eitaa logo
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
677 دنبال‌کننده
31 عکس
11 ویدیو
0 فایل
آدم. - 25 July. وبلاگ شخصی. آدم است و سیب خوردن، آدم است و اشتباه. https://daigo.ir/secret/91375840776
مشاهده در ایتا
دانلود
1‌3‌82/1‌2/1‌2 ~
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
1‌3‌82/1‌2/1‌2 ~
یک جعبه‌ی بسیار کوچک، میراث‌دار نگاه‌هایی است که شاید دیگر نباشند، لبخندهایی که به تاراج فراموشی رفته‌اند و اشک‌هایی که در سکوت شب چکیده‌اند. چه تصاویر نابی در دل خود نهفته دارد؛ از شور نخستین دیدار تا وداع‌های تلخ، از جشن‌های پرهیاهو تا خلوت‌های شاعرانه. هر عکس، برگی از دفتر پرچین و شکن زندگی است که با قلم نور، نگاشته شده و با جوهر عاطفه، رنگ گرفته است.. یادگاری از ایام خوش. / همین
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
تفاوت‌های ما بیش از شباهت‌هاست، باور کن تو تلخیِ شراب کهنه‌ای، من تلخیِ زهرم.
انسان همیشه مثل مَلَک سربه‌زیر نیست، لغزیده‌ایم و کیست که لغزش‌پذیر نیست؟
هر کافه‌ای هم میری یه فقط قهوه کافی نیست چسبونده به دیوارش. فقط قهوه کافی هست، تو می‌خوای ادا بیای.
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
زندگی؛ گرمی ِدل‌های ِبه‌هم پیوسته‌ست.
تابستان، این مهمانِ دیرپای سال، حالا خود نیز از نفس افتاده. آفتاب بی‌دریغ و گرمایِ بی‌رقیبش‌ دیگر به زندگی رمق‌ نمی‌بخشد. باد نمی‌وزد، و اگر بیاید و سری به این حوالی بزند، تنها زمزمه‌ای از عطشِ دیرینه‌اش در گوش خشکمان‌ می‌خواند. آسمان با لاجوردیِ مرده‌اش هم دیگر تاب از کف داده. روزها گرم است و شب‌ها گرم‌تر، هوا نالان و شرجی‌ است و من بی‌حال و غمگینم. هوا گرم است و حوصله‌ی مباحثه نیست، و همین که بادی بوزد من هر حرفی را حتی با چشمانِ بسته قبول می‌کنم.
* آدم است و سیب خوردن، آدم است و اشتباه...
امروز در امتداد داستان مرگ، به حیات فکر کردیم، و دسته جمعی به نتیجه‌ای مشترک رسیدیم. دیدیم حیات هم مرگی بیش نیست. حیات مرگِ چندباره‌ی آرزو و عشق و امید است، اما مرگ، تنها پایان بقاء است، بقائی‌ که در دنیایی دیگر امتداد خواهد یافت. و زندگیِ باطل‌الاباطیل‌..
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
امروز در امتداد داستان مرگ، به حیات فکر کردیم، و دسته جمعی به نتیجه‌ای مشترک رسیدیم. دیدیم حیات هم م
انسان در آغاز فقط یک نقطه است در امتداد خطی بی‌انتها. نخستین نفس، اعلام‌ حضوری‌ست در جهانی که پیش از او بیش از هزاران سال جریان داشته. سلام، من به دنیا آمدم. آدم چشم که می‌گشاید، می‌بیند جهان نه آغاز دارد نه پایان. و او تنها حلقه‌ای‌ست در زنجیره‌ای تمام نشدنی. کودک که راه می‌رود، زمین خوردن را می‌چشد و در می‌یابد که ایستادن، بی‌سقوط معنا ندارد. جوان که دل می‌بندد، می‌فهمد محبت همواره در مرز رنج و امید معنا می‌یابد. و پیر که می‌اندیشد، می‌بیند هستی بیش از آن است که در فهم او بگنجد. و سر انجام از نخستین گریه تا آخرین نگاه و در نهایت خاموشی، همه‌ی این تجربه‌ها دانه‌هایی هستند بر نخی نامرئی. نخی که اگرچه از چشم پنهان است، اما انسجامش‌ همان راز زندگی‌ست: این‌که هیچ لحظه‌ای بی ارتباط با لحظه‌ی دیگر نیست، و هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست.