eitaa logo
تیـام.
34 دنبال‌کننده
19 عکس
0 ویدیو
0 فایل
- یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن ؛ چشم‌ها بیشتر از حنجره ها می‌فهمند.. - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j0m68dt&btn=Tiam
مشاهده در ایتا
دانلود
این پاره‌متن برگرفته از تخیلاتِ نویسنده و اقتباسی از شخصیت‌های داستان می‌باشد و با اصلِ آن هیچ تطابقی ندارد. . . تهران، صفر درجهٔ کلوین کلاین. [ حداقل برای آن دو اینطور حس می‌شد - راوی آنجا حضور نداشته است. ] هوا مِه بود. شاید چشم چشم را نمی‌دید ولی آن دو آن‌قدر هم را از بَر بودند که مِه مانعی نبود برای دیدن و چشیدنِ طعم حضور یک‌دیگر. شاید هوا بوی نم می‌داد ولی رد عطر تنی که چند دقیقه قبل در گرمای یک آغوش آرام گرفته بود پررنگ تر از نم‌ناکی‌اش بود. داستان همین بود؛ عطر تن، آغوش، گرما. همین و هیچ دیگر. [ ما اما اینجا تمامَش نمی‌کنیم. ] همین و هیچ دیگر. نه، آن‌قدرها هم هیچ نبود. در آن بحبوحهٔ یخ‌بندان، دو قلب هم به بند کشیده می‌شدند. دو قلب یعنی شانزده رگ اصلی و بیست تا سی رگ کرونری و میلیون‌ها مویرگِ دیگر. یعنی چهار دریچه و چهار حفره. یعنی یک رنجِ مشترک که آن‌هارا به هم بند می‌کرد. یک رنجِ مشترک که آن‌هارا برای هم می‌کرد. یک سکوت بی‌‌‌بدیلِ غیرترسناک که به شب نشینیِ مرتفعشان رنگ می‌بخشید، برخلاف تمام سکوت های دنیا که فقط رنگ می‌دزدند و احساس را خفه می‌‌کنند و درد را زندان. سکوت یک پل بود که بینشان زده شده بود و نفس‌‌هایشان جایی میان مِه بخار می‌شدند و بهم می‌رسیدند و پایه‌های این پل را استحکام می‌بخشیدند. «نمی‌خوای چیزی بگی؟ دلت برام تنگ نشده؟» پل در کسری از ثانیه درهم شکست و سرما به شب‌نشینیِ گرمشان نفوذ کرد. دیوارها ترک برداشتند و مویرگ‌های چشم‌هایشان تصمیم گرفتند بترکند و سفیدیِ دو کُرهٔ آرام گرفته در حدقه را لک کنند. «دیگه مثل قبلاً یه بغل ثابتم نمی‌کنه؟» شاید دلش خواسته بود بی‌رحم شود و در صورتش بکوبد که همهٔ آدم‌‌های دنیا می‌توانند کسی را در آغوش بکشند، ساده‌ است. «همهٔ آدمای دنیا وقتی تو بغلشونی نفساتو می‌شمارن؟» وقتی حرف از، از بَر شدن می‌شود، منظور همچین چیزی‌ست. یعنی تو نیاز نداری شک کنی که آیا بلند فکر کرده‌ای یا او رمّال و غیب‌گوی ماهری است، تو فقط می‌دانی که او تو را از چشم‌ها و زبان بدنت می‌خوانَد و همین باعث می‌شود ترسناک به نظر برسد. «چندتا بود این بار؟» مکالمهٔ عجیبی بود که برای آنها عادی بود.[ راوی خودش شوکه شده.] همیشه شمارشان را داشت، گاهی به سینه‌اش خیره می‌شد و گاهی سر رویش می‌گذاشت و گاهی خیره به یک نقطهٔ پرت دیگر فقط از روی ریتمشان تعدادشان را تشخیص می‌داد. «وسطاش قطع و وصل می‌شد. یه بارم یکم طولانی قطع موند فکر کردم عزرائیل شدم خودم خبر ندارم. حمومم رفتم. عطرمم موردعلاقته، البته اگه سلیقه‌ت عوض نشده باشه. دیگه؟» خواست بگوید گرمای زیاد نفس‌گیر است، خواست بگوید نفس‌های من در حرارت تن تو ذوب می‌شوند و خودم خاکستر می‌شوم و من تبدیل به یک ته‌مانده می‌شوم که هر آن امکان دارد با یک جمله‌ات به هوا گریزم و دیگر، هیچ باشم. البته این‌هارا نگفت، ولی به همه‌شان فکر کرد. او این بار نتوانست دستش را بخواند، برای احساساتِ خیلی عمیق این توانایی را نداشت. شاید هم می‌ترسید با چیز نابابی روبه‌رو شود پس از این کار اجتناب می‌کرد. «سخت می‌شه بعضی وقتا.» نفس کشیدن منظورش بود. هرآن منتظر بود دست بگذارد تخت سینه‌اش و بگوید خب، با من نفس بکش. نفس‌هایت را همراهِ ریه‌های من کن. از ریه‌های من نفس بکش. ولی تنها سر کج کرد، انگار بخواهد بگوید " دیوانه. " «لازمه راحتش کنم؟» بله، لازم است راحتش کنی. البته نفس کشیدن را نه، خودش را. از دنیا، از هستی، از تو.
سلاام، شب شما بخیر. آیا من رو می‌پذیرید ؟ 🙂‍↔️
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 15 #Ep • امیرعلی چشم غره‌ای به قیافه متکبرش رفت و با حالتی که انگا
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 16 • امیرعلی خنده‌اش را قورت داد و شانه بالا انداخت. حقیقت بود، مزخرف یعنی چه؟ + مزخرف نیستن که داداشی، حقیقتن. کمی تعلل کرد و بعد در تکمیل حرفش گفت : + باید بپذیریشون دیگه. اخم صدرا تشدید شد و خواست دوباره لگدی نثارش کند اما با صدای زنگی جو سنگینی که آرام آرام داشت اطرافشان را می‌گرفت درهم شکست. امیرعلی تا منشأ صدا را دید "وای" بلندی گفت و همان طور که لقمه آخر را در دهانش می‌چپاند از روی صندلی پایین آمد. - کیه؟ امیرعلی گوشی را برایش تکان داد و لقمه را جویده و نجویده قورت داد. + گوشی همون دوستمه، قرار بود موقع شروع شیفت براش ببرم دیرم شد. و پا تند کرد به سمت اتاقش، صدرا از پشت سرش بلند مورد خطاب قرارش داد : - بعد بشین اینجا چرت و پرت بگو بچه مردمو یه لنگه پا منتظر نگه دار! با تمام شدن حرفش آیدا خنده ریزی کرد و وقتی نگاه تیز صدرا را روی خودش احساس کرد سر پایین انداخت. . . ظرف‌هارا چید داخل ماشین ظرفشویی و تا بلند شود و بخواهد امیرعلی را صدا کند خودش از اتاق خارج شد و در حین پوشیدن کت چرمش پرسید : + بریم دیگه؟ صدرا سر تکان داد، از آشپزخانه بیرون آمد و باهمدیگر هم قدم شدند. آیدا زودتر از آن دو رفته بود بیرون و داشت کفش‌هایش را می‌پوشید، امیرعلی در را باز کرد و همزمان که راه را برای صدرا باز می‌کرد تا زودتر بیرون برود به آیدا نگاه کرد : + با ماشین اومدی یا برسونمت؟ آیدا انگار که عجله داشته باشد پله‌ها را تند پایین رفت و به سمت در حیاط راه افتاد. - با ماشین اومدم، خونه‌ام نمیرم بیرون کار دارم.. در را باز کرد و قبل اینکه پایش را بگذارد در کوچه دستی برایشان تکان داد. - فعلاً! و صدای در، پس زمینهٔ قدم‌های شانه به شانه‌ٔ امیرعلی و صدرا شد. امیرعلی کمی تندتر قدم برداشت و تا خواست بگوید داداش قربان دستت بیا این در را باز کن، صدای آمیخته با تعجب صدرا را از پشت سرش شنید. _ اینا دیگه چین؟! روی دیوارهای بلند حیاط طناب های محکمی آویزان بودند که گره‌هایی کور داشتند؛ و بینشان تو رفتگی‌هایی دیده می‌شد که با رنگ تیره نشانه گذاری شده بودند. امیرعلی لب‌هایش را روی هم فشار داد و با چشم های درشت شده یک نگاه به دیوار و یک نگاه به صدرایی انداخت که برای غر زدن و دیوانه خطاب کردنش آماده‌ باش بود. + اینا ادامه همونان که توی خونه دیدی..
