eitaa logo
10 دنبال‌کننده
32 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
چشم‌هایت شبیه سیاره‌ای بود به نام سولِریا؛ سیاره‌ای افسانه‌ای در مرز کهکشان‌های خاموش. از دور، سطحش تیره و خشن به نظر می‌رسید؛ قهوه‌ای عمیقی که انگار از سنگ و آتش ساخته شده بود. اما هرکس جرئت می‌کرد بیشتر در آن خیره شود، می‌فهمید زیر آن خشونت، نوری عظیم پنهان شده؛ رگه‌هایی طلایی مثل رودهای مذاب در تاریکی می‌درخشیدند و گرمایی عجیب از عمقش بیرون می‌آمد؛ گرمایی که نه آرام بود و نه مهربان، بلکه شبیه آفتابی بود که می‌تواند هم نجاتت دهد، هم بسوزاندت. می‌گفتند جاذبهٔ سولریا آن‌قدر قوی‌ست که هیچ‌کس بعد از یک‌بار نگاه کردن، کاملاً از مدارش خارج نمی‌شود. فروع فرخزاد: تمام روز در آیینه گریه می‌کردم بهار پنجره‌ام را به وهمِ سبزِ درختان سپرده بود ℳꝨ Deaɽ : @MOANAT53
چشم‌هایت شبیه سیاره‌ای بود به نام سولِریا؛ سیاره‌ای افسانه‌ای در مرز کهکشان‌های خاموش. از دور، سطحش
«چشم‌هایش» . . . من تسلیم شدم؛ منی که خیال میکردم خشک و مومیایی شده ام ، منی که جز کار اداری و استاد چیز دیگری در سر ندارم ، من در مقابل این ناشناس زانو زدم. نگاه چشم ها مرا نیز افسون کرد. دیالوگ چشمان شما:> درد ناکامی را تحمل کن ، تا نقاش بشوی...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چشم‌هایت شبیه سیاره‌ای بود به نام وِرالیس؛ سیاره‌ای سرد و خاموش در میان مه‌های سبزِ تاریکِ کهکشان. سطحش ترکیبی بود از سبزِ عمیق، قهوه‌ای روشنِ محو و رگه‌هایی سورمه‌ایِ نزدیک به سیاهی؛ رنگ‌هایی که انگار مدام چیزی را پنهان می‌کردند. وِرالیس از دور، محکم و شکست‌ناپذیر به نظر می‌رسید، اما هرکس کمی بیشتر نگاه می‌کرد، حس می‌کرد درونش آشوبی خاموش جریان دارد؛ مثل سیاره‌ای که انگار آمادهٔ انفجار است، اما خودش هم هنوز نمی‌داند قرار است چه چیزی را نابود کند. می‌گفتند نورِ وِرالیس هیچ‌وقت کامل ثابت نمی‌ماند؛ گاهی سرد و بی‌احساس بود، گاهی ناگهان گرم می‌شد، انگار پشت آن سکوتِ سخت، قلبی سرگردان مدام دنبال معنایی می‌گردد که هنوز پیدایش نکرده. سهراب سپهری: پشتِ دریاها شهری‌ست که در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است ℳꝨ Deaɽ : https://eitaa.com/joinchat/1965884610C6dfe1c98bb
چشم‌هایت شبیه سیاره‌ای بود به نام وِرالیس؛ سیاره‌ای سرد و خاموش در میان مه‌های سبزِ تاریکِ کهکشان. س
«ماه غمگین،ماه سرخ» . . . عشقی میگوید:«سی و چند سال گذشت ، بیهوده. همه ‌اش با دلهره فردای نیامده ، افسوس دیروز گذشته.» بهار می‌گوید:«زندگی همین است. پر از ستیز ، در فاصله یک زندگی و مرگ.» دیالوگ چشمان شما:> دور روزگار چنین بوده:کمی آرامش ، مدتی درجا زدن ، بعد آشوب و نابسامانی.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چشم‌هایش شبیه سیاره‌ای بود به نام مِروالیس؛ سیاره‌ای قهوه‌ایِ گرم با ابرهایی به رنگ عسل و کارامل، که همیشه بعد از هر طوفان، آرام‌تر از قبل می‌درخشید. می‌گفتند مروالیس زمانی پر از جنگ‌های سهمگین بوده؛ طوفان‌هایی که کوه‌هایش را شکسته و دریاهایش را تیره کرده بودند، اما عجیب بود که بعد از تمام آن ویرانی‌ها، سیاره نه سرد شد و نه بی‌روح… فقط نگاهش غمگین‌تر و عمیق‌تر شد. نورِ مروالیس یک نازِ آرام در خودش داشت؛ گرمایی شیرین و دوست‌داشتنی، مثل لبخندی خسته بعد از سال‌ها جنگیدن. و وقتی باران‌هایش شروع می‌شد، قطره‌ها آرام و آهسته از آسمان فرو می‌افتادند؛ شفاف و درخشان، انگار مرواریدهایی بودند که سیاره با احتیاط از قلبش رها می‌کند، مبادا کسی صدای شکستنِ غمش را بشنود. فريدون مشیری: و عشق تنها عشق تو را به گرمیِ یک سیب می‌کند مأنوس ℳꝨ Deaɽ : https://eitaa.com/Paradoxnk
چشم‌هایش شبیه سیاره‌ای بود به نام مِروالیس؛ سیاره‌ای قهوه‌ایِ گرم با ابرهایی به رنگ عسل و کارامل، که
«بوف کور» . . . حضور مرگ همه‌ی موهومات را نیست و نابود میکند. ما بچه‌ی مرگ هستیم و مرگ است که مارا از فریب های زندگی نجات میدهد ، و در ته زندگی ، اوست که ما را صدا می‌زند و به سوی خودش می‌خواند. دیالوگ چشمان شما:> اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد ، ستاره‌ی من باید دور ، تاریک و بی معنی باشد ؛ شاید من اصلا ستاره نداشته‌ام.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا