eitaa logo
𝑉𝐸𝑆𝑃𝐸𝑅𝐴
110 دنبال‌کننده
13 عکس
2 ویدیو
0 فایل
🦢 𓊆Welcome to my channel pirenss𓊇 Me: @
مشاهده در ایتا
دانلود
𝟖𝟐 یونس از داخل جیبش یک پاکت سیگار بیرون آورد، از داخلش یک سیگار در آورد و داخل دهانش گذاشت؛ یکی از افرادش بی‌معطلی آن را برایش روشن کرد. مرد دود سیگارش را با بی‌حوصلگی به سمت سقف فرستاد و نگاهش را به دامیان دوخت: «خب، رسیدیم به اصل مطلب. شرط اول من اون روباهیه که همیشه دور و برت می‌پلکه. خودت که می‌دونی، قبلاً هم سعی کردیم بیاریمش تو حلقه‌مون پیش مافیای گنوا، ولی خب… راهش رو بلد بود.» مکثِ کوتاهی فضا را پر کرد. یونس، که انگار ناگهان به خود آمده باشد، گارسونی را که در همان نزدیکی ایستاده بود صدا زد تا برایش نوشیدنی بیاورد. گارسون، با لبخندی که کمی مصنوعی به نظر می‌رسید، به سمت میز آمد تا سفارش را در برگه کوچکی یادداشت کند. نگاهی گذرا به دامیان انداخت. در آن نگاه کوتاه، چیزی رد و بدل شد؛ دامیان با سر، تاییدی کوتاه به او داد و گارسون، انگار که مأموریتش را فهمیده باشد، سریع رفت. یونس، همان‌طور که سیگارش را چرخاند، ادامه داد: «شرط دومم همون آتریه که پیش خودت آوردی.» هگرتی دستش رو صورتش گذاشت و گفت: «منو باش، مار تو آستینم پرورش دادم.» بعد با لحنی که انگار دارد در مورد یک معامله‌ی عادی صحبت می‌کند، گفت: «می‌پذیرم.» یونس دستی که سیگار در آن بود، کمی پایین آورد: «شرط تو چیه؟» دامیان پوزخندی زد. لحنش کمی سردتر شد: «اولیش که معلومه. دومیش اینه که امشب با امضای کار من، اینجا می‌میری.» یونس سرش را کمی کج کرد؛ ابرویش بالا رفت، اما هیچ تغییری در چهره‌اش دیده نمی‌شد. «اوه! نه! ترسیدم!» یونس قهقهه‌ی بلندی سر داد. خنده‌اش در فضا پیچید و بعد، در حالی که دود سیگارش را بیرون می‌داد، ادامه داد: «امضای کار تو همیشه یه جور قماره، یه قمار از پیش باخته که تو همیشه برنده‌ای. ولی گفتی شرافتمندانه. پس دقیقاً کجای این بازی امشب، شرافتمندانه خواهد بود؟» گارسون با سینی نوشیدنی رسید. لیوان را جلوی مرد گذاشت و بعد، بدون هیچ حرفی، یک ظرف استیل نقره‌ای دردار را درست در مرکز میز، بین آن‌ها قرار داد. یونس با نگاهی متعجب، ظرف را بالا و پایین کرد؛ انگار تا به حال چنین چیزی ندیده بود. دامیان، با همان لبخند مرموز، به گارسون اشاره کرد: «درشو باز کن.» گارسون، در ظرف را برداشت. و در همان لحظه، چشمان مرد از تعجب گرد شد. داخل ظرف، روی دسته‌ی چوبی یک هفت‌تیر قدیمی، نام "هرمان گان" حک شده بود و کنار آن یک گلوله. مرد، با صدایی که بین ناباوری و وحشت می‌لرزید، کلمات را به سختی بیرون داد: «این… این… این چیه؟ تو که نمی‌خوا_» دامیان اجازه‌ی تمام شدن جمله‌اش را نداد. انگار منتظر همین لحظه بود. صاف نشست. کراواتش را کمی شل کرد، بعد دستش را بالا برد، انگشتانش را لابه‌لای موهای مشکی‌اش برد و آن‌ها را کمی به سمت بالا کشید؛ حرکتی که هم نمایشی بود و هم به وضوح نشان می‌داد کنترل اوضاع دست خودش است. «درسته» صدایش آرام اما بُرنده بود. «می‌خوام امشب یکمی متفاوت بازی کنیم.» دامیان دستش را بالا برد؛ حرکتی کوتاه و قاطع. فردی که کنار در ایستاده بود، بلافاصله فهمید. همان‌طور که به سمت در می‌رفت، یک کاغذ و خودکار کوچک برداشت. به آرامی در را باز کرد، بیرون رفت و بعد، صدای کلیک قفل از بیرون آمد. یونس ناخودآگاه نگاهش به سمت در دوم چرخید. همان‌جا بود که فهمید؛ یک گارسون زن، از بیرون، در دوم را هم قفل کرد. دامیان دست‌هایش را توی هم قفل کرد، آرنج‌هایش را روی میز گذاشت و شانه‌هایش را کمی جلو آورد. با صدایی که هنوز آرام بود، اما حالا وزنی جدید داشت، گفت: «امشب رولت روسی بازی می‌کنیم. چطوره؟» پ.ن: 1. رولت روسی؟ 2. یونس؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
آکواریس ، من یه راه تخلیه برای احساساتت سراغ دارم. نقاشی کردن.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
𝑉𝐸𝑆𝑃𝐸𝑅𝐴
#Me
وسپرا با نقاشیش 🧎‍♀✨🗿
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خب خب خبر خوب
دارم مقدمه یه رمان دیگه رو حاضر میکنم
آکواریس، ایده‌هات عالین، ولی تا وقتی تو ذهنت باشن، هیچ‌کس نمیفهمه چی میگی. بنویس‌شون یا عملی‌شون کن.