دلم میخواست او را در خواب ببینم و بگویم:《تمام خاطره های گذشته ما با یک نگاه تو،در ذهن و دلم به رقص در آمده اند.》
گفتمش روزی خیالش از دلم بیرون کنم
دل بگفت او با من است من با خیالش میروم.
-راحم تبریزی.
میگفت:
در فروپاشی هايم، اشكى نريختم و
حالا براى گير كردن لباسم به دستگیره ی در زار مىزنم، طورى كه انگار هيچ راهى براى بيرون آمدن نيست؛
اين حاصل ناديده گرفتن رنجى است كه بايد در آغوش میگرفتمش.