وِصال؛
ساقههاي مژهام از وزش آه نسوخت شُکر! در جنگل ما هيزم تَر بسيار است
سفرهدار توام اي عشق بفرما بنشين
نان ِجو ، زخم و نمک ، خون ِجگر بسيار است
وِصال؛
سفرهدار توام اي عشق بفرما بنشين نان ِجو ، زخم و نمک ، خون ِجگر بسيار است
هر کجا مينگرم مجلس سهرابکُشي است
آه از اين خاک ، بر آن نعش پسر بسيار است
وِصال؛
هر کجا مينگرم مجلس سهرابکُشي است آه از اين خاک ، بر آن نعش پسر بسيار است
پشت لبخند من آيا و چرايي نرسيد
پشت دلتنگيام اما و اگر بسيار است
دلتنگی وقتی زیاد بشه، کمکم رنگ نفرت میگیره... اینکه چیزی رو بارها و بارها بخوای، ولی هر بار نبودنش تو رو خرد کنه.
وِصال؛
قبول ندارم 🚶♀
شاید از خود فرد نه ولی از این حس چرا از خودت از اون حال و احوال...
هدایت شده از دَمـان ؛
۴۰۳هم با همه خوبی ها و بدی هاش گذشت
تنهامونگذاشتن،غصه خوردیم گذشت گفتن فراموش میشه ولی یادشون تا همیشه تو ذهن و قلبمون میمونه..!
نشد یک شبش بالشت زیر سرمون خُشک
باشه؛)
در کنارهمه اینا اغوشخیلی آ یهویی برام بازشد،خیلی هارو شناختم،با خیلی آ خاطره خوب ساختم((:
با همه اینا ۴۰۳ خیلی زود گذشت و داره تموم میشه!