همهچیز بر میگشت به روز رفتنت..
تو رفته بودی و انگار، یک لشکرِ پیروز در میدانِ جنگ، تسلیم لشکر شکست خورده شده است.
تو رفته بودی و انگار، صیاد دلش را به دریا زده بود و بهجای تور، خودش را درون آب پرت کرده بود.
تو رفتنت شبیه بود به زمستان 14 بهمن سال 1350، بیسابقه و مرگبار.
همهچیز باز میگشت به فتوای جدایی که از دهانِ تو جاری شد و باید، این فتوا مثل عهدنامهی گلستان و ترکمنچای در تاریخ ثبت میشد!
چون با رفتنت انسانی، بیآنکه بمیرد دست از زندگی کشید..
تو رفته بودی و انگار؛ مرا هم برده بودی از خود..
_مریمعباسی📜
`تـینـٰار | Tinar.شب به گلستان تنها (1).mp3
زمان:
حجم:
3.5M
آن شبِ جانفرسا من، بیتو نیاسودم؛منتظرت بودم..
_با احتیاط و در خلوتِ خویش گوش دهید!
به خیالِ خودت تمام رنجها را پذیرفتهای و همراه با خاطراتی کهنه، در گوشهای از ذهنت دفنشان کردهای.
به زندگیات میرسی، چای مینوشی، کتاب میخوانی، موسیقی گوش میدهی، غروب را تماشا میکنی و ناگهان؛ سیاهی شب به خاطراتت دستبرد میزند و تمام مدفونشدههای مغزت را نبش قبر میکند.
به سمتشان میروی.
تکتک خاطرات و رنجها دوباره برایت تداعی میشوند و چنگ میزنند به شریانهای قلب رنجورت که زخمهای عمیقی دارد.
آرامشی که به ظاهر برای خودت مهیا کرده بودی را سیاهی به غارت میبرد و در نهایت، تو میمانی و دردهای دیرینهای که تا آن روز، هزاران بار دفن شدهاند اما هیچگاه از یاد نرفتهاند..
تلخ است اما؛ فراموشی در کار نیست و زندگی با تمام رنجهایش جریان دارد.
_مریمعباسی📜
عزیزترینم، امروز سالِ سوم بودنمان، درکنارِ یکدیگر آغاز شد.
ای که امواجِ صدایت، صوتِ خوشِ باران را مانند است؛ دل از برایِ این فراقِ دیرینه، شوریده حال و برایِ تجدیدِ دیدار، مشتاق است. ولیک فاصلهی اندکِ بینِ ما، فقط چند عدد است..
"۴۸۱"؛ چهار، هشت، یک.
مهم ماییم دیگر؛ نه؟
سالِ دومیست که مرهمی، آرامِ جانی و عزیزِ دیارِ دوری(:
نقطهیِ امنم؛ دومین سالگردمون مبارک تیدای دردونهم💙🫠((((((((:
تـینـٰار.
عزیزترینم، امروز سالِ سوم بودنمان، درکنارِ یکدیگر آغاز شد. ای که امواجِ صدایت، صوتِ خوشِ باران را ما
درواقع دربارهش نمیدونم چی تایپ کنم که احساسِ واقعیم رو بیان کنه. خیلی خوشحالم از اینکه یكسال دیگهم، با تمومِ خوبیا و بدیل کنارم بودی. امیدوارم نفسهات همیشه پر از مهر و لبخندهات همیشه اُمیدبخش باشه خورشید. 🤍
از اندوه این روزها به همان کنج خرابهای پناه میبرم که از تو برایم به جای مانده؛
همان کنجِ پر زِ خاطره و یادگاری.
همان گوشهای که عطرِ تو، مرا به جنون میکشاند و همهی من، میشود دلتنگی؛ دلتنگی و هجران..
تو هیچ میدانی تا چه اندازه چشمانِ کمسویم، به دنبالِ دستانِ توست؟
تو هیچ میدانی تا به کجا رفتهام برایِ یافتنِ نشانی ز تو؟
ایکاش برایِ دیدنت، ناچار به تمنا از خاکِ سرد نبودم؛ ایکاش برایِ بوسیدنت، ناچار به بوسیدنِ خاک نبودم.
ایکاش، تو را به من، میبخشودند..