eitaa logo
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
675 دنبال‌کننده
31 عکس
11 ویدیو
0 فایل
آدم. - 25 July. وبلاگ شخصی. آدم است و سیب خوردن، آدم است و اشتباه. https://daigo.ir/secret/91375840776
مشاهده در ایتا
دانلود
تفاوت‌های ما بیش از شباهت‌هاست، باور کن تو تلخیِ شراب کهنه‌ای، من تلخیِ زهرم.
قهوه عربی.
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
-
اربعین نه عدد است، نه شهر، نه تاریخ، نه حتی زیارت، اربعین، رگِ زمین است که تپش دارد. اینجا، زمین به التماس می‌افتد تا جای پای زائران را حفظ کند. باد، خودش را عقب می‌کشد مبادا اشک کسی خشک شود. و خورشید، با همه‌سوزی‌اش، دست روی دلش می‌گذارد و شرم می‌کند از اینکه حتی در حد سایه‌ای برای زائران حسین فایده ندارد.
موکب، واژه‌ای‌ست که نمی‌شود ترجمه‌اش کرد، چرا که در قاموس زبان‌های دنیا، جایی برای «مهربانی بی‌چشم‌داشت» نگذاشته‌اند. چایی اینجا طعمِ تربت دارد، نان بوی عشق می‌دهد، و خستگی، نام مستعار تولد دوباره است. اینجا کفش‌ها پاره می‌شوند تا دل‌ها ترمیم شوند. پاها تاول می‌زنند تا بغض‌های پنهان، راهی برای گریستن پیدا کنند. و دلِ آدمی، در شلوغ‌ترین هجرت جهان، برای اولین بار خودش را می‌یابد. اربعین، آینه‌ای‌ست که اگر در آن نگاه کنی، کسی را می‌بینی که سال‌ها گم کرده بودی: خودت. اما نه آن خودِ فرسوده، خسته، خالی، خودِ خاموشی که حالا شعله‌ور شده در امتداد نامی که هنوز زنده‌تر از تمام زنده‌هاست: حسین. نقطه‌ی پایانِ این راه، نه حرم است، نه ضریح، نه حتی اشک. پایان این راه، شروع یک فهم تازه است که چطور می‌شود با دلی سوخته از میان خاک و عطش، بگذری و هنوز "زیبا" بمانی.
1‌3‌82/1‌2/1‌2 ~
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
1‌3‌82/1‌2/1‌2 ~
یک جعبه‌ی بسیار کوچک، میراث‌دار نگاه‌هایی است که شاید دیگر نباشند، لبخندهایی که به تاراج فراموشی رفته‌اند و اشک‌هایی که در سکوت شب چکیده‌اند. چه تصاویر نابی در دل خود نهفته دارد؛ از شور نخستین دیدار تا وداع‌های تلخ، از جشن‌های پرهیاهو تا خلوت‌های شاعرانه. هر عکس، برگی از دفتر پرچین و شکن زندگی است که با قلم نور، نگاشته شده و با جوهر عاطفه، رنگ گرفته است.. یادگاری از ایام خوش. / همین
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
تفاوت‌های ما بیش از شباهت‌هاست، باور کن تو تلخیِ شراب کهنه‌ای، من تلخیِ زهرم.
انسان همیشه مثل مَلَک سربه‌زیر نیست، لغزیده‌ایم و کیست که لغزش‌پذیر نیست؟
هر کافه‌ای هم میری یه فقط قهوه کافی نیست چسبونده به دیوارش. فقط قهوه کافی هست، تو می‌خوای ادا بیای.
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
زندگی؛ گرمی ِدل‌های ِبه‌هم پیوسته‌ست.
تابستان، این مهمانِ دیرپای سال، حالا خود نیز از نفس افتاده. آفتاب بی‌دریغ و گرمایِ بی‌رقیبش‌ دیگر به زندگی رمق‌ نمی‌بخشد. باد نمی‌وزد، و اگر بیاید و سری به این حوالی بزند، تنها زمزمه‌ای از عطشِ دیرینه‌اش در گوش خشکمان‌ می‌خواند. آسمان با لاجوردیِ مرده‌اش هم دیگر تاب از کف داده. روزها گرم است و شب‌ها گرم‌تر، هوا نالان و شرجی‌ است و من بی‌حال و غمگینم. هوا گرم است و حوصله‌ی مباحثه نیست، و همین که بادی بوزد من هر حرفی را حتی با چشمانِ بسته قبول می‌کنم.