سحابیِ در تبعید سیارهای است با مداری بیضوی و کشیده، که در دل اتمسفری غلیظ و بنفشرنگ، همچون دریچهای تاریک به نقطهای دور و نورانی خیره شده است. سطح ناهموار و باستانیاش، درههای عمیق و جنگلهای سنگشدهای به رنگ قهوهای و سبز لجنی تیره را در خود جای داده و قلب تپندهی آن، گدازهای یا نوری مرکزی و بسیار درخشان است که سیاره را به تسخیر خود درآورده.
هوشنگ ابتهاج:
نشود فاش کسی آنچه میانِ من و توست
تا اشاراتِ نظر نامهرسانِ من و توست
ℳꝨ Deaɽ : https://eitaa.com/joinchat/226493172C777adf4564
سحابیِ در تبعید سیارهای است با مداری بیضوی و کشیده، که در دل اتمسفری غلیظ و بنفشرنگ، همچون دریچها
«بلندی های بادگیر»
.
.
.
تقصیر من نیست که نه میتوانم غذا بخورم یا بخوابم. مطمئن باش به عمد این کار را نمیکنم. همین که بتوانم ، هم غذا میخورم و هم میخوابم. از کسی که در یک قدمی ساحل است و پا میزند ، میخواهی که استراحت کند! اول باید به خشکی برسم ، بعد آرام بگیرم.
دیالوگ چشمان شما:>
جرئت ندارم به تو بگویم رهایم کنی ، کشته میشوم.
چشمانت شبیه سیارهای بود که انگار در دورترین نقطهی یک کهکشانِ خاموش میچرخد؛ آئلیس
سیارهای پوشیده از اقیانوسهای آبیِ روشن، با نوری زلال که از زیر لایههای مه بیرون میآمد، اما در عمقش غمی آرام و بیصدا زندگی میکرد.
نور در چشمهایش مستقیم نمیدرخشید؛
میشکست، پخش میشد، و مثل سایههای کمرنگِ شفق روی سطح آن سیاره حرکت میکرد.
انگار هزار ستارهی خسته در آن پناه گرفته بودند.
غمِ چشمهایش تاریک نبود؛
شفاف بود، مثل بارانی که روی شیشهی سردِ یک سفینه بنشیند و نور کهکشان را آرام موجدار کند.
اگر کسی زیاد به آن چشمها نگاه میکرد، حس میکرد وارد مداری شده که هم آرامش دارد، هم تنهایی؛
سیارهای که زیباست، اما انگار مدتهاست منتظر کسی مانده که زبان نورهای خاموشش را بفهمد.
هوشنگ ابتهاج نازنین:
در این سرای بیکسی، کسی به در نمیزند
به دشتِ پُرملالِ ما، پرنده پَر نمیزند
ℳꝨ Deaɽ : https://eitaa.com/joinchat/4240639540Ce79ef1d225
چشمانت شبیه سیارهای بود که انگار در دورترین نقطهی یک کهکشانِ خاموش میچرخد؛ آئلیس سیارهای پوشیده
«مثل خون در رگ هایم»
.
.
.
از خدا دور افتاده بودم؛خدا را با خودت به خانه ام آوردی._سرد و تاریک بودم ، نور و روشنایی را به اجاق من باز آوردی._زندگی ترکم کرده بود ، زندگی آوردی.
دیالوگ چشمان شما:>
به بهار میمانی که چون میآید ، درخت خشکیده شکوفه میکند.
چشمهایت شبیه سیارهای بود به نام وِرمِیرا؛
سیارهای دور، پوشیده از خاکِ سرخِ تیره و اقیانوسهایی به رنگ قهوهایِ جگری،
که همیشه انگار غروبِ آرامی روی آن جریان داشت.
نورِ ورمیرا آتشین نبود؛
گرمایی نرم و واقعی داشت،
مثل نوری که از پنجرهی خانهای قدیمی در شبِ زمستان بیرون میریزد.
میگفتند سطح این سیاره از کریستالهایی ساخته شده که نورِ سرخِ خورشیدش را در خود نگه میدارند،
برای همین حتی تاریکترین شبهایش هم کمی گرم به نظر میرسند.
اما عجیبترین چیزِ ورمیرا، هستهی پنهانش بود؛
در عمق آن، دریایی از نورِ سرخِ خاموش جریان داشت،
نوری که فقط کسانی میتوانستند ببینند که مدت زیادی کنارش بمانند.
سهراب سپهری:
و نترسیم از مرگ
مرگ پایانِ کبوتر نیست.
مرگ وارونهی یک زنجره نیست.
مرگ در ذهنِ اقاقی جاریست…
ℳꝨ Deaɽ : https://eitaa.com/chexryx