،بزور جلوشو گرفتم وگرنه انقدر خوشش اومده بود
احسان:😂فرشید چهخبره؟دونفرید دیگه بابا
فرشید:من خونه بزرگ دوست دارم
احسان:دیگه شرمنده، نمیتونید که بخاطر دوست داشتن شما انقدر هزینه کنید،
فرشاد:والا، ببین از ارث پدری یه زمین بهمون رسیده، اونو گذاشتیم فروش، اون زمین هم زیاد بزرگ نیست که پول زیادی بتونیم گیر بیاریم، بعد آقا دلش خونه بزرگ میخواد
داوود:اصلا خونتون که قشنگه
فرشاد:این داداش من کرم داره، پول نمیتونه تو دستش نگه داره
فرشید:تنها میشیم فرشادا
سعید:خب فرشید بدبختا راست میگن دیگه،۱۱۵ متر هم زیاده کلهشقی چقدر تو آخه
احسان:شاید میخواد زن بگیره بابا
سعید:ما از خدامون زن بگیره
فرشاد:بیخود
احسان:وا فرشاد بهتوچه آخه
فرشاد:یعنی چی بهمن چه، فرشید بخدا زن بگیری آتیشت میزنم
داوود:چرا؟یه عروسی میافتیم دیگه
احسان:همونو بگو دیگه، اینهمه هم ساقدوش داره ماشاالله😂
فرشاد:دهنتون ببندید، این زن بگیره من تنها میشم
داوود:چطور دوسال تحمل کردی
فرشاد:اونموقع سخت گذشت خب
فرشید:میشه تموم کنید؟
سعید:🤣وای احسان نیستی قیافه فرشیدو ببینی، چنددقیقه تو شک بود
احسان:جدی میگم فرشید، بیا زن بگیر، به ما نمیدن ولی به پسر خوشگلا زود زن میدن
فرشید:خفه بابا، کی حرف زن زد آخه، گفتم خونه بزرگ دوست دارم، خودم پولشو جور میکنم، والا
فرشاد:آفرین، اصلا چه معنی میده تا وقتی داداش کوچیکه زن نگرفته داداش بزرگه زن بگیره
محمدامین:پس بگووو، این آقا دلش یه جا گیر کرده واسه همین سنگ ازدواج نکردن فرشیدُ میزنه به سینه
فرشاد:پس چی، آنقدر خوشگله که نگو
داوود:اوه اوه، داداش زودتر میگفتی یه شیرینی ازت میگرفتیم
فرشاد:خجالت میکشیدم دیگه
احسان:دهنتون سرویس این فرشاد داره باهاتون شوخی میکنه،الان میخواد بگه اسمش فرشیده😂
فرشاد:چرا لو دادی آخه
فرشید:کشتمت فرشاد
صدای داد و هوار این دوتا بلند شد، خنده از لبهام نمیافتاد
سعید:دیوونهخون اومدیم
احسان:اون فرشاد همینجوریه،آنقدر مارو دست انداخته که نگو
محمدامین:اگه راست راسَکی عاشق بشه باور نمیکنیم
داوود:حداقل این یه امید بهتون میده،شما چرا ازدواج نمیکنید؟؟شرایط شما که بهتر ازماست
احسان:کی به ما زن میده آخه داوود، تو پیدا کن فرداش عقدش کنم
داوود:😂پرو نشو دیگه،بعدم اگه پیداکنم واسه خودم پیدا میکنم نه تو
احسان:پس دهن بسه، وای بچه ها خیلی خندیدم زخمم درد گرفت
سعید:نخند مگه مجبوری برادر
احسان:مگه میشه به چرت و پرتای شما نخندید؟؟
محمدامین:احسان، این دوتا هنوزم دارن باهم کلکل میکنن
احسان:خیلی خوشن
داوود:بیغم عالمن
احسان:واقعا
سعید:خب خندوانه بسه بچهها، احسان برو استراحت کن
احسان:شوخی کردم بچهها، حالم خوبه نیاز ندارم به استراحت
داوود:نه دیگه، ماهم باید بریم خونه، دیر وقته، توام باید زود سرپا بشی
احسان:حتما
سعید:آره زودتر سرپا شو قرار فوتبال بزاریم
احسان:شماها خدایی عشق دنیارو میکنیدا
سعید:پس چی
فرشاد:اَه قطع کنید دیگه، آنقدر منو زد که بالا آوردم
محمدامین:اون بخاطر پرخوری خودته
فرشاد:قطع کن قطع کن، اعصابم بههم ریخت،احسان فردا میایم دیدنت، خدافظ
احسان:خدافظ
گوشی رو گذاشتم روی میز کنار تخت،
خندیدم
مهدی:چه عجب بلاخره تموم شد حرفاتون
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:خونه و عاشقی🤣🤦🏻♀👌🏻
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و شصت و سوم💛
#احسان
مهدی:چه عجب بلاخره تموم شد حرفاتون
برگشتم سمت عمو، لبخندی زدم و گفتم
احسان:ببخشید، نذاشتم بخوابید
عمو از جاش بلند شد اومد سمتم، تختو به حالت اولش برگردوند،
مهدی:بگیر بخواب بسه
احسان:خسته نیستم بخدا، عمو
مهدی:جانم؟
احسان:اگه یه سوال بپرسم مرگ احسان جواب میدی؟
مهدی:دفعه آخری باشه مرگ خودتو قسم خوردی، اوکی؟
احسان:اوکی
مهدی:حالا بپرس
احسان:علیرضا..
