eitaa logo
𝑉𝐸𝑆𝑃𝐸𝑅𝐴
110 دنبال‌کننده
13 عکس
2 ویدیو
0 فایل
🦢 𓊆Welcome to my channel pirenss𓊇 Me: @
مشاهده در ایتا
دانلود
𝟕𝟗 آبتین نگاهی به گوشی‌اش انداخت، انگار که پیامی ضروری دریافت کرده باشد. سپس با حرکتی سریع، از جا برخاست. «قربانِ همگی، برای چند لحظه از حضورتون مرخص می‌شم. تماس مهمی دارم. شما لطفا شامتونو میل کنید» او به آرامی، گویی که نمی‌خواست توجه کسی را بیشتر جلب کند، به سمت در رفت و راه بیرون را پیش گرفت. به محض خروج آبتین، میترا با چشمانی گشاد شده، رو به آدام گفت: «وای خدای من! او واقعاً یه ایرانیه؟ چه قدر شبیه همتاهای ما به نظر می‌رسید!» آدام در حالی که سعی‌ داشت لبخند هیجان‌زده‌اش را پنهان‌ کند، گفت: «کاملاً! دیدی که چطور نتوانست به زبان فارنومی صحبت کنه و البته، ناتالی و وین باید خوشحال باشند که متوجه بحث‌هاشون نشد.» خنده‌ی کوتاهی در فضا پیچید. بنجامین، با همان لحن بی‌تفاوت و سردش که هیچ احساسی را منتقل نمی‌کرد، پرسید: «اون همون دانشمندی نیست که حدود هفت ماه پیش از بُعدِ چهاردهم توسط دولت فارنوم آورده شد؟ حدس می‌زنم از هفده سال آینده اومده باشد، درسته؟» آدام سرش را تکان داد: «دقیقاً. اون الان با دولت قرارداد داره و یکی از دانشمندان کلیدی فارنوم محسوب می‌شه اون واقعا یه نابغه هست.» در همین حین، آنا که انگار ناگهان یاد خاطره‌ای تلخ افتاده بود، با نگرانی گفت: «امیدوارم این بار، این آبرو که به سختی دوباره به دست آوردیم بعد خیانت نوید، رو این بار آبتین به باد نده.» سیرشا بلافاصله با قاطعیت پاسخ داد: «آنا، انقدر نگران نباش. همه که مثل اون آدم عوضی نیستند.» دامیان، سرفه‌ای کوتاه و خفه‌شده کرد و نگاهش را میان حاضرین چرخاند؛ نگاهی که در آن، نگرانی و فوریت موج می‌زد. «امشب، ناگزیرم در مورد موضوعی حیاتی با شما صحبت کنم.» مکثی کوتاه کرد و سپس بدون مقدمه چینی، مستقیم سر اصل مطلب رفت: «آتر تجسمِ صورت فلکی گرگ‌ومیش، اینجاس. خیلی زودتر از اونچه که پیش‌بینی کرده بودیم.» سکوتی سنگین فضا را پر کرد. دامیان ادامه داد: «علاوه بر این، دو آتر دیگه شب گذشته ناپدید شدن و هفته‌ی پیش، یک آتر بازیگر، توسط یکی از همین افراد کمپانی که باهاش قرارداد داشت، به طرز فجیعی به قتل رسید.» نفس‌ها در سینه حبس شد. مرد با لحنی که سعی در حفظ آرامش داشت، اما اضطراب در آن موج می‌زد، گفت: «و اما خبرِ بد دیگه؛ جناح غربی. به نظر می‌رسه اونا دارن برای جلب نظر دولتِ المیرا والریان، دست به اقداماتی می‌زنن که کاملاً برخلاف منافع جناح شرقیه. احتمال اینکه باعث بشن هارول کلارک توی انتخابات ریاست‌جمهوری رأی نیاره، خیلی بالاست.» سکوت مطلق حکمفرما شد. گویی کلمات مرد، هوا را از این مکان گرفته بودند. نیکولاس، با چهره‌ای درهم‌رفته و صدایی که از عصبانیت می‌لرزید، گفت: «مسیح به دادمون برسه. اگر اوضاع به همین منوال پیش بره، تمام تلاش‌های این چندین هزارسال و وظایفی که خدایان به ما سپردن تا دستاوردهای جدیدمون توی دولت، همگی به نیستی میره!» الریک، که پیدا بود بغضی خفه در گلویش گیر کرده، اما دلیل آن مشخص نبود، تنها توانست بگوید: «من میرم آتر رو ببینم.» خواست از جا برخیزد که سلین صدایش زد: «صبر کن! من کیلبو فرستادم تا اونو همراهی کنه پیش شارلوت و هیلدا. داخل سالن فرهنگی پیداشون می‌کنی.» الریک مکثی کرد، گویی در حال ارزیابی وضعیت بود. سپس، بدون کلام دیگری، به سمت بیرون رفت. آدام نیز که به نظر می‌رسید در این میان، ذهنش درگیر موضوع دیگری بود، گفت: «من هم میرم آبتینو پیدا کنم. خیلی طول کشید تماسش، نگرانم کرده.» او نیز در پیِ الریک، سالن را ترک کرد. و شام، با حضور چهارده نفر باقی‌مانده، در فضایی آکنده از نگرانی و سکوت سنگین ادامه یافت.
