eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
871 دنبال‌کننده
225 عکس
110 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
نعمت‌الهی/زنگارღ
بچه هاا میدونم جنسیت توی ۲ ماهگی معلوم نمیشه ولی خب این رمانِ به اینجور مسائل زیاد توجه نکنید خواهش
خب بچه‌ها این رمان تخیلیِ، پس اصلا به اون قسمت ۲ماهِ باردار بود توجه نکنید لطفا چون باید می‌نوشتم که دختر بوده ولی خب نمیشد تا چند ماه نگفت به رسول،چون معلوم میشد واسه همین ماه رو کمتر گفتم تو بگن که دختر بوده
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت⁵♡ نزدیکش شدمُ دستاشو گرفتم مهرداد:شرمندتم، باید بهت میگفتم ولی به جون آفرینم بخاطر خودت بود،دوست نداشتم غم‌هات زیاد باشن، رسول توروخدا به خودت بیا،بسه دیگه،ببین منم هفته پیش لباس عزامو‌ درآوردم، توام دربیار، بزار یکم زندگی کنی،یکم جوونی کنی رسول رسول:کسِ دیگه‌ام خبر داشت؟ مهرداد:نه رسول:میخوام برم بیرون خواست بلند بشه که دستاشو محکم‌تر گرفتم مهرداد:میدونی دیگه با این شرایط نمیزارم بری رسول:مهرداد حالم بده،درکم کن یکم، بخدا دارم خفه میشم تو این اتاق ولم کن مهرداد:لعنتی نگرانتم،متوجه‌ای؟میفهمی اصلا؟؟ فکر کردی برای چی بهت نگفتم؟ نگفتم تا انقدر پریشون نبینمت،تو یکم درک کن رسول:فقط یه ساعت برم پیشش،قول میدم زود بیام مهرداد:خودم ببرمت؟ رسول دستشو بیرون کشید و رفت سمت در و با جمله میخوام تنها باشم بیرون رفت چشمامو بستمُ سرمو با دست گرفتم هوف خدایا کی میخواد این ماجرا تموم بشه چند دیقه به همون منوال گذشت چشم باز کردم سریع از جام بلند شدمُ برگه آزمایش رو پاره کردم از روی کمد دیواری وسایل عاطفه رو برداشتم، خیلی جلوی خودمو نگه داشتم که برندارم تا شاید با اینا آروم بشه ولی دیگه نمیتونستم هرچی که واسه عاطفه بود برداشتم هرچی دنبال چادرش گشتم پیدا نکردم، اَه اینو کجا گذاشته آخه هرجارو گشتم پیدا نشد، بیخیال شدم بعدِخدافظی از حاج‌آقا و حاج‌خانم سوار ماشین شدم رفتم سمت کارخونه ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ دستی به سنگ قبرش کشیدم رسول:زودتر بهم میگفتی که بهتر بود،یکم شادی میکردم، شاید اینجوری از ذوقم بیشتر مراقبت بودم تا،تا الان زیر این همه خاک نبودی میدونی میخواستم کم‌کم به نبودنت عادت کنم ولی ولی الان،خستم عاطفه، خسته فردا شب تولد علیرضاست،پسرت و باید بگم که اولین تولدش بدون حضور مادر خیلی برام سخته ولی خب دلم میخواد فردا شبی رو بسازم براش که فراموش نکنه، حس نکنه که حضور نداری تا بی‌تابی کنه، نمیدونم،میدونی یا نه،ولی بعضی شبا ازم میپرسه مامان چرا نمیاد،مگه نگفتی رفته پیش خدا مهمونی،خب به مامان بگو بیاد منم دلم براش تنگ شده..مو به مو حرفای علیرضا بود میدونی دلم آتیش میگیره وقتی بهش فکر میکنم، تو جواب فقط مجبورم بگم که بخواب ولی اون میگه که اگه بخوابم،بیدار بشم مامان کنارمه؟ عاطفه خودت بگو چیکار کنم؟مگه قلبم از سنگه آخه؟؟؟ گوشیم زنگ خورد، از جیبم بیرون آوردم دیدم علیِ، صدای گرفته بود، یکم که صافش کردم جواب دادم رسول:جانم علی؟ علی:سلام ‌کجایی؟ رسول:بیرون چطور؟ علی:زود بیا خونه،این علیرضا خواب بد دیده همش داره گریه میکنه نمیتونم آرومش کنم رسول:الان میام تماسُ قطع کردم، زود بلند شدم راه افتادم سمت خونه ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ علی:خب بابایی اومد باید چیکار کنیم؟ علیرضا:میپلیم لوش😂 علی:آفرین دقیقا،خب ببین ولی زیاده روی نکنیا،بابا‌ها اعصاب ندارن زیاد،اینو تجربه ثابت کرده علیرضا:😂چشم علی:آفرین، خب حالا تا بابات بیاد بیا یه چایی بزنیم بر بدنم علیرضا:تایی دوشت ندالم علی:ای بابا،خب بیا.. علیرضا:بشتنی بخولیم علی:اینم میشه پس بیا بریم بستنی بخریم بیایم، علیرضا:پشمک میخلی؟ علی:اونکه صد در صد،وای علیرضا انقدر که تو پشمک پشمک کردیُ میخوری منم عاشق پشمک شدم علیرضا:افلین علی:🤣بیا بریم بچه پرو،چه زبونی داری تو اخه،من آخرش مطمئنم بخاطر این حرف زدنت میمرم خب؟ علیرضا:نه نمیل علی:چشم زود بریم زود بیایم که یهو دیدی بابات اومد علیرضا:باش با علیرضا رفتیم پایین، کنار ساختمون سوپری بود و خب راحت‌تر بودیم بستنی و پشمک و چیپس و پفک خریدمُ زود رفتیم بالا ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:مگه قلب آدما از سنگه؟؟🙂
هدایت شده از f.³¹⁵
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت⁶♡ در خونه رو باز کردم همینکه درو بستم صورتم خیس شد چند لحظه هنگ وایساده بودم صدای خنده علیرضا وعلی بلند شد علی:پوزش پسردایی جان ولی خیلی کیف داد رسول:خدا بگم چیکارتون کنه الهی علیرضا:بابایی من خیست تلدم رسول:کار خوبی کردی😐 علی:زیاد خیس شدیا،برو لباساتو عوض کن رسول:یه سوال،بیمارید آیا؟ علی:یس علیرضا:یس علی:الهی دورت بگردم،چقدر تو تقلیدت خوبه رسول:ای خدا،میخواستم تنها باشما علی:عه، خلوت‌تو به‌هم زدیم؟ رسول:بله علی:دیگه معذرت میخوام البته‌ها دروغ نگفتم بهت علیرضا داشت گریه میکرد اونموقع که بهت زنگ زدم،ولی خب رسول:شوخی کردم بابا،خودمم میخواستم بیام خونه،خب خوشگل بابا میای بغلم بریم لباس عوض کنیم؟ علیرضا:تو لباشات خیش شده،من چلا بیام رسول:😳 چرا تو انقدر زبون داری؟؟😐 علی:منم میخوام اینو بدونم رسول:هی خدایا،من برم لباسامو عوض کنم پس،چایی داریم؟ علی:آره داریم تا تو بیای منم میریزم رسول:دستت درد نکنه رفتم تو اتاق، درم بستم لباسامو عوض کردم چند دیقه‌ای روی تخت نشستم اصلا نمیدونستم چیکار کنم،سردرگم بودم،بهش فکر نکنم یا... در اتاق باز شد علیرضا اومد پیشم رسول:چیشده بابا؟ علیرضا:اینو بلام باز تُن آبمیوه که به سمتم گرفته بود رو باز کردم و بعد هم گرفتمش تو بغلم رسول:دوست داری کی بریم پیش آقاجون و بی‌بی؟ علیرضا:الان بلیم رسول:الهی دورت بگردم،میتونی صبر کنی بابا محسن و عمو ها هم میان بعد بریم؟ علیرضا:ما الان بلیم اونام بیان رسول:الان بریم؟ علیرضا:آله بلیم رسول:باش من سرم یکم درد میکنه چایی بخورم بعد علیرضا:چلا دلد میتونه؟ رسول:چون یه پسر خوشگل باباشو بوس نکرده علیرضا محکم چند بار بوسم کرد، آبمیوه‌شو گذاشتم پایه میز و محکم چسبوندم به خودم رسول:آخيش، تو حتی به بابا نگاه کنی هم یه دنیاست واسم علیرضا:😍 علی:خوب پدر و پسری خلوت کردینا رسول:جای شما خالی بود فقط علی:اره دوبار، بیا چایی بخور رسول:اومدم،بریم بابا همینجوری که علیرضا بغلم بود بلند شدم علیرضا:آبمیوه رسول:بفرمایید علیرضا:نمیقولی؟ رسول:نوش جونت بابا،میگم علی ما الان بریم خونه‌ علی:نمیدونم رسول:من هنوز هیچی نخریدم آخه علی:خب الان بریم بگیریم رسول:باش چایی‌هامونو خوردیم بعد هم آماده شدیم، سر راه همه وسایلی که نیاز بودُ خریدم بعد هم به سمت خونه راه افتادم ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ مهدی:این قشنگه‌ها محسن:کلا میخوای ی چیز.. مهدی:آقا بزار شبیه هم باشه دیگه، من امروز مرخصی گرفتم تا بریم باهم یه چیزی بگیریم محسن:یه سوال،یعنی چی یه چیز شبیه به هم؟؟ مهدی:نه مثلا...آها میخوای تو موتور شارژی براش بگیری منم یه لباس به رنگ موتورش؟ محسن:فشار نمیاد بهت؟ مهدی:اصلا محسن:😂از دست تو،بیا بریم تو این مغازه موتور شارژی که تو میگی داره مهدی:چی چی بیا بریم، اول من لباس پیدا کنم بعد محسن:تا اینجا منو کشوندی بعد بریم یه جا دیگه؟نامردی نیست؟ مهدی:نه،بیا دیگه داداش چرا امروز انقدر بهانه میگیری محسن:چون کارام مونده و تو بشدت داری وقتم رو میگیری مهدی:ای بابا، کلا یه نوه داری دیگه پدر بزرگ محسن:حیف که داداشمی مهدی:وای خدا این موتورُ نگاه، پشیمون شدم داداش،اول موتور خیلی خوشگله همینو بردار بریم محسن:اول بیا بریم تو مغازه بعد مهدی:باش😂 ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:خلوت پدر و پسری🙂❤️
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت⁷♡ بلاخره بعد از چند ساعت گشتن تو پاساژا تونستیم یه هدیه خوب بخریم موتورش و لباس و پوتینی که براش گرفتم ست بود، هم موتور هم لباس هم رنگ گرفتیم محسن:خب بریم خونه؟ناهار نخوردم مهدی ضعف کردم مهدی:میخوای بریم ذرت مکزیکی بخوریم؟ محسن:😐 مهدی:اوکی گرفتم شما دوست نداری،ولی خیلی بدغذایی محسن قبول کن محسن:مهدی من میرم توام اگه دلت خواست بیا محسن رفت سوار ماشین شد، وای خدا چقدر این محسن تو مخه رفتم سوار ماشین شدم، محسن استارت زد راه افتادیم گوشیمو در آوردم و شماره رسولو گرفتم رسول:جانم؟ مهدی:علیک رسول:ببخشید سلام مهدی:کجایید؟صدا ضعیف میاد؟ رسول:عمو جان من که تو خونه‌ام صدای شما داره ضعیف میاد مهدی:جواب نده، بچه پرو رسول:پوزش😂کاری داشتین مهدی:غذا مَذا درست کردی؟