مهدی:احسان جان، گفتم بهت علیرضا حالش خوبه
احسان:پس چرا بچهها میگفتن ترسیده
مهدی:چه توقعی داری احسان؟بچه رو گروگان گرفته بودن، نترسه؟؟وقتی تنها بوده
احسان:بله،ببخشید
عمو از توی یخچال آبمیوه برداشتُ ریخت توی لیوان، گرفت سمتم
مهدی:بخور لبات خشکه
ممنونم زیر لب گفتمو آروم آروم خوردم
هرچی میخوردم دردم بیشتر میشد، ولی هیچی نگفتم
هنوز به نصف هم نرسیده بود که گذاشتم روی میز
مهدی:بخور دیگه
سری از روی نه تکون دادم
مهدی:درد داری؟
دردمو دیگه نمیتونستم پنهان کنم، درثانی اگه مخفی هم میکردم عمو میفهمید
مهدی:میرم به پرستار بگم بیاد
عمو رفت بیرون، ملافه رو محکم تو دستم فشار میدادم، سرمو میزدم به بالشت، دردم انقدر زیاد بود که پتانسیل اینو داشتم داد بزنم
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆☆
#مهدی
دکترش کنار پرستار بود،
وقتی گفتم حالش بده خوده دکتر اومد باهام
در اتاقو باز کرد رفتیم داخل
بمیرم براش،همینجوری از درد آروم ناله میکرد
دکتر زخمشو دید،یه آمپول به سرم تزریق کرد
بعدم آروم کمک احسان کرد تا بخوابه
پانسمانش رو باز کرد
پرستار با وسایل پانسمان اومد داخل
مشغول شدن
اصلا نگاه که میکردم حالم بد میشد
به سمت پنجره رفتم و به بیرون خیره شدم
چند دیقه گذشت که دکتر گفت کارمون تمومه
برگشتم، اول به احسان که خوابیده بود نگاه کردم
بعدش روبه دکتر گفتم
مهدی:همش درد داره این
دکتر:طبیعیه، نگران نباشید،فقط نزارید به خودش فشار بیاره،زیاد نشینه، غذای سنگین هم که هضمش یکم سخته رو نخوره،مایعات زیاد بخوره
مهدی:ممنونم
دکتر رفت بیرون روی تخت نشستم،آروم ملافه رو کشیدم روش، عرق کرده بود و موهاش چسبیده بود بههم
با دستم موهاشو درست کردم
بوسهای روی موهاش زدم
من بخاطر داشتن اینا هزار بارهم از خدا تشکر کنم بازم کمه، خدا از بچگی اینارو کنارم قرار داد، خداروشکر فاصله سنی زیادی هم نداریم، ۹سال فقط، اما این فاصله کم هیچ وقت باعث نشد که بهم بیاحترامی کنن
از خدا انقدر ممنونم که رسولم داد،
انقدر بهشون وابسته بودم که اصلا به ازدواج فکر نکردم، چرا باید یه خانواده دیگه تشکیل بدم وقتی خدا بهم یه خانواده داده، خانوادهای که حاضرم جونمم بدم ولی شاد باشن، بخندن، این خانواده رو با دنیا عوض نمیکنم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:خانواده🙂💘
نعمتالهی/زنگارღ
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحَ
یه نکته رو بگم
اینجا مهدی گفت ۹ سال بزرگتره، باید بگم منظورش از امیرحسین بود که ۹ سال بزرگتره، از احسان ۱۳ سال بزرگتره
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و شصت و چهارم 💛
#محمد
از حال عطیه که خیالم راحت شد برگشتم سایت
خیلی کار داشتم واسه همین نتونستم برم خونه
پشت میزم نشستم،
سیستم رو باز کردم، ساعت ۱۰شب بود
بد بود الان بهش زنگ بزنم واسه همین بهش پیام دادم
محمد:سلام محسن، حال احسان خوبه؟
گوشی رو کنار گذاشتم، در اتاق زده شد علی اومد داخل
علی:سلام آقا
محمد:سلام چیشده؟
علی:آقا الان یکی از بچههای آگاهی تماس گرفت و گفت که یه جنازه پیدا کردن،
محمد:جنازه کیه؟
علی:فعلا معلوم نیست آقا، گفتن که اول ما بریم واسه شناسایی
محمد:الان که دیگه نمیشه
علی:بله گفتن فردا صبح زود بریم واسه شناسایی
محمد:خیله خب، علی امشب از متهمین بازجویی نشد؟
علی:آقا به درخواست مقامات قضایی دکترشهیدی مجبور شدن از اون خانمه بازجویی کنن
محمد:راستی اون خانمه کی هست؟اصلا وقت نکردم اینارو بپرسم
علی:آقا این خانم روژین خادمیِ،۳۵ سالشه، دورگه، پدرش ایرانی مادرش اهل اماراتِ
محمد:خب دیگه چی
علی:نامزد ساموئلِ، توی نیویورک زندگی میکنه، بخاطر دستگیری ساموئل اومد ایران، طبق بازجویی هایی که امروز ازش شد فهمیدیم به دستور اون منصور اومده اینجا، و علیرضا رو دزدیده، حالا آقا جالبه بدونید میخواسته علیرضا از مرز رد کنه
محمد:از مرز رد کنه؟؟کجا؟چرا؟
علی:آقا میگفته از علیرضا خوشش اومده،واسه همین میخواسته بفرستن ترکیه بعد وقتی کارشون تموم شد برن ترکیه از اونجا باهم به نیویورک برن، دقیقا میخواست فردا اینکارو بکنن
محمد:عجججب
علی:یعنی واقعا خدا بهمون نظر کرد این اتفاق نیفتاد
محمد:خداروشکر،خب ساموئل چی؟
علی:آقای عبدی گفتن چون قبلا از ساموئل بازجویی شده بیشتر تمرکزمون روی خانم خادمی باشه
محمد:خیله خب،ممنون علی برو خونه یکم استراحت کن خستهای
علی:نه آقا باید به کارام برسم
محمد:این مدت اصلا استراحت نداشتی آخه
علی:مهم نیست آقا،فعلا جون دارم
محمد:هرطور راحتی،ولی حتما امشب یکم بخواب
علی:چشم،کاری باهام ندارین؟
محمد:نه ممنون
علی که رفت منم بلند شدم،واسه خودم یه لیوان چایی ریختم از صبح هیچی نخورده بودم، از توی ظرف بیسکویت برداشتم خواستم بزارم تو دهنم که گوشیم زنگ خورد
به سمت میز رفتمو گوشیمو برداشتم
بدون نگاه کردن به اینکه پشت خط کیه جواب دادم
