گفته بودی غزلی در وصف چشمانم بگو...
وصف آن چشمت،غزل؟والله دیوان هم کم است .
-راحم تبریزی
شما میگید “دوستت دارم” ولی مولانا میگه:
ای زندگی تن و توانم همه تو
جانی و دلی ای دل و جانم همه تو
تو هستی من شدی ازآنی همه من
من نیست شدم در تو ازآنم همه تو🪐
دلم میخواست او را در خواب ببینم و بگویم:《تمام خاطره های گذشته ما با یک نگاه تو،در ذهن و دلم به رقص در آمده اند.》
گفتمش روزی خیالش از دلم بیرون کنم
دل بگفت او با من است من با خیالش میروم.
-راحم تبریزی.
میگفت:
در فروپاشی هايم، اشكى نريختم و
حالا براى گير كردن لباسم به دستگیره ی در زار مىزنم، طورى كه انگار هيچ راهى براى بيرون آمدن نيست؛
اين حاصل ناديده گرفتن رنجى است كه بايد در آغوش میگرفتمش.