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 16 #Ep • امیرعلی خنده‌اش را قورت داد و شانه بالا انداخت. حقیقت
پ.ن¹ : اینو فعلاً داشته باشید 🫣 پ.ن² : شاخ درآوردنای امیرعلی تمومی نداره :)
هدایت شده از تیـام.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
" زیادی دست کمم گرفتی، الانم باید تاوانشو با یاد گرفتن قوانین من پس بدی! " •
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تیـام.
شنوای شما. 🪽
پارت بعدی تکمیل بشه می‌ذارم بچهاجون 🙂‍↔️
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 16 #Ep • امیرعلی خنده‌اش را قورت داد و شانه بالا انداخت. حقیقت
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 17 • سرش را تندتند تکان داد و قبل از اینکه امان غر زدن به صدرا بدهد، بازویش را گرفت و فاصلهٔ مانده تا در را در دو قدم بلند خلاصه کرد. هنوز اخم ریزی روی صورت صدرا بود. + درو باز کن من موتورو بیارم. دستش را رها کرد و رفت سمت موتور گوشهٔ حیاط؛ همان موتوری که حتی دیشب و در آن ظلمات هم برق می‌زد و حالا چشم‌گیرتر به نظر می‌رسید. صدرا یک تای ابرویش را بالا انداخت و با ریز کردن چشم‌هایش پرسید: _ با موتور می‌ریم؟ چرخ‌های موتور روی زمین می‌غلتیدند و همراه قدم های امیرعلی شده بودند. نگاهی کنکاش‌گرانه به حیاط انداخت و با تأسف جواب داد : + فکر کنم لندکروزومو دزدیدن، شرمنده داداش! روی موتور نشست و با چشم و ابرو به در اشاره زد. صدرا که با این شوخی بی‌مزه دوباره گره بین ابروهایش کور شده بود، نفسش را پر حرص بیرون داد و در را باز کرد. . . با توقف موتور جلوی ساختمان، صدرا که دست‌هایش را محکم دور کمر امیرعلی حلقه کرده بود، کمی بدنش را رها کرد و بعد از چند ثانیه پیاده شد. انگار به پاهایش وزنه‌ای چندصد کیلوگرمی بسته بودند. + خوبی؟ صدرا دستی به صورت رنگ پریده‌اش کشید و "آره"ای زیرلب گفت، شقیقه‌هایش کم کم داشتند نبض می‌گرفتند و خبر از طوفانی عظیم می‌دادند. طوری که انگار تازه چیزی یادش افتاده باشد، به امیرعلی نگاهی کرد و پرسید: _ فقط میری گوشیو بدی یا شیفتی؟ امیرعلی همان‌طور که موهایش را در آینهٔ بغل موتور مرتب می‌کرد، جواب داد: + کدوم شیفت؟ به‌خاطر اعلی‌حضرت از کار بی‌کار شدم! صدرا با حالت "وا؟" نگاهش کرد. _ چی میگی؟ من چیکار تو دارم؟ امیرعلی که انگار منتظر همین سؤال بود، چشم‌هایش گرد شد و دست‌هایش را بالا آورد. با هر جمله‌ای که می‌گفت، یکی از انگشت‌هایش را می‌بست : + رسیپشن هتلت که هستم، رانندت که هستم، آشپزت که هستم، محل تخلیهٔ فشارهای روانیتم که هستم، فحش و غر و کتک هم که می‌خورم! تو بگو آدمی که انقدر مشغله براش درست کردی، وقت می‌کنه شیفت بمونه؟
تیـام.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ • 𝘗𝘢𝘳𝘵 17 #Ep • سرش را تندتند تکان داد و قبل از اینکه امان غر زدن ب
پ.ن¹ : امیرعلی حاضرجواب ☝🏻 پ.ن² : رستگاریِ بزرگ چرا طوفانی شد؟ :( پ.ن³ : دل چش قشنگ خیلی پُره.