گرم کن داریم میایم رسول:من و علی اومدیم خونه آقاجون، شماهم بیاید اینجا مهدی:قبلش خبر میدادی حناق میشد؟ رسول:عمو غذا نخوردی بد دهن شدیا مهدی:مفتشی آیا؟؟ رسول:غذا گرم شده منتظر شماست،خدانگهدار تماس قطع شد مهدی:احمق محسن:با کی بودی شما؟ مهدی:واسه من فاز پدر بودن برندار محسن خوشم نمیاد محسن:پسرام که دایی ندارن پس تصمیم میگیرم حلال زاده های من رفتن به عموشون مهدی:آهان یعنی من احمقم الان محسن:بگم یه چی فراتر از اون ناراحت میشی؟ مهدی:نه اصلا ،ناراحت چیه؟؟ محسن:🤣 مهدی:خنده داشت الان؟😒 محسن:خب حالا ببخشید مهدی:ایش ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ شب ساعت ۱۲ بود که سهیل اومد عمه و حامد هم اومده بودن، فقط عمو رضا نیومده بود که باید فردا میرفت سرکار واسه همین نیومد تا فردا بعد از سر کار بیاد پتورو کشیدم روی علیرضا، بزور خوابوندمش تا بتونیم خونه رو تزئین کنیم در اتاقو بستم سهیل:خوابید؟ رسول:اره،خب آروم صحبت کنید بیدار میشه سهیل:خب بابا،برو وسایلُ بیار، اول بادکنکارو باد کنیم رسول:زیر مبلِ حامد:حالا چطوری میخواید درست کنید سهیل:من اگه شما دوست داشته باشید یدونه انتخاب کردم، بعد هم شیکه هم آسون حامد:عکسشو داری؟ سهیل:آره آره،رسول من دستم کثیفه گوشیمو بردار نشون بده رسول:کجاست؟ سهیل:وای تو ماشین موند رسول:خسته نباشی سهیل:باید بری بیاری برادر رسول:سوئیچ؟ سهیل:روی اپن گذاشتم سوئیچُ برداشتم رفتم بیرون ماشینو که باز کردم نشستم بعد هم گوشیشو برداشتم خواستم پیاده بشم که با یادآوری چیزی گوشی خودمو از جیبم درآوردم شماره سعیدُ گرفتم بعد از چند بوق برداشت سعید:به آقا رسول چطوری اخوی؟ رسول: الحمدلله ما که خوبیم به خوبی شما آقاداماد سعید:لفظ‌قلم حرف میزنی، کی کنارته؟راستشو بگو رسول:به جون داوود هیچکس سعید:😂حالا چرا بنده خدا داوود رسول:کسی به ذهنم نرسید آخه سعید:دیوونه،بگذریم کاری داشتی؟ رسول:آره، فردا کی میاید؟ سعید:آخر از همه رسول:چرااا؟؟ سعید:دیگه گفتیم مزاحم نشیم،اگه اصرار تو و احسان نبود نمی‌خواستیم بیایم رسول:وا سعید من همون رسولما سعید:می‌دونم دیوونه، آخه ما بیایم شاید خانواده‌ات معذب بشن رسول:اصلا حرفشم نزن سعید، داوود خودش چند روز پیش بهم همینو گفت بعد من به بابام گفتم، آنقدر ناراحت شد خدایی، بعد عموم هم شنید رگباری بست به فحش سعید:😂پس فحش خوردیم زیاد رسول:نه بابا شوخی کردم عموم اینجوری هم نیست،فقط گفت که بگم خفه بشید و بیاید سعید:واژه فحش که بهتر بود رسول:😂اینارو ول کن واسه کاری زنگ زدم سعید:جونم؟ رسول:سعید، راستش من فردا نمیتونم برم بیرون میشه تو بری برام یه چیزی بگیری؟ سعید:آره حتما، چی بگیرم؟ ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡◇ پ.ن:........(:
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت⁸♡ وارد خونه شدم سهیل:داداش رفتی گوشی اختراع کنی؟ رسول:داشتم با سعید حرف میزدم،بیا اینم گوشیت سهیل:دستت طلا احسان:خب ما بریم بخوابیم رسول:احسان احسان:چیه؟ رسول:چیه؟پاشید یه کاری کنید خب احسان:چیکار کنیم؟ما که بلد نیستیم تم تولد درست کنیم،سهیل و عمو بلدن مهدی:از جایی که ما تلمبه نداریم باید فوت کنید رسول:بعدم شماها نبودید میگفتید ما ژله هارو درست میکنیم؟ امیرحسین:یاخدا کارا زیاد شد،من که هیچ قولی ندادم بعدم.. حامد:اَه خفه شید دیگه،همیشه خدا مثل جغد بیدار میموندن ولی الان واسه من فاز خواب گرفتن علی:چی میشد دوروز هم بیشتر پاهام تو گچ بود میشد قرص خورد زینب:علییی علی:ببخشید، ببخشید مهدی:ابجی جان شما حرص نخور خودم آدم‌شون میکنم راحت میتونی بری بخوابی رسول:راست میگه عمو، کاری نیست عمه شما برید استراحت کنید مهدی:رسول خدا خیرت نده یه تلمبه میگرفتی دیگه رسول:یادم نبود بخدا حامد:من میگم الان بیاید همه کارارو بکنیم کی حال داره فردا کار کنه علی:آره میخواید یه فیلمم بزارم؟ مهدی:علیرضا خوابه علی:کم میکنم صداشو خب رسول:میخواید فیلم عروسیمو بزارم؟ احسان:آره آره بیار توروخدا رسول رسول:😂البته کلیپ عروسی‌مو که به شماها نمیتونم نشون بدم فقط فیلمی که همه بودن احسان:یعنی چی😢 رسول:بابا من تالار نگرفتم که،توی همینجا یه عروسی کوچیک گرفتم،فیلم اونو میتونم نشون بدم امیرحسین:نه فیلم نمیخواد بزارید حالا بعدا می‌بینیم احسان:عه چرااا امیرحسین:حالا بعدا می‌بینیم احسان چشم غره رفتن به احسانو دیدم تازه متوجه منظور امیرحسین شدم رسول:نه داداش موردی نداره، میتونید ببینید سهیل:فیلمایی که این داره همش چرته، فلش دست رفیقاشو بگرید اون خوبه حامد:چه فرقی داره؟؟ سهیل:فلشی که دست بچه‌ها هست همش خودشونن کارایی که کردن،اونارو ببینید قشنگ راهی بیمارستان میشید از خنده احسان:رسول زنگ بزن بگو اونو بیارن رسول:الان بچه ها خوابن علی:تو همین الان نمیگفتی داشتم با سعید حرف میزدم؟ رسول:سعید امشب شیفته، فلش هم دست فرشیدِ سهیل:تعریف کنیم که بیشتر حال میده احسان:خب تعریف کنید سهیل:کدومو بگم رسول؟ رسول:زیاده نمیدونم سهیل:اها بزار اینو بگم، روز عقدش تالار گرفتن،بعد تالارِ اتاق عقد داشت ماهم خب تو اتاق عقد بودیم، سعید و داوود و فرشید و امیرم بودن، البته آقامحمدم بود بچه ها نزدیک رسول بودن بعد هی داشت زیر لب به رسول تیکه مینداختن، منم بدبختی کنارشون بودم مُردم از خنده یعنی،بزور داشتم جلوی خودمو میگرفتم،حالا جالب اینجا بود که آقامحمدم کنارمون بود بعد دید زیادی دارن جلف بازی درمیارن آقامحمد پاشد رفت یه جا دیگه نشست مهدی:خاک تو سرتون یکم ابهت نداشتید؟؟ سهیل:بابا آقامهدی مگه این بچه ها میزارن ابهت داشته باشیم؟هیچکسم نفهمید فقط منو آقامحمد، رسولم که بدبخت نمی‌دونست حرفای عاقدُ گوش بده یا این چرت و پرتای بچه‌هارو، رسول فکر کن قرمز شده بود از خنده مهدی:😂خاک تو سر توام کنن رسول، بله رو بار دوم دادی یا اول اخر؟ رسول:از هولم اول عمو مهدی:خاک، یکم به عموت برو رسول:چشم از این به بعد😅 علی:ادامه رو بگو زود بگو سهیل:بعد هیچی دیگه بله رو دادن، حالا اینجارو بگم، موقع عسل گذاشتن تو دهن هم رسول:وای سهیل اونو نگو احسان:چی چی نگه، بگو ببینم سهیل:رسول بزار بگم جای قشنگش همین‌جاست رسول:زشته هااا سهیل:کجاش زشته آخه تو اصلا پاشو برو به کارات برس حامد:راست میگه پاشو برو تو سهیل:رسول من میخوام بگم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:عقد(:💛
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت⁹♡ احسان:رسولو ول کن تو بگو سهیل:تو پاشو برو تو اتاق رسول:نمیخواد بگو دیگه،توکه آخر میگی سهیل:خوبه میدونی، داشتم میگفتم اینا داشتن تو دهن هم عسل می‌کردن بعد کِرم ریختن دست همو گاز گرفتن، البته هیچ کس جز منو بچه ها نفهمید،حالا ما داریم اون زیر از خنده میمیرم این سعید و امیر عوضی اومدن ادای اونارو درآوردن حامد:یعنی چی ادا درآوردن؟ سهیل:‌خب خطبه که خونده شد و عکس گرفتن و کادو دادن، بعد رفتن تو تالار، فقط چند نفر مونده بودن، فکر می‌کنم یه کامران مونده بود یه آقامحمد و آقاجون بعد رخساره خانم و سعید و داوود و فرشید و امیر این عوضیا دیدن کسی حواسش نیست اومدن انگشت زدن تو ظرف عسل و بعد گذاشتن تو دهن همدیگه، سعید کرد تو دهن فرشید،امیر با داوود ببین ما قشنگ مردیم از خنده احسان:خاک تو سرشون، این چه کاریه مهدی:محمد نفهمید؟ رسول:وای عمو، این نامرد امیر، آقامحمدُ صدا کرد بعد این وضعیت هم دید، یعنی اولین باری بود که آقامحمد به خاطر خنده‌ی بیش از حد مجبور شد بره بیرون، تا دوروز نمیذاشت بریم کنارش علی:نامردا، دلم عروسی خواست حامد:داداش میخوای زن بگیری ماهم بی نصیب نمونیم؟ علی:شما حرف نزنی نمیگن لالی حامد:(دهن کجی میکنه) علی:حامد محکم میزنم تو دهنت... مهدی:بلند شَم؟؟ علی:خب ببخشید حامد:پوزش احسان:بگو تو سهیل سهیل:چیزی‌نموند که همین بود فقط رسول:چیزی نموند؟اصله کاریُ نگفتی که سهیل:گفتما رسول:بابا کت داوود پاره شد سهیل:اهاااا رسول:سهیلل،علیرضا خوابه سهیل:پوزش، آره این قسمتو یادم رفت احسان:چیزیو از قلم ننداز لطفا مهدی:صبرکن یه‌لحظه، پاشید مشغول به یه کار بشید بعد سهیل:آره بیاید بریم حیاط هم میوه هارو بشوریم هم حرف بزنیم،اینجا میخندیم علیرضا بیدار میشه احسان:باشه بریم،امیرحسین پاشو بریم امیرحسین:میام من احسان:وا چته مهدی:اونو ول کنید یه روز تصادف میکنه،یه روز سرش درد میگیره، یه روز یه جاش درد میگیره الانم که معده درد گرفته واسه من امیرحسین:بابا صد بار به این کمیل نامرد گفتم من نمیتونم ساندویچ سرد بخورم بزور کرد تو حلقم مهدی:پاشو گمشو یه چیزی کوفت کن حال و حوصله درمانگاه رفتنُ ندارم امیرحسین:وا مگه من گفتم پاشو بریم درمانگاه مهدی:حرصمو درمیاری دیگه امیرحسین:من خوبم آقاجان، شما برید به کاراتون برسید من اوکی‌م مهدی:دهنتو ببند حامد:بابا ولش کنید دیگه،دوست نداره خب بیاد علی:اصلا نباید بیاد،هوا سرده بدتر میشه رسول:داداش میخوای واست.. امیرحسین:من هیچی نمیخوام عزیزان شما برین منم یکم بهتر شدم میام مهدی:بیاید بریم بیرون،نبینمش اینو من فقط امیرحسین:😐 ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ همه رفتن بیرون، ای خدا لعنتت نکنه کمیل پاشدم واسه خودم یه پتو آوردم کنار بخاری دراز کشیدم گوشیمو برداشتم بابا دیر کرده بود شمارشو گرفتم بوق...