محمد:بفرمایید
محسن:سلام آقامحمد خودمون
محمد:به سلام آقای پدربزرگ
محسن:محمممد
محمد:😂معذرت میخوام،نمیدونی چه کیفی میده وقتی پدربزرگ صدات میکنم
محسن:ای خدا یه عمری به من بده، من نوهدار شدن اینو ببینم
محمد:به قول همون پسر مو فرفریت بشین تا توفیقت بشه
محسن:از دست تو، راستی حال همسرت چطوره؟
محمد:خوبه خداروشکر
محسن:چیشده بود؟خیلی نگران شدم،ولی خب گفتم سرت شلوغه زنگ نزدم
محمد:هیچی،فشارش رفته بود بالا، بهتره
محسن:خداروشکر
محمد:چرا آروم حرف میزنی محسن
محسن:علیرضا کنارم خوابه
محمد:حرف زد؟
محسن:نه بابا
محمد:کسی پیشتون هست؟تنها نمونید
محسن:زینب اومد نیم ساعت پیش،ولی چرا تنها نمونیم؟
محمد:چون الان شماها حال و حوصله ندارین، منم خوب شمارو میشناسم
محسن:نه نگران نباش،زینب هست، بنده خدا از اون موقع که اومده داره غذا درست میکنه، هرچی هم بهش میگیم از بیرون میگیریم مگه قبول میکنه
محمد:خدا خیرش بده
محسن:راستی از سوژه چهخبر؟
محمد:فعلا من حال و حوصله توضیح ندارم،آها محسن فقط مراقب علیرضا و رسول باش،تنها بیرون نیان، برای رسول تمیم گذاشتم تا مراقبش باشن،هنوز منصورُ پیدا نکردیم،اصلا نمیدونیم همدستهاش کیا هستن، واسه همین خیلی مراقبشون باش
محسن:خیله خب باشه،فقط احسان و مهدی چی؟اونام تو خطرن؟
محمد:فکر نمیکنم ولی خب براشون مراقب میزارم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:اینبار با شما😊💛
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و شصت و پنجم💛
#محمد
محمد:فکر نمیکنم ولی خب براشون مراقب میزارم
محسن:ممنون
محمد:راستی فردا یکم زودتر بیا اداره
محسن:باشه زود میام
محمد:به رسولم بگو علیرضا رو بیاره اینجا، میدونم الان هیچ کدومتون حال و حوصله بچه نگهداری ندارین
محسن:نهبابا، زینب میبره پیش خودش،اونجا علی و حامد هستن باهاشون بازی میکنه
محمد:خیله خب،
محسن:تو کجایی الان؟خونه؟
محمد:ادارهام
محسن:محمممد، زنت تازه از بیمارستان مرخص شده بعد تو پاشدی رفتی اداره؟
محمد:میرم خونه حالا،تا کی مهدی میخواد بمونه تو بیمارستان؟
محسن:همین امشب،اون الان چند روزِ نخوابیده، نمیزارم بیشتر بمونه
محمد:خیله خب،فقط رسول تا وقتی نگفتم نره بیمارستان
محسن:خیله خب باشه
خط سفیدم زنگ خورد،
محمد:محسن من باید برم خدافظ
محسن:خدافظ
تماس رو قطع کردمُ خط سفیدم رو جواب دادم
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محسن
پتو رو کشیدم روش
آباژورُ روشن کردم تا اگه بیدار شد نترسه
درم باز گذاشتم
رفتم تو آشپزخونه
محسن:خسته نباشی
زینب برگشت سمتم و لبخند زد
زینب:سلامت باشی
محسن:چهخبره، چرا خودتو به زحمت انداختی آخه خواهر من،سوپ دیگه واسه چی درست کردی
زینب:واسه احسان، اومدنی به مهدی زنگ زدم گفتم چی میتونه بخوره، گفت مایعات، واسه همین سوپ درست کردم، امیرحسین بیدار بشه بهش میگم ببره براشون
محسن:دستت درد نکنه، رضا شاکی میشه از دستم فکر کنم
زینب:این چه حرفیه محسن، اتفاقا خودش بهم زودتر گفت بیام کنارتون
محسن:علی چطوره؟
زینب:بمیرم الهی واسه بچم
همینجوری که لیوان چایی رو میذاشت جلوم گفت
زینب:از وقتی شنید علیرضا رو گرفتن حالش انقدر بده، تو این مدت کم به علیرضا خیلی وابسته شده، امروز وقتی شنید پیدا شدهها میخواست بیاد ببینتش، رضا بزور جلوشو گرفت تا بازم به پاهاش صدمه نزنه
محسن:بازم؟؟مگه اتفاقی افتاده
زینب صندلی رو عقب کشیدو نشست
زینب:چند روز پیش حالش بد بود، گفت میخواد بیاد اینجا، هم به تو زنگ زد هم به امیرحسین، ولی هیچ کدوم گوشی رو جواب ندادین
محسن:این مدت سرمون خیلی شلوغ بود زینبجان، نفهمیدم حالا چشیده؟
زینب:میخواست بیاد ولی خب جلو در پاهاش گیر میکنه به پادری و میفته، بمیرم الهی واسه بچم، چند روزِ همینجوری درد میکشه دکترم بردیمش، گچ پاهاشو باز کرد و دوباره از پاش عکس گرفتن بعد دکتر گفت که شکستگی پاهاش خیلی جدیه و نباید ضربه بخوره ،واسه همین دوباره گچ گرفتن تا یه ماه هم باید بمونه
محسن:الان باید بهم بگی؟حالش چطوره؟خونست یا بیمارستان
زینب:برادر من چه انتظاری ازم داری،فکر میکنی میتونستم تو این وضعیت درباره علی هم بهت بگم نگرانیت بیشتر بشه؟بعدم فعلا حالش خوبه، امروز خوبتر، خونهاست الان
محسن:فردا باید برم ببینمش
زینب:نمیخواد داداش،به علیرضا و احسان برس،البته بنظرم الان تنها کسی که بهت نیاز داره رسوله، از وقتی اومدم رفته تو بالکن، یه نیم ساعتی میشه
برو کنارش یکم دلداریش بده
محسن:چی بگم بهش آخه، قول بدم حرف میزنه، ولی اگه حرف نزد و بد قول شدم چی؟
زینب:چرا نا امید میشی آخه داداش، این همه دکتر خوب تو این شهر هست،علیرضا هم یکم ترسیده همین،آنقدر با این فکرا خودتو اذیت نکن محسن، برادر من سنی ازت گذشته، این هیجانات واقعا واست زیادیه
محسن:مگه ۹۰ سالمه زینب
