هدایت شده از ازآنشبیکهبرنگشتی؛
«مرا ببوس، برای آخرین باری که اولین شود. برای آرزویی که همچون آوارِ خاطرهای تکرارنشدنی، هرشب را در آغوش خستهام بخفتد.»
من برات از حس دوستداشته شدن میگم، تو برام از خستهکننده بودن احساسات میگی. من برات از چای و رنگ و عطرش میگم، تو برام از فرانسوی بودن لیوانش میگی. من برات از لذت بوسیدهشدن توی یک روز سرد برفی میگم، تو برام از سرماخوردگی بعدش میگی. من برات از پریدن توی چالههای آب میگم، تو میگی که کفشات کثیف میشه
من از رنگارنگ بودن زندگی برات میگم، تو برام از سیاهسفید بودن مرگ میگی.
برای فهمیدن من، زیادی باهام فرق میکنی.