eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
871 دنبال‌کننده
225 عکس
110 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
آقا علیرضا 🌱
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡ پارت¹♡ دکتر:خب آقای محمدی خداروشکر که حالتون خوبه و میتونید پاهاتونُ مثل روز اول تکون بدین، فقط باید مراقب باشید ضربه‌های سنگین و محکم به پاتون وارد نشه، تا یه مدت بهش فشار نیارید بخاطر پلاتین پاتون علی:بله چشم،ممنونم ازتون دکتر:خواهش میکنم وظیفه بود،امیدوارم دیگه اینجا نبینمت علی:ان‌شاءالله،بااجازه رسول:خدانگهدار دکتر:بسلامت از فیزیوتراپی بیرون اومدیم یه نفس عمیق کشیدم رسول:آلودگیِ‌ها علی:تف تو این شانس رسول:😂بیا سوار شو بریم، من هزار تا کار دارم علی:وای خدا من قربون اون فسقلی‌ بشم که قراره ۴ساله بشه رسول:جلوی خودش فسقلی نگی علی:می‌دونم بابا، رسول سوئیچُ بده من بشینم،رانندگی یادم رفته اصلا رسول:خب یادت رفته برو کلاس،به کشتن ندی منو علی:زیادی حرف میزنیااا، سوئیچُ بده رسول:بفرما نشستیم تو ماشین،کمربند رو بستم رسول:بسم الله الرحمان الرحیم، خدایا به تو پناه میبرم زنده از این ماشین پیاده بشم علی:رسول پاهامو فرو میکنم تو حلقت، خودم دوباره میام اینجا‌هاااا رسول:خب چیه داری میگی یادم رفته😅 علی:آدم ۴ ماه نشینه پشت فرمون چه حسی بهش دست میده؟؟ رسول:والا من تجربه نکردم خداروشکر علی:حیف که پسردایی‌ منی رسول:اگه پسر عموت بودم فحش میدادی؟؟ علی:خوبه عمو ندارم😂 رسول:خب فکر میکنم نمک بازی بسه، کار داریم علی:خب اول کجا بریم؟ رسول:بریم قنادی من‌‌... علی:رسووول تو هنوز کیک سفارش ندادی؟؟؟ رسول:آروم برادر، چرا کیک که چند روز پیش سفارش دادم خیالت راحت،بریم من برف شادی و فشفشه و بادکنک بگیرم علی:تم تولدشو کی میخواد درست کنه؟رو خانواده ما حساب باز نکن رسول هیچکس بلد نیست، البته دایی‌مهدی بلده رسول:سهیل هم خیلی خوب بلده،بهش گفتم بیاد، با عمو هم هماهنگ کردم علی ماشینو روشن کرد راه افتاد علی:خب تم تولدش چه رنگیه؟؟ رسول:سال پیش آبی و طلایی بود امسال رفیقام گفتن بنفش و سفید بزنیم علی:آخه بنفش؟؟ رسول:خوشت نمیاد؟ علی:واسه پسر نه رسول:قشنگ میشه که علی:نمیدونم، چون هیچی نمیتونم تو ذهنم تصویر سازی بکنم خوشم نمیاد،حالا درست کنن شاید پسندیدم رسول:وای علی همه حرفات واسم شده جوک علی:نخند رسول رسول:وای مُردم علی:میگم کیا دعوتن؟ رسول:شماها،خانواده همسرم، رفیقام و آقامحمد با سهیل رفیقم علی:کادو براش چی گرفتی؟ رسول:باورت میشه هنوز نگرفتم؟ علی:خاک رسول:نمیدونم چی بگیرم خب علی:لباس میخوای بخری؟ رسول:یه لباس گرفتم براش که شب تولدش بپوشه وگرنه واسه کادو نوچ علی:میخوای براش اسباب‌بازی بگیری؟چون یه سنیِ که جز لباس و اساب‌بازی چیزی نمیشه براش گرفت رسول:من میگفتم دوچرخه بگیرم ولی خب علی:آفرین عالیه،دوچرخه بگیر براش،خطری هم فکر نمی‌کنم براش داشته باشه رسول:پس بریم بگیریم؟وقت داری؟ علی:آره بابا بیکارم، وای رسول دایی نامرد دوروز نگذشته رفتم اداره توبیخم کرد رسول:🤣 علی:نخند بابا رسول:بابا که خیلی مهربونه علی:تو خونه بعله مهربونه، ولی تو سرکار نمیدونم چرا عوض میشه رسول:خداروشکر وقتی کنار ما بود عوض نمیشد علی:شانس داری دیگه رسول:قربان شما😂 علی:بفرما اینم قنادی ماشینو کناری پارک کردیم وارد شدیم رسول:وای شیرینی زبون علی:رسول منو هوس ننداز لطفا رسول:زبون دوست داری علی:بشدت،وای نه دیگه به هوس افتادم،برم دوکیلو بگیرم رسول:اول بزار وسایل رو بخریم بعد شیرینی هم میگیرم علی:کلاه میگیری؟ رسول:دوست نداره علیرضا نمیزاره رو سرش باشه علی:حالا یه‌دونه برای عکس گرفتن بگیریم شاید بزور تونستیم نگه داریم رو سرش رسول:با اینکه میدونم نمیزاره ولی باش علی:آفرین ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:تولد علیرضا😉💛
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎ ❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²♡ علی:وای خدا رسول تا پنج دیقه دیگه اینجا باشم تمام شیرینی هارو دلم میخواد رسول:یه دودیقه وایسا من شمع بردام علی:تا تو برداری من برم شیرینی بگیرم رسول:شکمو علی:می‌دونم😂 رسول:این قشنگه؟ علی:نوچ سلیقه نداریا، صبر کن..اوووم این قشنگتره رسول:آره خوبه،بیا بریم حساب کنیم علی:باش همه وسایل رو حساب کردم، دو کیلو هم شیرینی زبون گرفتیم وقتی تو ماشین نشستیم علی جعبه رو باز کرد علی:من نمیدونم چرا با حامد و احسان و امیرحسین متفاوتم، البته تو شبیه منی، اونا شیرینی تر دوست دارن رسول:ما خشک علی:دقیقا، وای رسول میدونستی رسول:چیو علی:تولد علیرضا دقیقا میفته شب ولادت امام حسین رسول:😐 علی:نگو که میدونستی رسول:خوبه خودم هفته پیش وقتی گفتم میخوام جشن بگیرم.... علی:راست میگیا گفتی😅 رسول:خنگ شدی رفت علی:هوی بزرگتری گفتن کوچیک‌تری گفتن رسول:شما پدر بزرگ علی:چرا تو امروز با من اومدی؟؟ رسول:خودت گفتی خب گوشیم زنگ خورد و مانع از ادامه حرفامون شد علی:کیه؟ رسول:عمو مهدی تماسُ وصل کردم رسول:جونم عمو مهدی:سلام کجایید؟کارتون تموم نشد؟ رسول:کار که میخوام برم میوه بگیرم، چطور؟ مهدی:بابا این علیرضا از خواب بیدار شده پدرمو در آورد رسول:ای وای، عمو داره گریه میکنه؟ مهدی:نه بابا گریه چیه، داره از سر و کولم بالا میره، میگه بیا واسم خر شو علی:🤣 رسول:خاک برسرم، عمو من معذرت میخوام مهدی:به اون علی بگو دهنشو ببنده رسول:علیییی،عمو احسان یا امیرحسین مگه خونه نیستن؟ مهدی:خیر، رسول زود بیا خونه من طاقت ندارما، باید برم سرکار دیرم شد رسول:چشم چشم اومدم تماس قطع شد علی بزور جلوی خودشو گرفته بود، با قطع تماس بلند زد زیر خنده علی:وای خدا خفت نکنه علیرضا،به دایی میگه بیا خر بازی، وایییی🤣 رسول:علی زود بیا بریم خونه علی:نگران نباش بابا،عمو کم حوصله هست ولی خب علیرضا رو خیلی دوست داره کنار میاد باهاش رسول:حالا که باید زود بریم پس بجنبد علی:چشم ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡♡ مهدی:علیرضا امروز چقدر تو شیطون شدی علیرضا:عههه عمو بازی تُن مهدی:بچه جان من تابه حال تو عمرم انقدر شرفم زیر پا نرفته بود علیرضا:خل بازی تُن مهدی:ای خدا رسول خفه شی ایشالا، بیا رو کولم ببینم، من امیرحسینُ یه بار نذاشتم رو کولم بشینه نه چرا یه بار گذاشتم، هوف ای خدا علیرضا:آخ جووون تند‌تل بلووو مهدی:بچه جان بیشتر از این نمیشه علیرضا:عمو مهدی:جون عمو علیرضا:بلام پشمک میخلی؟ مهدی:آره قربونت برم همه چی میخرم میشه بیای پایین؟ علیرضا:نه مهدی:چه قاطع علیرضا:منم میبلی سل‌کال؟ مهدی:تورو که نمیتونم ببرم سرکار قربونت برم،ولی خب شب زود میام میبرمت سینما خوبه؟ علیرضا:باس در خونه باز شد رسول و علی اومدن، علیرضا زود از کمرم بلند شد رفت سمت رسول علی:سلام دایی مهدی:علیک رسول:سلام عمو،شرمنده توروخدا، علیرضا بابا این چه کاری بود؟ مهدی:سلام، اشکال نداره،بچه‌اس، ناهارتون توی یخچالِ بخورید،چیزی هم لازم داشتید بهم بگید اومدنی میخرم من دیرم شده علیرضا:پشمک مهدی:چشم عزیزم اونو که میخرم رسول:دستت درد نکنه،چشم مهدی:خدافظ رسول:خدانگهدار علی:خدافظ ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:بنده خدا مهدی🤣🌱
سلام عزیزان خب توی ناشناس گفتید که خودمو معرفی کنم
من فاطمه‌ام ۱۶ سالمه(یعنی امسال ۱۵ رو تموم میکنم وارد ۱۶ میشم) رشته‌ام انسانیِ توی تهران زندگی میکنم ۲سال و نیمِ که نویسندگی رو شروع کردم
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت³♡ دایی مهدی که رفت رسولم فاز تربیت برداشت واسه من علی:اَه ول کن دیگه،علیرضا عمو بیا بغلم ببینم رسول:😐میرم ناهارو آماده کنم علی:ممنون خنده‌ای کردم و با علیرضا رفتیم نشستیم تلوزیونُ روشن کردم علی:چیکار کردی از صبح؟ علیرضا:با عمو بازی تلدیم بعد بلام پفک دلست کلد علی:علیرضا؟ علیرضا:بله علی:میدونستی عاشقتم؟ علیرضا:آله😍 علی:من دور اون ذوق کردنت بشم خوشگلم رسول:ای بابا علی:چیشده رسول:سوپ شد غذا مگه علی:رسول اون آگاهی فست‌فودُ بده، من مریض میشم بزور بهم سوپ میدن رسول:خودم زنگ میزنم،چی میخورید؟ علی:پیتزا بگیر رسول:باش، علیرضا بابا دوست داری؟ علی:آله علی:قارچ سوخاری و سیب‌زمینی فراموش نشه رسول:چشم علی:اها بگو نوشابه هم بیارن، با سس اضافه رسول:می‌دونم علی گوشی رسول زنگ خورد علیرضا:بابایی بده من رسول:بیا داییِ حرف بزن علیرضا:سلام دایی چون کنارم بود صدای مهردادُ می‌شنیدم مهرداد:سلام عزیز دایی خوبی؟ علیرضا:آله خوفم،آفلین توجاست؟ مهرداد:آفرین خسته و کوفته از مدرسه اومدُ گرفت خوابید علیرضا:عههه بگو بیاد باهم بازی تونیم مهرداد:ای جانم چشم عزیزم بهش میگم بیاد بازی کنید، بابا رسول کجاست؟ علیرضا:اینجا مهرداد:دورت بگردم گوشی رو میدی بهش؟ علیرضا:آله، بابایی رسول:جان؟ علیرضا:دایی باهات کال داله رسول:بده بابا،جانم مهرداد؟ رسول گوشی به دست رفت تو آشپزخونه منم علیرضا رو محکم به خودم چسبوندم و باهم مشغول دیدن تلویزیون شدیم ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ ناهارو که خوردیم علیرضا و علی رفتن خوابیدن منم باید میرفتم خونه تا،خونه‌رو برای فردا شب تمیز کنم سوار ماشین شدم تو راه میوه و خوراکی هم گرفتم، امروز میخواستم تمام وسایل رو بگیرم که فردا اسیر نشیم وقتی رسیدم بعد از یکم نشستن و حرف زدن با بی‌بی و آقاجون بلند شدم رفتم تو خونم هوف خونه بازار شام بود،یعنی پشت دستمو داغ کردم علیرضا رو نزارم بیاد اینجا،هر وقت اومده واسم کار درست کرده اول رفتم تو آشپزخونه قبل از کار یه آهنگ گذاشتم، بعد هم میوه ها رو شستم، خشک کردم گذاشتم تو یخچال، بعد هم ظرفای نشسته رو شستم،تی کشیدم رفتم سراغ خونه ،اساب‌بازی‌های علیرضا رو جمع کردم چیدم تو کمدش،اتاقشو جارو کشیدم نوبت به اتاق خودم رسید تمیز بود ولی خب بهتره یه جارو بکشم همه جا رو تمیز کردم از روی میز عطرمو برداشتم سیر نمی‌شدم از بوش، درش از دستم افتاد رفت زیر تخت نشستمُ دست بردم زیر تخت، پیداش نمیکردم بیشتر خم شدم که دستم به چیزی برخورد کرد کشیدمش بیرون یه پاکت بود این دیگه چیه؟