زینب:خب داداش راست میگم دیگه، یکم به فکر خودت باش،الان دیگه یه پسرم به خونت اضافه شد، همینطور یه کوچولو خوشگل، وظایفت چند برابر شده پس باید یکم به خودت فکر کنی، اصلا چرا یه مدت مرخصی نمیگیرید؟باهم دیگه برین سفر هم حال و هوای خودتون عوض میشه هم اون بچم رسول
محسن:الان تو این وضعیت سفر زینب؟احسان تو بیمارستان، علیرضا اینجوری، حال و روز امیرحسینم زیاد خوب نیست، از طرفی هم رسول، بعد سفر
زینب:مگه من گفتم همین فردا پاشو بار و بندیلتو جمع کن برو سفر؟وقتی که..عه عزیز عمه بیدار شدی
برگشتم پشت سرم دیدم علیرضا جلوی در وایساده بود، زود کنارش رفتم چشماش خیس بود
بغلش کردم و برگشتم روی صندلی نشستم
دستی به سرش کشیدم
محسن:خوشگل بابامحسن چطوره؟ترسیدی بابا؟
سری تکون داد و بعدش محکم بغلم کرد
زینب:سلام عزیز عمه
با صدای زینب از بغلم بیرون اومد بهش نگاه کردو سری تکون داد
برگشت بهم نگاه کرد لبخندی زدم
محسن:چیزی میخوای بابا؟
دوباره سرشو تکون داد،کلافهام میکرد ولی خب مجبورم به تحمل و صبر
محسن:چه میخوای دورت بگردم؟
با دستش شکل لیوان درآورد و با سمت دهنش برد
دلم ریش ریش میشد از این حرکتها،چشمامو بستم
زینب:الان آب میارم واست عزیز عمه
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:ولم ریشریش میشه🥺❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و شصت و ششم💛
#محسن
علیرضا رو گذاشتم پیش زینب تا هم بهش غذا بده هم تنها نباشه
به سمت اتاق احسان رفتم درو باز کردم
امیرحسین خواب بود نگاهی به لباسش کردم خداروشکر عوضش کرده بود
من نمیدونم این سرتقی و لجبازیش به کی رفته؟.. البته سوال کردن نداره معلومه به مهدی رفته، یعنی این امیرحسین کپی برابر اصل مهدیه، فقط از نظر ظاهر باهم تفاوت دارن وگرنه اخلاق و رفتار که همون
ولی خدایی از حد نگذریم امیرحسین خیلی مهربونه، مهدی هم مهربونه ولی خب زود عصبی میشه
پتورو از روش کشیدم ، هوای اتاق خیلی گرم بود و امیرحسینم عرق کرده بود
رادیاتورُ خاموش کردم
اومدم بیرون یکم گوشه درو باز گذاشتم تا هوای اتاق عوض بشه
به سمت بالکن رفتم
محسن:خسته نشدی؟؟
به سمتم برگشت
رسول:نه
کنارش رفتم،
محسن:بیا بریم داخل بابا اینجا سرده
رسول:هوا خوبه بابا
محسن:چرا اینجا وایسادی اخه؟
رسول:هیچی، دلم گرفته بود اومدم اینجا
محسن:قربون اون دل گرفتهات بره بابامحسن بیا بریم تو، علیرضا بیدار شده بیتابی تورو نکنه
رسول:خدانکنه، چشم بریم
اول گذاشتم رسول داخل بره بعدش خودم رفتم
رسول زود رفت آشپزخونه منم روی مبل نشستم
گوشیمو برداشتم شماره مهدی رو گرفتم
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆☆
#مهدی
خیلی خسته بودم ولی خب اونجوری که محسن زنگ زد گفت خیلی مراقب احسان باشم، ترسو انداخت به جونم
دیگه حتی خوابم به خودم حروم کردم تا اتفاقی نیفته
آخه برادر من نونت کم بود،آبت کم بود زنگ زدنت چی بود آخه
صندلی رو کنار تخت گذاشتم، واسه خودم یه لیوان آب ریختم
گوشیمو برداشتم، ایرپادم رو گذاشتم تو گوشم
آهنگ گذاشتم،
به ساعتم نگاهی کردم ۱۲ شب بود، چقدر ساعت زود میگذشت، به جان خودم حالا اگه تو ماموریت باشی، مثل مورچه میگذره اَه
نگاهی به احسان انداختم، هنوز رنگ پریدهاش تو چشم بود
ای بابا،این زودتر حالش خوب بشه طاقت ندارم دیگه بیمارستانُ تحمل کنم
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محمد
#صبح
دیشب تا صبح پلک رو هم نذاشتم و مشغول بودم
ساعت ۸ صبح بود
از پشت میز بلند شدم، کمرم خشک بود
رفتم نمازخونه تعداد کمی از بچهها اومده بودن
محسنم خوبه بهش گفتم زود بیاد، الان ساعت ۸ شده ولی نیومده آقا
محمد:شاهین بیا
شاهین:جان آقا
محمد:علی سایبری کجاست؟
شاهین:آقا خوابه
محمد:کی خوابیده؟
شاهین:بعد از نماز
محمد:خب پس اندازه خوابیده، برو صداش کن بگو بیاد پیش من کارش دارم، تو آشپزخونهام
شاهین:چشم آقا الان
رفتم آشپزخونه، اول آبی به صورتم زدم تا خواب از سرم بپره، بعدم یه چایی ریختم
میز صبحونه چیده شده بود
پشت میز نشستم یه تیکه نون برداشتم تو دهنم گذاشتم
چند دیقه گذشت چاییم رو خوردم علی اومد
علی:سلام آقا
محمد:سلام صبح بخیر آقاعلی، خوب خوابیدی؟
علی:بله آقا،ممنون
محمد:خب بیا یه چیزی بخور بعد بریم کلانتری
علی:خب بریم
محمد:گفتم اول بیا یه چیزی بخور بعد
علی:چشم آقا
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:کپی برابر اصل 😊🙏🏻
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و شصت و هفتم💛
#محمد
وارد کلانتری شدیم
وقتی گفتیم از کدوم ارگان اومدیم، راهنمایی کردن به اتاق سرهنگ صفایی
درو زدم و وارد شدم
بعد از حرفای معمول درباره جسد پرسیدم
محمد:میبخشید سرهنگ، دیشب به بنده گفتن که جسدی پیدا کردین ولی گفتید ما بیایم برای شناسایی، چرا؟
سرهنگ:بله من به بچه ها گفتم که اول به شما خبر بدن،طبق بررسی هایی که بچهها انجام دادن خونهای که اون جسد رو پیدا کردیم یکی از خونه های سوژه پرونده شماست
برای همین گفتم اول به شما خبر بدن،و اینکه دقیقا وقتی شما برای پیدا کردن اون پسر بچه رفته بودین بهمون از یه باجه تلفن تماس گرفتن و گفتن یه حسد هست تو اون خونه، واسه همینم من سروان موحد و با تیم عملیات فرستادم اونجا
محمد:یعنی دقیقا وقتی ما عملیات رو شروع کردیم بهتون زنگ زدن؟
سرهنگ:بله
محمد:باید جسدُ الان ببینم
سرهنگ:میگم یکی از بچهها شمارو ببره
محمد:مچکرم
سرهنگزنگ زدن و خواستن یکی بیاد
چند دیقه گذشت که در زده شد، وقتی وارد شد احترام نظامی گذاشت
قبلا دیده بودمش، اما اسمشو یادم نمیاد
سرهنگ:سجاد جان این آقایون رو ببر برای تشخیص اون جسد
سجاد:سلام آقا،چشم
سرهنگ:با سجاد برین،بهتون نشون میده
محمد:خیلی مچکرم ازتون،فقط لطفا تا بررسی شدن اون جسد هیچ کس چیزی در این باره ندونه
سرهنگ:حتما
تشکر کردم و بیرون اومدیم
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محسن
صبح رفتم بیمارستان، احسان که خواب بود
مهدی هم داشت با تلفن حرف میزد
اول صبر کن تلفنش تموم بشه
کنار تخت احسان رفتم،
دستاشو گرفتم و بوسهای روش کاشتم
چند دیقه گذشت که بلاخره آقا زحمت کشیدن تلفن رو قطع کردن
مهدی:سلام داداش
محسن:سلام، احسان چطوره؟
مهدی:منم خوبما
محسن:دیدم چقدر خوبی دیگه احوال نپرسیدم
مهدی:نامرد،دیشب درد داشت دوباره به دکتر گفتم اومد مسکن زدن بهش خوابید، نماز صبح بیدارش کردم بزور نماز خوند دوباره خوابید
محسن:خیله خب، تا نیم ساعت دیگه فرشاد میاد تو برو خونه
مهدی:خب هستم دیگه
محسن:برادر من شماهم به استراحت لازم دارین
مهدی:چه عجب منه بدبختم به یادت بودم
محسن:میزنمتا مهدی😂
مهدی:خب باشه بابا، البته داداش بیام فقط اون پسر الدنگت میخواد بره تو مخم
محسن:خوابه اون، بعدم تو اتاقاحسانِ، نرو پیشش
مهدی:نمیشه،راستی بنظرت چه تنبیهی در نظر بگیرم؟؟ میگم داداش چند ماه دیگه عیده، میخوای خونه تکونی امسال پای امیرحسین باشه؟رسول که سرش با علیرضا گرمه،احسانم که تیر نوش جان کرده فقط میمونه امیرحسین، نظرت نظرمه؟؟
محسن:فرشاد اومد تو برو
مهدی:ضد حال😐
خندهای کردم و خدافظی کردم
از اتاق بیرون اومد، ساعت ۸و ربع بود، محمد سر به تنم نمیزاره امروز
سریع سوار ماشین شدمُ به سمت اداره حرکت کردم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:بدبخت امیرحسین😐😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و شصت و هشتم💛
#محمد
روی جسد رو برداشت یکم نگاه کردمش فهمیدم منصوره
علی:اینکه منصوره
سجاد:میشناسید؟
علی:آره
محمد:خیله خب ممنون، فقط هیچی پیشش نبود؟موبایلی چیزی
سجاد:نه آقا هیچی
محمد:بچههای انگشتنگاری...
سجاد:آقا هیچ اثر انگشتی نبود، البته جز یه تار مو که فرستادیم آزمایشگاه، تا فردا جواب میاد
محمد:این شماره منه، فردا وقتی جواب اومد بفرست واسم
سجاد:چشم آقا
محمد:ممنون، خب بیا بریم برسونیمت اداره
سجاد:خیلی ممنون آقا، الان یکی از بچه ها میخواد بیاد، بعد باهم میریم
محمد:خب پس، خدانگهدار
سجاد:خدافظ
علی:خدافظ
سجاد:بسلامت
اومدیم بیرون، علی پشت فرمون نشست منم زود نشستم راه افتاد
___
وقتی رسیدیم علی رفت به بخش خودشون منم رفتم تو اتاقم
دیدم محسن رسیده
محمد:چه عجب
سر از برگههای روی میز برداشت
محسن:علیک سلام
به سمتش رفتمو روبه روش نشستم
محمد:سلام، چرا دیر اومدی؟خوبه گفتم زود بیا،حالا اگه نمیگفتم کی میخواستی بیای
محسن:😂معذرت میخوام،اومدنی علیرضا خیلی گریه میکرد رسولم نمیتونست آرومش کنه،بزور دیگه یکم آروم شد من اومدم، رسولم موند پیشش
محمد:خب مهدی و احسان چی؟
محسن:فرشادُ فرستادم پیش احسان تا مهدی بره خونه
محمد:خوب کاری کردی، حالا اینو داشته باش
محسن:چی
محمد:زمانی که ما توی خونه ساموئل بودیم امیرحسین خب غیب میشه
محسن:آره که چی؟
محمد:بهش دستور میدن تا با تیم عملیات برن به خونه اون یکی ساموئل
محسن:کی بهش دستور میده؟
محمد:سرهنگ صفایی
محسن:سرهنگ از کجا میدونه خونه ساموئل کجاست؟
محمد:استعلام گرفته
محسن:خب برای چی رفتن اونجا؟ما قبلا اونجارو که پاک سازی کرده بودیم
محمد:اونجا جسد منصور بوده
محسن:مطمئنی؟؟
محمد:آره، الان خودم رفتم جسدشو دیدم،خوده منصورِ
محسن:یعنی کی منصورُ کشته؟
محمد:احتمال میدم حذفش کرده باشن،چون همه کاراشو کرده بود،بعدم احتمال میداد که رسول رو تونسته حذف کنه،البته این نظریه منه
محسن:خب انگشتنگاری شده اونجا؟
محمد:آره ولی هیچ اثر انگشتی نبوده جز واسه منصور،اما یه تار مو پیدا کردن دعا کن واسه اونی باشه که منصورُ به قتل رسونده، اگه واسه خوده منصور باشه عملا به بنبست خوردیم
محسن:ایبابا
گوشی محسن زنگ خورد ببخشیدی گفتُ جواب داد
محسن:جانم رسول؟
رسول:...
محسن:باشه علیرضا آروم شد؟
رسول:...
محسن:خیله خب، فقط مراقب خودت باش، راستی امیرحسین بیدار بود اومدنی؟
رسول:...
محسن:اون کاغذ نمیخونه که
رسول:...
محسن:نه اشکال نداره، چند ساعت دیگه خودم بهش زنگ میزنم کاری نداری بابا؟
رسول:...
محسن:خدافظ
موبایلو قطع کرد، چشم دوخت بهمو گفت
محسن:رسول علیرضا رو رفته گذاشته تو خونه بعد الان میاد
محمد:اشکال نداره مراقب داره
محسن:مراقبش کیه؟نشناسه
محمد:نه نمیشناسه نگران نباش
محسن:باش
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:اینبار هم با شما😊🙏🏻
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و شصت و نهم💛
#مهدی
در خونه رو باز کردم، هوای بیرون خیلی سرد بود داشتم میلرزیدم
گرمای خونه که به صورتم خورد ناخواسته لبخندی زدم، ای خدایا دست و پنجه کسی که این بخاری و شوفاژ و هرچی که به گرما مربوط میشه رو درست کرده درد نکنه
کفش هامو گذاشتم توی جا کفشی
سوئیچ و گوشیمو روی اپن انداختم
کاپشنمو درآوردم و پرت کردم روی مبل
الان دلم فقط یه خواب میخواست بدون هیچ مزاحمی
رفتم تو آشپزخونه، از تو یخچال پارچ آبو برداشتمو سر کشیدم
در یخچالو بستم که نگاهم افتاد به یه برگه
دست خط رسول بود
رسول:سلام، داداش من علیرضا رو دارم میبرم خونه عمه زینب از اونجا هم میرم اداره، صبحونه رو چیدم لطفا،خواهشا یکم بخور، دیروز که هیچی نخوردی حداقل صبحونه بخور حالت بد نشه، مراقب خودتم باش خدافظ
برگه رو از روی در یخچال کندم،با دستام مچاله کردم
میخواستم باهات خوب باشم امیرحسین، اما دیگه نه
زود رفتم سمت اتاق
دیدم تاق باز گرفته خوابیده
مهدی:هووووی، پاشو ببینم
دیدم جواب نمیده
کنارش رفتم و محکم با پاهام زدم به پاش
صدای آخش اومد،دلم خنک شد،حقته
مهدی:پاشو ببینم
امیرحسین:عمو جان چته؟؟مگه نمیبینی خوابم؟
مهدی:جهنم،دیروز چرا هیچی کوفت نکردی؟؟باز بیفتی رو دستمون،پاشو تا من میرم بالا باید یه چیزی بخوری،بیام ببینم چیزی نخوردی خونت حلاله
بدون حرفی بلند شدم، رفتم بیرون
سوار آسانسور شدم
سرم نبض میزد، من نمیدونم چرا یکم درک ندارن، یکم درک کنن واسم عزیزن دلم نمیخواد چیزیشون بشه،اما اونا فکر میکنن واسه خودم میگم، نمیفهمن که جونم به جونشون وصله
آسانسور وایساد، در خونه رو باز کردم
هوای خونه سرد بود، خیلی وقته نه من اومده بودم اینجا نه امیرحسین
به سمت اتاقم رفتم،حولهام رو برداشتم رفتم حموم
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#امیرحسین
با بیحوصلگی نشستم پشت میز
صدای شکم بدبختم دراومده بود
یه تیکه نون برداشتم ولی دوباره گذاشتم روی میز
بلند شدم تلفن رو برداشتم شماره احسانو گرفتم
ولی خاموش بود
شماره بابا رو گرفتم،چندتا بوق خورد که جواب داد
محسن:سلام بابا
امیرحسین:سلام،
محسن:خوبی بابا؟کی بیدار شدی؟گفتم حداقل چند ساعت دیگه بیدار میشی اونقدر عمیق خواب بودی
امیرحسین:از صدقهسری برادر گرامتون بیدار شدم
محسن:از دست تو، امیرحسین چیزی خوردی؟
امیرحسین:میخورم بابا
محسن:وای توروخدا امیرحسین یه چیزی بخور مهدی باز قاطی نکنه
امیرحسین:چشم،بابا
محسن:جانم؟
امیرحسین:پیش احسانی؟حالش خوبه؟
محسن:نه باباجان من ادارهام فرشاد کنارشه،ولی حالش خوبه نگران نباش
امیرحسین:باشه بابا دستت درد نکنه
محسن:مراقب خودت باش امیرحسین، من باید برم
امیرحسین:چشم، خدافظ
محسن:خدافظ بابا
تلفن رو گذاشتم سرجاش
برگشتم،دولقمه خیلی کوچیک صبحونه خوردم و رفتم بالا
باید لباسامو عوض میکردم میرفتم اداره
اینجا که کسی نیست حوصلهام ندارم تنها بمونم
پس همون بهتر برم اداره
در خونه رو باز کردم
امیرحسین:عمو..عمو
جواب نشنیدم چند قدم رفتم دیدم صدای آب میاد
بیخیال شدم رفتم تو اتاقم، لباسامو عوض کردم
ساعتمو دستم کردم
انگشترمو هم دست انداختم
از اینه به صورت رنگ پریدهام نگاه کردم
چندتا سیلی به خودم زدم تا یکم رنگ و روم باز بشه
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:جونم به جونشون وصله🙂❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و هفتادم💛
#امیرحسین
در حموم رو آروم زدم
مهدی:چیه؟
امیرحسین:عمو من دارم میرم اداره
مهدی:خبرت، نیم ساعت صبر کن منم میام
امیرحسین:باش
نشستم روی مبل، کنترل رو برداشتم تلویزیونو روشن کردم
بیهدف شبکههارو بالا،پایین میکردم
هیچی نداشت که بابمیلم باشه
زدم شبکه کودک،داشت لاکپشتهای نینجا رو نشون میداد، برنامه کودک مورد علاقه حامد
صدارو تا ته کم کردم و چشم دوختم به تصاویر
ولی تمام فکر و ذکرم علیرضا و احسان بودن
چند دیقه گذشت که عمو اومد
مهدی:من لباس بپوشم بیام، راستی چیزی خوردی؟
امیرحسین:آره
مهدی:وای به حالت دروغ گفته باشی
امیرحسین:برو پایین ببین چیزی خوردم یا نه
مهدی:خاک تو سرت میزو جمع نکردی؟حیا نداری تو؟
امیرحسین:میشه ول کنی؟
مهدی:خیر
عمو رفت تو اتاق و درم بست
عمو راست میگفت بد بود اگه میزو جمع نمیکردم
بلند شدم رفتم پایین، پاهام انگار دارن یه وزن چند صد کیلوگرمی رو میکشن
میزو جمع کردم، پنیر و کره و مربا رو گذاشتم توی یخچال، ظرف گردو رو هم گذاشتم توی کابینت، لیوان و ظرفای کثیف هم گذاشتم توی سینگ، یکم آبو باز کردم که خیس بمونن
مهدی:کجایی؟بیا
امیرحسین:اومدم
دستامو شستم زود رفتم بیرون، کفش هامو پوشیدم با عمو رفتیم پایین
