eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
871 دنبال‌کننده
225 عکس
110 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
کلی دعاتون کردمممم😊❤️
نعمت‌الهی/زنگارღ
کلی دعاتون کردمممم😊❤️
بچه ها اینجا فتح‌المبینِ تو راه شلمچه هستم،رسیدم به نیت همتون قدم برمیدارم🙂💛
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎ ❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹²♡ صبح ساعت ۸ وقتی بیدار شدم رفتم بیرون خیلی خونه قشنگ شده بود،دلم میخواست وقتی علیرضا بیدار میشه واکنششُ ببینم ولی خب نیستم باید برم محسن:داری میری سرکار؟ رسول:بله بابا باید برم کار دارم محسن:مگه نگفتی مرخصی گرفتی؟ رسول:آره ولی خب الان کاری ندارم تو خونه، برم سایت وگرنه باید اضافه کاری وایسم محسن:برو بابا مراقب خودت باش فقط رسول:چشم،خدافظ محسن:بسلامت بابا اومدم بیرون، سوار موتورم شدم راه افتادم سمت اداره ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ از اتاق بیرون اومدم، امروز نمیدونم چرا این سردرد لامصب ولم نمی‌کرد دوباره یه قرص دیگه خوردم کاوه:بسه دیگه چقدر میخوری آخه، باز یه چیزیت میشه میفتی رو دستمون کمند:نمیتونم خیلی سرم درد میکنه کاوه:میخوای بگم دکترت بیاد؟ کمند:نه بابا اون فقط بلده یه قرص آرامبخش بده همین کاوه:خوبه به تو همون آرامبخش هم میده😂اونسری بدبخت دانیال داشت از معده درد میمرد اسکل دکتره اومد همش داره سوال میکنه کمند:اونم پیش کی دانیال بی‌اعصاب ؟ کاوه:🤣وای خوبه که همه میدونن اخلاقش چقدر گنده صدای در اومد و بعد دانیال اومد خنده کاوه بیشتر شد دانیال:وا چته؟ رفتم سمت آشپزخونه و همینجوری که میرفتم گفتم کمند:ذکر خیرت بود الان دانیال:هوی کاوه باز زیاد خوردی مست کردی کاوه:نه بابا دیوونه دانیال:پس خفه،چیزایی که گفتم آماده کردی؟ کاوه:فقط تونستم ۵ تا اسحله جور کنم دانیال:۵تا به چه دردمون میخوره کاوه کاوه:میگی چیکار کنم؟؟این ۵تا هم بزور جور کردم دانیال:مگه من به تو نگفتم برو از.. کاوه:به کیانوش گفتم اونم گفت بهمون چندتا میده،ولی باید صبر کنیم بره دوبی کار داشت دانیال:لعنت بهت کیانوش،الان عملیات دو روز دیگه‌اس،بعد ما اسلحه کم داریم کاوه:میخوای با همون قبلی‌ها.. دانیال:قبلی ها خیلی خوب کار میکنه آخه من بیام تو عملیات ازش استفاده کنم..رفتن جنس بُنجُل چینُ خریدن یه‌دونه میزنه،سه‌تا نمیزنه کاوه:میگی چیکار کنم؟اون رئیس خان بزرگتونم که رفته فرانسه دانیال:تقصیر منه الان؟ ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ کنارش نشستم، نگاهی به آشپزخونه کردم هنوز کمند نیومده بود ولوم صدامو اروم‌تب کردمو گفتم دانیال:داروهاشو که سر موقع میدی؟ کاوه:خیالت راحت، میریزم تو غذاش،بعدم تو نگران نباش حواسم به معشوق شما هست دانیال:خوب ازش مراقبت کن،این ماموریت که تموم بشه با خودم میبرمش کاوه:کجا میبریش؟ دانیال:تصمیم نگرفتم هنوز ولی خب شاید کانادا کاوه:سرش درد میکرد برو ببین حالش خوبه یانه دانیال:باز چرا سردرد داره؟ کاوه:جات خالی دیشب کلی به عشق تو مست کردیم دانیال:زهرمار، صدبار گفتم مراعات حالشو بکن کاوه:به من چه،وای دلم قلیون خواست،راه بندازم؟ دانیال:دارم میرم کاوه:برو،منم برم قلیون بیارم بلند شدم رفتم تو آشپزخونه سرش روی میز بود، از وقتی دیدمش بهش علاقه پیدا کردم،شاید اوایل سعی میکردم از این حس بیرون بیام ولی الان نه دانیال:خوبی عزیزم؟ کمند:آره دانیال:مطمئنی؟کاوه میگه سردرد داری کمند:خیلی دانیال:میخوای بریم درمانگاه کمند:نه نیازی نیست،میرم یکم بخوابم شاید بهتر شدم دانیال:باش کمند:میمونی راستی؟ دانیال:عشق دلم باید برم کار دارم،ولی قول میدم بعد از کارم بیام پیشت کمند:باش مراقب خودت باش دانیال:تو بیشتر ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:افراد جدید🌺
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹³♡ خواستم جلو برم تا بگیرمش به ب.غلم که صدای مزخرف کاوه اومد کاوه:🤣 دانیال:زهرمار، تو اینجا چه غلطی میکنی؟ کاوه:وای دانیال خفه بشی ایشالا کمند:آروم بابا،سرم درد میکنه کاوه:آخه کمند میگی، باش مراقب خودت باش؟؟؟ وای مادر🤣 عصبی داشتم بهش نگاه می‌کردم ولی از رو نمی‌رفتُ بلند می‌خندید کمند هم عصبی شده بود رفت بیرون دانیال:کاوه یا همین الان.. کاوه:باشه بابا،اَه اَه باور کن شبیه سنگ پایی،البته اون باز یه کارایی داره ولی تو چی، خشک،ایش اونم رفت بیرون، این نیرو هارو امیرسام از کدوم اسکل‌آبادی جمع کرده؟ رفتم بیرون سراغ کمند دانیال:کمند خوبی؟ کمند:نه، سرم خیلی درد میکنه،حالت تهوع هم بهش اضافه شد دانیال:برو آماده شو بریم بیمارستان کاوه:لازم نکرده، بیا کمند این قرصو بخور حالت بهتر میشه کمند:چه قرصیِ؟ کاوه:مسکن کمند:بده بخورم کمند قرصُ خورد بعد رفت تو اتاق صدامو آروم کردمُ گفتم دانیال:چی بود دادی بهش؟ کاوه:خواب آور قوی دانیال:عوارض نداشته باشه کاوه:داشته باشه هم من نمیدونم، این سردرد ها و حالت تهوع ها عوارض قرص هاییِ که اون امیرسام میده دانیال:اینکه دیگه... کاوه:گوشیم زنگ خورد الان میام...عه امیرسام..به داش سامی خلم امیرسام:... کاوه:وا چرا سگ شدین همتون امیرسام:... کاوه:اون از د.. دویدم سمتش و دهنشو گرفتم با لب‌خونی گفتم که نگه من اینجام کاوه:الو گوشی رو گذاشتم رو بلندگو امیرسام:گفتی کی؟ کاوه:میگم از صبح کمند سگ شده اینم از تو امیرسام:اها،کجاست الان؟ کاوه:بازم حالش بد شده بود بهش قرص دادم فکر کنم تا الان خوابش برده امیرسام:خیله خب ببین یه چی میگم باید از دانیال مخفی کنی کاوه نگاهی بهم کرد که سرمو به نشونه تایید تکون دادم کاوه:جونم بگو امیرسام:میخوام کمندُ باخودم ببرم کاوه:کجا؟ امیرسام:اول میریم ترکیه بعد کارای اقامت توی دوبی رو انجام میدم،میخوام واسه همیشه برم دستام هر لحظه بیشتر مشت میشد و رگ های سرم مثل همیشه زده بود بیرون کاوه با دیدن صورتم ترسید و دست گذاشت رو دهنم کاوه:امیرسام فرماندهی با توعه درست ولی این دوتا همدیگرو دوست دارن امیرسام:لازم نکرده، واسه من وسط عملیات فاز عشق و عاشقی بردارن واسه این بهت میگم به دانیال چیزی نگو تا باز دیوونه نشه کاوه:کمند حالش خوب نیست باید.‌‌.. امیرسام:احمق دارم برای درمانش میبرم میفهمی؟؟ بعدم من نمی‌فهمم چرا باید به تو جواب پس بدم؟هرچی گفتم میگی چشم کاوه:چی؟ نمیتونستم طاقت بیارم،هیچی هم نمیشنیدم،فقط فهمیدم که گوشی رو از دست کاوه کشیدم هر چی از دهنم دراومد گفتم بعد از تمام حرفام گوشی رو پرت کردم کاوه:آروم باش بابا دانیال:دهنتو ببند کاوه:باش،ببخشید،بیا این آبو بخور لیوان گرفتم و تمام آبو سرکشیدم از فشار عصبی که روم بود فقط داشتم لیوانی فشار میدادم کاوه:دستت سفید شد نکن،ببین دانیال باید یه مدت تحمل کنی،متاسفانه این ماموریت فرماندهی‌ش افتاده گردن امیرسام، نمیتونیم چیزی بهش بگیم دانیال:شاید شماها نتونید ولی من میتونم، این همه مدت تلاش نکردم که وضع و اوضاع کمند اینجوری بشه که آقا بیاد ببرتش ترکیه؟گُه خورده،به هفت جد و آبادش خندیده همچین غلطی بکنه کاوه:خیله خب آروم باش ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:میخواد ببرتش😶
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎ ❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁴♡ پشت میزم نشسته بودم از صبح بچه‌ها رفتن باشگاه و من پیچوندم که اگه آقامحمد بفهمه پوستم کنده‌اس گوشیم زنگ خورد دیدم فرشادِ رسول:به آقافرشاد گل و گلاب،چه‌خبر فرشاد:سلام بر استاد رسول خودمون،خوبی رسول:قربونت،چیکارا میکنی؟ فرشاد:هیچی،بیکار نشستم تو خونه،حوصلم سر رفت گفتم یه زنگ بهت بزنم،راستی فرشید چرا جواب نمیده گوشیشو رسول:باشگاهِ با بچه‌ها فرشاد:باز توبیخ شدن اینا؟ رسول:😂 فرشاد:چرا میخندی؟ رسول:نمیدونی که صبح چیشد فرشاد،قشنگ جات خالی بود فرشاد:چرا؟چیکار کردین باز رسول:صبح یه شیطونی ریزی انجام دادیم نگو آقامحمد پشتمونِ دید فرشاد:و توبیخ شدین رسول:دقیقا،البته که من پیچوندم فرشاد:دیوونه‌ای؟آقامحمد مگه نیست؟ رسول:نه بابا رفته جلسه، تا دوساعت دیگه‌هم نمیاد فرشاد:از دست تو،حالا بچه ها سوتی ندن رسول:نه امروز چون تولد علیرضاست به من رحم کردن فرشاد:قدر این رفیقاتو بدون دیگه رسول:اونکه بعله،راستی تو چرا خونه‌ای؟ فرشاد:دیشب یکم تب داشتم،الانم دارم ولی کم،دیگه به آقامحسن زنگ زدم اونم گفت که نرم اداره رسول:شب میای دیگه؟ فرشاد:ببینم چی میشه،دعا کن سرما خوردگی نباشه،فقط همین تب باشه،سرما بخورم بدبختی فرشید شروع میشه😂 رسول:بنده خدا فرشاد:داداش بزرگ شده که پرستاری کنه دیگه رسول:اینو فقط باید به احسان یاد بدم فرشاد:احسان از اینکارا بلد نیست رسول:ولی فرشید بلده فرشاد:اونکه آره،ببین دیشب پدر منو درآورد رسول:چرا؟ فرشاد:دید تب دارم گفت تو مریض شدی رفته شلغم،هویج،کوفت زهرمار خریده آب‌پز کرده بسته بهم رسول:😂اون بخاطر خودش اینکارو کرده،آخه فرشید مریض بشه بدجور مریض میشه فرشاد:اوه اوه فرشید که حاضر نیستم دودیقه مریض بشه، از دیشب دوتا ماسک زدم مریض نشه رسول:نه در اون حد بابا فرشاد:عه رسول من پشت خطی دارم بعدا بهت زنگ میزنم خدافظ رسول:خدافظ گوشی رو کنار گذاشتم رفتم باشگاه تا یه سری به بچه‌ها بزنم __ ساعت۶ بود که کارام تموم شد رفتم سمت خونه گوشیم زنگ خورد زدم کنار،کلاه رو از سرم برداشتم دیدم شماره علیِ رسول:جونم علی؟ علیرضا:بابا سلام رسول:سلام نفسم،خوبی بابا؟ علیرضا:بابایی بیا پیشم رسول:چشم دورت بگردم دارم میام علیرضا:خولاتی بخل رسول:خوراکی که واست دیشب خریدم علیرضا:هل‌شب باید بخلی رسول:ای جون دلم،چشم،فقط من اجازه دارم الان قطع کنم زودتر بیام پیش شما؟ علیرضا:زود بیا رسول:چشم زود میام علیرضا:خدافظ رسول:خدافظ عزیزم علیرضا:بابا،بابا رسول:جونم؟ علیرضا:عمو محمد میاد؟ رسول:آره دورت بگردم میاد علیرضا:پس خدافظ رسول:😂خدافظ دوباره موتورُ روشن کردم تند رفتم تا زود برسم نیم ساعتی توی راه بودم وقتی رسیدم موتورمو بردم داخل دیدم علیرضا از خونه بیرون اومد بدو سمتم دوید علیرضا:بابایییی محکم بغلش کردم رسول:جون دلم نفسم،دورت بگردم من چقدر تو امروز خوشگل شدی مهدی:مگه زشت بود؟ رسول:سلام عمو مهدی:سلام خسته نباشی رسول:ممنون علیرضا:بابایی خیلی خوشگل شده‌ خونه ملسی رسول:دورت بگردم من که کاری نکردم،عمو مهدی و عمو سهیل درست کردن علیرضا:نه تو دلست تلدی رسول:😂 مهدی:بیا تو هوا سرده رسول:چشم اومدم کلاه رو گذاشتم روی دسته موتور بعد با عمو رفتم داخل به همه دست دادم و بعد از کلی سلام و احوالپرسی نشستم علیرضا هم که از ذوقش کلا میرفت پیش تم تولدش رسول:چرا کسی نیومده امیرحسین:والا همه پلیس‌ن،کار دارن دیر میرسن😂 رسول:استاد شوخ،منظورم بابا حسن و خانواده‌اش بود امیرحسین:اها اونا رو دیگه نمی‌دانیم محسن:یه زنگ بزن خب بهشون احسان:میان دیگه رسول:اها تازه یادم افتاد،این کامران کلا دوساعت طول میکشه بره حموم بعد سه ساعتم آماده بشه پس بعد از شام میان😂 احسان:به بچه ها زنگ بزن بگو بیان خب رسول:اونا دیر میان احسان:چرا؟ رسول:منم پیچوندم اومدم،بچه‌ها اگه هنر کنن ساعت۸ بیان،البته مستقیم میان اینجا خونه هم نمیتونن برن احسان:بیخود،الان زنگ میزنم دوتا فحش میدم میان رسول:خود‌دانی ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:ذوقشُ خریدارم😍😂
هدایت شده از f.³¹⁵
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁵♡ احسان:الان معلوم میشه احسان پاشد رفت بیرون تا زنگ بزنه منم بلند شدم رفتم تو آشپزخونه بنده خدا بی‌بی و عمه زینب از صبح مشغول کار بودن رسول:چه بویی راه‌انداختین شما زینب:دیگه هرسال یه‌شب اتفاق میفته رسول:پس تولد من چی؟ زینب:لوس نشو دیگه،منظورم تولد علیرضابود بی‌بی:مامان‌جان چایی میخوری؟ رسول:نه دورت بگردم،میشه ناخونک زد؟خیلی گشنمه امروز بی‌بی:تو گشنه باش اگه نپخته بود هم یه چیزه دیگه برات درست میکنم رسول:🤣 زینب:چی میخوری حالا؟ رسول:وای خدایا،آنقدر گشنه بودن من ارزش داشت؟ مهدی:بله بشدت رسول:یاخدا،عمو تو چرا مثل جن عمل میکنی؟ مهدی:حیف که بزرگتر اینجاست وگرنه که لباتو به‌هم می‌دوختم دیگه چرت و پرت نگی رسول:پوزش عمو جان،ولی یه سوال بپرسم؟ مهدی:چی؟ رسول:قول بده جواب کامل میدی مهدی:تا سوالت چی باشه؟ رسول:اخلاقت به کی رفته؟ مهدی:بخدا میام... رسول:خب باشه جواب نده،خشن مهدی:خشن باباته رسول:متوجه باشید که پدر من برادر شماست مهدی:منو برادرم باهم مشکل نداریم،پس.. رسول:دهنمو ببندم؟ مهدی:آفرین زینب:شما دوتا میشه یه امشب باهم.. رسول:عمه چرا میگی دوتا؟؟من که کاری ندارم،این داداشتِ،به این بگو مهدی:جاااانم؟؟؟ رسول:باباااا مهدی:سریع بیرون تا جنازه تحویل بابات ندادم رسول:نامرد😂 مهدی:بی‌ادب😒 با خنده از آشپزخونه بیرون اومدم عمو هم دنبال اومد تا بیاد منو بزن محسن:چیشده؟چه‌خبرتونه مهدی:اینم پسره تو داری؟یکم ادب نداره احمق محسن:زشته بچه‌ها،خواهش میکنم امیرحسین:عمو تو خجالت نمیکشی با این سِنت... مهدی:زورم به تو میرسه‌هااا امیرحسین:غلط کردم😐 احسان:رسول چرا الکی زر میزنی، به سعید زنگ زدم گفت الان بیرونِ بچه‌هام یه ساعت دیگه میان رسول:خب بیا منو بخور احسان:خوردنی نیستی حیف ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ ساعت ۷ونیم بود که مهمونا اومدن رفیقای رسول که از وقتی اومدن رفتن تو خونه حاج‌آقا علیرضا که داشت با آفرین بازی می‌کرد احسانم حرص می‌خورد تیکه آخر خیار رو خورد کردم دادم به امیرحسین، حالا نوبت حامد بود که بشقابشُ گذاشت رو پام مهدی:نوکر گیر آوردین مگه علی:بعدی منما احسان:برو بابا منم، واسه منم بیا خورد کن عمو مهدی:برید به باباهاتون بگید، چه غلطی کردم دایی وعمو شدم علی:دیگه شدی عمو، بعدم بخاطر اینه هی میگید حامد ازدواج کنه؟من بشم عمو به این بدبختی‌ها دچار میشم مهدی:نزارید صدام بره بالا جلو مهمون امیرحسین:شما حرص نخور حامد:تو دهنتو ببند،دایی جونم بیا پوست بکن دیگه مهدی:بدید من، محسن اونجا بیکار نشسته داره خوش و بش میکنه منه بدبخت گیر چندتا زبون نفهم افتادم علیرضا:عمو عمو مهدی:جونم؟ علیرضا:بلام سیب پوست میتَنی؟ پسرا بلند زدن زیر خنده همه بهمون نگاه کردن با پاهام زدم به پاشون که آدم بشن محسن:چیشده؟ مهدی:هیچی داداش معذرت علیرضا:عمو مهدی:چشم دورت بگردم پوست میکنم تو برو بازی کن صدا میکنم علیرضا:ملسی ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:منم از این عمو‌ها میخواااام🥺🙏🏻
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁶♡ فرشید:تموم نشد؟برم شیرینی رو پخش کنم؟ سعید:بسه دیگه رسول گریه نکن داداش داوود:اَه رسول گریه‌ام گرفت بسه دیگه سهیل:ولش کنید بچه ها بزارید یکم گریه کنه خالی بشه بعد سعید:چی چی خالی بشه سهیل، مهموناش اومدن زشته رسول اینجا باشه سهیل:خب چیکار کنیم رسول:خوبم دعوا نکنید حالا داوود:برو صورتتو آب بزن بیا سهیل:خوبی دیگه؟ رسول:اوهوم، سعید دستت درد نکنه داداش شرمنده زحمتم افتاد گردن تو سعید:یدونه استاد رسول بیشتر نداریم که رسول:نوکرتم سعید:زود برو لباستو عوض کن زشته دیر بری،میدونستم سفید نمی‌پوشی واسه همین سبز گرفتم واست رسول:مرسی فرشید:خب پس من برم این شیرینی رو پخش کنم سعید:نَگیا، میخوام ببینم وقتی رسولو دیدن قیافشون چطوری میشه 😂 سهیل:خب بیا ما بریم اینام میام،درضمن آقارسول یه دستی هم بزن به موهات رسول:چشم سهیل:راستی بیا بغلم ببینم، میخوام اولین نفر باشم بغلت کنم رسول و سهیل همدیگرو بغل کردن فرشید و سعیدم مراسم عق زنی رو راه انداختن خیلی خوشحال بودم رسول بلاخره راه زندگی‌شو انتخاب کرد، خوشحال از اینکه حالش داره خوب میشه یکی از معجزات امام حسینِ امشب رخ داد، آقاجان نوکرتم تا ابد❤️ ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ میوه‌ی احسانم خورد کردم دادم بهش مهدی:علی دیگه تو بزرگ شدی سن خرو داری، خودت پوست بکن علی:یه بلا نسبت میگفتی دیگه مهدی:بلانسبت خر حامد:😂 علی:کوفت، دایی خیلی نامردیا مهدی:خسته شدم خب در خونه باز شد فرشید اومد مهدی:چه عجب اومدی تو، بقیه کجان؟؟بهشون بگو مهدی بلند بشه یا میاید؟ فرشید:سلام سلام،ببخشید دیگه الان میان مهدی:چیکار میکنن؟ محسن:حالا یه کاری داری میکنن دیگه مهدی:نباید منو منتظر بزارن امیرحسین:نکه عمو من پسر شاهِ مهدی:چی؟ امیرحسین:غلط کردم مهدی:آهان آقاجون:فرشید جان به رسول بگو بیاد دیگه،مهمونا منتظرن فرشید:الان میان،دارن لباس عوض میکنن علیرضا:سلام عمو فلشید فرشید:سلام خوشگله،تولدت مبارک علیرضا:ملسی😍 فرشید:من برم شیرینی رو تعارف کنم بیام علیرضا:منم میتام فرشید:اونکه بعله، اصلا واسه شماست ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ جعبه رو باز کردم علیرضا شیرینی برداشت بعد هم بلند شدم رفت تعارف کردم شیطونیم گل کرد گفتم فرشید:بخورید نوش‌جونتون ولی این شیرینی مناسبت داره کامران:چه مناسبتی؟ فرشید:حالا احسان:وا خب بگو مناسبتش چیه؟ فرشید:بخورید میگم بی‌بی:خب اینجوری از گلوم‌مون پایین نمیره فرشید:نه دیگه بخورید یه‌جوری،چون اگه بفهمید چیه خیلی خوشحال میشید مهدی:ببین میدونی من تا نفهمم ول کن نیستم فرشید:الان می‌فهمید دیگه مهدی:نوچ اینجوری نمیشه من رفتم فرشید:کجا؟ مهدی:اون بیرون حتما یه خبری هست من عصبی میشم وقتی منتظر باشم آقامهدی اینو گفتُ رفت ای بابا خب دودیقه منتظر بمون چی میشه آخه احسان:بگو دیگه فرشید محمدامین:از فضولی مرد بچه احسان:هوی شما دوتا میدونید؟ فرشاد:ما از کجا باید بدونیم؟ محمدامین:تو فهمیدی به ماهم بگو فرشید:میگم دیگه حالا بخورید حسن:از گلومون پایین نمیره اینجوری که فرشید:نه دیگه وقتی بفهمید اخ میره پایین حسن:از دست تو فرشید:😅 به همه تعارف کردم این وسط بچه‌ها هم غر میزدن که بگم چیشده ولی خب نگفتم که البته سخت‌ترین کار بود دهن‌لقی نکردن فقط آقامحمد می‌دونست چیشده ♡♡♡♡♡♡♡♡●●●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:لباسشو درآورد🥲💔
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎ ❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁷♡ دیگه از وضعیتی که داشتم خسته‌بودم از اینکه همه بخاطر من باید ناراحت میشدن و به روی خودشون نمی‌آوردن خسته بودم دیشب وقتی با سهیل تنها بودیم نشستیم حرف زدیم،دردودل کردیم شاید تنها کسی که خیلی راحت میتونستم حرف دلمو بهش بزنم سهیل بود آره من خیلی هارو داشتم برای حرف زدن ولی کنار اونا خجالت می‌کشیدم از گفتن بعضی دردهای دلم ولی پیش سهیل نه،فقط باهاش حرف میزدم همه چیزو بهش میگفتم وقتی باهاش حرف زدم آروم میشدم سهیل:بیا بپوش رسول:دلم تنگ میشه واسه لباسام داوود:دهنتو ببند رسول رسول:خشن سهیل:رسول جان زشته ما اینجاییم،زود باش دیگه رسول:الان در خونه باز شد برگشتم دیدم عمو مهدیِ مهدی:چیکار میکنید شما؟چرا نمی‌آید؟ داوود:الان میایم مهدی:فرشید چی‌میگفت؟ سعید:دهن لق لو داد؟؟ مهدی:نه لو نداد اومدم خودم بفهمم چیه ماجرا رسول:😂 مهدی:کوفت،چرا میخندی سهیل:آقامهدی باید برامون شیرینی بگیریدا مهدی:چرا؟؟ سعید:آقارسول افتخار دادن دارن لباس عزا رو درمیارن مهدی:جدی؟ داوود:بعله مهدی:رسول جدی میگین؟ رسول:اوهوم، دیگه گفتم بزار همه رو خوشحال کنم عمو تند اومد سمتمُ بغلم کرد محکم‌تر از خودش بغلش کردم امشب به این بغل‌ها نیاز دارم خیلی هم نیاز دارم قطره اشکی از چشمم چکید ولی با اخم سهیل با انگشتم پاک کردم مهدی:کار خوبی میکنی عزیز عمو رسول:کدوم لباسو بپوشم؟ مهدی:تو ادب نداری بچه؟ رسول:چرااا؟ مهدی:چرا داره؟تو اصلا آدمی رسول:عمو جان یکم از الفاظ محبت آمیز استفاده کنید،نه به اون عزیز عمو نه به این مهدی:دهنتو ببند،میگم رسم و رسوم ندارید شما؟ سهیل:نه خیالتون راحت آقامهدی،این لباسشو دربیاره اصلا واسه هیچکس مهم نیست رسم و رسوم ها مهدی:از دست شماها😂 بیا بغلم ببینم دوباره بازم محکم همدیگرو بغل کردیم مهدی:زودتر بپوش که میخوام واکنش همه رو ببینم رسول:اونم به چشم مهدی:اوووم لباس سفید چرا نداری؟اصلا چرا زودتر نگفتی خودم واست لباس بخرم رسول:بچه ها زحمت خریدنش رو کشیدن،بعدم اول کاری نمیتونم سفید بپوشم میخوام این لباس سبزه تیره رو بپوشم مهدی:باش هرچی دوست داری بپوش رسول:عمو دستات چرا انقدر بوی.. مهدی:میوه میده؟؟ رسول:بوی میوه‌است؟ مهدی:نه بوی..لا اله الا الله،داشتم واسه اون چندتا بی‌شعور میوه پوست میگرفتم رسول:منم میشه جزو اون چندتا بی‌شعور باشم؟؟ مهدی:خیررر رسول:😂خب چرا عصبی میشی حالا مهدی:زود بیا رسول:چش لباس رو برداشتم رفتم تو اتاق لباس سیاه‌مو درآوردم بعد لباسی که آورده بودم پوشیدم چند دیقه‌ای از آینه به خودم خیره بودم یکم که گذشت در زده شد سهیل:زودباش دیگه رسول رسول:اومدم شونه رو برداشتم موهامو درست کردم خواستم ادکلنمُ بزنم که منصرف شدم از کشوی آخری اون ادکلنی که خیلی دوستش داشتم رو برداشتم البته این دوست داشتن واسه قبل از اون اتفاقات بود،ولی خب از امشب اینو میزنم ادکلن قبلی رو انداختم ته کشو یکم به خودم زدم بعد یه لبخند زدم🌱 ♡♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:کسی که مَحرَم رازتِ کیه؟؟🥲❤️
