چشمهایت شبیه سیارهای بود به نام وِرالیس؛
سیارهای سرد و خاموش در میان مههای سبزِ تاریکِ کهکشان.
سطحش ترکیبی بود از سبزِ عمیق، قهوهای روشنِ محو و رگههایی سورمهایِ نزدیک به سیاهی؛
رنگهایی که انگار مدام چیزی را پنهان میکردند.
وِرالیس از دور، محکم و شکستناپذیر به نظر میرسید،
اما هرکس کمی بیشتر نگاه میکرد، حس میکرد درونش آشوبی خاموش جریان دارد؛
مثل سیارهای که انگار آمادهٔ انفجار است،
اما خودش هم هنوز نمیداند قرار است چه چیزی را نابود کند.
میگفتند نورِ وِرالیس هیچوقت کامل ثابت نمیماند؛
گاهی سرد و بیاحساس بود،
گاهی ناگهان گرم میشد،
انگار پشت آن سکوتِ سخت،
قلبی سرگردان مدام دنبال معنایی میگردد که هنوز پیدایش نکرده.
سهراب سپهری:
پشتِ دریاها شهریست
که در آن پنجرهها رو به تجلی باز است
ℳꝨ Deaɽ : https://eitaa.com/joinchat/1965884610C6dfe1c98bb
چشمهایت شبیه سیارهای بود به نام وِرالیس؛ سیارهای سرد و خاموش در میان مههای سبزِ تاریکِ کهکشان. س
«ماه غمگین،ماه سرخ»
.
.
.
عشقی میگوید:«سی و چند سال گذشت ، بیهوده. همه اش با دلهره فردای نیامده ، افسوس دیروز گذشته.»
بهار میگوید:«زندگی همین است. پر از ستیز ، در فاصله یک زندگی و مرگ.»
دیالوگ چشمان شما:>
دور روزگار چنین بوده:کمی آرامش ، مدتی درجا زدن ، بعد آشوب و نابسامانی.
چشمهایش شبیه سیارهای بود به نام مِروالیس؛
سیارهای قهوهایِ گرم با ابرهایی به رنگ عسل و کارامل،
که همیشه بعد از هر طوفان، آرامتر از قبل میدرخشید.
میگفتند مروالیس زمانی پر از جنگهای سهمگین بوده؛
طوفانهایی که کوههایش را شکسته و دریاهایش را تیره کرده بودند،
اما عجیب بود که بعد از تمام آن ویرانیها،
سیاره نه سرد شد و نه بیروح…
فقط نگاهش غمگینتر و عمیقتر شد.
نورِ مروالیس یک نازِ آرام در خودش داشت؛
گرمایی شیرین و دوستداشتنی،
مثل لبخندی خسته بعد از سالها جنگیدن.
و وقتی بارانهایش شروع میشد،
قطرهها آرام و آهسته از آسمان فرو میافتادند؛
شفاف و درخشان،
انگار مرواریدهایی بودند که سیاره با احتیاط از قلبش رها میکند،
مبادا کسی صدای شکستنِ غمش را بشنود.
فريدون مشیری:
و عشق
تنها عشق
تو را به گرمیِ یک سیب
میکند مأنوس
ℳꝨ Deaɽ : https://eitaa.com/Paradoxnk
چشمهایش شبیه سیارهای بود به نام مِروالیس؛ سیارهای قهوهایِ گرم با ابرهایی به رنگ عسل و کارامل، که
«بوف کور»
.
.
.
حضور مرگ همهی موهومات را نیست و نابود میکند. ما بچهی مرگ هستیم و مرگ است که مارا از فریب های زندگی نجات میدهد ، و در ته زندگی ، اوست که ما را صدا میزند و به سوی خودش میخواند.
دیالوگ چشمان شما:>
اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد ، ستارهی من باید دور ، تاریک و بی معنی باشد ؛ شاید من اصلا ستاره نداشتهام.
چشمهایت شبیه سیارهای بود به نام وُرکاتِرا؛
سیارهای سرخ و تاریک که همیشه زیر مهی قرمز نفس میکشید.
از دور، زیبا و اغواگر به نظر میرسید؛
مثل سیارهای که با نورهای نرم و دلفریبش تو را دعوت میکند نزدیکتر شوی…
اما هرچه نزدیکتر میشدی، میفهمیدی آن روشنایی، آرامش نیست؛
هشداریست از چیزی زخمی و گرسنه.
سطح وُرکاترا پر بود از درههای سرخِ درخشان،
رگههایی شبیه زخم که در تاریکی میسوختند.
میگفتند نور قرمز این سیاره، هرکسی را که بیش از حد نزدیک شود، در خودش حل میکند؛
نه از روی نفرت،
بلکه از ترسی عمیق و وحشیانه برای نادیده گرفته شدن.
وُرکاترا همیشه خودش را آرام و بیآزار نشان میداد؛
مثل برهای میان ستارهها،
اما زیر آن ظاهرِ نرم،
چیزی گرگمانند نفس میکشید؛
موجودی که از نرسیدن، فراموش شدن و کوچک ماندن وحشت داشت.
حتی طوفانهایش هم ناز و عشوهای خطرناک داشتند؛
بادهایی نرم و فریبنده که ناگهان به چنگالهای آتش تبدیل میشدند.
انگار خودِ سیاره نمیدانست میخواهد عاشق شود،
یا همهچیز را از ترسِ تنهایی بدرَد.
فروغ فرخزاد:
من از نهایتِ شب حرف میزنم،
من از نهایتِ تاریکی
و از نهایتِ شب حرف میزنم…
ℳꝨ Deaɽ : https://eitaa.com/An9gel
چشمهایت شبیه سیارهای بود به نام وُرکاتِرا؛ سیارهای سرخ و تاریک که همیشه زیر مهی قرمز نفس میکشید.
«برادران کارامازوف»
.
.
.
زندگی در همه جا زندگیست ، زندگی در درون ماست و نه در بیرون ، انسانی در میان انسان بودن ، و همیشه انسان بودن صرف نظر از هر مصیبتی که بر سر آدم بیاید افسرده نشدن و وا ندادن ، زندگی یعنی همین ، رسالت زندگی در همین است.
دیالوگ چشمان شما:>
در زندگی هر انسانی لحظاتی هست که دوست دارند جنایت کنند.