تابه حال ندیده بودمش پشت پاکت‌و دیدم جواب سونوگرافی بود وا این اینجا چیکار میکنه؟ اسمش برای عاطفه بود باز کردم فکر کنم برای وقتیکه علیرضا رو باردار بود خواستم مچاله کنم برگه رو که چشمم افتاد به تاریخش ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:پاکت سونوگرافی..‌/:
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎ ❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت⁴♡ پشت میزم نشسته بودم خداروشکر تونستم تو یک هفته کارخونه رو مثل قبل راه بندازم از این بابت خیلی خوشحال بودم و مدیون آقامهدی و امیرحسین بودم کارگرا خداروشکر دوباره مشغول کار بودن منم از اون سردردهای مزاحم راحت شده بودم اون سام(شریکش)عوضی رو گرفتنُ و انداختن زندان و من یه نفس راااااحت کشیدم سرم تو حساب کتابای کارخونه بود گوشیم زنگ خورد دیدم رسوله، وا اینکه تازه باهام حرف زده تماس رو وصل کردم مهرداد:به آقارسول، بابا شما تا چند هفته پیش باید التماست میکردیم زنگ بزنی بعد الان واسه من روزی دوباره زنگ میزنی؟البته صبح خودم زنگ زدم😂 چند لحظه صبر کردم جوابی دریافت نکردم فقط صدای نفس کشیدنش بود که می‌اومد مهرداد:رسول...رسول خوبی؟ دوباره صدای نفس هاش مهرداد:وا چرا حرف نمیزنی،لال شدی بسلامتی؟ صدای ارومش به گوشم خورد؟ مهرداد:چی‌میگی؟؟نمیشنوم؟ رسول(با داد):میگم این چیههه مهرداد:چی چیه؟دیوونه شدی؟ رسول:این وامونده چیه؟ دروغه دیگه نههه مهرداد:خب چی؟؟ چی دروغه رسول:این برگه لامصب، این چی‌میگه، چرا تاریخش با مرگ عاطفه یکیه این برگه سونوگرافی چیهههه خودکار از تو دستم افتاد، یکم که گذشت و با خودم تحلیل کردم که چیشده محکم زدم تو سرم، وای خدایا بدبخت شدم اونو از کجا پیدا کرد آخه مهرداد:اون هیچ.. رسول:خفهههه شووووو تماس قطع شد مهرداد:لعنت بهت مهرداد، لعنت سوئیچمُ برداشتم سریع رفتم سوار ماشین شدم،روندم سمت خونه رسول منه خر چرا یادم رفته بود پرونده پزشکی عاطفه رو بردارم آخه ________ درو که حاج‌آقا باز کرد سریع سراغ رسولو گرفتم، گفتن که تو خونه‌اس پا تند کردم، کفش‌هامو که درآوردم وارد خونه شدم مهرداد:رسول جوابی دریافت نکردم، معلوم بود کجاست زود رفتم تو اتاق برقو روشن کردم،گوشه‌ای پاهاشو جمع کرده بود و سرش روی پاش بود رفتم جلوش نشستم دست گذاشتم روی شونه‌اش مهرداد:رسول جان سرشو بلند کرد، دوباره چشمای قرمز شده‌اش رو دیدم، یه مدت بود راحت شده بودم از این قرمزی چشم‌ها ولی الان..بخاطر گندی که خودم زدم دوباره قرمز شد مهرداد:توضیح میدم رسول:چیو توضیح میدی؟؟ اینکه زنم وقتی مُرد باردار بود؟ اینکه من دوتا عزیز از دست دادم چیووو میخوای بگی مهرداد:تو آروم باش من همه ماجرا رو واست میگم رسول:نه بابااا..بازم چیزی مونده که ازم پنهون کرده باشید؟ اگه این برگه رو پیدا نمیکردم بازم بهم میگفتی مهرداد:آره بخدا، میخواستم توی شرایط بهتر بهت بگم رسول:کدوم شرایط بهتررر؟؟هااا چه شرایطی، بدبختیم آره؟ خیلی نامردی مهرداد:یکم درکم کن رسول، حال خرابت از یه طرف داغونم کرد،از یه طرف داغ عاطفه‌.. اگه بهت میگفتم و بیشتر عذاب میکشیدی چی رسول:الان درد نداره؟؟عذاب نداره؟ یعنی از این به بعد قراره تو آرامش زندگی کنم که میگی مهرداد:تو چه الان بفهمی یا همون روز هیچ فرقی نمی‌کرد، هیچ کاری نمیتونستی بکنی رسول رسول:یعنی.. نمیشد ذوق کنم؟ذوق کردنم نمیتونستم؟🥺 حرفی زد که لال شدم تکیه دادم تخت بدون نگاه نکردم به رسول، و فقط تصویر سفید دیوار روبه‌روم بود، شروع کردم به حقیقت ماجرا، شاید دیگه وقتش بود، شاید اگه الان می‌فهمید دردش کمتر بود مهرداد:میخوام بهت همه چیو بگم، فقط باید قول بدی آروم باشی رسول:چی؟ مهرداد:اونروز اول رفتیم مطب دکتر برای تشخیص جنسیت بچه، عاطفه ۲ماهِ باردار بود، اونموقع نمی‌خواست به تو بگه چون پرونده سنگینی تو دست‌تون بود،عاطفه میگفت یکم که سرت خلوت شد جشن میگیره و بهت میگه، دقیقا همون روز تصادف... من باهاش رفتم برای سونوگرافی،فهمیدم که بچه..بچه..بچه دختره، عاطفه کلی ذوق کرد که تو قراره ذوق کنی،همه میدونن که چقدر دوست داشتی دختر دار بشی، عاطفه میگفت هیچ شبی بهتر از سالگرد ازدواج‌تون نیست پس بهتره که همون موقع بهت بگه، لحظه تصادف کنارش بودم می‌شنیدم که داره برات ویس میگیره، میگفت که زود بیای و میخواد خوشحالت کنه، اونجا برق ذوق و شادی رو تو چشماش دیدم،وقتی میخواست بگه دوستت داره لبخند زده بود، یه لحظه قافل شدم، یه لحظه سرعتم بیشتر شد و از خیابون رد شدم برای اینکه از بچه کار که داشت گل میفروخت برای عاطفه گل بگیرم، و بعد هم که ماشین خورد بهش،وقتی بردیمش بیمارستانُ گفتن که حالش بده و فوت کرده،اونجا با دکترا حرف زدم که بهت نگن باردار بود، حالت خیلی بد بود نخواستم بیشتر عذاب بکشی، رسول به خداوندی خدا فقط بخاطر خودت بود، بخاطر اینکه کمتر عذاب بکشی، می دونم الان دردت زیاده، ولی میتونی بلند بشی...(: ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:تو این دنیا انگار شادیِ بعد از شادی حرومه...(:🙂💔
بچه هاا میدونم جنسیت توی ۲ ماهگی معلوم نمیشه ولی خب این رمانِ به اینجور مسائل زیاد توجه نکنید خواهشا بعدم از مدرسه که اومدم پارتو درست میکنم دیشب همینجوری با چشمای بسته نوشتم😂
نعمت‌الهی/زنگارღ
بچه هاا میدونم جنسیت توی ۲ ماهگی معلوم نمیشه ولی خب این رمانِ به اینجور مسائل زیاد توجه نکنید خواهش
خب بچه‌ها این رمان تخیلیِ، پس اصلا به اون قسمت ۲ماهِ باردار بود توجه نکنید لطفا چون باید می‌نوشتم که دختر بوده ولی خب نمیشد تا چند ماه نگفت به رسول،چون معلوم میشد واسه همین ماه رو کمتر گفتم تو بگن که دختر بوده
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت⁵♡ نزدیکش شدمُ دستاشو گرفتم مهرداد:شرمندتم، باید بهت میگفتم ولی به جون آفرینم بخاطر خودت بود،دوست نداشتم غم‌هات زیاد باشن، رسول توروخدا به خودت بیا،بسه دیگه،ببین منم هفته پیش لباس عزامو‌ درآوردم، توام دربیار، بزار یکم زندگی کنی،یکم جوونی کنی رسول رسول:کسِ دیگه‌ام خبر داشت؟ مهرداد:نه رسول:میخوام برم بیرون خواست بلند بشه که دستاشو محکم‌تر گرفتم مهرداد:میدونی دیگه با این شرایط نمیزارم بری رسول:مهرداد حالم بده،درکم کن یکم، بخدا دارم خفه میشم تو این اتاق ولم کن مهرداد:لعنتی نگرانتم،متوجه‌ای؟