بوق...بوق.. محسن:جانم بابا؟ امیرحسین:سلام کجایی بابا؟نمیای؟ محسن:سلام،چرا بابا تو راهم دارم میام امیرحسین:باشه چرا دیر داری میای محسن:عموت نذاشت صبح کارامو انجام بدم الان مجبور شدم بمونم، چه خبر؟ امیرحسین:هیچ،علیرضا خوابه، سهیل هم اومده با بچه ها رفتن تو حیاط میوه هارو بشورن و حرف بزنن محسن:تو چرا نمیری کنارشون؟ امیرحسین:معده‌ام درد میکنه محسن:باز چرا؟یه روز شد یه بلایی سر خودت نیاری امیر امیرحسین:غر نزن بابا خواهش میکنم، تا همین الان عمو داشت برام روضه میخوند محسن:والا من نمیدونم چرا شماها یکم قدر اون عموتونو نمیدونید،من از خدام بود همچین عمویی داشته باشم امیرحسین:اونکه بعله، خداروشکر تو خانواده مخصوصا عمو و عمه شانس آوردیم محسن:اها، یعنی از پدر شانس نیاوردید؟؟ امیرحسین:عه بابا چرا حرف درمیاری،خوبه اول گفتم خانواده محسن:آره دیگه اون دوتا لیاقت داشتن تنها اسمشون رو گفتی،منم که مهم نیستم جمع بستی امیرحسین:بابااا محسن:😂 امیرحسین:نامرد محسن:شوخی کردم بابا امیرحسین:جدی جدی ناراحت نشی محسن:میگم شوخی بود امیرحسین:خب حالا، میگم کی می‌رسید؟ محسن:پنج دیقه دیگه بیا درو باز کن امیرحسین:دقیق پنج دیقه؟ محسن:آره😂 امیرحسین:چشم تماسو قطع کردم، بلند شدم یه لیوان چایی برای خودم ریختم بعد هم یکم نبات انداختم توش،از بچگی گفتن چایی نبات دوای هر دردی پس باید معده منم خوب کنه صدای خنده حامد و احسان اومد پتورو انداختم رو دوشم، لیوان چایی هم دست گرفتم رفتم بیرون امیرحسین:چه خبرتونه علی:وای امیر چرا دیر اومدی🤣 امیرحسین:نمیرید از خنده، یا خدا احسان نیفتی تو آب احسان:ای درد نگیری ایشالا داوود،مردم از خنده بشر امیرحسین:چی گفتی سهیل بهشون سهیل:بیا بشین واسه توام دوباره تعریف کنم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:😐😂
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁰♡ سهیل:بابا بعد از این ماجرای عسل داوود بنده خدا تو سایلنت رفته بود،یعنی بی‌صدا میخندید اونم دست خودش نبودا بدبخت آقا، سعید ظرف کیک‌شو یکم خورد بعد دید کسی حواسش نیست محکم زد تو سر داوود رسول:دیدی سهیل واسه منم داشت نقشه می‌کشید؟جیم زدم خداروشکر سهیل:واقعا امیرحسین:کجا جیم زدی؟ رسول:میخواستن کیک روز عقدم بزنن تو صورتم بعد فرار کردم از دستشون، حالا این وسط کیک ریخت تو زمین داوود پاهاش رفت روش، لیز خورد فرشید بازوش گرفت، بدبختی سرشونه کت‌ش پاره شد امیرحسین:😂 جدی؟بمیرم الهی سهیل:آره بابا حالا تو این گیر و دار دنبال نخ و سوزن بودیم، مگه پیدا می‌شد،آخر فرشیدُ فرستادیم رفت نخ و سوزن گرفت اومد عاطفه خانم کت‌شو دوخت امیرحسین:کجا دوخت؟ سهیل:به بهانه اینکه رسول و عاطفه چند دیقه تنها باشن رفتیم تو اتاق عقد درو هم قفل کردیم، هیچکسم نفهمید، بنده خدا عاطفه خانم نشست کتشو دوخت رسول:وای یادته سهیل، بچه ها زمینو گاز زدن از خنده سهیل:خیلی خوب بود اون روزا امیرحسین:خب بنظرم بهتره به کارتون برسید احسان:پس تو چی؟ امیرحسین:من میرم کمک سهیل و عمو توی درست کردم تم احسان:ایش امیرحسین:وا احسان:وا نداره که،من خستم میخوام بخوابم رسول:پاشو برو بخواب بابا، آنقدر گفتی خوابم میاد خوابم میاد که منم خوابم گرفت مهدی:سهیل پاشو بریم خونه زودتر کارارو بکنیم بخوابیم سهیل:چشم بریم در زده شد تازه یادم افتاد بابا گفت بیام درو باز کنم زود رفتم سمت در، درو باز کردم امیرحسین:سلام بابا محسن:سلام پسرم کنار رفتم که اومد داخل محسن:بهتر شدی؟ امیرحسین:آره خوبم محسن:بیا اینو بخور امیرحسین:این چیه؟ محسن:گفتی درد داری رفتم داروخونه گفتم مشکلت چیه این شربتُ داد امیرحسین:وای مرسی محسن:تو فقط حق داری یه بار دیگه ساندویچ سرد بخور من میدونم و تو امیرحسین:چشم،ببخشید رسول:سلام بابا محسن:سلام پسرم رسول:خسته نباشید محسن:ممنون بابا رفت پیش بقیه، هوا سرد بود پتو رو بیشتر پیچیدم تو خودم، دیدم رسول رفت روی تاب نشست هی دارم میگم بسه،به کارتون برسید حرف راجع‌به گذشته نزنید، کیه که یکم توجه کنه رفتم کنارش روی زمین نشستم تکیه دادم به درخت امیرحسین:خوبی رسول:آره خوبم داداش امیرحسین:فکر نمی‌کنما رسول:خوبم برادر من امیرحسین:من که میدونم حالت خوب نیست نباید راجع‌به.. رسول:ربطی به اون نداره،امروز یکم حال ندارم امیرحسین: دلیل نداره؟ رسول:خب یکم برام سخته تولد علیرضا همسرم نباشه همین امیرحسین:خدارحمت کنه خانم‌تو رسول:مرسی امیرحسین:ولی رسول با غصه خوردن که به جایی نمیرسی، غصه نخور برادر من،همه ما میریم اون دنیا،چه زود،چه دیر رسول:می‌دونم، این شبا خیلی دارم خودمو قانع میکنم امیرحسین:پس ناراحت نباش و این چهره پکر هم نگیر رسول:داداش امیرحسین:جونم رسول:یه چی فهمیدم که بدجور داره آتیشم میزنه امیرحسین:چی؟ رسول:عاطفه وقتی تصادف کرد باردار بوده امیرحسین:ها؟ رسول:😔 امیرحسین:اوم،عه‌..متاسفم، واقعا نمیدونم چی بگم جز اینکه کار خداست،کار خدا هم بی‌حکمت نیست رسول:دختر بود بلند شدم رفتم کنارش، سرشو گرفتم تو بغلم امیرحسین:بهش فکر نکن، اون قضیه برای ۸ ماه پیشِ،ذهنتو درگیر نکن دورت بگردم پتورو برداشتم انداختم روی شونه هاش امیرحسین:هوا سرده، پاشو بریم خونه یکم استراحت کن رسول:مرسی،نه نمیرم باید.. امیرحسین:کاری نیست داداش، پاشو پاشو بریم خودم نوکرتم همه کارارو انجام میدم بزور بلندش کردم از دستش گرفتم رفتیم تو خونه محسن:خوردی؟ امیرحسین:چیو؟ محسن:شربتُ دیگه،مگه معده درد نداشتی تو امیرحسین:😅میخورم الان رسول:بابا شام خوردین؟گرم کنم براتون؟ محسن:نه بابا،میل ندارم رسول:بابا خیلی کم غذا شدین دقت کردید؟ امیرحسین:بابا از اول همینطور بود،شب کم غذا می‌خورد رسوا:ولی نه دیگه هیچی نخوردید، بعد منو هی بگید غذا نمیخوره محسن:😂یه چیزی تو اداره خوردم بابا، الان فقط بیا خواب بهم پیشنهاد بده ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:خودتو درگیر نکن🙂🌱
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹¹♡ فکرم بدجور درگیر بود، ولی خب به روی خودم نمی‌آوردم تا کسی متوجه نشه حرفای دکتر همش تو گوشم اکو میشد 《این قرص برای کساییِ که افسردگی شدید دارن،یه‌جور آرامبخش هم هست که بخوره آدم به خواب میره،کابوس نمیبینه، این قرص خیلی قویِ نباید توی خوردنش سهل‌انگاری بشه مهدی:خطر داره یعنی؟ دکتر:نه منظورم این نبود،اگه مثلا قرصاشو یه روز بخوره و دو روز نه ممکنه حال روحیش بدتر بشه،برای همین میگم که باید مراقب بود مهدی:چیکار باید براش کنیم؟ دکتر:خب من تخصصی توی این بیماری ندارم باید به روان پزشک مراجعه کنید ولی خب تا جایی که اطلاع دارم دورش رو شلوغ کنید،سعی کنید جاهایی ببریدش که حالش رو خوب کنه،انگیزه بهش بدین مهدی:خیلی ممنون》 خیلی ذهنم پریشون بود،از اون شبی که دیدم بیدار میمونه تا همه بخوابن بعد قرص میخوره کنجکاو شدم، ای خدا محسن:کجایی مهدی:جونم؟ محسن:میگم کجایی؟چند بار صدات کردم،چیزی شده؟ مهدی:نه هیچی نشده محسن:مطمئن؟ مهدی:آره بابا چیزی نشده، رسول و امیرحسین کجان؟ محسن:نمیدونم چرا امشب همه‌تون یه جوری هستید مهدی:چطوری؟ محسن:رسول که دمقِ،امیرحسینم که کلا بیخیال توام اینجوری،چیزی شده و من نمیدونم؟ مهدی:نه هیچی،رسولم که از خاطرات عقدش تعریف کرد فکر کنم بخاطر اونه یکم گرفته‌اس محسن:خب برای چی راجع‌بهش حرف میزنید مهدی:به ماچه اخه، خودش و سهیل تعریف کردن،حتی علی وقتی رسول نبود یه بار گفت سهیل هم گفت اشکال نداره ادامه داد محسن:ای بابا امیرحسین اومد بیرون امیرحسین:همه رفتن خوابیدن نامردا مهدی:دیگه ماهم بریم بخوابیم امیرحسین:خیلی خوشگل شده‌ خونه دستتون درد نکنه مهدی:حالا سهیل باز میگفت اینو کنیم اونو کنیم بزور جلوشو گرفتم محسن:سهیل حالا کجاست؟ امیرحسین:رفت محسن:کجا؟؟ امیرحسین:خونه دیگه محسن:ساعت ۳ نصف شب واسه چی گذاشتید بره مهدی:صدبار بهش گفتیم داداش امیرحسین:راست میگه، گفت عصری میاد محسن:خیله خب،الانم که کاری نمونده همه رو انجام دادین دستتون درد نکنه برید بخوابید امیرحسین:بهترین نظر همینه،نامرد اون سه تا رفتن گرفتن خوابیدن یه دست به آب نزدن یکم ذوق کنم حداقل محسن:کاری نبود که بابا امیرحسین:میوه هارو شستم،بادکنک هارو فوت کردم،خونه رو اومدم با جارو دستی تمیز کردم، دستمال کشیدم بعد کاری نبود بابا؟؟ محسن:جناب سروان اینارو صبح هم میتونستید انجام بدین امیرحسین:دیگه عمرا،من دست به سیاه و سفید نمیزنم،کمرم درد گرفت محسن:برو بگیر بخواب غر نزن امیرحسین:خب پس شب همتون پرتغالی مهدی:دیگه باید بگیم صبح بخیر امیرحسین:حالا هر چی من رفتم ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡♡ پرونده رو بستم،این پرونده رو چندروزی میشه بهمون دادن، سوژه های پرونده با مقامات بلندپایه درارتباط بودن قرار بود فردا برای کار گذاشتن شنود و دوربین بریم خونه‌هاشون،مجوزش هم اومده بود علی(سایبری):چطوری سعید خان؟ سعید:خان؟نه‌بابا علی:آره دیگه دلم سوخت واست انقدر بهت گفتن آقا داماد،گفتم یکم بهت روحیه بدم سعید:😂از دست تو،کاری داشتی؟ علی:اومده بودم اینجا کار داشتم،تموم که شد گفتم بیام پیشت،تو چیکار میکنی؟ سعید:هیچی این فایل هارو داشتم دسته‌بندی میکردم علی:چه خبر از بچه‌ها؟ سعید:هیچی،فعلا که مشغول پرونده‌ایم علی:شنیدم راجع‌بهش،خیلی مراقب باشید سعید:هستیم داداش نگران نباش علی:اونکه بعله،بچه های آقامحمد بایدم کاربلد باشن سعید:افرین،خوشم میاد میدونی از کی تعریف کنی😌 علی:البته بدون آقا سعید دیگه سعید:پا میشم رفاقتُ میزارم کنار علی علی:🤣 سعید:کوفت علی:پاشو بریم یه چایی بخوریم سعید:بریم نمازخونه منم کارام تموم شد علی:باش بریم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:افسردگی جدید...(:
کلی دعاتون کردمممم😊❤️
نعمت‌الهی/زنگارღ
کلی دعاتون کردمممم😊❤️
بچه ها اینجا فتح‌المبینِ تو راه شلمچه هستم،رسیدم به نیت همتون قدم برمیدارم🙂💛
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎ ❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹²♡ صبح ساعت ۸ وقتی بیدار شدم رفتم بیرون خیلی خونه قشنگ شده بود،دلم میخواست وقتی علیرضا بیدار میشه واکنششُ ببینم ولی خب نیستم باید برم محسن:داری میری سرکار؟ رسول:بله بابا باید برم کار دارم محسن:مگه نگفتی مرخصی گرفتی؟ رسول:آره ولی خب الان کاری ندارم تو خونه، برم سایت وگرنه باید اضافه کاری وایسم محسن:برو بابا مراقب خودت باش فقط رسول:چشم،خدافظ محسن:بسلامت بابا اومدم بیرون، سوار موتورم شدم راه افتادم سمت اداره ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ از اتاق بیرون اومدم، امروز نمیدونم چرا این سردرد لامصب ولم نمی‌کرد دوباره یه قرص دیگه خوردم کاوه:بسه دیگه چقدر میخوری آخه، باز یه چیزیت میشه میفتی رو دستمون کمند:نمیتونم خیلی سرم درد میکنه کاوه:میخوای بگم دکترت بیاد؟ کمند:نه بابا اون فقط بلده یه قرص آرامبخش بده همین کاوه:خوبه به تو همون آرامبخش هم میده😂اونسری بدبخت دانیال داشت از معده درد میمرد اسکل دکتره اومد همش داره سوال میکنه کمند:اونم پیش کی دانیال بی‌اعصاب ؟ کاوه:🤣وای خوبه که همه میدونن اخلاقش چقدر گنده صدای در اومد و بعد دانیال اومد خنده کاوه بیشتر شد دانیال:وا چته؟ رفتم سمت آشپزخونه و همینجوری که میرفتم گفتم کمند:ذکر خیرت بود الان دانیال:هوی کاوه باز زیاد خوردی مست کردی کاوه:نه بابا دیوونه دانیال:پس خفه،چیزایی که گفتم آماده کردی؟ کاوه:فقط تونستم ۵ تا اسحله جور کنم دانیال:۵تا به چه دردمون میخوره کاوه کاوه:میگی چیکار کنم؟؟این ۵تا هم بزور جور کردم دانیال:مگه من به تو نگفتم برو از.. کاوه:به کیانوش گفتم اونم گفت بهمون چندتا میده،ولی باید صبر کنیم بره دوبی کار داشت دانیال:لعنت بهت کیانوش،الان عملیات دو روز دیگه‌اس،بعد ما اسلحه کم داریم کاوه:میخوای با همون قبلی‌ها.. دانیال:قبلی ها خیلی خوب کار میکنه آخه من بیام تو عملیات ازش استفاده کنم..رفتن جنس بُنجُل چینُ خریدن یه‌دونه میزنه،سه‌تا نمیزنه کاوه:میگی چیکار کنم؟اون رئیس خان بزرگتونم که رفته فرانسه دانیال:تقصیر منه الان؟ ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ کنارش نشستم، نگاهی به آشپزخونه کردم هنوز کمند نیومده بود ولوم صدامو اروم‌تب کردمو گفتم دانیال:داروهاشو که سر موقع میدی؟ کاوه:خیالت راحت، میریزم تو غذاش،بعدم تو نگران نباش حواسم به معشوق شما هست دانیال:خوب ازش مراقبت کن،این ماموریت که تموم بشه با خودم میبرمش کاوه:کجا میبریش؟ دانیال:تصمیم نگرفتم هنوز ولی خب شاید کانادا کاوه:سرش درد میکرد برو ببین حالش خوبه یانه دانیال:باز چرا سردرد داره؟ کاوه:جات خالی دیشب کلی به عشق تو مست کردیم دانیال:زهرمار، صدبار گفتم مراعات حالشو بکن کاوه:به من چه،وای دلم قلیون خواست،راه بندازم؟ دانیال:دارم میرم کاوه:برو،منم برم قلیون بیارم بلند شدم رفتم تو آشپزخونه سرش روی میز بود، از وقتی دیدمش بهش علاقه پیدا کردم،شاید اوایل سعی میکردم از این حس بیرون بیام ولی الان نه دانیال:خوبی عزیزم؟ کمند:آره دانیال:مطمئنی؟کاوه میگه سردرد داری کمند:خیلی دانیال:میخوای بریم درمانگاه کمند:نه نیازی نیست،میرم یکم بخوابم شاید بهتر شدم دانیال:باش کمند:میمونی راستی؟ دانیال:عشق دلم باید برم کار دارم،ولی قول میدم بعد از کارم بیام پیشت کمند:باش مراقب خودت باش دانیال:تو بیشتر ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:افراد جدید🌺
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹³♡ خواستم جلو برم تا بگیرمش به ب.غلم که صدای مزخرف کاوه اومد کاوه:🤣 دانیال:زهرمار، تو اینجا چه غلطی میکنی؟ کاوه:وای دانیال خفه بشی ایشالا کمند:آروم بابا،سرم درد میکنه کاوه:آخه کمند میگی، باش مراقب خودت باش؟؟؟ وای مادر🤣 عصبی داشتم بهش نگاه می‌کردم ولی از رو نمی‌رفتُ بلند می‌خندید کمند هم عصبی شده بود رفت بیرون دانیال:کاوه یا همین الان.. کاوه:باشه بابا،اَه اَه باور کن شبیه سنگ پایی،البته اون باز یه کارایی داره ولی تو چی، خشک،ایش اونم رفت بیرون، این نیرو هارو امیرسام از کدوم اسکل‌آبادی جمع کرده؟ رفتم بیرون سراغ کمند دانیال:کمند خوبی؟ کمند:نه، سرم خیلی درد میکنه،حالت تهوع هم بهش اضافه شد دانیال:برو آماده شو بریم بیمارستان کاوه:لازم نکرده، بیا کمند این قرصو بخور حالت بهتر میشه کمند:چه قرصیِ؟ کاوه:مسکن کمند:بده بخورم کمند قرصُ خورد بعد رفت تو اتاق صدامو آروم کردمُ گفتم دانیال:چی بود دادی بهش؟ کاوه:خواب آور قوی دانیال:عوارض نداشته باشه کاوه:داشته باشه هم من نمیدونم، این سردرد ها و حالت تهوع ها عوارض قرص هاییِ که اون امیرسام میده دانیال:اینکه دیگه... کاوه:گوشیم زنگ خورد الان میام...عه امیرسام..به داش سامی خلم امیرسام:... کاوه:وا چرا سگ شدین همتون امیرسام:... کاوه:اون از د.. دویدم سمتش و دهنشو گرفتم با لب‌خونی گفتم که نگه من اینجام کاوه:الو گوشی رو گذاشتم رو بلندگو امیرسام:گفتی کی؟ کاوه:میگم از صبح کمند سگ شده اینم از تو امیرسام:اها،کجاست الان؟ کاوه:بازم حالش بد شده بود بهش قرص دادم فکر کنم تا الان خوابش برده امیرسام:خیله خب ببین یه چی میگم باید از دانیال مخفی کنی کاوه نگاهی بهم کرد که سرمو به نشونه تایید تکون دادم کاوه:جونم بگو امیرسام:میخوام کمندُ باخودم ببرم کاوه:کجا؟ امیرسام:اول میریم ترکیه بعد کارای اقامت توی دوبی رو انجام میدم،میخوام واسه همیشه برم دستام هر لحظه بیشتر مشت میشد و رگ های سرم مثل همیشه زده بود بیرون کاوه با دیدن صورتم ترسید و دست گذاشت رو دهنم کاوه:امیرسام فرماندهی با توعه درست ولی این دوتا همدیگرو دوست دارن امیرسام:لازم نکرده، واسه من وسط عملیات فاز عشق و عاشقی بردارن واسه این بهت میگم به دانیال چیزی نگو تا باز دیوونه نشه کاوه:کمند حالش خوب نیست باید.‌‌.. امیرسام:احمق دارم برای درمانش میبرم میفهمی؟؟ بعدم من نمی‌فهمم چرا باید به تو جواب پس بدم؟هرچی گفتم میگی چشم کاوه:چی؟ نمیتونستم طاقت بیارم،هیچی هم نمیشنیدم،فقط فهمیدم که گوشی رو از دست کاوه کشیدم هر چی از دهنم دراومد گفتم بعد از تمام حرفام گوشی رو پرت کردم کاوه:آروم باش بابا دانیال:دهنتو ببند کاوه:باش،ببخشید،بیا این آبو بخور لیوان گرفتم و تمام آبو سرکشیدم از فشار عصبی که روم بود فقط داشتم لیوانی فشار میدادم کاوه:دستت سفید شد نکن،ببین دانیال باید یه مدت تحمل کنی،متاسفانه این ماموریت فرماندهی‌ش افتاده گردن امیرسام، نمیتونیم چیزی بهش بگیم دانیال:شاید شماها نتونید ولی من میتونم، این همه مدت تلاش نکردم که وضع و اوضاع کمند اینجوری بشه که آقا بیاد ببرتش ترکیه؟گُه خورده،به هفت جد و آبادش خندیده همچین غلطی بکنه کاوه:خیله خب آروم باش ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:میخواد ببرتش😶