از جایی که اصلا حوصله رانندگی نداشتم و عمو هم خوب میدونست خودش بدون اینکه من حرفی بزنم سوئیچُ گرفتو نشست پشت فرمون
هنوز اثرات قرص خواب توی بدنم بود، وقتی نشستم صندلی رو خوابوندم، چشم بستم
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#احسان
از وقتی فرشاد اومده بود انقدر خندیدیم که نگو
خداروشکر بهم بیحسی زده بودن دردمو حس نمیکردم وگرنه که الان گوشه سردخونه بودم انقدر خندیدم
احسان:بسه بسه فرشاد حالم بد شد
فرشاد:جهنم
احسان:حالا اینارو ول کن خونه چیشد؟بحث دیشب؟
فرشاد:ببین من حلوا و خرمای فرشیدو پخش میکنم
احسان:خدانکنه چرا ؟
فرشاد:دیشب قولنامه رو دیدم، آقا خونه رو خریده ولی به کسی نگفته
احسان:چطوری ۵ میلیارد یه شبه جور کرد؟زمینتون فروش رفت؟
فرشاد:کجا سه میزنی احسان؟؟میگم هفته پیش خونه رو خریده، این فرشید از اون زمین بَدِش میاد واسه همین به فروش گذاشته به بهانه خونه
احسان:عجبا،نگفتی چطور پول جور کرده
فرشاد:قیمت خونه ۵ میلیارد نبوده
احسان:پس چنده؟
فرشاد:۴میلیارد،اون عوضی یک ونیم میلیارد بیشتر گفت
احسان:😂چه داداشی داریا
فرشاد:البته یه چیزیش خوبه
احسان:چی؟
فرشاد:اینکه از پسانداز من استفاده نکرده
باهاش حال کردم
احسان:از دست تو،حالا اگه استفاده میکرد سکته میکردی؟
فرشاد:ناقص چند ساعته
به همدیگه نگاه کردیمو زدیم زیر خنده
احسان:بچه ها چیکار میکنن؟
فرشاد:مشغول کار، شما هم که نیستی کارا زیاد شده
احسان:وای خدا کی مرخص میشم،این بوی گند بیمارستانو نمیتونم تحمل کنم
فرشاد:دیگه برادر من سه،چهار روز رو شاخشه
احسان:اَه
فرشاد:گیلاس یا گلابی؟
احسان:چی؟
فرشاد:کمپوت
احسان:آهان، تو که میدونی گلابی دوست ندارم
فرشاد:دوست داشتی هم نداشتیم داداش😂
احسان:از دست تو بشر یکم آدم شو
فرشاد:وقتی تو آدم شدی منم میشم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:خداروشکر اینا حالشون خوبه🙂🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و هفتاد و یکم💛
#فرشاد
همون موقع که رسیدم احسان درباره علیرضا ازم سوال پرسید
به هر زوری بود پیچوندمش
دیشب که تا صبح پلک رو هم نذاشتم الانم خوابم میومد ولی خب احسان مهم بود
اگه میفهمید قضیه رو میخواست پاشه از بیمارستان بره واسه همین نباید تا زمانی که حالش خوب میشد چیزی بفمه
به مسخرهترین چیزاهم میخندیدم تا احسان به علیرضا فکر نکنه
خداروشکر موفق هم بودم،
در پرس شده کمپوتُ باز کردم
یکم ریختم تو ظرفو دادم دستش
احسان:خودت چی
نشستم روی صندلی و سرمو تکیه دادم،
چشم بستمو گفتم
فرشاد:نوش جان، من نیم ساعت بخوابم، اگه درد داشتی صدام کن
احسان:باش
پاهامو انداختم روی پاهام
کم کم داشت خوابم سنگین میشد که صدای پیج بیمارستان بلند شد
ای کوفت،ای درد،ای حناق، ای خودم حلواتو پخش کنم، میمیری دودیقه زر نزنی من خوابم بگیره
با عصبانیت بلند شدم که احسان بنده خدا یه لحظه ترسید
احسان:چیشد؟
فرشاد:مرده شور این...
در اتاق زده شدو پرستار اومد داخل، ایش
پرستار:باید پانسمان ایشون رو عوض کنیم لطفا بفرمایید بیرون
نزدیک تخت رفتم، دست تو جیبم کردم و اخم کردم
فرشاد:لازم نیست برم بیرون، شما کارتون رو بکنید
پرستار:ولی..
فرشاد:ولی نداره آقا،زودتر کارتونو بکنید
دیگه هیچی نگفت، احسان معلوم بود بزور داره جلوی خندهشو میگیره
دراز کشید، پرستار هم مشغول عوض کردن پانسمان شد
جدیت خودمو حفظ کردم
چشم دوخته بودم بهش تا کاری نکنه، اونجور که آقامحسن توصیه کرد خط روش بیفته بدبختم
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#امیرحسین
سعی کردم به چیزی فکر نکنم
نه به علیرضا نه به رسول نه به احسان، به هیچ کس جز کارم فکر نکنم
چند مشت آب ریختم تو صورتم
بعد از پوشیدن یونیفورمم به سمت اتاقم رفتم
همین که نشستم در زده شد
امیرحسین:بله؟
سربازی درو باز کرد، بعد احترام نظامی اومد کنارم
امیرحسین:چیشده جمشیدی؟
سرباز:آقا سرهنگ گفتن که این پرونده رو بدم به شما
پرونده رو گرفتم، چند سرقت تو چند جا اتفاق افتاده
امیرحسین:همه این سرقتا تو این چند روز اتفاق افتاده؟
سرباز:بله آقا
امیرحسین:تو این ناحیه؟؟
سرباز:بله، همه این سرقتا توی ناحیه کلانتری ما اتفاق افتاده،سرهنگ گفتن زودتر سارقو پیدا کنید
امیرحسین:خیله خب،میتونی بری
دوباره احترام نظامی گذاشت و رفت بیرون
پرونده رو خوندم، سرقتهایی که شده محل هاشون خیلی نزدیکه، آخه مگه میشه تو دو روز ۳ سرقت؟اونم از طلا فروشی،پاساژ لباس مردونه،دیشبم که عابربانکو خالی کردن
تلفن رو برداشتم شماره سجادو گرفتم
سجاد:جانم؟
امیرحسین:یه لحظه بیا اتاقم
سجاد:اومدم
چند دیقه گذشت که سجاد اومد
سجاد:چیکارم داشتی؟
امیرحسین:قضیه این سرقتا چیه؟
سجاد:یکشنبه حوالی ساعت ۲ صبح به این طلا فروشی میرن، خیلی هم حرفهای عمل کردن
امیرحسین:مگه اونجا دوربین یا دزدگیر نداشته؟
سجاد:همهرو از کار انداخته،البته جای شکر داره یکی از همسایه های میبینه و سریع به پلیس زنگ میزنه، ماهم سریع میریم اونجا ولی خب انگار یکی بهش گفته واسه همین از دستمون فرار کرد،چیزه زیادی با خودش نبرده، ۴ تا النگو، دوتا دستبند، ۵تا انگشترطلا سفید،
امیرحسین:همین؟
سجاد:نه یه لحظه صبر کن، یادم نمیاد تو پرونده ذکر شده
پرونده رو نگاه کردم راست میگفت چرا این صفحه رو ندیده بودم،
امیرحسین:اوووم، ۴تا سکه بهارآزادی، ۳تانیم سکه
سجاد:آره، دیروز به یه لباس فروشی میرن و اونجا رو خالی میکنن
امیرحسین:عابربانکو چی؟
سجاد:با قفل فرمون زدن شیشه و همه چیشو داغون کردن بعد پولارو بردن،
امیرحسین:مغازه های اطراف رو برگردید ببینید دوربین داره یا نه، البته اگه دوربین هم داشته باشه بعید بدونم بتونیم پیداشون کنیم، خیلی حرفهای عمل کردن،
در اتاق باز شد و کمیل اومد داخل
تا خواستم حرفی بزنم زود گفت
کمیل:دوباره گزارش یه سرقت دادن اینبار بانک هدفشونه
سریع از جام بلند شدم،
امیرحسین:نیرو های عملیاتی سریع اونجا مستقر بشن
سجاد تو با من بیا، کمیل توام به سرگرد گزارش کن، فقط خداکنه گروگان نداشته باشه که داره، زوباشین
با سجاد سریع سوار ماشین شدیم
نیرو های عملیاتی هم راه افتادن
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:بنده خدا فرشاد😂🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت دویست و هفتاد و دوم💛
#محمد
ظهر شده بود، رسولم از وقتی اومده بود پشت میزش بود
خداروشکر بعد از پیدا کردن علیرضا یکم حالش خوب بود، البته نگرانی بابت حرف نزدنش اعصابشو خورد میکرد
بلند شدم رفتم پایین، محسن کنار رسول بود
محمد:چه خبر استاد رسول
رسول برگشت خواست بلند بشه نذاشتم
محمد:چی پیدا کردی؟
رسول:یه چیز خوب که کمکمون میکنه
محمد:خب
رسول:آقا گفتید که بررسی کنم کی به آگاهی زنگ زده برای جسد منصور
محمد:خب آره
رسول:آقا اینجارو نگاه کنید،من دوربین یه مغازه که نزدیک این باجه تلفن بود رو هک کردم، دقیقا ساعتی که به آگاهی تماس گرفتن برای خبردادن جسد، این آقا توی باجه بوده،
محسن:چهرهاش معلومه؟
رسول:خیر
محمد:این بود اون چیزه خوب که کمکمون میکنه؟؟
رسول:نه،این آقا تموم دوربین های اون محل رو میشناخته، و چهرهشو نشون نداده، پیاده وارد میدون میشه، اونجا از پیادهرو که میخواسته عبور کنه ناخواسته سرشو بلند میکنه و دوربین های شهری چهرهشو ثبت میکنه
محمد:خب این تصویرُ توی دیتا..
رسول:ولی این چهره خودش نیست آقا که من شناسایی کنم
محسن:رسول کار داریم
رسول:آقا من وقتی به این مرحله رسیدم خواستم مشخصاتش رو پیدا کنم ولی خب هیچ جا نتونستم پیدا کنم، گفتم بزار ادامه تصاویرو ببینم شاید تونستم یه سرنخ ازش پیدا کنم
محمد:کردی؟
رسول:بعله، آقا اینجا وارد اتوبوس میشه،و توی این ایستگاه پیاده میشه،وارد مترو و بعد از پلهبرقی پایین میره اینجا وارد قطار میشه،توی انقلاب از قطار پیاده میشه
حالا میاد میره این سوپری، وارد میشه
محسن:خب اونجا چیکار داره؟
رسول:یه لحظه آقا صبر کنید متوجه میشید
به تصاویر داشتم نگاه میکرد هیچ کس با اون ظاهر خارج نشد
محمد:خارج نشد که، بعدم توی سوپری دوربین نیست؟
رسول:چرا آقا، ولی اون آقا خارج شده،ببینید
به فردی که رسول رو زوم کرده بود نگاه کردم، ولی اون فرد نبود
محسن:این،اون نیست که
رسول:چرا همونه، لباساش، کفش هاش و همینطور خالکوبی روی گردنش، همونه، ماسک لاتکس زده بود،از اینجا که بیرون رفت دنبالش کردم رسیدم به خونهاش
محمد:الان تو خونهشه؟
رسول:داوود
داوود اومد سمتون.
داوود:جانم؟
رسول:تصاویری که بهت دادم،اون از خونه کسی بیرون نیومد؟
داوود:نه
محمد:مطمئنی داوود؟؟
داوود:آقا کسی از خونه بیرون نرفته، احتمال اینکه در پشتی داشته باشه هم خیلی کمه، اینجور خونه های ویلایی ۴۰ متری در پشتی فکر نکنم داشته باشه
محمد:اگه حرف تو درست باشه ۹۹ درصد راه خروجش فقط همین در باشه و اگه همون ۱درصد الان فرار کرده چی؟نباید به ظاهر خونه توجه کرد، میریم اونجا، رسول مشخصات و لوکیشن خونه رو بفرست تو تبلت، حکم قضایی هم فراموش نشه
رسول:چشم آقا
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#حامد
از وقتی علیرضا اومده همینجوری یه گوشه مبل جمع شده
علی هم که باز درد پاهاش شروع شده بود مسکن خورد و خوابید، در ثانی علیرضا رو نمیتونست توی این حال ببینه
رفتم بیرون براش پشمک گرفتم
برگشتم خونه، کنارش نشستم
حامد:خوشگلم ببین چی واست خریدم؟پشمک که دوست داشتی بیا بخور دورت بگردم
سری به نشونه نه تکون داد
آروم بغلش کردمو نشوندمش روی زمین خودمم جلوش نشستم،
حامد:خب پس اگه نمیخوری یه کاره دیگه باهاش میکنیم😜
یکم از پشمک رو برداشتم و واسه خودم سبیل سفید درست کردم
حامد:😂بامزه شدم؟
دیدم لبخندی زد، خب پس دارم خوب پیش میرم
بلند شدم آینه آوردم گذاشتم کنارمون
به خودم توی آینه نگاه کردم ترکیدم از خنده
دیدم علیرضا هم خم شده از آینه بهم نگاه میکنه، واسش یه چشمک زدمو خندیدم
یکم دیگه پشمک برداشتم گذاشتم روی موهام
حامد:بابا نوئل شدم رفتا😂
علیرضا خندید، خداروشکر که بلاخره خندید
یکم دیگه برداشتمو اینبار گذاشتم رو موهای علیرضا
زود اومد جلوی آینه خودشو که دید خندید
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:بلاخره خندید😃😍