«مـٰاهلین»
یار مرا غار مرا عشقِ جگرخوارِ مرا یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا
چرا من غارِ هیچکی نیستم:|
سیاهیِ دو چشمانت مرا کشت
درازیِ دو زلفانت مرا کشت
به قتلم حاجتِ تیر و کمان نیست!
خمِ ابرو و مژگانت مرا کشت(:
دریای شور انگیزِ چشمانت چه زیباست
آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست
در من طلوعِ آبی آن چشمِ روشن
یاد آورِ صبحِ خیال انگیزِ دریاست
گل کرده باغی از ستاره در نگاهت
آن یک چراغانی که در چشمِ تو برپاست
بیهوده می کوشی که رازِ عاشقی را
از من بپوشانی که در چشمِ تو پیداست(:
ما هر دوان خاموشِ خاموشیم اما
چشمانِ ما را در خموشی گفتگوهاست.
دیروزمان را با غروری پوچ گشتیم
امروز هم زانسان،ولی آینده ماراست
دور از نوازش های دستِ مهربانت
دستانِ من در انزوای خویش تنهاست
بگذار دستت راز دستم را بداند
بی هیچ پروایی که دستِ عشق با ماست..(: