داشتم چای مینوشیدم
یکباره دلتنگش شدم
بغض کردم و اشک در چشمانم حلقه زد
همه با تعجب نگاهم کردند
لبخند تلخی زدم و گفتم : چقدر داغ بود ..
گمان میکنم که من همیشه
عاشق چیزهایِ دور بودهام . .
عاشقِ ماه ، ستاره ، خورشید
اقیانوس ، ماهی حوض کاشی
و تو . .
تویی که حتی با آنکه دوری
عزیز جانم هستی .
گیرم که به هر حال مرا بردهای از یاد
گیرم که زمان ، خاطرهها را به فنا داد
گیرم نه تو گفتی ؛ نه شنیدی ؛ نه تو بودی . .
آن عاشق دیوانه که صد نامه فرستاد
با آن همه دلبستگی و عشق چه کردی
یک بار دلت یاد من خسته نیفتاد
یعنی به همین راحتی از عشق گذشتی
یک ذره دلت تنگ نشد خانهات آباد
این بود جواب من دل خستهی عاشق
شیرین رقیبان شدهای از لج فرهاد
باشد گلهای نیست خدا پشت و پناهت
احوال خودت خوب دمت گرم دلت شاد
- محمدرضا نظری