اگه مونساینت کپریکورن هستش :
عزیزم. تو تقریبا از پنجسالگی احساس میکردی بار دنیا روی دوشته.
همه ازت تعریف میکردن که چقدر بزرگتر از سنت رفتار میکنی یا جقدر خوب درک میکنی. پس کمکم یاد گرفتی داشتن نیاز یا درخواست کمک، امنیت خانواده رو به خطر میندازه.
شایدم فقط وقتی نمرههای خوب میگرفتی تشویقت میکردن. برای همین هم دور قلبت دیوار کشیدی و همیشه برای بدترین اتفاقها آماده شدی. الان درخواست کمک برات خیلی سخته و بار همهی آدمهای اطرافت رو به دوش میکشی، در حالی که خودت عمیقا احساس تنهایی میکنی.
اگه مونساینت آکواریس هستش :
تو احتمالا همیشه حس میکردی انگار به این دنیا تعلق نداری.
متفاوت بودنت به چشم دیگران یه مشکل بود که باید با منطق حلش میکردی. و خیلی زود یاد گرفتی فقط وقتی آروم، مستقل و منطقی باشی، بهت احترام میذارن.
شاید بهت میگفتن خیلی بی احساسی. برای همین بین ذهنت و قلبت فاصله انداختی تا دردِ متفاوت بودن رو کمتر حس کنی. الان هم هر وقت احساسات شدید میشن، ناپدید میشی یا اونقدر دربارهی دردت فکر میکنی که تبدیل به یه اورتینک وحشتناک میشه. تو داری از ذهنی محافظت میکنی که همیشه با بقیه فرق داشته.
اگه مونساینت سجتریس هستش :
تو احتمالا توی محیطی بزرگ شدی که احساسات و بیان کردنشون جایی نداشتن و به مسخره گرفته میشد. برای همین یاد گرفتی با خیالپردازی، کتابها یا حتی شوخی از درد فرار کنی. بهت تلقین میکردن که مثبت فکر کن. پس تبدیل شدی به کسی که همیشه دنبال هیجان یا هدف بعدیه تا دردی بهش نرسه یا ایگنورش کنه.
حالا هم معمولا قبل از اینکه واقعا درد رو حس کنی، ازش یه شوخی یا یه درس زندگی میسازی تا بتونی تحملش کنی.
تو از تاریکیی میترسی که فکر میکنی اگه واردش بشی، دیگه نتونی ازش بیرون بیای.
اگه مونساینت اسکورپیو هستش :
تو خیلی زود یاد گرفتی که صادق بودن یا آسیبپذیر بودن میتونه برات خطرناک باشه. برای همین تبدیل شدی به یه بچهی ساکت و همیشه مراقب ، کسی که قبل از شناختن خودش، احساسات و رفتار بزرگترها رو زیر نظر میگرفت تا ببینه چخبره.
حتی یاد گرفتی خودِ واقعیت رو پنهان کنی تا در امان بمونی.
الان هم قلبت مثل یه اتاق قفلشدهست که بهسختی کسی رو بهش راه میدی و تقریبا توی هر موقعیتی دنبال دروغ یا خیانت میگردی و به طرف شک داری.
چون ترس عمیقی داری برای از دست دادن و خیانت.
اگه مونساینت لیبرا هستش :
تو یاد گرفتی دعوا و تنش خطرناکه، پس وظیفهات اینه که همهچیز رو آروم نگه داری.
برای همین تبدیل شدی به کسی که همیشه خوشبرخورده و راحت با بقیه کنار میاد حتی به ظاهر.
بهت میگفتن مهربونتر باش.
پس کمکم خواستههای خودت رو پنهان کردی تا آرامش خانواده حفظ بشه. الان هم توی رابطهها گاهی خودت رو فراموش میکنی. حتی اجازه نمیدی یه روز بد داشته باشی، چون میترسی حال بقیه خراب بشه.
ازین میترسی که اگه خودِ واقعیت رو با همهی ضعفهای شخصیتت نشون بدی، تنها میشی.
اگه مونساینت ویرگو هستش :
از همون بچگی با احساساتت مثل یه لیست کارهای انجامدادنی رفتار کردی. و احتمالا توی خونهای بزرگ شدی که مجبور بودی خودت نقش آدم بالغ رو بازی کنی، چون بزرگترها یا حضور نداشتن یا اوضاعشون آشفته بود یا حتی تو بچهی اول بودی. یاد گرفتی فقط وقتی که مفید باشی یا کمک کنی یا مشکلی رو حل کنی، جایگاهی داری.
و شایدم بارها بهت گفتن که چرا کامل نیستی؟ یا حتی گفتن که باید خودت میفهمیدی و متوجه میشدی.
برای همین تبدیل شدی به اون بچهای که قبل از اینکه کسی متوجه مشکل بشه، خودش راهحلش رو پیدا میکرد و از کسی هم کمک نمیگرفت.
امروز هم همون صدا توی ذهنت خاموش نمیشه ) چون مدام همهچیز رو بیش از حد تحلیل میکنی، نگران اشتباهاتت میشی یا زیادی دربارهی همهچیز و همهچیز فکر میکنی.
و از آشفتگی درون خودت میترسی و سعی میکنی حتی ناراحتیت رو هم مدیریت کنی و براش دلایل منطقی بیاری.