𝟖𝟎 همه چیز در ظاهر آرام بود، اما نه آن آرامشی که نوید آسایش پایدار می‌داد؛ بیشتر شبیه همان سکوت وهم‌آلود پیش از فوران یک طوفان سهمگین بود. این آرامش شکننده، اما، دوامی نداشت. چند لحظه‌ی بعد، در میان بهت حاضران، چند نفر با لباس‌های فرم یکدست مشکی، هجوم‌وار وارد رستوران شدند. نظم ناگهان برهم‌خورده و سکوت مرگباری که بر جمع حاکم شد، نشان از قدرت و تهدید پشت این حضور داشت. در میان آن‌ها، چهره‌ای آشنا و قدرتمند، یکی از مقامات بلندپایه‌ی دولتی، رهبری این عملیات ناگهانی را بر عهده داشت؛ گویی کلید این بازی خطرناک در دستان او بود. سکوت سنگینی بر سالن حاکم شد. گویی نفس‌ها در سینه حبس شده بود. ناگهان، صدایی آشنا و گزنده، سکوت را شکافت: «به به! انگار جمعتون کاملا جَمعه!» آن صدا، با قدم‌هایی آرام و حساب‌شده، به سمت میز آن‌ها آمد. سایه‌ای بلند، متعلق به مردی با کت و شلواری تیره، که در میان افراد تازه‌ وارد می‌درخشید. دامیان، تنها با یک نیشخند سرد، پاسخ داد: «یونس! دوساعت زودتر از موعد اومدی. انتظار داشتم دیرتر بیای سراغم. هدایایی که فرستاده بودم به دستت رسیده، نکنه؟» مرد، بدون توجه به کنایه‌ی دامیان، صندلی روبه‌رویش را عقب کشید و نشست. افرادش، چون سایه‌هایی مسلح، در حالت آماده‌باش پشت سرش ایستادند؛ نگاهشان سرد و بی‌رحم بود. یونس، با لبخندی که سعی داشت دوستانه به نظر برسد، اما در عمق چشمانش تهدید موج می‌زد، گفت: «آره رسیده. و علاوه بر اون، از چند نفر دیگه هم کادوهای خوبی گرفتم که دلم می‌خواد بزرگترینشو امشب باهات شریک بشم. البته امیدوارم امشب هیچ غلط اضافه‌ای نکنی، سرهنگ هگرتی… یا شاید بهتر باشه با اسمت خودت صدات کنم، نه؟ رومن گان؟» لبخند دامیان کمرنگ شد، گویی نقابش را اندکی کنار زد. «پس حالا فهمیدم چرا امشب انقدر عجله داشتی.» سکوت سنگین بین میزها هنوز کامل نرفته بود که یونس، انگار از اول قرار بود با صدا وارد شود، بلند خندید. خنده‌اش نه از شادی، از پیروزی حساب‌شده بود؛ پیروزی‌ای که حالا می‌توانست جلوی چشم همه چلنجش کند. مرد رو به لیان کرد و گفت: «هر کسی رو تمیز فریب دادید من یکی رو نتونستید. خدای من… نگاهشون کن. کافیه رومن اون لنزای آبی رو برداره و موهاشو بده بالا تا کاملاً مشخص بشه برادر دوقلویید!» بعد سرش را کمی کج کرد، چشم‌هایش را با تمسخر تنگ کرد و ادامه داد: «هاه… کی فکرشو می‌کرد کسی که چهارده سال پیش باید می‌مرد… با هویت یه سرهنگ بالا رتبه بتونه تو دولت نفوذ کنه؟ بتونه یه ارتش جمع کنه برای پس گرفتن دولتی که از دستش رفته؟» در لحظه‌ای که جمله‌ی آخر از دهانش بیرون آمد، انگار همه چیز سنگین‌تر شد. قاشق‌ها نیمه‌راه ماندند. نگاه‌ها گیر کردند. ناتالی، انگار با هیچ‌چیز نمی‌توانست از کوره در برود، حتی با اعترافی که بوی تهدید می‌داد، گوشت را آرام برید و بعد بی‌آنکه نگاهش را از بشقاب بردارد، با صدایی خسته اما کنترل‌شده گفت: «چی می‌خوای خائن؟» یونس خندید. این‌بار خنده‌اش کوتاه‌تر بود، ولی محکم‌تر. مثل کسی که دارد یک بازی را دقیق طبق برنامه پیش می‌برد و می‌خواهد نشان بدهد هنوز دست بالا را دارد. «راستش… فکر نمی‌کنم بد باشه که‌-» مکث کرد. بعد بلند شد، از پشت صندلی نیم‌قدم برداشت و طوری به طرف ناتالی برگشت که کاملاً مشخص بود قصدش نزدیک شدن به مرز ناراحتی است، نه فقط تهدید کلامی. ایستاد و با دستش، با اعتماد به‌ نفس آزاردهنده‌ای چانه‌ی دختر را گرفت تا نگاهش را بالا بکشد. «امشب رو یکم ملایم‌تر تموم کنیم خانوم کوچولو… نظرته؟» هوا یک‌باره بریده شد. وین که تا همین لحظه فقط تماشا می‌کرد، مثل اینکه دیگر نمی‌توانست بازی را تحمل کند، محکم صندلی‌اش را عقب کشید. صدای برخورد پایه‌ی صندلی با کف سالن مثل ضربه‌ی چکش بود. همه نگاه‌ها سمتش برگشت. وین بلند شد، سریع و بی‌رحم، با دستش رفت یقه‌ی مرد را گرفت، آن‌قدر محکم که رنگ از صورتش پرید. «دستتو بکش عوضی!» یونس اما عقب نکشید. انتظارش را داشت. انقدر که لبخندش را حتی لحظه‌ای جمع نکرد. صورتش را جمع کرد، با حالتی نمایشی و از روی عمد، دودستی خودش را به دست وین سپرد و گفت: «اوه اوه اوه… ببین کی اینجاس!» بعد با صدای بلند، طوری که برای تمام میزها قابل شنیدن باشد، تکه‌تکه ادامه داد: «جدی کی فکرشو می‌کرد مسیح تاریک داماد این خونواده باشه؟» کمی بعد خنده در سالن پیچید. نه از طرف همه، از طرف آدم‌هایی که کنار یونس بودند و می‌خواستند نشان بدهند هوای دست بالایی را دارند. چند نفر دیگر هم نگاه‌شان بین وین و یونس گیر کرد؛ انگار نمی‌دانستند باید دخالت کنند یا نه.
𝟖𝟏 وین، همان‌طور که یقه‌ی مرد را گرفته بود، نگاهش را برنمی‌داشت. صدای خنده‌های کرکننده‌ی افراد یونس، فضای رستوران را پر کرد. مرد، در حالی که نگاهی تمسخرآمیز به وین داشت، با همان لحن کشدار گفت: «ویلر… من واقعاً در عجبم. کسی که خودش قاضی این شهر فاسده، احیاناً نباید منطقی‌تر از این‌ها رفتار کنه؟ یا شاید هم این بازی جدید دادگاه‌های شماست که با یقه گرفتن شروع می‌شه؟» خنده‌ها دوباره اوج گرفت، اما این‌بار با حرکتی که یونس انجام داد، به سکوتی مرگبار تبدیل شد. او با یک حرکت ناگهانی و خشن، دستش را از چنگ ویلر رها کرد و به عقب هولش داد. در همان لحظه، چاقویی ضامن‌دار از جیب کتش بیرون پرید و تیغه‌ی سردش در یک چشم‌ برهم‌ زدن زیر گلوی ناتالی نشست، او را از روی صندلی بلند کرد و مانند سپری انسانی در مقابل خود گرفت. وین، بی‌درنگ دست برد و چاقوی برش گوشت ناتالی را از کنار بشقاب قاپید. تیغه‌ی درخشان چاقو را دقیقاً به سمت گلوگاه مرد نشانه رفت. بلافاصله، صدای چکاندن گلنگدن سلاح‌های نیروهای امنیتی یونس بلند شد؛ بیست لوله تفنگ سرد، سینه‌ و سر ویلر را هدف گرفتند. اما درست در همان لحظه، اتفاقی افتاد که ورق را برگرداند. صدای خشک و مکانیکی مسلح شدن تعداد بسیار زیادی اسلحه، از چپ، راست و پشت سر، در تمام سالن طنین‌انداز شد. سر نیروها وحشت‌زده چرخید. مهمانان میزهای دیگر، پیش‌خدمت‌ها و حتی مسئولین پذیرش، همگی در یک حرکت هماهنگ سلاح‌هایشان را از زیر کت‌ها و پیش‌بندها بیرون کشیده بودند. دامیان، در حالی که آرامش عجیبی در چهره داشت، سکوت را شکست: «بشین و شرافتمندانه معامله کن.» یونس چشمانش را ریز کرد و با حالتی