روزی ک خبر مرگ مرا میشنوی تکان کوچکی میخوری،نیمه شب با خودت میگویی امشب شبه خوبی برایم نبود از اینکه شبت را خراب میکنم من را ببخش: )
هدایت شده از 365 روز بـدون تـو:-(
هر بار که به آینه نگاه میکنم یا کسی مرا میبیند، انگار با نگاهی تازه با من روبرو میشود. «چرا اینقدر تغییر کردی؟» این سوالی است که این روزها زیاد میشنوم، و راستش را بخواهید، من هم گاهی جوابش را نمیدانم.
شاید این تغییر، ریشه در تمام اتفاقاتی دارد که بیدلیل بر سرم آوار شدند؛ اتفاقاتی که هیچوقت سزاوارشان نبودم. شاید هم بازتابِ همان دوری است؛ دوریای که هیچکس و هیچچیز نتوانسته و نمیتواند جای خالیاش را پر کند. نمیدانم.
شاید شما هم حس میکنید که من دیگر آن آدم سابق نیستم. شاید این روزهای سخت و گنگ، چهرهی مرا عوض کردهاند. شاید هم ترکیبی از همهی اینهاست. در این بین، تنها چیزی که میدانم این است که این منِ جدید، حاصلِ تمامِ آنچه بودهام و آنچه بر من گذشته است.
#دست_نویس
و چون انسان ها آسیب زیادی به او زده بودند؛
از تمام آدم ها دوری میکرد و انتخابش تنهایی بود . .
داشتم فکر میکردم بعضیامون خیلی بی رحمانه داریم یه دردایی رو تحمل میکنیم،
دردایی که خیلی بزرگ تر از قد قواره ماست،
هیچوقت حق انتخابی براشون نداشتیم، زورشون خیلی بیشتر از لبخندامونه، دردایی که هربار از خودت میپرسی چرا من؟!
و هربار جوابی که هیچوقت پیداش نکردی غمیگن و غمگین ترت میکنه.