نوشتم تا کسی در متنم جا شود، غافل از اینکه خودم بیرونِ جمله ماندهام. من واژه میسازم برای دیگران، اما هیچ دستی هنوز، من را در سطر خودش ننوشته. برای تو نوشتم تا جا شوی، برای من کسی ننوشت تا بمانم. همیشه یکی هست که مینویسد، و یکی نیست که بخواند.
«وَ» شب، همانطور که روی خنکای زمین دراز کشیده بودم، جایی که دیگر نیازی نبود نقش بازی کنم، جواب دهم یا تحمل کنم، یک حس تلخِ آشنا کنارم نشست. این حس که زندگی مثل یک راهرویِ بلند است که آخرش را نمیبینی، اما تنها کاری که از دستت برمیآید این است که قدم بعدی را برداری، حتی اگر مطمئن نباشی به کجا میرسد.
دیگراشتباهنمیکنم.
«وَ» شب، همانطور که روی خنکای زمین دراز کشیده بودم، جایی که دیگر نیازی نبود نقش بازی کنم، جواب دهم
«وَ» صبح، مثل هر روز دیگری که بیدلیل فکر میکنی قابلتحمل است، از خواب بیدار شدم. با همان حس نصفهکارهای که نه امید است نه ناامیدی، یک چیزی میان ایندو که آدم را وادار میکند بلند شود، حتی وقتی دوست ندارد بلند شود. حتی وقتی دوست ندارد نفس بکشد.
دیگراشتباهنمیکنم.
«وَ» صبح، مثل هر روز دیگری که بیدلیل فکر میکنی قابلتحمل است، از خواب بیدار شدم. با همان حس نصفهک
«وَ» شاید همین کافی باشد. همین که هنوز هستم، هنوز مینویسم، هنوز میسوزم و باز هم ادامه میدهم. همین هست بزرگترین دستآورد من است بین این همه نبودنهای کوچکِ آنهایی که میخواهم باشند، اما نیستند.
دیگراشتباهنمیکنم.
«وَ» شاید همین کافی باشد. همین که هنوز هستم، هنوز مینویسم، هنوز میسوزم و باز هم ادامه میدهم. همین
«وَ» در مسیر همیشگیِ مدرسه و کلاس و شلوغی، همانطور که به آدمهایی که انگار بیآنکه بدانند برای چه؟ همیشه عجله دارند نگاه میکردم، حس کردم من هم جزئی از همین جریان بیمعنا شدم. با این تفاوت که یک صدای کوچک در من میگفت که از تکرار بیزار است. حتی اگر هیچکس نبیند، حتی اگر هیچکس نفهمد.