که سعی داشت تزلزلش را بپوشاند، پوزخندی زد: «اوپس… باید اعتراف کنم فکر نمی‌کردم کل این بخش رستوران تا این حد از افرادت پُر باشه، رومن.» دامیان دست‌هایش را با آرامشی تهدیدآمیز داخل هم قفل کرد و تکیه‌اش را به صندلی داد: «این‌جا منطقه بازی منه. نه فقط این رستوران؛ تمام این هتل، تمام طبقات، و حتی تک‌تک کارکنانی که دارن به تو سرویس می‌دن، مهره‌های من هستن. تو با بیست نفر وفادار، در مقابل هزاران سایه‌ی من ایستادی. حالا، کدوممون تو موقعیت بهتری هستیم؟» مرد، با فشار خشمگینی که در فَکش دیده می‌شد، لبخندش را حفظ کرد و ناتالی را رها کرد. نشست و با بی‌میلی گفت: «خیلی خب… بازی خوبی بود. بگو ببینم شرط تو چیه؟» دامیان بی‌درنگ پاسخ داد: «اون کادو رو بهم بده.» یونس خنده‌ی کوتاهی کرد: «کدوم کادو؟ اوه… نکنه منظورت اون هارد اطلاعاتیه که تمام جزئیات کثافت کاراتون و هویت واقعی تو رو توی خودش جا داده؟ اما رومن، تو هیچ‌ وقت شرافتمندانه نکردی، چرا باید انتظار داشته باشی من بهت هدیه بدم؟» دامیان در حالی که با دست چپش لیوان را می‌چرخاند و یخ‌ها صدای ظریفی ایجاد می‌کردند، دست راستش را به نشانه‌ی تسلیم ظاهری بالا آورد، اما چشمانش برقِ سردی داشت: «می‌خوای امشب متوجهِ این بشیم که کی منطقی‌تره؟» یونس نگاهش را روی ریموت کوچکی که در جیب داخلی کتش بود، قفل کرد: «می‌بینم خیلی عجله داری، ولی من اون‌قدرها هم احمق نیستم که همه‌ چیز رو به این زودی فدا کنم.» هگرتی با لحنی که انگار دارد با یک کودک صحبت می‌کند، ادامه داد: «اون ریموت توی جیبت، مستقیماً به تمام نمایشگرهای داخلی سازمان وصله، نه؟ اشتباه می‌کنم؟ و تو هم فشارش نمی‌دی، چون برای پخش کردن اطلاعات این‌جا نیستی، برای معامله اینجایی.» مرد به صندلی تکیه داد و با تحسین آمیخته به کینه گفت: «عجیب نیست… یادت میاد یه زمانی بهت می‌گفتن سگ شکاری؟ هنوز هم بوی طعمه رو از فرسنگ‌ها دورتر حس می‌کنی.» دامیان لبخند محوی زد: «شکار خودش حماقت کرده با گله‌اش اومده پیش شکارچی اونم با یه هدف بچگانه. من قدرتمند نیستم تو زیادی ضعیفی. این رو هم در نظر بگیر من با دست پرورده‌های نمک‌نشناس چیکار می‌کنم.» سکوت افتاد. هگرتی ادامه داد: «بگذریم، شرطت چیه یونس؟ هوم؟ چون من دارم عادلانه بازی می‌کنم. دو تا شرط از من، دو تا از تو. نظرت چیه؟»
𝟖𝟐 یونس از داخل جیبش یک پاکت سیگار بیرون آورد، از داخلش یک سیگار در آورد و داخل دهانش گذاشت؛ یکی از افرادش بی‌معطلی آن را برایش روشن کرد. مرد دود سیگارش را با بی‌حوصلگی به سمت سقف فرستاد و نگاهش را به دامیان دوخت: «خب، رسیدیم به اصل مطلب. شرط اول من اون روباهیه که همیشه دور و برت می‌پلکه. خودت که می‌دونی، قبلاً هم سعی کردیم بیاریمش تو حلقه‌مون پیش مافیای گنوا، ولی خب… راهش رو بلد بود.» مکثِ کوتاهی فضا را پر کرد. یونس، که انگار ناگهان به خود آمده باشد، گارسونی را که در همان نزدیکی ایستاده بود صدا زد تا برایش نوشیدنی بیاورد. گارسون، با لبخندی که کمی مصنوعی به نظر می‌رسید، به سمت میز آمد تا سفارش را در برگه کوچکی یادداشت کند. نگاهی گذرا به دامیان