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁸♡ داشتیم با کامران حرف میزدیم البته به قول عمو بیشتر چرت و پرت می‌گفتیم تا حرف هرچقدر سعی کردیم دهن فرشیدُ باز کنیم تا حرف بزنه ولی هیچی نگفت در خونه باز شد بلاخره بچه‌ها اومدن احسان:تکبیر شماها اومدین سهیل:پوزش رسول و عمو هم وارد شدن کامران:نمی‌اومدی آقا رسول،بی‌ادب یه بیا سلام بکن بعد برو احسان:نوچ نوچ نوچ ادب نداره دیگه چه کنیم علی:دودیقه دهناتون رو می‌بندید خواهشا؟ احسان:چرا؟ علیرضا:باباییییی چقدل خوشگل شدیی😍 علیرضا بدو رفت بغل رسول تازه همه‌مون متوجه لباس رسول شدیم باورم نمیشد، بلاخره اون اتفاقی که آرزو شده بود برام، افتاد رسول اومد به همه دست داد و بغلشون کرد که البته اشک همه رو درآورده بود بغل هرکی میرفت یه ساعت میموند گریه میکرد میرفت بغلی😂 مهدی:بسه دیگه،امشب شبِ عیده کی گریه میکنه آخه سهیل:آره دیگه بسه، خداروشکر که رسولم لباسشو درآورد بسلامتی رخساره:خب مامان جان زودتر میگفتی هم یهو غافلگیر نمی‌شدیم هم اینکه برات لباس می‌گرفتیم رسول:ممنون مامان، بچه‌ها زحمتش رو کشیدن حسن:دستتون درد نکنه بچه‌ها سعید:وظیفه بود آقاحسن،خب دیگه تموم کنید تولد این خوشگل‌ست علیرضا:😍 رسول دوباره رفت علیرضا رو بغل کرد بعدش اومد کنارمون نشست چقدر این لباس بهش می‌اومد،خیلی تغییر کرده بود این حسی که من داشتم فکر میکنم همه داشتن یه حس خیلی خوب، حسی که بلاخره داداشت رو خوشحال دیدی رسول:گریه چرا اخه، بخدا میرم عوض میکنما مهدی:بیخود رسول:چش احسان:😂 بعد همه در حال حرف زدن بودن خیلی اینجور جمع هارو دوست داشتم دور هم جمع میشیم کلی میگیم میخندیم بنده خدا عمو هم گیر ما افتاده بود هی اذیتش میکردیم رسولم که همش سرپا بود، علیرضا هم که گرم آفرین شده بود علی:دایی واسه برادر زاده‌هات تخمه میشکنی تا مغزشو بهشون بدی باید برای ماهم... مهدی:دهناتونو ببندید تا صدام بالاتر نرفته،انگار کلفت گیر آوردن،شما دوتا هم خودتون دندون دارید تخمه بخورید بعد تمام اون مغز تخمه هارو خورد امیرحسین:ای خدا خیرت نده علی علی:دلم خنک شد مهدی:یعنی کیف می‌کنه محسن،قشنگ رفته پیش رفیقش نشسته به همه دسترسی داره،من گیر چندتا زبون نفهم افتادم خدایا کمکم کن حامد:دایی جان مگه به... مهدی:دودیقه خفه میشید؟نیاز به آرامش دارم...رسول رسول:جونم؟چیزی میخواین؟ مهدی:بیا رسول سینی رو گذاشت رو اپن اومد جلمون نشست رسول:جون دلم، چی میخواین؟ مهدی:آرامش رسول:بله؟؟ مهدی:میشه این چندتا کَنه رو ازم دور کنی؟ رسول:😂کَنه های عزیز دور شید لطفا احسان:تو خفه رسول:چه طرز صحبته،عمو نمیخوای بزنی تو دهنش؟ مهدی:اینجا کاری انجام بدم محسن وارد عمل میشه،بزار آخر شب که همه رفتن رو چشمام رسول:نوکرتم امیرحسین:رسول بیا برو کنار رفیقات بشین دیگه رسول:اصلا کجان؟ امیرحسین:رفتن بیرون رسول:الان میرم ♡♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:بلاخره خوشحال دیدیش🥲❤️‍🩹
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁹♡ رفتم بیرون دیدم نشستن روی تخت و دارن حرف میزنن نزدیک‌تر رفتم رسول:چرا اینجا نشستید؟سرده مریض میشید سعید:نه خوبه هوا رسول:خب بیاید تو دیگه داوود:الان میایم فرشید:راستی مهرداد چرا نمیاد؟ رسول:نمیدونم والا،کامران گفت زنگ زده بهش گفته شما برید الان میاد،ولی یه ساعته اینا اومدن سعید:یه زنگ بزن بهش خب رسول:میترسم باهام قهر کرده نیاد فرشید:چرا قهر کرده؟ رسول:نمیدونم فکر میکنیم،چون دیروز سر یه مسئله‌ای باهم بحث‌مون شد داوود:چه مسئله‌ای؟ رسول:جمع کردن وسایل عاطفه سعید:یه زنگ بزن بهش خب داوود:من زنگ میزنم رسول:بزار رو بلندگو داوود:باش بوق بوق فرشید:آخه مگه الکیه اون با تو قهر کنه؟ رسول:گفتم شاید مهرداد:سلام آقاداوود گل داوود:هیس.. سلام مهرداد جان خوبی؟ مهرداد:الحمدلله،چه خبر؟ داوود:هیچ،کجایی؟ آخر موندی چرا مهرداد:والا برادر جان یکم کارا تو کارخونه زیاد بود، بعد الانم گیر کردم تو ترافیک، ماشین اصلا تکون نمیخوره داوود:ای بابا، خب چرا یکم زودتر در نمیای مهرداد:داوود گوشات مشکل داره؟😂گفتم که کار داشتم، همه اومدن؟ داوود:آره اومدن فقط تو نیومدی مهرداد:رسول الان کلی سرم غر زد نه؟ داوود:نه نگران این بود نکنه نیای مهرداد:اگه تولد علیرضا نبود نمی‌اومدم واقعا داوود:عه چرا مهرداد:بابا ترافیک خستم کرد، همشم صدای بوق سرسام گرفتم داوود:،😂درکت می‌کنم، زودتر میگفتی با موتور میومدم دنبالت مهرداد:اگه می‌دونستم ترافیکه بهت میگفتم واقعا،عه چه عجب یکم داریم میریم جلو داوود:خب دیگه باز شد به‌گاز بیا مهرداد:چشم، کاری نداری؟ داوود:نه قربونت مهرداد:خدافظ داوود:خدافظ سعید:میگم پاشیم بریم تو سرده هوا رسول:خب مریضید دیگه میاد اینجا فرشید:سکوت میکنی؟ داوود:وای بچه‌ها آقامحمد امروز از دستمون شکاره‌ها سعید:فردا بدبختمون میکنه رسول:نفوس بد نزنید حالا داوود:بزنیم یا نزنیم محمد فردا پدرمونو درمیاره رسول:خدایی حق داره فرشید:من نمیدونم چرا بعد از اون پرونده سنگینی که داشتیم باز یه پرونده سنگین دیگه قبول کرد آقامحمد سعید:پس کی قبول کنه؟ رسول:وای نه پرونده زیر دستش باشه سرش شلوغ میشه توبیخ های مارو فراموش میکنه سعید:محمد دور از جونش آلزایمر بگیره هم توبیخ مارو یادش نمیره داوود:🤣تا صبح حق علیرضا:بابایییی رسول:جونم؟ علیرضا بدو اومد سمتم علیرضا:بابایی نداه تُن خلاب شده داوود:چی خراب شده دورت بگردم؟ علیرضا:ماسینم رسول:علیرضا مگه قرار نبود درست حرف بزنی علیرضا:بابایی رسول:باباییُ زهرمار، هی دارم بهت میگم درست حرف بزن سعید:رسول با پشت دست میزنم تو دهنت، با بچه درست حرف بزن رسول:شماها لوسش‌کردینا، هی میگم درست حرف بزن، دیگه داری بزرگ میشی علیرضا:نمیتام رسول:آخر شب من میدونم و تو علیرضا:عه،میلم به عمو محمد میدَم داوود:عه علیرضا، این بابات زیادی زر میزنه ولش کن، بده خودم برات درست میکنم،هوی توام بار آخرت باشه با بچه اینطوری حرف میزنی رسول:لا اله الا الله ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:تاصبح حق😂👍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²⁰♡ بچه‌ها بلاخره اومدن تو خونه مهدی:شما اون بیرون چیکار میکردین؟ داوود:هیچی رفته بودیم یکم بیرون بعد به مهرداد هم زنگ زدیم ببینیم کجاست حسن:کجا بود؟چرا نمیاد پس رسول:گیر کرده تو ترافیک بدجور سعید:هی غر میزد میگفت تکون نمیخوره ماشین کامران:من نمیدونم بگم خداروشکر مشکلش حل شد یا بگم... رخساره:شما بهتر بگی خداروشکر مشکلش حل شد کامران:آخه مادر من،قربونت برم از اون موقع که شریکش رو گرفتن و تمام هزینه ها هم برگشته به حساب کارخونه، مهرداد زیاد داره کار میکنه خب امیرحسین:این آقا مهرداد چند وقته سر کار نبوده،میخواد جبران کنه کامران:دقیقا، نمیدونم کِی بود،ولی ساعت ۱۰ شب رسید خونه، بهش میگم یکم زودتر بیا میگه نه افرین:عمو من اونشب ازش پرسیدم گفت آفرین دلم برای اتاقم تنگ شده بود نشسته بودم پشت میز داشتم به اتاقم نگاه می‌کردم همه:😂 کامران:اینم از داداش خنگ من رسول:حق داره خدایی،منم جای اون بودم اینکارو میکردم فرشید:اونکه بعله، تو که بودی کلا میرفتم تشک پهن میکردی داوود:دوهفته بنده خدا آقامحمد گفت برو با خانواده‌ات حال کن برگشتنی چنان قربون صدقه میزش میره‌ها رسول:دهنتو ببند داوود، یه هفته مرخصی اجباری بود،یه هفته‌ام که اونجوری داوود:تو روز اولی که اومدی قربون صدقه میزت نرفتی؟ رسول:رفتم؟؟؟ داوود:سعید این هی نمی‌گفت دورت بگردم،دلم برات تنگ شده بود سعید:من توی صحنه نبودم قضاوت نمیکنم داوود:لا اله الا الله، تو نبودی علی که بود، فردا ازش میپرسم بهت نشون میدم فرشید:چرا بحث میکنید،آقامحمد خودش اونجا بود داوود:راست میگه،آقامحمد محمد:جونم؟ رسول:هیچی آقا،داوود دهنو ببند داوود:ایش مهدی:😂محمد خدایی چطوری با اینا کار میکنی؟ رسول:به آسونی و خوشحالی مهدی:تو محمدی آیا؟ رسول:همین جوابو میخوان بگن دیگه محمد:برعکس نکنم بگم رسول؟؟ مهدی:🤣آی خدا،یعنی خوشم میاد محمد توام مثل خودمی رسول:آقاااا محمد:چیه؟خب تو میگی جوابم اینه،شاید جواب من برعکس باشه رسول:واقعا که سعید:دعوا نکنید دوستان، رسول تو که سابقه‌ات خراب شده خدایی،آنقدر که رو میزت حساسیت داری به هیچ کس نداری رسول:خب دیگه آدم خط قرمز هایی داره تو زندگیش داوود:پس قفل بزن به دهنت مهدی:وای خیلی دارم باهاتون حال میکنم،آفرین خوشم اومد رسول نزدیکم شد و تو گوشم گفت رسول:ولی محمد خوشش نمیاد😂 مهدی:یه کاری میکنم باهاتون که محمدم حال کنه،اون دلش میسوزه زیاد سخت نمیگیره، خودم آدمتون میکنم رسول:آقامحمد نتونسته مارو تو این ۶،۷ سال آدم کنه، عمو تو میخوای مارو آدم کنی؟ مهدی:منو دست کم نگیر،محمد باید بیاد تو کلاس درس‌های من شرکت کنه رسول:عه؟آقا محمد محمد:جانم؟ رسول:عموم میگه شما برای آدم کردن ما باید بری تو کلاس درس عموم محمد:مهدی جان شرایط کلاس‌هات چطوریه؟ همه:😂 مهدی:واسه شما هیچ شرایطی نداره فقط روز های زوج میتونم درخدمتت باشم محمد:عالیه مهدی:در رابطه با هزینه هام چند ترم مفتی بیا نوش جانت، از چند ترم به اون ور پول میگیرم چون درسام سنگین میشه محمد:چشم رسول:عجبا😐 ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:دلم به حال رسول سوخت😐😂
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²¹♡ ساعت ۹ونیم بود که بلاخره مهرداد زحمت کشید اومد وقتی اومد یه چایی و شیرینی بهش دادم و بعدش رفتم سراغ چیدن سفره شام سفره‌را تو خونه آقاجون چیدم تا راحت‌تر باشیم بچه‌ها اومدن کمک، تو این زمان انقدر خندیده بودیم که قشنگ قرمز شدیم این وسط‌م عمو اومد و سه ساعتم با اون سر ژله بحث داشتیم که چرا ژله نوشابه‌ای نگرفتم آخرش هم یه غلط کردم گفتم بیخیال شد البته بیخیال که نه،قرار شد فردا براش بخرم همه چیزو که چیدم سعید دوتا عکس گرفت،بعدم عمو خان سوژه جدید پیدا کرد مهدی:به چه دردی میخوره؟ها سعید:راستش ما یه دوربین داریم بعد همه لحظات خوب‌مون رو ثانیه به ثانیه ضبط کردیم، البته تا یه سال پیش، بعد از یه سال خب همه حالشون خوبه دیگه، میخوایم ضبط کنیم مهدی:عه؟ کو دوربین؟ رسول:دوربین دست داوودِ،ولی ما با گوشی بعضی چیزارو عکس و فیلم میگیریم میریزیم تو فلش سعید:بله، فیلم های ۶ سال پیش هم داریم هنوز رسول:دلم براشون تنگ شده، خیلی وقته ندیدیم سعید:اصلا اون فلش کو؟دوتا داشتیم دیگه رسول:من فلش خودم دستمه، اون دوتارو نمیدونم سعید:دست بچه‌هاست شاید رسول:فکر نمی‌کنم،اداره باید باشه،من آخرین باری که دیدم سال پیش عید بود شما بعد از اون مگه برداشتید؟ سعید:امیر برداشته بود رسول:اها فهمیدم کجاست سعید:کجاست؟ رسول:همون جایی که یه بار گمشد؟ گذاشتیم اونجا سعید:اونجا نیست بابا زینب:بیاید دیس برنج‌هارو ببرید حالا سر دوتا فلش باهم بحث نکنید رسول:چشم 😂 مهدی:اَه بفرما انقدر چرت و پرت گفتید خواهر منو عصبی کردید بلاخره بعد سپری شدن چرت و پرت‌هامون سفره چیده شد همه رو صدا کردم اومدن نشستن منم رفتم کنار مهرداد نشستم علیرضا هم رو پام نشوندم رسول:چی میخوری دورت بگردم؟ علیرضا:ملغ رسول:چی؟ علیرضا:اَه،مرغ رسول:آفرین،اگه بهم قول بدی درست حرف بزنی منم بهت قول مردونه میدم که میبرمت یه جای خوب علیرضا:توجا؟ رسول:😂حالا تو سر قولت بمون بعد میفهمی کجا مهرداد:برنج بکشم برات؟ رسول:آره دستت درد نکنه مهرداد:بفرما،علیرضا دایی واست بکشم؟ رسول:نه زیاد ریختی واسه من باهم میخوریم مهرداد:کجا زیاده رسول:مهرداد باور کن نمیتونم بخورم درک کن مهرداد:😐 رسول:چرا اونجوری نگاه میکنی؟ مهرداد:بخور غذاتو رسول:مهرداد فکر میکنم یه چیزی کم داره سفره؟ مهرداد:بله کم داره رسول:چی؟خب زودتر بگو دیگه مهرداد:اینکه تو خفه شی تو سکوت غذامونو بخوریم رسول:نمیشه متاسفانه مهرداد:راستی امشب علیرضا رو ببرم؟فردا شب بیا ببرش؟یا خودم بیارمش؟ رسول:اگه اومد باشه مهرداد:دایی جون امشب میای بریم خونه ما؟ علیرضا:نه مهرداد:چرا؟ علیرضا:تولدمه دایی امشب رسول:الهی دورت بگردم من،آخر شب ببرتت،وقتی تولد تموم شد علیرضا:تموم نشه🥺 مهرداد:باش دورت بگردم یه روز دیگه میای علیرضا:فلدا،افلینم باید باشه مهرداد:آفرین هست عزیز دلم فردا نمیخواد بره مدرسه رسول:چرا؟ مهرداد:هیچی این دختر من نمیدونم به کی رفته، میخوان ببرن اردو آفرین خوشش نمیاد میگه نمیرم رسول:حالا ما بودیم مهرداد:واقعا،یادته چطوری میرفتیم اردو رسول:یادش بخیر چقدر پیر شدیم مهرداد:آره والا، سهیل یادته چطوری میرفتیم اردو سهیل:من الان پتانسیل خنده ندارم لطفا ادامه ندید مهدی:چطوری میرفتین مگه؟با سر؟ مهرداد:😂آخه آقامهدی ما سه‌تا انقدر شر بودیم که هیچ‌وقت اردو نمیبردن، ماهم از لج‌مون یواشکی میرفتم تو اتوبوس،وسطاش می‌فهمیدن ما اومدیم دیگه هیچی نمی‌گفتن سهیل:وای فقط اون یه‌باری که دایی‌م بود رسول:اوه اوه اونو نگو که غش میکنیم الان سعید:وای شماها حرف نزنید خواهشا،هروقت پیش همید اینارو تعریف میکنید ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:دیدن مهدی شده آرزوم😐(میدونم حالم خوب نیست نیاز نیست بگید😂)