زندگی مثل گذار از اتوبان است. وقتی انتخاب کردی با سرعت مطمئن و کم حرکت کنی تا از خطرات احتمالی در امان باشی، حتما که عدهی زیادی با سرعت از کنار تو عبور خواهند کرد، حتما که عدهی زیادی از تو سبقت خواهند گرفت و حتما که دیرتر به مقصد خواهی رسید و این انتخاب خودت بوده!
این انتخاب تو بوده که نخواستهای خودت را به خطر بیندازی و نگرانی و سختی برای جهانت بتراشی و عبور در ایمنترین حالات ممکن را برگزیدهای و باید هم پای انتخابت بایستی!
این انتخاب خودت بوده و حق نداری به کسانی که با سرعت از کنار تو عبور میکنند و از تو سبقت میگیرند حسادت کنی و نباید سرعت بالا و مقصدهای بلندِ آنان تو را غمگین کند!
بدون شک اگر جادههای کمخطر را انتخاب کنی، به ارتفاعات بلند و بعیدی نخواهیرسید و چشماندازهای قله را هم نخواهیداشت و بدون شک کسی که به قله و ارتفاعات بلند رسیده هم سختترین و خطربارترین مسیرها را به جان خریده و هفتخان رستم را پشتسر گذاشته!
تو نمیتوانی هم خودت را به خطر نیندازی و هم دلت داشتههای آدمی را بخواهد که ریسکهای بزرگی کرده و خودش را به خطر انداخته و قطعا که بیشتر از تو جنگیده و قطعا که بیشتر از تو ترسیده و قطعا که بیشتر از تو نگرانی و اندوه کشیده..
_نرگسصرافیان📜
دستانم را رها مکن؛ در این سوز و سرما، دستانم را رها مکن.
بگذار با هم سرما را بگذرانیم، با هم اشکها از گونههامان پاک کنیم، با هم موهایمان را شانه بزنیم، با هم در کوچه و خیابانهایی که عطرِ پاییز را به خود گرفتهاند راه برویم و با هم کافههای شهر را پیدا کنیم.
مرا در آغوشت گم کن؛ دستانم را رها مکن.
همیشه فکر کردم؛ فکر کردم به اینکه صفتِ "دوستداشتنی" از برای چه و چگونه کنار اسمِ همهی آدمها جا خوش میکند، الا من.
یا حتی اگر هم جا خوش میکند، چرا اینقدر زودگذر؟
تلخ است و کامم را تلختر میکند؛ میدانی؟ از نظر من، محبتی که زودگذر و تمامشدنی باشد، زهرآگینتر از محبتیست که هیچگاه نبوده.
در هر حال، آدمیزاد برای چیزی که هرگز نبوده، دلتنگ نمیشود؛ اما امان از وقتی که سایهی سیاه و خوفناک دلتنگی در دلش خانه گزیند. آنوقت است که آدمیزادِ بیچاره، بدون کفش و کاشانه، بدون سقف و بیگانه، در کوچه و بازار، میان جمعی از آدمهای دوستداشتنی آواره میشود.