انداخت. در آن نگاه کوتاه، چیزی رد و بدل شد؛ دامیان با سر، تاییدی کوتاه به او داد و گارسون، انگار که مأموریتش را فهمیده باشد، سریع رفت. یونس، همان‌طور که سیگارش را چرخاند، ادامه داد: «شرط دومم همون آتریه که پیش خودت آوردی.» هگرتی دستش رو صورتش گذاشت و گفت: «منو باش، مار تو آستینم پرورش دادم.» بعد با لحنی که انگار دارد در مورد یک معامله‌ی عادی صحبت می‌کند، گفت: «می‌پذیرم.» یونس دستی که سیگار در آن بود، کمی پایین آورد: «شرط تو چیه؟» دامیان پوزخندی زد. لحنش کمی سردتر شد: «اولیش که معلومه. دومیش اینه که امشب با امضای کار من، اینجا می‌میری.» یونس سرش را کمی کج کرد؛ ابرویش بالا رفت، اما هیچ تغییری در چهره‌اش دیده نمی‌شد. «اوه! نه! ترسیدم!» یونس قهقهه‌ی بلندی سر داد. خنده‌اش در فضا پیچید و بعد، در حالی که دود سیگارش را بیرون می‌داد، ادامه داد: «امضای کار تو همیشه یه جور قماره، یه قمار از پیش باخته که تو همیشه برنده‌ای. ولی گفتی شرافتمندانه. پس دقیقاً کجای این بازی امشب، شرافتمندانه خواهد بود؟» گارسون با سینی نوشیدنی رسید. لیوان را جلوی مرد گذاشت و بعد، بدون هیچ حرفی، یک ظرف استیل نقره‌ای دردار را درست در مرکز میز، بین آن‌ها قرار داد. یونس با نگاهی متعجب، ظرف را بالا و پایین کرد؛ انگار تا به حال چنین چیزی ندیده بود. دامیان، با همان لبخند مرموز، به گارسون اشاره کرد: «درشو باز کن.» گارسون، در ظرف را برداشت. و در همان لحظه، چشمان مرد از تعجب گرد شد. داخل ظرف، روی دسته‌ی چوبی یک هفت‌تیر قدیمی، نام "هرمان گان" حک شده بود و کنار آن یک گلوله. مرد، با صدایی که بین ناباوری و وحشت می‌لرزید، کلمات را به سختی بیرون داد: «این… این… این چیه؟ تو که نمی‌خوا_» دامیان اجازه‌ی تمام شدن جمله‌اش را نداد. انگار منتظر همین لحظه بود. صاف نشست. کراواتش را کمی شل کرد، بعد دستش را بالا برد، انگشتانش را لابه‌لای موهای مشکی‌اش برد و آن‌ها را کمی به سمت بالا کشید؛ حرکتی که هم نمایشی بود و هم به وضوح نشان می‌داد کنترل اوضاع دست خودش است. «درسته» صدایش آرام اما بُرنده بود. «می‌خوام امشب یکمی متفاوت بازی کنیم.» دامیان دستش را بالا برد؛ حرکتی کوتاه و قاطع. فردی که کنار در ایستاده بود، بلافاصله فهمید. همان‌طور که به سمت در می‌رفت، یک کاغذ و خودکار کوچک برداشت. به آرامی در را باز کرد، بیرون رفت و بعد، صدای کلیک قفل از بیرون آمد. یونس ناخودآگاه نگاهش به سمت در دوم چرخید. همان‌جا بود که فهمید؛ یک گارسون زن، از بیرون، در دوم را هم قفل کرد. دامیان دست‌هایش را توی هم قفل کرد، آرنج‌هایش را روی میز گذاشت و شانه‌هایش را کمی جلو آورد. با صدایی که هنوز آرام بود، اما حالا وزنی جدید داشت، گفت: «امشب رولت روسی بازی می‌کنیم. چطوره؟» پ.ن: 1. رولت روسی؟ 2. یونس؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
آکواریس ، من یه راه تخلیه برای احساساتت سراغ دارم. نقاشی کردن.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
𝑉𝐸𝑆𝑃𝐸𝑅𝐴
#Me
وسپرا با نقاشیش 🧎‍♀✨🗿
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خب خب خبر خوب