eitaa logo
تیـام.
41 دنبال‌کننده
19 عکس
0 ویدیو
0 فایل
- یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن ؛ چشم‌ها بیشتر از حنجره ها می‌فهمند.. - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j0m68dt&btn=Tiam
مشاهده در ایتا
دانلود
تیـام.
حرفی حدیثی نظری فح- هرچی بود درخدمت هستم 🫶🏻 - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j0m68
ممنون ازت نیوشا .. ممنون برای خلق امیرعلی و صدرا:)))))))) . :))))) من و فاطیما باهم خلقشون کردیم.
تیـام.
حرفی حدیثی نظری فح- هرچی بود درخدمت هستم 🫶🏻 - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j0m68
کاش من جای آرش بودم😔🙏🏻 . دیدی نمی‌تونی جای امیرعلی باشی رو آوردی به این بنده خدا؟ 😞
تیـام.
حرفی حدیثی نظری فح- هرچی بود درخدمت هستم 🫶🏻 - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j0m68
https://eitaa.com/TiamMan/118 بله بله ببخشید .. ممنونم از هردوتون :) خیلی نازید🩵 . عا قربونِ شما 😭🫶🏻
تیـام.
حرفی حدیثی نظری فح- هرچی بود درخدمت هستم 🫶🏻 - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j0m68
خیلی عالی بودددد راستی گپ سین داری نیوشا؟😭 . ماچ ❣️نهه ندارم
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌• 𝘗𝘢𝘳𝘵 21 #Ep • بعد از نشان دادن و سرکشی به تمام طبقات، آزمایشگاه و تح
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 22 • آرش برگشت و با حالتی که انگار آتش به انبار باروتش خورده گفت : - البته. ماشاءالله هزار ماشاءالله شما از بدو ورود خوب حد و حدود همه رو بهشون فهموندید. راستش بنده هم قصد بی احترامی به مهندس رستگاری بزرگ و نداشتم. فقط چند لحظه فراموش کردم اینجا شرکته شما هم رئیسش، منم یه کارمند ساده و نباید بپرم بغلتون و حرف نامربوط بزنم. این شما و این شرکتت. بگیر خودت هرجور دوست داری و صلاح میدونی مدیریت کن. من از این بهتر نمی‌تونستم. بعد هم دستش را کشید و به سمت در رفت که دوباره اسیر صدرا شد. + تو چرا جنی شدی؟ من خیلیم ممنونم ازت، شاید اگه خودم بودم نمی‌تونستم این همه کار کنم. آرش سری تکان داد و با حرص گفت : - آره ممنون بودنت و دیدیم. جلو اون همه آدم ضایعمون نمی‌کردی خیلی بهتر می‌دیدیم. + من که نخواستم تورو ضایع کنم، میخواستم اون پسره رو ادب کنم که پرروبازی در نیاره. آرش سری تکان داد و همانطور که چهره‌اش فریاد می‌زد ″ ولم‌کن بابا ″ زبانش هم گفت : - باشه، حالا ولم کن. + کجا میخوای بری الان؟ آرش با حرص بیشتر به رویش غرید : - هرجا که تو نباشی. صدرا نیشخند حرص‌دراری زد و شانه بالا انداخت. - خیلی خب، برو! چشم های آرش گشاد شد. کارد می‌زدی خونش در نمی‌آمد. واقعا کمی مهربانی و دلجویی انتظار زیادی بود؟ کمی با تعجب به صدرا خیره شد که او تازه فرصت کرد چشمان گود افتاده و تار های سفید شده کنار شقیقه‌اش را بهتر ببیند. آرش دندان هایش را چفت‌ کرد و مشت های محکمش را تخت سینه صدرا کوبید. + تو دیگه چه آدم آشغال و بی‌چشم و رویی هستی، صدرا خیلی خری برات متاسفم و برای خودمم متاسفم که دلتنگ همچین الاغی شدم. یک دستش یقه‌اش را گرفته بود و با دست دیگر سمت چپ سینه‌اش کوبید. + یذره احساس اینجا نداری سنگه سنگ! بعد انگشت اشاره‌اش را روی شقیقه صدرا گذاشت. + انقد ازش کار کشیدی که داره دود ازش بلند میشه! سوختی میفهمی صدرا جان؟ موتورت سوخته. انقد با این غربیای بی احساس کمرنگ چرخیدی که مثل همونا شدی! می‌گفت و می‌زد و صدرا عقب عقب می‌رفت و لبخندش پررنگ‌تر می‌شد. آرش که لبخند و چشم های پر از شیطنتش را دید محکم تخت سینه‌اش کوبید و روی مبل پرتش کرد. + نخند عوضی! صدای قهقهه صدرا و نفس نفس زدن های آرش همزمان بالا رفت. آرش چشم‌غره‌ای نثارش کرد، یقه‌اش را ول کرد و صاف ایستاد. + گاوِ بیشعور. و خواست برود که برای بار صدم صدرا دستش را گرفت و در او را در آغوشش کشید. - نوکرتم بخدا.. آرش کمی مکث کرد و انگار که بلاخره پناهگاهی برای درد هایش پیدا کرده باشد، با صدای آرامی گفت : + خسته شدم صدرا. خیلی سخت بود این دو سال. نمی‌دونم خودت قبلا چجوری اینجا رو می‌چرخوندی ولی لقمه بزرگی واسه دهن من بود. همه تلاشم و کردم که مدیونت نشم. ولی- - ولی نداره. از آغوش هم بیرون آمدند که صدرا با لحنی مصمم گفت : - من تونستم چون تو بودی. دوتایی بودیم. باهم می‌گذروندیم، همه بار رو دوش یه نفر نبود. تو این دو سال من تنهات گذاشتم و می‌دونم خیلی سخت گذشته.. لبخند تلخی زد و گفت : - من رفتنی موی سفید نداشتی.. دستش را با گرمی رو شانه‌اش گذاشت و فشرد. بعد با ذوق و اعتماد به نفس ادامه داد : - ولی دست پر اومدم. می‌دونی اگه این طرح به ثمر برسه می‌ترکونه. می‌زنیم تو دهن این داخلیای گیر و کور و کچل که بی هیچ سوادی نخبه می‌سوزونن و هم تو دهن این غربیای کمرنگ! بی‌جان خندیدند که صدرا دست های سرد او را گرفت و با اطمینان ادامه داد : - قول میدم. شیرینی اون موقع همه این سختی‌هارو می‌شوره و می‌بره. به چشمان خسته‌اش نگاه کرد و گفت: - هستی دیگه؟ کمی مکث کرد و بعد با خنده خسته‌ای پاسخ داد : + نباشم چیکار کنم؟
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 22 #Ep • آرش برگشت و با حالتی که انگار آتش به انبار باروتش خو
پ.ن¹ : گفتم صدرا یه نازکشی افتاده 🙂‍↔️ پ.ن² : عاشق فحشای آرش شدم :) پ.ن³ : اصلاً صدرا چی‌کاره‌ست که ایده‌ش انقدر قراره بگیره؟
تیـام.
بدون عضویت نخونید لطفا خوشگلا، رضایت نیست 🫴🏻
اگر نمی‌تونید عضو بشید ایرادی نداره. 🫶🏻
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 22 #Ep • آرش برگشت و با حالتی که انگار آتش به انبار باروتش خو
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 23 • صدرا خندید و با ذوق گفت : - خوبه. و بعد از جا بلند شد و به سمت میزش رفت. + حالا نمی‌خوای بیشتر توضیح بدی چی تو سرته؟ نگاهش را به اسمش روی میز دوخت و بعد بین لوح های روی دیوار و لوگوی شرکت که وسطش قرار داشت گردش داد. تازه داشت پی‌ می‌برد که اگر ماندنش در بلادکفر کمی بیشتر طول می‌کشید، تعداد لوح های روی دیوار از دستش در می‌رفت. - میگم به وقتش. چشمانش از شوق ایده ناب در سرش می‌درخشید و حالتی عجیب گرفته بود که صدسال یک‌بار افتخار دیدنش نصیب آرش می‌شد. آرام قدمی برداشت و روی صندلی نشست. دوباره همان حس و حالِ قدیمی را داشت. همان حسی که هربار با دیدنِ دیوارهای طوسی و دو ردیف کتابخانه‌ٔ پشت سرش داشت، همان حسی که وقتی نیم ساعت مانده به اتمام ساعت کاری روی مبل های عزیز اتاقش می‌نشست و احتمالاً چند دقیقه‌ای را هم با امیرعلی حرف می‌زد. آرش خنده‌ای کرد و با ریشخند گفت : + اوهوه! سیسش و ببین. خلفا رو مسند خلافت اینجوری نمی‌نشستن. - دو دقیقه بذار از میز قشنگم لذت ببرم تو که می‌دونی از فردا من با روپوش سفید کلم تو اون آزمایشگاهه. آرش کمی سکوت کرد و بعد یک ضرب از جا بلند شد. + صدرا می‌دونی تو الان چی کم داری؟ - چی؟ چشم‌هایش را ریز کرد و دست به سینه زل زد در تخم چشمان صدرا. - یه دختر خوشگل سانتیمانتال که از این در بیاد تو و مخ رئیس جوون و پولدارشو بزنه. صدرا خنده مسخره‌ای کرد و همان‌طور که دستش را در هوا تکان می‌داد رویش را گرفت. - برو گمشو. - نه جدی، نمی‌خوای آستین بالا بزنی؟ دوباره نگاهش کرد. خود آرش سال ها پیش ازدواج کرده بود و می‌دانست نمی‌تواند با این حربه مهارش کند. - آقا چیه همتون گیر دادین به من، نکنه یه جلسه اختصاصی‌ با مامانم داشتین؟ آرش قدمی جلو گذاشت و نصیحت‌وار لب زد : - بخاطر خودت میگیم. پس فردا با بچت میری بیرون طرف میگه بابابزرگته؟ بچت میگه نه بابامه فقط خیلی درس خونده. صدرا چشم هایش را ریز کرد و با دهن‌کجی گفت : - نه بابا؟ - والا بخدا باور کن. سنت که رفت بالا تنها شدی گریه کن لب گور نداشتی حسرت خوردی که چرا خانواده نداری بهت میگم. - الان یعنی تو بچه‌هاتو گریه کن لب قبرت میبینی؟ آرش کلافه اه بلندی سر داد. - تو چرا فیل و به فنجون ربط میدی؟ لیاقت خوبی نداری بابا من رفتم. ساعت کاریم تموم شده همه دارن میرن. توهم انقد بمون اینجا به در و دیوار نگاه کن و ذوق کن که بپوسی. مونگول آفریقایی. صدرا که از عصبانیت بامزه او خنده‌اش گرفته بود تازه داشت درک می‌کرد چقدر دلش برای او و مسخره بازی هایش که در اوج جدیت انجام می‌دهد تنگ شده. - نمی‌مونم اینجا زنگ میزنم به داداشم بیاد دنبالم. آرش برگشت و یک تای ابرویش را بالا انداخت. - عه؟ برادر گرامی شما از این کارام بلده؟ صدرا چشمانش را بست، سرش را کج کرد و کشیده گفت : - خیییلی کارای دیگه هم، بلده. تکیه‌اش را از پشتی صندلی گرفت و آرنج دو دستش را روی میز گذاشت، انگشت‌هایش را برحسب عادت در هم قفل کرد. - در ضمن! من خانواده دارم. آرش این‌بار با جدیت پرسید : - خانواده‌ات اون یدونه‌س؟ صدرا تیز و عمیق نگاهش کرد، از موشکافی بیش از حد احساساتش بدش می‌آمد. - فقط چون عزیزی بهت جواب میدم و بحث تموم! آره، خانواده و همه چیزم اون بچه‌ست. سال هاست که همینه. به هیچکس دیگه‌ای هم نیاز ندارم. آرش می‌دانست منظورش از کس دیگر، زن و بچه است. می‌دانست صدرا علاقه بیش از حدی به امیرعلی دارد که حاضر نمی‌شود هیچ کس دیگری را برای خود مهم کند. او حاضر نبود هیچکس را بیش از او دوست بدارد. او نمی‌خواست راه مادرش را برود. نمی‌خواست بعدا بخاطر این وابستگی شدید بازخواست شود و احساس خالصش تبدیل به یک منجلاب بشود که رهایی از آن ممکن نیست. - خیلی خب. پس من رفتم، گوشیم روشنه کاری داشتی زنگ بزن. - دمت گرم. به سلامت..
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 23 #Ep • صدرا خندید و با ذوق گفت : - خوبه. و بعد از جا بلند
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 24 • موبایلش را از جیبش بیرون آورد تا به امیرعلی زنگ بزند اما به یاد آورد سیم‌کارت ایرانی‌اش را خیلی وقت است که از دسترس خارج کرده. - آه، یادم باشه سیم‌کارت بگیرم. کمی با دستش روی میز ضرب گرفت و بعد نگاهش به تلفن روی میز افتاد. برش داشت و شماره امیرعلی را از حفظ گرفت. در آن سو امیرعلی که به درخواست استادش برای مشاوره غیر رسمی پایان نامه به دانشگاه رفته بود، جواب ها را پشت هم سر هم می‌کرد تا از شر سوال های بی‌خود و بی‌اساس‌شان خلاص شود. - خیلی خب من دیگه باید برم، اگه بازم سوال واقعی‌ای بود می‌تونید از استاد صالحی بپرسید. - نمیشه بهتون زنگ بزنیم؟ آخه استاد صالحی زیاد جواب مارو نمی‌دن. به دختری که این را گفته بود نگاه کرد، دقیقا یکی از همان هایی که همیشه برایش سوال بود چگونه سر از شریف در آورده‌اند. - اگر سوال واقعی و درست حسابی بپرسید، جواب میدن. از پشت میز بلند شد و خواست به سمت در برود که صدای نازک و پر از عشوه‌ همان دختر از پشت سر متوقفش کرد. - آقا امیرعلی، ببخشید یه لحظه. امیرعلی به دختر نگاه خالی و بی‌تفاوتی کرد. - رستگاری هستم. این را با سردترین و خنثی‌ترین لحن ممکن گفت که یعنی من از آن تو بمیری ها نیستم. اما دختر کوچک‌ترین اعتنایی نکرد و با همان صدای نازک جیغ‌جیغی گفت: - عه مگه اسمتون امیرعلی نیست؟ امیرعلی هم بی‌اعتنا به حرفش پرسید: - کاری داشتین؟ دختر موهایش را که از جلوی مقنعه آویزان شده بود پشت گوش داد و با لحنی کشیده گفت: - نه راستش.. چیزه.. - پس با اجازه من خیلی کار دارم. دیرم شده، باید برم. و بعد لبخندی مصنوعی زد که بیشتر شبیه به کج و کوله کردن صورتش بود. منتظر جوابی دیگر از سوی او نشد و از کارگاه بیرون زد. - خدایا قربونت برم من هیچ علاقه‌ای به فیلم ترکی و رمان ایرانی ندارما زندگیمو تبدیل کردی بهشون. سالی یه بار پا میذارم تو این دانشگاه کلش و باید با این جغجغه های لوس رنگ آمیزی شده سر و کله بزنم. من نمی‌فهمم اینا میان دانشگاه درس بخونن یا عشوه خرکی بریزن. هرچی بی‌محلی می‌کنی بد رفتار میکنی بیشتر عین اسلایم فاسد شده می‌چسبن بهت. همانطور که زیر لب غرغر می‌کرد بی‌توجه به کسانی که با تعجب نگاهش می‌کردند از دانشکده بیرون زد. - به جهنم. بذار بگن پسره دیوونس عقلش کمه شیرین می‌زنه داره با خودش حرف می‌زنه. به سمت موتورش رفت و سوئیچ را از جیبش در آورد که صدای تلفنش بلند شد. با دیدن شماره ناشناس خون از عصبانیت به صورتش دوید و از لای دندان های چفت شده‌اش غرید : - بابا بذار من پامو از این خراب شده بذارم بیرون! نفس عمیقی کشید و سعی کرد با لااله‌الاالله‌ی خود را آرام کند. - بفرمایید. - همه شماره های ناشناس و اینجوری جواب میدی؟ با شنیدن صدای آشنایش نفس حبس شده‌اش را آزاد کرد. - صدرا تویی؟ خب چرا با شماره ناشناس زنگ میزنی برادر من. - خط ایرانی ندارم فعلا، با تلفن شرکت زنگ زدم، برافروخته‌ای چیشده برادر. امیرعلی چشمانش را محکم روی هم فشار داد. - هیچی داداش چیزی نیست. جانم کاری داشتی باهام؟ صدرا همانطور که به عکسی از گالری‌اش خیره شده بود گفت : - آره، کجایی؟ - یه سر اومدم دانشگاه، کار داشتم. چطور؟ صدرا تک‌خنده‌ای کرد. - همونه پس دیوونه شدی. - نمک به زخمم نپاش که سر در این محل تحصیل و علم و دانش و باید گل بگیرن. - حالا حرص نخور، میتونی بیای دنبالم؟ قبل خونه بریم یه جایی. گوشی را بین کتف و صورتش نگه‌داشت و همانطور که موتور را روشن می‌کرد جواب داد : - آره میتونم. کجا میخوای بری؟ - حالا بیا میگم بهت. تو کلاه کاسکت خریدی دیگه؟ امیرعلی طوری که انگار برق ازش رد شده روی پا سیخ ایستاد و ضربه محکمی به وسط پیشانی‌اش زد. - آره آره خریدم. صدرا با لحنی که پر از خنده و تاسف بود گفت : - اونجوری که تو زدی مغزت تکون خورد که. امیرعلی چینی به پیشانی‌اش انداخت و گوشی را کمی از صورتش فاصله داد : - گوش نیست که لامصب. صدرا کشیده و با خنده گفت : - چی؟! امیرعلی تند تند سری تکان داد : - هیچی عزیزم هیچی داداش قشنگم بشمر سه اومدم دنبالت مراقب قشنگیات باش عزت زیاد بای. و بلافاصله گوشی را قطع کرد. صدرا خنده بلندی کرد و تلفن را سر جایش گذاشت. - بچه مزلف!
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 24 #Ep • موبایلش را از جیبش بیرون آورد تا به امیرعلی زنگ ب
پ.ن¹ : میگنا خوشگلی دردسر داره. پ.ن² : بچه کله‌ش پوکه صدا میده ^^ پ.ن³ : پیش به سوی مقصد نامعلومِ خان‌داداش.