میفهمی اصلا؟؟ فکر کردی برای چی بهت نگفتم؟ نگفتم تا انقدر پریشون نبینمت،تو یکم درک کن رسول:فقط یه ساعت برم پیشش،قول میدم زود بیام مهرداد:خودم ببرمت؟ رسول دستشو بیرون کشید و رفت سمت در و با جمله میخوام تنها باشم بیرون رفت چشمامو بستمُ سرمو با دست گرفتم هوف خدایا کی میخواد این ماجرا تموم بشه چند دیقه به همون منوال گذشت چشم باز کردم سریع از جام بلند شدمُ برگه آزمایش رو پاره کردم از روی کمد دیواری وسایل عاطفه رو برداشتم، خیلی جلوی خودمو نگه داشتم که برندارم تا شاید با اینا آروم بشه ولی دیگه نمیتونستم هرچی که واسه عاطفه بود برداشتم هرچی دنبال چادرش گشتم پیدا نکردم، اَه اینو کجا گذاشته آخه هرجارو گشتم پیدا نشد، بیخیال شدم بعدِخدافظی از حاج‌آقا و حاج‌خانم سوار ماشین شدم رفتم سمت کارخونه ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ دستی به سنگ قبرش کشیدم رسول:زودتر بهم میگفتی که بهتر بود،یکم شادی میکردم، شاید اینجوری از ذوقم بیشتر مراقبت بودم تا،تا الان زیر این همه خاک نبودی میدونی میخواستم کم‌کم به نبودنت عادت کنم ولی ولی الان،خستم عاطفه، خسته فردا شب تولد علیرضاست،پسرت و باید بگم که اولین تولدش بدون حضور مادر خیلی برام سخته ولی خب دلم میخواد فردا شبی رو بسازم براش که فراموش نکنه، حس نکنه که حضور نداری تا بی‌تابی کنه، نمیدونم،میدونی یا نه،ولی بعضی شبا ازم میپرسه مامان چرا نمیاد،مگه نگفتی رفته پیش خدا مهمونی،خب به مامان بگو بیاد منم دلم براش تنگ شده..مو به مو حرفای علیرضا بود میدونی دلم آتیش میگیره وقتی بهش فکر میکنم، تو جواب فقط مجبورم بگم که بخواب ولی اون میگه که اگه بخوابم،بیدار بشم مامان کنارمه؟ عاطفه خودت بگو چیکار کنم؟مگه قلبم از سنگه آخه؟؟؟ گوشیم زنگ خورد، از جیبم بیرون آوردم دیدم علیِ، صدای گرفته بود، یکم که صافش کردم جواب دادم رسول:جانم علی؟ علی:سلام ‌کجایی؟ رسول:بیرون چطور؟ علی:زود بیا خونه،این علیرضا خواب بد دیده همش داره گریه میکنه نمیتونم آرومش کنم رسول:الان میام تماسُ قطع کردم، زود بلند شدم راه افتادم سمت خونه ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ علی:خب بابایی اومد باید چیکار کنیم؟ علیرضا:میپلیم لوش😂 علی:آفرین دقیقا،خب ببین ولی زیاده روی نکنیا،بابا‌ها اعصاب ندارن زیاد،اینو تجربه ثابت کرده علیرضا:😂چشم علی:آفرین، خب حالا تا بابات بیاد بیا یه چایی بزنیم بر بدنم علیرضا:تایی دوشت ندالم علی:ای بابا،خب بیا.. علیرضا:بشتنی بخولیم علی:اینم میشه پس بیا بریم بستنی بخریم بیایم، علیرضا:پشمک میخلی؟ علی:اونکه صد در صد،وای علیرضا انقدر که تو پشمک پشمک کردیُ میخوری منم عاشق پشمک شدم علیرضا:افلین علی:🤣بیا بریم بچه پرو،چه زبونی داری تو اخه،من آخرش مطمئنم بخاطر این حرف زدنت میمرم خب؟ علیرضا:نه نمیل علی:چشم زود بریم زود بیایم که یهو دیدی بابات اومد علیرضا:باش با علیرضا رفتیم پایین، کنار ساختمون سوپری بود و خب راحت‌تر بودیم بستنی و پشمک و چیپس و پفک خریدمُ زود رفتیم بالا ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:مگه قلب آدما از سنگه؟؟🙂