وِصال؛
محرمي نيست وگرنه که خبر بسيار است رمق ناله کم و کوه و کمر بسيار است
اي ملائک که به سنجيدن ما مشغوليد
بنويسيد که اندوه بشر بسيار است
وِصال؛
اي ملائک که به سنجيدن ما مشغوليد بنويسيد که اندوه بشر بسيار است
ساقههاي مژهام از وزش آه نسوخت
شُکر! در جنگل ما هيزم تَر بسيار است
وِصال؛
ساقههاي مژهام از وزش آه نسوخت شُکر! در جنگل ما هيزم تَر بسيار است
سفرهدار توام اي عشق بفرما بنشين
نان ِجو ، زخم و نمک ، خون ِجگر بسيار است
وِصال؛
سفرهدار توام اي عشق بفرما بنشين نان ِجو ، زخم و نمک ، خون ِجگر بسيار است
هر کجا مينگرم مجلس سهرابکُشي است
آه از اين خاک ، بر آن نعش پسر بسيار است
وِصال؛
هر کجا مينگرم مجلس سهرابکُشي است آه از اين خاک ، بر آن نعش پسر بسيار است
پشت لبخند من آيا و چرايي نرسيد
پشت دلتنگيام اما و اگر بسيار است
دلتنگی وقتی زیاد بشه، کمکم رنگ نفرت میگیره... اینکه چیزی رو بارها و بارها بخوای، ولی هر بار نبودنش تو رو خرد کنه.